۱۳۸۷/۲/۱۱

رازهای پشت پرده ی 24 سال حبس خانگی

تجمع و همدردی مردم
هنوز مردم در اقصا نقاط جهان از شوکی که در اثر شنیدن خبر «جوزف اتریشی» و 24 سال حبس دختر خود «الیزابت» گرفته، در نیامده اند. بسیاری در شهرهای اتریش جمع شده، وبا قربانیان این حادثه همدردی می کنند.


هنوز معماهای بسیاری حول و حوش این موضوع جریان دارد. خبرنگاران از تمام نقاط جهان ـ البته سوای ایران ـ به محل این خانه سرازیر شده اند تا برای سوال هایی که در ذهن بسیاری هنوز بی جواب مانده جواب هایی بیابند. آنها می پرسند:
ـ چگونه این مرد قادر بوده چنین کنترلی بر روی الیزابت و بچه های او که یکی از آنها 19 ساله بوده داشته باشد؟ آیا با خشونت و تهدید توانست 24 سال آنها را از آزادی و فضای بیرون محروم کند؟

الیزابت در جایی به ماموران پلیس گفته است که پدر تهدید می کرده که او و بچه هایش را با گاز خواهد کشت. در عرض این 24 سال چگونه سیستم غذا رسانی، (آن هم حداقل به چهار نفرچرا که به گفته ی بی بی سی«یوزف، سه فرزند دیگر را هم از زیرزمین بیرون آورده و آنها را در مقابل خانه ای که با همسرش دارد به همراه نامه ای مبنی براینکه الیزابت نمی تواند از آنها نگهداری کند رها کرده بود. بعد این سه کودک را به فرزندی قبول کرده و آنها زندگی نسبتا عادی داشته اند.») و تخلیه زباله از زیر زمین امکان پذیر بوده و باعث ایجاد شک در بین خانواده و همسایه ها نشده است؟

آیا او به تنهایی این طرح پیچیده را عملی کرده؟
آیا جوزف دستیاری هم داشته است؟ بسیاری مضنون هستند که آیا این امر به تنهایی امکان پذیر بوده است؟ چرا که پیر مرد چندین بار اقدام به مسافرت های تفریحی کرده بود که در بعضی موارد سه هفته هم طول کشیده است! بنابر این مسئله غذارسانی و تامین مایحتاج در بند مانده ها می توانست برای خود معمای بزرگی باشد!

یک آلمانی بازنشسته بعد از دیدن عکس جوزف در رسانه های آلمان، فاش ساخته که او با جوزف رفت و آمد داشته و در یکی از مسافرت ها به تایلند با هم بوده اند.
در فیلم جوزف را می بینید که در یکی از این مسافرت هاست:
فیلم جوزف در یکی از تعطیلات

پدر و پدر بزرگ بچه ها!
آزمایش های DNA نشان می دهد که بچه های الیزابت مال پدر اوست. به عبارتی جوزف هم پدر و هم پدر بزرگ این بچه هاست. اما او هیچ احساس ندامتی از این موضوع نشان نمی دهد. پیر مرد در بازجویی گفته است که برای اینکه دخترش را از افتادن در دام اعتیاد نجات دهد اقدام به حبس او کرد.
الیزابت دو بار فرار کرد
الیزابت هنگامی که 16 سال داشته دو بار اقدام به فرار از خانه کرده است. اما هر دو بار با خشونت های پدر مواجه شده است. هنگامی که او در 18 سالگی ناپدید شد در یک گلفروشی کار می کرد. همکاران او گفته اند که او دختری عادی و زیبارو بوده است. اما اکنون الیزابت بیست سال پیرتر از سنی که دارد بنظر می آید.
فریتزل همه را بوسیله ی نامه هایی که در زیرزمین مخوف بزور از دخترش می گرفت، فریفته بود تا چنین بقبولاند که الیزابت با پیوستن به یک فرقه ی مذهبی از خانواده بریده و دیگر به خانواده باز نخواهد گشت.

اینگونه فاش شد
اما بعد از بیماری سخت «کرستن» دختر 19 ساله ی الیزابت ( که هرگز بیرون را تجربه نکرده بود) در هفته ی پیش، به اصرار الیزابت پدر مجبور می شود که او را به بیمارستان برساند. جوزف پیر با صحنه سازی ای کریستن بیمار و بیهوش را به بیمارستان رسانده، ادعا می کند که از مادر این کودک خبری در دست ندارد. مقامات بیمارستان بعد از رؤیت بیمار بی هویت، کمک به او را منوط به اطلاعاتی در مورد سابقه ی پزشکی بیمار می کنند. در نتیجه پلیس وارد کار شده و با انتشار عکس کرستن در تلویزیون و پخش اطلاعیه هایی خواهان معرفی مادرو یا آشنایان کرستن می شوند.
الیزابت از تلویزیون ـ تنها چیزی که او را به جهان بیرون ارتباط می دادـ این اطلاعیه ها را می بیند و به پدر التماس می کند تا او را رها سازد تا بلکه جان دخترش را نجات دهد. جوزف در صورت اجرای صحنه سازی هایی با این امر دخترموافقت می کند. و ...بدنبال آن بقیه ماجرا فاش می شود.
قصد داشت ادامه دهد
اینطور که از شواهد بر می آید جوزف قصد داشته است این قضیه را ادامه دهد. از نامه های ساختگی و پست نشده ی الیزابت که به دست پلیس افتاد معلوم می شود که پدر نقشه های جدیدی را در دست اجرا داشته است.
یکی از تحقیقات خبرنگاران نشان می دهد که جوزف سابقه قضایی نیز داشته است. او که یک مهندس برق بوده در یک فقره، اقدام به تجاوز به زنی کرده بود که باعث زندانی شدن او شده بود. یکی از شاهدان که زنی پنجاه ساله است به خبرنگاران می گوید زمانی که کودک بوده است او دوستانش می ترسیدند تا در اطراف خانه ی «آقای فریتزل» بازی کنند.

و در نهایت الیزابت بعد از 24 سال دوباره مادرش را ملاقات کرد.

۱۳۸۷/۲/۱۰

پدری که 24 سال دخترش را در زیر زمین خانه زندانی ساخته بود

عصر امروز دوشنبه بیست و هشتم آوریل پلیس شهر Amestettenدر اتریش در طی یک کنفرانس مطبوعاتی پرده از ماجرای هولناکی برداشت که جهان را در حیرت فرو برد. خبر در عرض چند ساعت که در تلکس خبرگزاری ها قرار گرفت، مورد توجه بسیاری از رسانه های خبری قرار گرفت بطوری که خبرنگار تلویزیون شبکه ی 2 نروژ نیز بسرعت در محل خبر حاضر شد.

«الیزابت» زن 42 ساله، بعد از آنکه 24 سال بر خلاف میل خود در زیر زمین خانه ی پدری محبوس بود، دیروز آزاد شد. این واقعه در شهر آمستتن واقع در 130 کیلومتری وین اتفاق افتاد.
Josef Fritzl مرد 73 ساله، در سال 1984 در اداره پلیس مدعی شد که دختر 18 ساله اش Elisabeth Fritzl گم شده است.
اما بعد از گذشت 24 سال از آن روز معلوم شد که الیزابت (که اکنون صاحب 6 فرزند است) به همراه آنها به امر پدر در زیرزمین تنگ و کوچک زندگی می کرده اند.
سه تن از بچه ها رنگ آفتاب را تا دیروز ندیده بودند. پای هیچکدامشان بیرون از زیرزمین خانه را لمس نکرده بود. و نمی دانند که مدرسه و کلاس یعنی چه؟ درهای ورود و خروج به زیر زمین بوسیله سیستم الکترونیکی پیشرفته و کد گذاری های مخصوص که فقط «جوزف» آنرا می دانست باز و بسته می شد. جوزف دیوارهای زیرزمین را نیز با عایق های ضد صدا مجهز کرده بود تا احدی از وجود بچه ها خبردار نشود. 6 فرزند الیزابت باید مال پدر خود او باشند!
این ماجرای غم انگیز موقعی برملا شد که یکی از دختران الیزابت (19 ساله) در سه شنبه ی هفته پیش در اثر یک بیماری مزمن توسط جوزف به بیمارستان انتقال داده می شود. وضعیت بد جسمانی او که فاقد کارت شناسایی است موجب شک پزشکان بیمارستان می شود. آنها پلیس را در جریان موضوع قرار داده و پلیس بعد از دنبال کردن سرنخ را بدست می آورد. الیزابت در تشریح جزئیات این جنایت به پلیس می گوید که او که برای اولین بار در 11 سالگی مورد تجاوز پدر قرار گرفته بود، در پاییز 1984 موقعی که 18 سال سن داشت بوسیله پدر به زیرزمین اسرار آمیز خانه کشانده شده، در آنجا بدام می افتد. از آن به بعد همواره مورد آزار و تجاوز او قرار داشته است.
جوزف به همسر و دیگر بستگان چنین القا می کند که دختر 18 ساله اش برای پیوستن به یک گروه فرقه ای فرار کرده است. و به دنبال آن نامه ای را از الیزابت به پلیس می دهد که گویا در آن نامه دخترک خواهان آن شده بود تا از جستجوی او دست برداشته و او را به حال خود بگذارند تا زندگی عادی خود را داشته باشد. بدین ترتیب جوزف موفق می شود که همه حتی پلیس را بفریبد.
در طی این 24 سال دخترک مورد سوءاستفاده ی جنسی پدر بوده و حاصل آن 6 فرزند می شود.
همسایگان جوزف در مصاحبه خود با تلویزیون احتمال وقوع چنین جنایتی را در همسایگی خود نمی داده اند و باورشان نمی شود که جوزف که آدمی تقریبا خنده رو بوده است دست به چنین جنایتی زده باشد.
وضعیت جسمی و روحی فرزندان بسیار وخیم است و همگی تحت نظر پزشکان قرار گرفته اند.
عکس جوزف را می بینید که توسط پلیس به زندان منتقل می شود.

۱۳۸۷/۲/۸

عشق فنا


باز در خلوت تنهایی خویش
بار اندیشه ی او بر سر من.
باز سر در گمی عشق فنا
دامن من بگرفت و بر من.

باز کنجی که بگریم با او
ناروا وصف وفا می گوید.
باز دوری و جدایی از او
دائم اورا به روا می جوید.

باز خشمی که از او بر دل بود
در خیال غم هجرش بگسست.
باز مهری که از او محمل بود
بهر خوش باوریم پر بر بست.

باز شهری که تماشا گه ماست
طعنه ها بر سر من می راند.
باز بیگانگی و غربت و قهر
در همین شهر مرا می خواند.

باز اشکی که ببارد هر شب
نابجا می رودش هرز و هدر.
باز قلبی که بنالد از تب
زجفا می کشد آن بار کدر.

باز با عشق و علایق زیستن
همه جا مایه ی آزار بُوَد.
باز بی قیمتی شعر و هنر
همه جا رایج بازار بُوَد.

باز دنبال حقیقت بودن
در حقیقت ز حقیقت عاری ست.
باز بیهودگی و پوچی و وهم
عاقبت، عاقبت بیداری ست.

باز یک تازگی و فکر نوین
اندک اندک به خفا می سازد.
باز یک کهنگی و فکر کهن
خسته در دور به خود می نازد.

باز تا مرز عدم فاصله ایست
و حیاتی که بطبع می باید.
باز بیچارگی ممتد و کور
بین ایندو دگری می زاید.

باز یک فلسفه ی گنگ و سوال
که مدام از پی ما هست روان.
باز خاموشی «اندیشه ی کال»
که جوابی نه به این است و نه آن!

باز در خلوت تنهایی خویش
بهر تنهایی خود می مانم.
باز این نغمه ی بی فردا را
بهر خوش باوریم می خوانم.

زادگاه ـ آبان 1367

۱۳۸۷/۲/۶

هاوا خوشی دیلخوشی یه بره! (گیلکی)


امی صیادانِ درون ایته مثل نه هه گویه: «هاوا خوشی دیلخوشی یه!». اَره یه م اَتؤیه. اروپایه گمه. اَ مردمان اَم وقتی هاوا خوشه بهه، خندانه بیدی. اَشان لبانه درون خنده تی تی کونه. اَمی کوچه، زاکانی جی پُوره بهه. اَشنه سرو صدا، مره یاد اَمی گیلان تاوده. یادش بخیر. خانه یانی حیاط ایجی بوی کباب آدمیه مست گوتی. و هر کس که تره دیی، سلام گوتی و محبت بساط بر پا بو^... اَصلا اَره یم، ا هاوا خوشی بهه آمان اَمی همسادگانه دینیمی. هاوا کی سرده به، مردم اَبیره بیدی.
بله، اَیه اَم هاوا خوشی دیلخوشی یه. حتتا بولبولان اَم اَ چند روزه درون شروع بوکوتیدی به خواندن... بهار دیر بامو دره اما خوش بامو دره
...

اَنم ایته شعر امی اَ غروبتی بهاره ره:

دانی جانان کی منم عاشق و دلدار تویم
دانی تی عشق واسین یار و وفادار تویم

دانی دونیای میان جز تو نارم همنفسی
شب و روزم همه وقت طالب دیدار تویم

تو به بازار محبت بیبی چون جان گران
جه تمنای وصال تو خریدار تویم

چره پنهان کونی او زولف کمنده تو می جا
دانی چون مرغک بی بال گرفتار تویم

اینقدر ناز ه مره جور و جفا پیشه نوکون
آخی ظالم تو طبیبی و مو بیمار تویم

غافیل از درد منی و مره آزار دهی
گرچی گاهی دینیمه موجب آزار تویم

طالب عشقی اگر طاقت قهرم تو بدار
کی جه قهر تو من امروز در کار تویم

نوکون ای دوست گلایه، اگه خوبم اگه بد
که نشان تو به دیل دارم و موختار تویم

۱۳۸۷/۲/۴

23 آوریل روز جهانی کتاب گرامی باد


امروز وقتی برای قرض کردن کتاب به کتابخانه رفتم مسئول کتابخانه که مرا می شناخت از من پرسید آیا می دانم که امروز روز جهانی کتاب است، و من خجالت کشیدم! با خود فکر کردم که چرا باید چنین روزی فراموش شود! سپس فکر کردم که چرا باید چنین روزی فراموش نشود! به هر حال ملتی مثل ما که «روز پاسدار» یا «روز بسیج» دارد، روز کتاب دیگر چه صیغه ای می تواند باشد!
بعد نگاه کردم به تاریخ ما. کتاب در کشور ما هم تاریخچه ی پر دردسری دارد. تاریخ کتاب سوزانی ما زبانزد است. و یک سری هم که همیشه شاکی اند. این وحشی گری ها را به «تازی ها» نسبت می دهند. اما پرسشی که هنوز بر جا مانده است این که اگر این کتاب ها نمی سوختند ما الان کتابخوان تر بودیم؟
من در مرکز کشور نروژ جایی که در یک کمپ پناهندگی بودم، 500 نفر جمعیت داشت. اما کتابخانه ی شهر بسیار بزرگ و مجهز بود. وقتی از تع
داد کتاب ها پرسیدم، پاسخ گرفتم 16 هزار تا. یعنی به ازای هر نفر 32 جلد کتاب بود. در همان کتابخانه تقاضای کتابهای ایرانی کردیم. حتی آبونمان روزنامه کیهان لندن شدیم. یادم می آید که از خانواده های ایرانی خواهش می کردم تا سری به کتابخانه زده و کتابهای ایرانی را قرض کنند. ولی پس از مدتی قفسه ی کتاب های ایرانی تعطیل شد. وقتی از کتابدار پرسیدم گفت که متاسفانه استقبال از کتابهای ایرانی کم بود مجبور شدیم که آنها را به کتابخانه ی مرکزی پس بفرستیم.
جایی خواندم که ایرانی ها 3 دقیقه در سال کتاب می خوانند. بنابر این زیاد هم جای تعجب نبود که قفسه ی ایرانی تعطیل شود. در اینجا هیچ تازی ای هم در کار نبود. فقط آنچه که بود بی ذوقی و بی علاقه گی ایرانی ها برای خواندن بود!

بله، امروز روز کتاب است. و بینش از 100 کشور این روز را گرامی می دارند. تاریخچه ی گرامیداشت این روز از یک سنت قدیمی از بارسلون سرچشمه می گیرد که در آن مردم هر سال در چنین روزی تمام شهر را با عکس و طرح کتاب پر می کردند. و در سال 1995 یونیسف تصمیم گرفت تا این روز را روز جهانی کتاب اعلام کند. نروژ از سال 1997 این روز را جشن می گیرد. ناشرها، کتابخانه ها و مدارس این جشن ها را ترتیب می دهند. در واقع این روز روز گرامیداشت آزادی بیان و رهایی نویسندگان جهان از بند سانسور است. بنابر این جا دارد که در اینجا یاد نویسندگان قربانی «کانون نویسندگان ایران» و دیگرانی که در راه آزادی بیان جانشان را نثار کردند، گرامی داشته این روز را روز آنها نیز بدانیم.

فاکت:
دو سال پیش در یک نظر سنجی ده کتاب زیر بعنوان پر خواننده ترین کتابها در این روز معرفی شد:
1- غرور و تعصب - جين آستون - 20 %2- ارباب حلقه ها - جي.آر.آر.تالكين - 17 %3- جين اير - شارلوت برانت - 14 %4- هري پاتر - جي.كي.رولينگ - 12 %5- كشتن يك مرغ مقلد - هارپر لي - 5/9 %6- انجيل - 9 %7- ارتفاعات غرّان - اميلي برانت - 5/8 %8- 1984 - جرج اورول - 6 %9- خصوصيات سياهش - فيليپ پلمن - 6 %10- آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز - 5/5 %در این رابطه می توانید گزارشی را از رادیو فردا بخوانید:

:Bilde av :Sverre F. Isaksen

۱۳۸۷/۲/۱

Loppemarked بازار کهنه فروشان یا بیت بازاری!

Typisk norsk!
«لوپه مارکت Loppemarked» یا همان «بازار کهنه فروشان»، یکی از بازارهای سنتی نروژ است که بسیار مورد توجه و استقبال مهاجرین و از جمله ایرانی هاست. در این بازار همه می توانند اشیای مورد نیاز خود را با قیمتی بسیار نازل خریداری نمایند. در لوپه مارکت هرچه که فکرش را می کنید، پیدا می شود، از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد!
اما این بازار با معنای متداول یک «بازار» در کشور ما که هفتگی است تفاوت دارد. واژه یLoppe به معنای «کک» یا «شپش» در فارسی و «بیت» در ترکی ترجمه شده است. و اگر بخواهیم آنرا تحت الفظی معنی کنیم می شود«بازار شپش» ها! که البته معنی خاصی برای ما نمی دهد. شاید «اشیای شپشو» دلالت بر کهنگی و ا زکار افتادگی دارد. بسیاری از ایرانی ها به لوپه مارکت همان «تاناکورا» می گویند. اما «فرهنگ تاناکورایی» در اینجا معنی ندارد. اما در ترکی خودمان اصطلاح «بیت بازاری» Bitbazarı کاربرد دارد که تقریبا همین معنی لوپه مارکت می شود.
لوپه مارکت بر خلاف بازارهای هفتگی فقط دوبار در سال ـ به فاصله 6 ماه از هم ـ و هر بار در دو روز ـ روزهای شنبه و یکشنبه ـ تشکیل می شود و محل برگزاری آن مدارس محل است. از این رو هنگام باز شدن با استقبال قابل توجه ای روبرو می شود. فرق دیگر لوپه مارکت با بازارهای ما این است که بهره ی حاصل از فروش بازار به جیب اشخاص نمی رود، و برگزار کنندگان بابت اجناس و عرضه ی آن پول نمی پردازند. به عبارتی این اجناس با مشارکت خود مردم تهیه و به خود آنها نیز فروخته می شود. مردم بعد از آنکه از طریق روزنامه های محلی یا اعلاناتی که در صندوق های پست منزل دریافت می کنند از زمان دقیق تشکیل بازار آگاه می شوند، شروع به بسته بندی لوازم و اجناس مندرس و یا غیر ضرور خود کرده، شب قبل از «روز بازار» آنها را به مدارس یعنی محل بازار برده تحویل مسئولین می دهند تا در معرض فروش قرار گیرد.
در عکس می بینید که مردم اجناسی را که نمی خواهند تحویل مدارس می دهند تا در معرض فروش قرار گیرد. مسئولین لوپه مارکت هم این لوازم را براساس نوع آنها طبقه بندی کرده و در کلاس یا ـ بخش های ـ مربوط تقسیم می کنند تا آماده فروش شود.
حاصل در آمد بازار لوپه
من قبلا راجع به نقش تشکل های مردمی در نروژ سخن گفته ام. همچنین گفته ام که بسیاری از کارها با مشارکت داوطلبانه ی مردم که به آن دوگناد Dugnad می گویند انجام می گیرد. یکی از تشکل هایی که گردانندگی این بازارها را به عهده دارد «گروه موزیک رژه» یا Musikkorpsاست. اعضای گروه موزیک به اتفاق خانواده های خود گردانندگی این بازارها را بصورت دوگناد انجام می دهند. بنابر این در آمد حاصل از بازار هم به خود گروه موزیک رژه تعلق می گیرد. این گروه با در آمد حاصله لوازم موسیقی جدید خریده و یا آنرا صرف هزینه های گروه می کند. لازم به یاد آوری است که هر محلی در کمون گروه موزیک رژه ی مخصوص خود را دارد که در جشن ها و گرامیداشت های روزهای ملی و اعیاد آنها بطور رایگان موزیک می نوازند.
لوپه مارکت پاتوق خارجی ها و کم در آمد ها!
بسیاری از مهاجرین امکان خرید اجناس مورد نیاز خود با قیمت های بالا را از بازارها و مارکت های معمولی ندارند، بنابر این لوپه مارکت امکانی است برای همه که آنها را با قیمت بسیار نازل تهیه نمایند.خارجی ها یکی از مشتری های پر و پا قرص لوپپه مارکت هستند. اینجا شاید یکی از نادرترین مکان ها در نروژباشد که شما اجازه دارید چانه بزنید! و خارجی ها که اکثرا عاشق چانه زدن هستند، آزادانه بدون آنکه کسی مزاحم آنها شود اینکار را انجام می دهند.
لوپپه مارکت محلی سوسیال و همگانی است. فروشنده ها و مردم آنجا خونگرم و صمیمی تر بنظر می آیند و حال و هوای آن حال و هوای بازارهای خودمان را دارد. گاها دوستان و آشنایانی را در آنجا ملاقات می کنی که مدتها از آنها بیخبر بوده ای.

۱۳۸۷/۱/۲۹

دایره تکرار موفقیت در عمر آدمی

نروژی ها نسبت به موفقیت آدمی نگاه دیگری دارند! «موفقیت» برای آنها در عمر آدمی تکرار مجموعه ایست از رفتارها:
Suksess for en på 4 år er: å ikke tisse i buksa
Suksess for en på 12 år er: å ha venner
Suksess for en på 18 år er: å ha lappen
Suksess for en på 20 år er: å ha regelmessig sex
Suksess for en på 35 år er: å ha penger
Suksess for en på 50 år er: ha penger
Suksess for en på 60 år er: å ha regelmessig sex
Suksess for en på 70 år er: å ha lappen
Suksess for en på 75 år er: å ha venner
Suksess for en på 80 år er: å ikke tisse i buksa
موفقیت برای یک 4 ساله این است که: توی شلوارش خیس نکند
موفقیت برای یک 12 ساله این است که: دوستانی داشته باشد
موفقیت برای یک 18 ساله این است که: تصدیق ش را داشته باشد
موفقیت برای یک 20 ساله این است که: که سکس منظمی داشته باشد
موفقیت برای یک 35 ساله این است که: پول داشته باشد
موفقیت برای یک 50 ساله این است که: پول داشته باشد
موفقیت برای یک 60 ساله این است که: سکس منظمی داشته باشد
موفقیت برای یک 70 ساله این است که: تصدیقش را داشته باشد
موفقیت برای یک 75 ساله این است که: دوستانی داشته باشد
موفقیت برای یک 80 ساله این است که: توی شلوارش خیس نکند
Başarılıq bir 4 yaşındaya budur ki: Şalvarına işəməsin
Başarılıq bir 12 yaşındaya budur ki: bir neçə yoldaşları olsun
Başarılıq bir 18 yaşındaya budur ki: əhliyyəti əldə olsun
Başarılıq bir 20 yaşındaya budur ki: düzənli sexi olsun
Başarılıq bir 35 yaşındaya budur ki: pulu olsun
Başarılıq bir 50 yaşındaya budur ki: pulu olsun
Başarılıq bir 60 yaşındaya budur ki: düzənli sexi olsun
Başarılıq bir 70 yaşındaya budur ki: əhliyyəti əldə olsun
Başarılıq bir 75 yaşındaya budur ki: bir neçə yoldaşları olsun
Başarılıq bir 80 yaşındaya budur ki: Şalvarına işəməsin

۱۳۸۷/۱/۲۶

پارادوکسال غربی!

دنیای غرب هم در بطن رفتارهای خود دارای تناقض و پارادوکسال هایی از نوع دنیای شرق است. در این دنیا هم گاها آنچه که در قوانین آمده است در عمل رعایت نمی شود. به عبارت صحیح تر پیدا می شوند کسانی که فرسخ ها از ایده ها و آرمان های انسان گرایانه بدور هستند. البته که من این تناقضات را به کل جوامع غربی تعمیم نمی دهم، ولی با همه ی احوال به عنوان یک منتقد نمی توان از کنار چنین تناقضاتی بی تفاوت گذشت.
*
ماه پیش که مدت دو هفته ای در هلند بودم، حین گردش در خیابانها اتومبیل هایی نظر مرا به خود جلب کرد که رنگ های مخصوصی داشته و برایم ناآشنا آمدند. اتومبیل های مخصوصی که آژیر داشت ولی ماشین پلیس نبود چون راننده پلیس نداشت و گویا آمبولانس بود ولی اتاقک هایش به اندازه کافی بزرگ نبود که اندازه یک بیمار معمولی باشد!








































وقتی پرسیدم جواب گرفتم که این اتومبیل ها «آمبولانس حیوانات» است! این یکی را الحق نه شنیده و نه دیده بودم. ولی انگار درست بود. با خود فکر کردم که «ای بابا، کجای کاریم ما؟!» در کشور ما زندانی رو به مرگ ما حق بیمارستان رفتن ندارد، چونکه «سیاسی» است، اینجا زنگ می زنی که آقا سگ و گربه ما مریض است و زود خودتان را برسانید...
اتفاقا بیخود نبود که در مکالمه ی تلفنی با مادرم در ایران، وقتی به او گفتم که «1200 کرون داده ام تا گربه ام را عمل جراحی کرده، رحمش را بردارند تا بچه دار نشود...» نزدیک بود مادر از توی گوشی تلفن بزند توی سر من! که این همه پول داده ای که گربه ات بچه دار نشود؟!!
بعد از این سفر کنجکاو شدم ببینم در نروژ هم چنین سرویسی در اختبار حیوانات قرار داده اند، و بالاخره یافتم که بله چنین چیزی اینجا هم هست.
نگاه کنید به فیلمی که خانم دکتر حیوانات تروده Trude Moestue با چه رفتاری ناز سگ نازنین بیمار را می کشد و او را می بوسد:
*
اما در تابستان گذشته وقوع حادثه ای دریکی از پارک های اسلو، سرو صدای زیادی بپا کرده و باعث شد تا جامعه نروژ در برابر آن متاثر شده، عکس العمل شدیدی نشان دهد. این حادثه که اکنون با نام «حادثه ی علی فرح» (Ali Farah saken) معروف شد، در حال طی کردن مراحل قضایی خود است. موضوع از این قرار بود که در یک روز قشنگ تابستانی علی فرح، مرد سیاهپوست نروژی ـ سومالیایی (38 ساله) که همراه نامزد و دختر خردسال خود در حال گردش در پارک Sofienbergparken بود، طی دعوایی فیزیکی با مردی (23 ساله) از کشور غنا، مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته و بر زمین می افتد. مردم اطراف از صحنه دعوا و صورت خونین علی فرح هراسان شده با کمک به نامزد او، به پلیس و آمبولانس زنگ می زنند. اما رانندگان آمبولانس بعد از حاضر شدن در مکان حادثه و مشاهده ی چهره خونین علی و کثیف بودن او ـ گویا او در خود ادرار کرده بود ـ از معاینه و حمل او به بیمارستان خودداری و او را در همان حال رها می کنند.


یکی از شاهدان حاضر در صحنه در حالیکه از این عمل رانندگان آمبولانس شوکه شده بود، به خبرنگاران گفت که یکی از رانندگان به علی گفت «خوک کثیف»!(در عکس پایین دوست دختر علی فرح را می بینیم که با خشم مشغول توضیح دادن به پلیس است. این عکس عکس سال نروژشناخته شد)

از این موضوع ماهها گذشته است. علی فرح در بیمارستان مورد مداوا قرار گرفته و به زندگی عادی خود برگشته است، ولی مطبوعات و رسانه ها ول کن قضیه نیستند. در اینجا لازم است بدانیم که جامعه نروژ بسیار نسبت به «راسیسم» حساسیت دارد. از آنجایی که در جنگ جهانی دوم نروژ در اشغال آلمان های نازی بوده است، آنها وقوف کامل دارند که در اثر گسترش افکار راسیستی چه تهدیدی برای دمکراسی آنها خواهد بود.
تلویزیون کانال دو نروژTV 2 هفته ی گذشته دست به افشاگری جدیدی از این واقع زد که موجب حیرت و تاسف همگان گردید. این تلویزیون با پخش مکالمه بین راننده ی آمبولانس و مرکز درمانگاه این نظریه را قوت بخشید که در پشت این قضیه «راسیسم» نهفته است.














بنابر این جوامع غربی و مخصوصا اروپا با وجود اینکه منبع ایده های انسان گرایانه بوده است، امروز هر از گاهی دچار پس لرزه هایی از نوع «راسیسم» می شود. گر چه ایده های راسیستی چنان بی اعتبار و ضدانسانی است که هیچکس حاضر نیست متولی چنین ایده هایی باشد، اما مشکل در این است که همین ایده های ضد انسانی تحت لوای ایده های جدید و انسانی خودنمایی می کند. امروز اکثر احزاب راست و نزدیک به راسیسم، با پوپولیسم «ضد خارجی» و «ضد مسلمان» توانسته اند برای خود جایگاه خوبی پیدا کنند. آنها در حالیکه به افریقا به بچه های بی بضاعت کمک می کنند، حاضر به پذیرش آنها در جامعه خود نیستند. بنابر این باید انتظار چنین حرکت هایی د رجامعه بود.

سوال ما این است در حالیکه با حیوانات چنین رفتارهایی می شود، چطور می توان رفتار با انسان ها را با توجه به رنگ پوست، ایدئولوژی و یا محل تولد آنها مورد تفتیش و بی اعتنایی قرار داد. بنابر این این خود بر ضد همان ایده های انسانی برابری و آزادی ست، و از نظر من یک پارادوکسال غیر قابل حل است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در آدرس های پایین از تلویزیون دوم نروژ هم می توانید تماشا کنید:
http://www.tv2.no/nyhetene/innenriks/article1746550.ece

http://www.tv2.no/nyhetene/innenriks/article1749475.ece

کاریکاتور از وبلاگ حیدری گرفته شده است.



۱۳۸۷/۱/۲۱

آفرین بر «کچل های تبتی»!

براساس برنامه طراحی شده توسط مقامات چینی، قرار است مشعل المپیک در مسیر یکصد و سی روزه خود از آتن به سوی پکن، از کنار کوههای هیمالیا، واقع در مرز تبت و نپال، نیز عبور کند. مشعل المپیک در مسیر خود به سوی پکن، پایتخت چین و محل برگزاری بازی های المپیک سال 2008، از پاریس، پایتخت فرانسه، به سان فرانسیسکو در ایالات متحده انتقال یافته است. (بی.بی. سی.)
اما ببینید چطور هنوز چند روزی از اجرای این مراسم نگذشته، این «کچل های تبتی» مزه شیرین میزبانی المپیک را بر قدرتمندان چین تلخ کام کرده اند. چطور به جای اینکه المپیک خوراک تبلیغی چشم بادامی های چینی باشد، جهان را متوجه دیکتاتوری و خفقانی که در آنجا حاکم است کرده است.
من چیزی از ماهیت مبارزه ی تبتی ها نمی گویم، فقط از این فرصت استفاده کرده «طعنه ای» به ملت عزیز ایران می زنم که ببینید چطور این کچل ها همدردی جهانیان را در حمایت از خود جذب کرده اند. چطور با همدلی و اتحاد توانسته اند آبروی دولت چین را برده، تاثیر چنین خارق العاده ای بر جا بگذارند.
در اخبار آمده است که تبتی های تبعیدی از هر طرف در آمریکا جمع شده و از ساعت سه نیمه شب گذشته خود را آماده یک اعتراض پر طنین در سانفراسیسکو که قرار است مسیر مشعل المپیک باشد می کنند. من آفرین می فرستم به اراده ی چنین ملتی که با انتخاب وقت درست برای اعتراض، هوشیارانه خود را در کانون توجه جهانیان قرار داده، جهان را وادار کرده است تا ضمن تحریم مراسم افتتاحییه ی المپیک در پکن، به این بیاندیشند که «اول حقوق بشر و بعد المپیک!» شاید لازم است ما هم درس هایی از این کچل ها بگیریم.

۱۳۸۷/۱/۲۰

عطرین سنین Ətrin sənin


اوتورموشدوم، بیرده ن بئله یئل اسدی
دویونجا عطرینی دئدیم کی سنسن
همیشه سن گلنده عطرین گلـــــــــــــر
بیلمـــم گوللوک سنمی یوخسا چمن‏سن؟

یئله دوغرو گئدیب، قاپیـــنی آچدیــــــم
سنــــــــــی قارشیلاماغا حاضیر اولدوم
آمما، قاپیدا گؤرمه یینـــــجه‏ سنی
سئــــوینج یئرینه هیچقیریق‏لا دولدوم

سانمیشدیم کی پئشمان اولوب گلمیسن
بونا گؤره گولدوم سنــــده گوله ‏سن
بوتون گؤز یاشلاریمی ساخلامیشدیم
بیر گون گلنده، سن اونو سیلــــه ‏سن
*

که‏شکه پئشمان اولوب منه گله ‏یدین
منده اینان باغیشلییاردیم سنی
عطرین گلیب آمما نه فایدا سنــــسیز
ایسته ‏میره‏ م سنــــسیز گلن عطرینی

اگر بیرآزجا ائتمه ‏سه یدین عینـــــاد
یقین بو گون منیم یانیــمدا ایدین
آرتیق یئلده ‏ن عطرینی دیله ‏مزدیم
چونکو اؤزون جانیم ـ قانیمدا ایدین

***
دوشونجه ‏لریمده دالغین ایدیم کی
بیر ســــس گلیب قاپینی دالدان اؤرتدو
گلدیم کی بس گؤره م گؤره سن نه دیر!
بیرده ‏ن گلــــن کیمی بیردن ده اؤتدو

نیسگیل قالیب اور‏کده آخیر نییه
قوناق گلن یئله سالام وئرمه‏ دیم ...
اوندان بئله یئلــــلر چوخ اسدی،
آنجاق یاریمدان هئچ عطیر نیشان گؤرمه ‏دیم!
Oturmuşdum birdən birə yel əsdi
Duyunca ətrini dedim ki sənsən
Həmişə sən gələndə ətrin gələr
Bilməm güllüksən mi yoxsa çəmənsən

Yelə doğru gedib qapini açdım
Səni qarşılamağa hazır oldum
Amma qapıda görməyincə səni
Sevinc yerinə hıçqırıqla doldum

Sanmışdım ki peşman olub gəlmisən
Buna görə güldüm səndə güləsən
Bütün göz yaşlarımı saxlamışdım
Bir gün gələndə, sən onu siləsən

Kəşkə peşman olub mənə gələydin
Məndə inan bağışlayırdım səni
Ətrin gəlib amma nə fayda sənsiz
İstəmirəm sənsiz gələn ətrini

Əgər bir azca etməsəydin inad
Yəqin bugün mənim yanımda idin
Artıq yeldən ətrini diləməzdim
Çünkü özün canım – qanımda idin

Düşüncələrimdə dalğın idim ki
Bir səs gəlib qapını daldan örtdü
Gəldim ki bəs görəm görəsən nədir!
Birdən gələn kimi birdən də ötdü

Nisgil qalıb ürəkdə axır niyə
Qonaq gələn yelə salam vermədim…
Ondan belə yellər çox əsdi ancaq
Yarımdan heç ətir nişan görmədim

۱۳۸۷/۱/۱۸

نسیم آشنا


وقتی که پنجره را باز می کنی و هوا را استشمام می کنی، گویا فرقی نمی کند که بهار است یا زمستان... فقط نسیمی می آید و می وزد و تو در انتظار آشنا نسیم خود آه بلندی می کشی. و ... انگار همه چیز را در همان نسیم و آه پیدا می کنی. درست همانطور که گم کرده بودی. آنوقت چنان لذتی در دامن نسیم به تو دست می دهد که تصور می کنی راضی هستی. این رضایت همان حقیقت است.
می بندی پنجره را و به خود می بالی که چه انتظار به موقعی!(؟) نه، چه نسیم به موقعی!! نه شاید هر دو ...

۱۳۸۷/۱/۱۵

تشکل ها و نفوذ آنها در سیاست نروژ

خبر:
هفته ی گذشته (Landsorganisasjonen i Norge(LO یکی از قدرتمندترین تشکل های کارگران و کارکنان (شاغلین) نروژ، تشکیلات مقابل خود NHO که تشکلی است وابسته به سهامداران و سرمایه گذاران تهدید به اعتصاب کرد. اما بعد از دو هفته بحث و نشست و بالاخره پا درمیانی دولت، توافقاتی به عمل آمد که مطابق با بخش مهمی از خواسته های LO بود.

بر اساس توافقات صورت گرفته دو کرون در هر ساعت به حقوق کاری اعضای LO اضافه می شود. همچنین شاغلین که سقف حقوق سالیانه شان کمتر از 283.500 کرون می باشد علاوه بر مبلغ فوق، سه کرون در هر ساعت نیز اضافه دریافت خواهند کرد. یکی دیگر از توافقات این دو، پایین آوردن سن بازنشستگی است. AFP- ordningen قانونی است که به شاغلین این امکان را می دهد که خود را در سن 62 سالگی بازنشست کرده و از مزایای بازنشتگی برخوردار شوند. با توجه به اینکه عدم موافقت NHO با این درخواست، یکی از اختلافات و عامل اعتصابات احتمالی بوده و در صورت اعتصاب زیان های ناشی از آن دامن دولت را نیز می گرفت، لذا خود دولت پادرمیانی کرده و تضمین می نماید تا اختلاف مبلغ موجود ( که میلیاردی است) از ناحیه قانون AFP پرداخت شود.
نروژ سرزمین تشکل ها
اگر بخواهیم از جامعه ی نروژ تعریف دقیق تری ارائه دهیم باید آنرا «جامعه ی تشکل ها» بنامیم. گر چه مشکل است که آمار و ارقام دقیقی دراین زمینه ارائه داد ولی آنچه که مسلم است اینکه حدود 2500 تا 3000 ارگان، سازمان و تشکل های مختلف، جمعیتی در حدود 15 تا 20 میلیون اعضای خود را در برگرفته اند. با توجه به جمعیت چهار و نیم میلیونی این کشور چنین باید استنتاج کرد که هر یک نفر خود را تقریبا در چهار تشکل یا سازمانهای دولتی و غیر دولتی مختلف متشکل کرده است. این آمار سازمانهای محلی و کلوپ ها و باشگاههای ورزشی را در بر نمی گیرد. بنابر این باید گفت چیزی حدود 80% از افراد بزرگسال عضو یک یا چند تشکل هستند. «اتحادیه ورزشی نروژ» Norges Idrettsforbund یکی از بزرگترین تشکل های کشور است. در سال 1997 این سازمان 1.202.710 نفر بالای 17 سال عضو داشته است.
سازمان ها و تشکل ها نفوذ خود را در بسیاری از زمینه های اجتماعی گسترانده اند. تشکل های دیگری نیزهستند که در خصوص مسائل مذهبی، اجتماعی و انسانی کار می کنند و اعضای آنها بطور داوطلبانه در این سازمانها عضو شده، حق عضویت می پردازند. عضو اینگونه تشکل ها بودن به معنای این است که فرد اوقات آزاد و فراغت خود را بطور داوطلبانه در تشکیلات خود صرف می کند.


عدم مشارکت ایرانی ها در تشکل ها
چندی پیش گزارشی در مطبوعات نروژ نشان می داد که «مهاجرین» تمایلی برا
ی عضویت در تشکل ها و ارگانهای رسمی و غیر رسمی کشور ندارند. بر اساس این گزارش علیرغم تلاش دست اندکاران، هنوز هیچ گروه مهاجری در نروژی قادر نشده است که یک حزب سیاسی مستقل تشکیل دهد، یا در احزاب موجود تاثیرات سازمان یافته ای داشته باشد.
ایرانی ها که در بسیاری از زمینه ها از دیگر مهاجرین جلوتر هستند، در این زمینه فرسخ ها دورتر از دیگران قرار دارند. می توان گفت که میزان مشارکت ایرانی ها در احزاب سیاسی و ارگانها و تشکل ها تقریبا نزدیک به صفر است. در حال حاضر تنها یک نروژی ـ ایرانی شناخته شده است که در یکی از دست راست ترین احزاب نروژ مقام بالایی دارد. در علت یابی این معضل می توان به پیشینه فکری ایرانیان از تشکل و تشکل یابی نگاه کرد. هنوز ایرانی ها یاد نگرفته اند که مسائل خود را از طریق آراء جمعی پیش برند. متاسفانه تشکل های صنفی ـ فرهنگی ایرانیان هم در مواردی قادر نبوده است به عنوان یک تشکل تاثیر گذار بوده و جمعیت قابل توجه ای را حتی اگر شده برای برگزاری مراسم ها و آئین های فرهنگی مثل نوروز و غیره جمع کند. بنابر این زندگی«انفرادی» ایرانیان باعث شده تا از نفوذ آنها در زمینه سیاست چه در داخل ایران و چه در خارج هر روز کاسته شود.

نفوذ تشکل ها در جامعه

تشکل ها یکی از مهمترین اجزای «سیستم دمکراسی» موجود هستند. و از آنجایی که این تشکل ها تعداد کثیری از مردم را نمایندگی می کنند، بنابر این آگاهی کامل به مسائل مطروحه و آنچه که در جامعه می گذرد دارند. دولت و سیاستمداران و احزاب سیاسی مجبور هستند تا با این سازمانها و تشکل های مردمی در تماس بوده و با آنها همکاری نموده یا از خواست های آنها حمایت کنند. یک سازمان یا تشکل صنفی نمایندگان آگاه و زبد
ه ای در بخش ها و کمیته های انتخابی دارد که با موضوعات مختلف و تخصصی ای که برای اعضا مهم است کار می کند. در مواردی نظر نهایی این سازمانها است که برای تصویب لوایح و قوانین دولتی حتی عمل می کند. هر حزب و دولتی که آن بالا نشسته است، مجبور است منافع این گروهها را به گونه ای تامین کند که رویگردانی آنها را سبب نشود، چرا همانطور که گفته شد این تشکل ها چنان نفوذی در جامعه دارند که شانس انتخاب دولت یا احزاب مدعی در دور بعدی انتخابات را از آنها سلب خواهند کرد.

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...