۱۳۹۲/۸/۵

هفته ای پر از جنب و جوش

تئاتر زاویه 360 درجه روی صحنه 


هفته ی پیش هفته ی پر کاری بود. تئاتر «360 درجه» برداشتی از زوایه ی غلامحسین ساعدی رو به کارگردانی آقای ورشاسب  به روی صحنه بردیم. روز شنبه و یکشنبه  19 و 20 اکتبر روز نمایش بود. من نقش راوی داستان را داشتم. راوی ای که قرار بود قصه را نه از طریق گفتن، بلکه نواختن به زبان آورم. اولین تجربه ی من در تلفیق موزیک در تئاتر بود. کاری که باید خودم پیدا می کردم. در آوردن صدای دلهره ها، ترس ها، هیجان ها بوسیله سازم. 

۱۳۹۲/۷/۲۶

من و تجربه تئاتر




از آخرین باری که روی صحنه تئاتر بودم سالها گذشته است. البته منظورم تئاتر غیر حرفه ای ست. من هیچوقت تئاتر حرفه ای نکرده ام. سالهای مدرسه، سالهای فعالیت های هنری من بوده ...  از کلاس پنجم تا انقلاب تئاتر های کمدی کار می کردم. کلاس دوم  راهنمایی بودیم که با دوست هنرمندم شاپور اولین فیلم سینمایی را ساختیم. آن موقع برای ظهور فیلم باید آن  را به آلمان می فرستادیم. این کار را کردیم، ولی سالها طول کشید تا فیلمش به دستمان رسید. بعد از انقلاب ... و حالا شکل و محتوای تئاتر ها رنگ و بوی دیگری داشت. از تئاتر های مدرسه تا تئاتر های خیابانی ... تئاتر های سیاسی ... و بالاخره تئاتر های موزیکال سیاسی ... همه گذشت. 
 سال 2005 در اینجا با یک گروه موزیکال نروژی روی صحنه رفتم. «ویلون زن روی پشت بام». هم تجربه ی جدید بود و هم که خیلی لذت بردم...
 راستش من هنر را یاد نگرفتم: نه موسیقی را، نه بازیگری، یا نقاشی را حتی ... اینها بخشی از زندگی من، یا بخشی از من بوده است. و علت گرایش من به آن نه به خاطر علاقه و استعداد و نمایش ... نه هیچکدام.  این لامصب بخشی از من است.  

تابستان گذشته وقتی به بازی در یک تئاتری از آثار غلامحسین ساعدی دعوت شدم، بعد از این پا و آن پا کردن ها، بالاخره پذیرفتم. برای من می توانست تجربه جدیدی باشد. چقدر خوب است که زندگی هنری آدم همیشه به آدم نقش های جدید می دهد. و در این نقش جدید در واقع قرار بود موسیقی من نقش بازی کند. و اینکه بالاخره غلامحسین ساعدی هم ترک بوده، پس از طریق موسیقی آذری می توانستم با اثر ارتباط برقرار کنم... 
فردا و پس فردا نمایش داریم. گر چه صحنه برای من همیشه جالب بوده است، ولی خب گاهی می بینی چالش زا هم می شود.... با همه عین زندگی ست. و ما هم که باید زندگی کنیم. زندگی ...
امیدوارم خیلی از دوستان را در آنجا ببینم. 

۱۳۹۲/۷/۲۰

ما، نیازها و رابطه هایمان

نگاه آگاهانه و برخورد «استدلالی» با مسائلی که هر روزه با آن سر و کار داریم می تواند نقطه شروعی باشد تا در هنگام مواجه با بحران های زندگی تصمیمات درست تری بگیریم. منظور از نگاه آگاهانه نه ارائه ی  راه حل یا داشتن جواب روشن به سوالات و معضلات، بلکه طرح سوالات دقیق و به موقع است. سوال دقیق ما را به جواب دقیق تر نزدیک می کند و ما را از پرداختن به حاشیه ها دور ساخته و در مسیر معقول تری هدایت می کند. یکی از این پدیده ها نیازهای ماست. آیا شما نیازهای خود را می شناسید؟ آیا به نیازهای خود اهمیت میدهید؟ آیا می دانید قدمهای مهم بعدی شما بستگی به نگاه جدی شما به نیازهایتان دارد؟ و آیا شما به «رابطه» در زندگی خود از این منظر آگاه هستید؟ مقاله ی حاضر در نظر دارد تا از این منظر به شاخصه ی «رابطه» نگاه کرده و شما را با چالش هایی از اینگونه آشنا سازد.  


اولویت بخشیدن به نیازهای ما
نیاز انسان اولیه به ابزار باعث تولید و پیشرفت او شد. یعنی باعث شد تا انسان حرکت و تغییر کند. بدین ترتیب با وجود تفاوت بین انسان اولیه و انسان پسامدرن، یک پدیده ثابت است: اصل نیاز. با این تفاوت که انسان امروز سعی می کند نگاهی آگاهانه به نیازهای خود داشته باشد و نه واکنشی. پس قبل از گرفتن هر تصمیمی، شناخت و تشخیص «نیاز» های ما امری اساسی است. اینکه ما به چه یا چه چیزهایی نیازمندیم؟ بعد از این مرحله نوبت به اولویت بندی هر یک از آنها می رسد. کاری که ما در مواردی به طور اتوماتیک  انجام  می دهیم. مثلا ما در زندگی روزانه قبل از هر چیز نیاز به غذا داریم، نیاز به پوشاک، مسکن،... بنابر این اولویت های روزانه ی ما بر پایه رفع این نیازهاست. و برای رفع آنها قطعا باید درآمدی داشته باشیم. و برای  کسب درآمد باید کاری. بدین ترتیب در کنار نیازهای ما  «کار» نیز اولویت پیدا می کند. چرا که بدون داشتن کار و در آمد نمی توانیم از پس رفع نیازهای روزانه بر آییم.

تا جایی که گاهی رفع همین نیازهای معمولی تمام زندگی ما را تحت الشعاع قرار می دهد. البته این اولویت بندی به معنای نادیده گرفتن دیگر نیازها نیست. بلکه درجه بندی کردن آنهاست. چرا که هر کدام از ما علاوه بر نیازهای مادی و اقتصادی، نیازهای دیگری از جمله نیازهای عاطفی نیز داریم. تفریح، مسافرت، بودن با دوستان، خانواده، فعالیت های اجتماعی، هنری، تخصصی، ورزشی، عشق و غیره...  تشخیص، شناخت و در اولویت قرار دادن آنها نیز از این قاعده مستثنی نیست.


اولویت دادن به رابطه به عنوان یک نیاز
 آیا تاکنون به رابطه از این زاویه نگاه کرده اید؟  اجازه دهید خیلی ساده بگویم: فرض کنیم شما تنهایید و این نیاز را در خود احساس می کنید که باید از تنهایی در آمده و وارد رابطه با کسی شوید. طبیعی ست که این نیاز شما در اولویت قرار می گیرد. پس باید در جهت رفع آن بکوشید. اما چگونه؟ قبل از هر چیز در یک رابطه وجود یک شریک الزامی ست.  شما آن را بر اساس الگوهای خود بر می گزینید. بعد از آن این سوال در اولویت قرار می گیرد: چگونه باید وارد رابطه شوید؟ 

حالا فرض کنید اصلا رابطه برقرار شده است. یا شما اصلا در رابطه ای قرار دارید، اولویت شما چیست؟ به عبارتی چگونه باید این رابطه را حفظ کنید؟ چرا بایدحفظ کنید؟

هیچ جواب ثابتی برای این سوالها نمی توان پیدا کرد. جواب ها بستگی به اهمیت نیاز شما و اولویت بندی های طرفین دارد. به این معنا که آدمها براساس نیازهای خود، «رابطه» شان را تعریف می کنند. مفهوم می دهند و تعمیق می بخشند. و بر اساس همین نیازها استراتژی های خود را بر می گزینند.
تا اینجای قضیه همه چیز خوب پیش می رود. اما اشکال موقعی پیش می آید که افراد حاضر نیستند برای این «نیاز» یا «رابطه»  بیشتر از شکم یا خواب خود وقت و انرژی صرف کنند. به عبارتی رابطه اهمیتش را از دست می دهد. از این روست که ما گاها شاهد روابطی در بین افراد هستیم که دوام و قوام ندارد. به اینها رابطه های ناپایدار گفته می شود.

در مواردی هم ما با یک رابطه ی پایدار مواجه ایم ولی ساز و کارهای یک رابطه ی پویا را نمی بینیم. این رابطه دچار پدیده ای به نام روزمرگی شده است. گمان نکنم احتیاج به مثال باشد. بسیاری از زوجین ما این پدیده ی روزمرگی در رابطه را حس کرده اند. آنهایی که در هنگام روزگار آشنایی به یکدیگر دل می دادند و غلوه می گرفتند، حالا روابط شان به سردی گرویده است.
این معضل باعث شده تا بسیاری برای علت یابی به خصوصیت های فردی هر یک از طرفین آویزان شده و یا اینکه شرایط موجود یعنی کار و مشغله ی زیاد، کم درآمدی و ... را عاملی برای این سردی بدانند.
به نظر من این خود معلول است. باید علت را در نیازها و اهمیت هر یک جستجو کرد. گسستگی یک رابطه بستگی به گسستگی نیاز طرفین دارد. نیاز انسانها نیز همانند شخصیت آنها متفاوت است. به طور مثال ممکن است شخصی با یک رابطه ی ساده و زود گذر قانع باشد. در حالیکه آن دیگری به یک رابطه عمیق و دراز مدت فکر می کند. به مرور زمان اولویت بندی شرکا دچار مشکل می شود. پس قبل از آنکه الگوها متفاوت باشد این نیازهاست که متفاوت است.
از این رو در یک رابطه باید طرفین خود را بازتعریف کنند. و این باز تعریف باید موقعیت های آنها را نسبت به رابطه معین کند و نه بر عکس. به عبارتی اولویت «رابطه» ست که مهم است و نه خصوصیت های فردی و شرایط طرفین. اصلا چرا فکر نمی کنیم که ممکن است کسی در تشخیص نیازهای خود دچار اشتباه شده باشد؟ یعنی یک نفر وارد رابطه ای می شود بدون آنکه این نیاز اصلی او باشد. در نتیجه در اولویت بندی ها رابطه تنها چیزی است که به آن بها داده نمی شود.  دقت کنید شما برای رفع نیازهای مادی روزانه از خواب و آسایش خود می زنید، برای رفع آن وقت و انرژی صرف می کنید، ولی برای حفظ رابطه که یک نیاز عاطفی زندگی شماست حاضر نیستید چنین کنید؟ این در حالی ست که شما قبلا بر اساس اولویت بندی های خود به این رسیده بودید که رابطه مهم است،  ولی مسائل شخصی خود را به میان می کشید. در نتیجه فردیت شما به استمرار رابطه صدمه می زند.

ماهیت و هویت ما در یک رابطه  
اجازه دهید مثالی بزنیم: میوه های مختلف مزه و طعم و خاصیت خاص خود را دارند. و کسی منکر مزه ی آنها نیست. ولی وقتی ما آنها را با هم ترکیب کرده و  کمپوت درست می کنیم، هیچکدام از میوه ها نه طعم و مزه ی خود را حفظ می کنند، نه خاصیت خود را  ... چرا که اکنون محصول جدیدی روبروی ماست که به آن «کمپوت» می گویند. این محصول جدید مزه و هویت خود را از میوه های مادر می گیرد، ولی آنها نیست. 

افراد وقتی در رابطه ای قرار می گیرند نیز چنین است: در یک کلام کمپوت می شوند. و قرار نیست که مزه و طعم اولی خود را حفظ کنند. به این در بحث جامعه شناسی «هم گرایی» یا «Integrations» گویند.  

 اخیرا یکی از روش هایی که در اینترنت رایج شده نگاههای آرمانی به رابطه  است. همه معشوقه های خود را در قواره های معینی تعریف کرده و طالب آن می شوند: چه می دانم مرد باید چنین و زن باید چنان باشد. من کمتر مطلبی می بینم که آدمها را در یک رابطه تعریف کرده باشند. بعضا هم بر عکس است. مثلا به این جمله که گویا به «اوشو» منصوب است توجه فرمایید:  «اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.»

 این منطق گر چه ژستی عاشقانه دارد و عاشق پسند است، ولی اصلا غیر دیالکتیک بوده و کاربردی نیست. یک رابطه باید به ما حرکت و پویایی و عشق دهد. و این بدون تغییر چگونه امکان پذیر است؟  ما قرار نیست همانطور که هستیم باشیم. ما باید تغییر کنیم. اصلا تغییر کلید یک رابطه ی سالم است. پذیرش بدون تغییر خلاقیت را در یک رابطه می گیرد و آن را به روزمره گی تبدیل می کند. در یک رابطه اشخاص مهم نیستند. همگرایی در رابطه مهم است. نگاه کنید در بسیاری از جوامع پیشرفته مسلمانان مقیم آنجا نتوانستند پیشرفت کنند. علت چیست؟ چرا که آنها نمی خواهند با جامعه «همگرا» شوند. آنها هنوز هویت و از همه مهمتر دین  خود را به مانند زمانی که به صورت فردی می زیستند حفظ کرده اند. از این رو نمی توانند وارد یک رابطه ی مثبت در یک اجتماع بزرگتر به نام «جامعه» شوند. برای این افراد خودشان مهم هستند، و هویتشان.  از این رو در سیر جامعه عقب می مانند و دچار افت و خانه نشینی می شوند. و جالب است که وقتی از آنها علت را سوال می کنید، جامعه را مقصر می دانند. 

در رابطه ی افراد هم عینا چنین است. کسانی که وارد یک رابطه می شوند لازم است که به بازتعریف جدیدی از خود و شریک خود رو آورند، قاعدتا باید بسیاری از آن چیزهایی را که داشتند رها کنند. و خود را در خدمت رابطه قرار دهند. تا رابطه هم در خدمت آنها باشد. این یکی از اصول مهمی است که نه تنها در رابطه ی افراد با یکدیگر، بلکه در مجموعه ی بزرگتری به نام جامعه هم مهم است.

نتیجه گیری
نیازهای ما در زندگی بسیار مهم است. باید برای رفع آن تلاش کرد. رابطه یکی از نیازهاست. ولی دو رویکرد مهم در یک رابطه دیده می شود: رویکردی انتزاعی که رابطه را جدا از افراد تعریف می کند و به خصوصیات های شرکا اهمیت نمی دهد. و این باعث می شود که طرفین نسبت به یکدیگر بیگانه شوند. و رویکرد دوم نگاه آرمانی به یک رابطه است که فقط خصوصیات های فردی را مهم می نگارد و حفظ آنها را ضروری می داند. هر کدام از اینها در استمرار، رابطه را دچار معضل می کند.
ما در اینجا یک رابطه پویا را رابطه ای میدانیم که شرکا ضمن حفظ هویت خود، آنرا در خدمت رابطه قرار می دهند. رابطه برایشان مهم است و هر زمان در این فکرند که چطور در این رابطه خود را خوشبخت احساس کنند. 

۱۳۹۲/۷/۱۹

خولچل ها و ببیننده های میلیونی

بچگی هایم بعد از اینکه با کاغذ و مداد آشنا شدم، متفاوت شد. فانتزی های من از  ذهنم به کاغذ راه پیدا کردند. اما این راه پیدا کردن ها بی صدا نبود. گاهی می دیدی که من روی کاغذ لم داده ام، و با صداهای عجیب و غریب داستانی را که در ذهنم بوجود آمده است را به روی کاغذ می آورم. مثلا صدای چهار نعل زدن اسب،  نعره ی حیوانات وحشی یا شلیک گلوله ... همین موقع ها بود که مادرم هر از گاهی که به اتاق وارد می شد، مرا که در این حال می دید، خدا می داند چه فکر می کرد. فقط یکبار شنیدم که برای همسایه درد و دل می کرد که « طفلکی پسرم خولچل شده است؟» می گفت: «هر از گاهی کارهای عجیب می کند و صداهای عجیب و غریب در می آورد.»  

مادرم اگر هم اکنون اینجا بود می فهمید که نه تنها پسرش خول نبود، بلکه در اینجا کسانی هستند که با این صداهای عجیب و غریب نان در می آورند. آنهم چه نانی... 
یک ماه پیش برادران الویس Ylvis brødrene   که در نروژ  چهره ای آشنا در برنامه های کمدی تلویزیون هستند با اجرای آهنگی به نام «The Fox » پول کلانی به جیب زده اند. شاید باور نکنید ولی امروز که چک کردم دیدم ویدئوی این برادران نزدیک 108 میلیون بار دیده شده است. 
و حتما در جریان هستید که یک ویدئوی کره ای به نام گانگ نام استایل که کمتر یا بیشتر از این روباه هم نیست، چیزی بیش از یک میلیارد بار در یوتوب دیده شده است، و برای خواننده ی جوانش تا آخر عمر خوشبختی را تضمین کرده است... 
من که سر در نمی آورم. چه چیزی معیار مردم جهان برای هنر یا سرگرمی شده است؟ 


۱۳۹۲/۷/۱۷

روش ابداعی تدریس من: «آموزش تصویری»



شاید اونهایی که با افکار من آشنایی دارند این مطلب را باور نکنند، ولی لطفا باور کنید: من معلم درس «دینی» دبستان هستم. و سعی کرده ام اتفاقا یکی از بهترین معلم های دینی باشم. خب البته داستانش طولانی ست، بماند برای بعد، ولی در دانشگاه ما خارجی ها می توانستیم سه واحد درسی برداریم: یکی ش «دینی» بود. دو واحد دیگه که برداشتم «اجتماعی» و «ریاضی» بود.
و حالا در کنار ریاضی و اجتماعی درس «دین و بینش و اخلاق» که در اینجا به آن RLE یا religion livssyn og etikk   می گویند نیز می دهم. اما همانطور که گفتم من همیشه می خواستم توی کارم بهترین باشم. پس فکر کردم که باید بیشتر تلاش کنم. این کار را کردم. این اغراق نیست. رضایت بچه ها موقعی که یاد می گیرند، برای من بالاترین لذت و قدردانی ست.
سه سال پیش موقعی که درس ریاضی را به صورت انیمیشن در آوردم، در مدرسه با استقبال زیاد دانش آموزان و پدرها و مادرها مواجه شد. از نظر آنها دیگر نیازی نبود که پدرو مادرها با بچه های خود در خانه ریاضی کار کنند. بدین ترتیب اگر اغراق نباشه باید بگم من یکی از معدود معلم هایی بودم که روش آموزش تصویری رو در مدرسه به طور جدی به کار بستم. ولی این کار من مورد حمایت جدی قرار نگرفت. یا شاید هم به کارم بها ندادند. سال گذشته  روی درس اجتماعی این کار را کردم. گر چه برای بچه ها جدید بود، ولی برایشان جالب بود.  
یک ماه پیش وقتی کار مدرسه م شروع شد به فکرم زد تا با درس دینی نیز چنین کارهایی بکنم. وقتی بعضی از دانش آموزان  از درس دینی خسته می شدند، فکر من مشغول این می شد که چطور این خستگی رو از میان بردارم. تا اینکه فکر کردم از دنیای دیجیتال کمک بگیرم. شما می دانید که بچه ها خیلی رنگ و فیگور و نقاشی را دوست دارند، خب منم همین المنت ها رو به عنوان کمک استفاده کردم.
با یکی از همکاران صحبت کردم. قبول کرد. و با هم یک برنامه ی عروسکی دیجیتال درست کردیم. دیدم بچه ها خیلی خوششان آمد. تصمیم گرفتم ادامه دهم. و قسمت دوم را درست کردم. باور کنید بیش از 50 ساعت وقت صرف کردم. حالا یکی دیگر از همکاران نیز به ما پیوسته بود. و کم کم دیگر همکاران نیز مایل به همکاری شدند. در فیلم شماره ی 3 تعداد بیشتری را وارد کار کردم.
حالا دیگر بچه ها با شادمانی درس هایم را دنبال می کنند و این نیرویی ست که به کارم ادامه دهم.
امروز وقتی حاصل کار را برای دیگر معلم ها در سالن جلسه مدرسه نمایش دادم، مورد توجه بسیار قرار گرفت. صدای خنده هاشان سالن رو پر کرده بود. همه مرا تحسین کردند، و می فهمیدند که چقدر زحمت پشت این کار نهفته بود.  

البته برای انجام چنین کاری وجود استودیوهای بزرگ لازم است. و اینکه چند نفر با هم کار کنند. اما من باید تنها این کار را پیش می بردم. صدابرداری، مونتاژ، متن خوانی، انتخاب صحنه های فیلم که مناسب متن باشد، خلاصه همه و همه ساعت ها وقت مرا گرفت. ولی خودم را خسته نمی بینم. بر عکس نیرویی دارم که حس می کنم، تا قله های این کار باید بروم.  من به این روش «روش آموزشی تصویری» یا Visuell opplæring  می گویم. امیدوارم روزی تمام نروژ از این روش من استفاده کنند. 

البته الان دارم روی ورشون فارسی اش کار می کنم. یکی از هموطنان هنرمند که در ایران سابقه ی کار در صدا و سیما هم داشته قرار شده با من همکاری کند. بزودی آنرا هم خواهم ساخت.  
این قسمت اول این مجموعه که گر چه به طور ابتدایی ساخته شده، ولی در قسمت های بعدی سعی کردم این ضعف را جبران کنم:



و قسمت دوم:

۱۳۹۲/۷/۱۰

«گذشته» یک تنهایی مزمن



«گذشته»  فیلم جدید اضغر فرهادی در شبکه های یوتوب قرار گرفته است. من هم فرصت را برای دیدنش از دست ندادم. واقعا دیدنی بود. و انتظارش می رفت که فرهادی اینبار نیز شگفتی بیافریند. یک ملودرام خانوادگی که به بحران پیچیده ی روابط زناشویی و عاطفی انسانها با یکدیگر می پردازد. او در فیلمش انسانهایی را خلق می کند که علیرغم کنار هم بودن، از یکدیگر دورند. تنها هستند. و این تنهایی مزمن چنان در روح فیلم یا در واقع زندگی پرواز می کند، که هر کس را یاد خودش می اندازد. برای من «گذشته» باید ادامه ی «جدایی فرهاد از سیمین» باشد. در «جدایی... » سیمین برای رسیدن به «مدینه فاضله» باید از شوهرش جدا می شد. او خوشبختی را در آنسوی مرزها جستجو می کرد. و حالا در «گذشته» به جای سیمین این احمد ـ علی مصفا ـ است که از همان مدینه فاضله بریده و به ایران برگشته است. یعنی احمد و سیمین به نظر من یک نفر هستند. با اندکی فاصله ی زمانی و تجارب مختلف. هر دو از رابطه می بُرند برای اینکه به «فردا» برسند. پس نباید انتخاب پاریس ـ شهر انقلاب کبیر و دمکراسی  ـ برای سناریوی جدید فرهادی امری اتفاقی باشد.
«گذشته» نیز همانند «جدایی سیمین» ساده و تئاتری وار است. دیالوگ ها مسیر اصلی فیلم را نشان می دهند. از زرق و برق صحنه ها خبری نیست. همه چیز ساده است. اما حوادث از دل گفتگوها بیرون می زند. و همچون فیلم قبلی فرهادی تماشاگر را وارد وقایع جدیدی می کند.  
در «گذشته» شاهد صحنه هایی هستیم که زیاد با تماشاگر ایرانی مانوس نیست. احمد که بعد از چهار سال به فرانسه بر می گردد تا کار طلاق همسرش ـ ماری ـ  را در آنجا به پایان برساند به دلایلی مجبور است در خانه ی همسر سابقش بماند.  او هم مثل ما از هیچ چیز خبر ندارد. ولی در همان خانه با نامزد جدید همسر سابقش روبرو می شود. صحنه ی رویارویی  آنها روی میز صبحانه و گفتگوی آنها برای تعمیر لوله ی آب آشپزخانه و توجه ماری به دیالوگ این دو بسیار دیدنی ست. مسلما چنین برخوردی از احمد ایرانی برای تماشاگر ایرانی کمی دور از انتظار است، ولی می شود آنرا پذیرفت. 

بدین ترتیب دیگر برایم قطعی شده است که فرهادی بر آنچه می خواهد می کند و بر آنچه می کند تسلط دارد. گذشته فیلم قدرتمندی ست. به قول پیتر بردشاو منتقد سینمایی روزنامه ی گاردین گذشته فیلمی پرجاذبه و میخکوب کننده است . انتخاب بازیگران، لوکیشن و دیگر عوامل با دقت انجام گرفته است. و انگار هیچ چیز صحنه از دید این کارگردان مخفی نیست. حتی بازی بچه ها نیز ستودنی ست. خوب رویش کار شده است.
این فیلم را می توانید در اینجا ببینید: 

  

حواس پرتی



به دوستی زنگ زدم، گفتم: کمی حواس پرتی پیدا کرده م.
 پرسید: چطور مگه؟
گفتم: موس ـ موشواره ـ لپ تاپم رو پیدا نمی کردم. بعد از گشت و گذار بطور اتفاقی در یخچال پیداش کردم.
گفت: خب موشواره ت کار می کنه؟
گفتم: آره ... منظورت چیه؟
با لحنی آروم گفت: پس خوبه ...
گفتم: جدی می گی؟ چی چی ش خوبه ... ؟
خندید و گفت: خب فکر کن اگه می ذاشتی ش تو فریزر!!! 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...