شنبه ۱۵ مارس ۲۰۰۸

مسافر فراموش شده...

اندیشیدن ... اندیشیدن به اندیشه هایی که از اندیشه هایشان اندیشناکم، گاهی به اندیشه ام وا می دارند. و در انتها، وقتی از آن ایستگاهها سوار اتوبوس قشنگ زمان می شوی، لودرها را می بینی که پشت سرت از جاده می آیند.
اتوبوس قشنگ! اهل شهر فرنگ! در جاده هایی پیش می روند که هرگز ناهموار بودنش را حس نکرده بودی.
اندیشه می کنی شاید در ایستگاه قبلی قبل از تو نیز کسی جا مانده باشد! یا مثلا آلبومی، یا مثلا ترانه ای. اندیشه می کنی که شاید بعد از تو، در ایستگاه بعدی، دیگر کسی در انتظار کسی نباشد؟
نه، یارای ماندنت نیست. می روی و لودرها پشت سرت! مثل موقعی که زمینی را هموار می کنند و هر از گاه انگار که به کُنده ای برخورده باشند اندکی توقف! و با دنده کمک دیگر ...کُنده ها هموار میشود. آن کنده های خاطره انگیز، یعنی آن خاطره های ناهموار ... یارای ماندنت نیست و اتوبوس قشنگ زمان در حرکت است ...
می اندیشی و می اندیشی به آن خاطره ها، به آن ناهمواری ها (که روزی تسلای ناهمواری های درونت بود) و امروز!!! نه شوخی نداریم، هر چه هست فرداست. و سهم ما از دیروز همان کنده هاست. و جاده را بنگر که در چشم انداز شیشه های عقب اتوبوس بعد از یک گردو غبار تلخِ پر ملالِ فراموشی، هموار می شود و جاده است و جاده...
اندیشه می کنی شاید بعد از تو کسی هم این جاده را طی کند! و می روی و می بینی مسافران اتوبوس را، مسافرانی که با تو هم نسب نیستند. مسافرانی با شکل و رنگی یکسان، بدون آنکه سری به عقب برگردانند فقط چشم به فراسو دوخته اند و آسفالت های تازه را می بویند. و تو هر از گاهی از غبار فراموشی عقب اتوبوس کُنده ها را می بینی که دیگر هموار شده اند و خاطره ها را که لابه لای آن غبارها گم ....
اما، از لابلای غبارها، آن دوردورها، انگار یکی هنوز زمین را با بیل شخم، نه چنگ می زند. و آن غبارآلوده می کارد کُنده های تازه را. یکی که از اتوبوس جا مانده و فقط برای اینکه زیر چنگال بیل لودرها نیفتد در کناری با رؤیاهای فرسوده فصل ها را ورق می زند و جوانه های خاکستری کنده ها را با شکوفه های گیلاس دود می دهد. کسی که با بادبادک های کاغذی از درخت یخ زده آویزان می شود و با دستی که به چشم انداز دور دورها خیره است دگر بار انتظار می کشد. اندیشه می کند، شاید اتوبوسی دگر از این جاده عبور کند، و شاید جایی برای او باشد ...

0 kommentarer: