۱۳۸۶/۱۲/۲۵

مسافر فراموش شده...



اندیشیدن ...
اندیشیدن به اندیشه هایی که از اندیشه کردنشان اندیشناکی، به اندیشه ات وا می دارد. وقتی از ایستگاه این اندیشه ها سوار بر اتوبوس قشنگ زمان می شوی، لودرها را می بینی که پشت سرت در جاده می آیند. جاده هاییکه تو هرگز به ناهموار بودنشان اندیشه نکرده بودی.
ناگهان می اندیشی که شاید در ایستگاه قبلی قبل از سوار شدن، چیزی جا مانده باشد! آلبومی، ترانه ای، نامه ای... چیزی که تو را به آن ناهمواری ها متصل می کند. نگران می شوی. آیا کسی  در ایستگاه بعدی منتظر توست؟ آیا در اینجا اصلا کسی در انتظار کسی می ماند؟
ـ نگه دار آقای راننده! می خوام پیاده شم!
و راننده زبان تو را نمی فهمد. نگاهی به مسافران اتوبوس می اندازی که شاید کمک بگیری. مسافرانی که همشکل و همرنگت هستند، اما با تو هم نسب نیستند. مسافرانی که فقط چشم به فراسو دوخته اند و آسفالت های تازه را می بویند. بدون آنکه نگاهی به عقب بیاندازند. اما تو نگرانی. می اندیشی و می اندیشی به آن خاطره ها، به آن ناهمواری ها (که روزی تسلای ناهمواری های درونت بود) و امروز!!! نه شوخی نداریم، هر چه هست فرداست. و سهم ما از دیروز همان کنده هاست. در حالیکه از میله ی محکم اتوبوس زمان چسبیده ای جاده را می نگری که در چشم انداز شیشه های عقب اتوبوس بعد از یک گردو غبار تلخِ پر ملالِ فراموشی، هموار می شود و جاده است و جاده...
فکر می کنی که آیا همه چیزت را برداشته ای؟ البته که برداشته ای. اما، آن دوردورها، از لابلای غبارها انگار یکی هنوز زمین را با بیل شخم، نه چنگ می زند. و دارد کنده های تازه را می کارد. یکی که از اتوبوس جا مانده و فقط برای اینکه زیر چنگال بیل لودرها نیفتد در کناری با رؤیاهای فرسوده فصل ها را ورق می زند و جوانه های خاکستری کنده ها را با شکوفه های گیلاس دود می دهد. کسی که با بادبادک های کاغذی از درخت یخ زده آویزان است و به دور دست ها چشم دوخته و انتظار می کشد. بله، نگاهی به دور و برت می اندازی. همه چیزت را برداشته ای الی یک چیز که فراموش شده است! خودت! که جا مانده ای و آن دور دورها منتظر اتوبوس بعدی هستی...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...