۱۳۸۹/۷/۷

آخرین فصل

انگار باد زوزه می کشد ...

در آن سوی پنجره ی اتاقم

بدون آنکه رنگی ظاهر شود

مادیان زمان

در مرگ آخرین کرٌۀ خود،

حضور گردش را شیهه می کند.

و در شیشه ی نمناک

در خطوط ممتد قطره ها می خوانم:

«آخرین فصل گذشت.»


پس پرستوهای پاییزی

لانه هایشان را که از تخم پوک گندیده پر شده،

ترک نمی کنند چرا؟


آه بر انگشتری لحظه ها

نگین عادت

به چه زیبا می درخشد!

و در چهره ی آرزوهای خسته

چه خوب ترسیم می شود،

عزای سبز آویخته بر قامت خشک طراوت.


بین زیستن و مردن

تکرار فاصله را پاک کرد.

نسیم پایان

از لابلای درزهای آخرین

به درون نشت می کند.

و آواکنان گوید:

آخرین فصل گذشت!


آغاز اما

هنوز در هوس های من نمی جنبد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دفتر «پاره پاره ها» بهار 1368

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...