۱۳۸۷/۴/۲۲

دلتنگی


تابستان نروز از در رسیده است. گرم و زیبا. همانقدر که بتوانی دلتنگی هایت را در آن جاری سازی. سرسبزی اینجا بی مثال است. مرا یاد شمال ایران می اندازد. و یاد شعری که آنروزها گفتم. روزهای دلتنگی:



تابستان در خلوت تاریک ایوان
لمیده است
با باری به سنگینی گرما
در قامت یک قصه ی تنها

و من به پاییز آشنایی
دلگیرانه می نگرم
که در زمستان و بهار هم تداوم کرد
*

اکنون تابستان بی تو بودنم
پای می کوبد
و فصل نا متقارن حسرت فرا می رسد
و جستجوی تو
یگانه مجهولی است که آغاز را در انتها
به دست باد می سپارد

و من ناامیدتر از امید می نگرم
که جا زباله ای افکارم خالی تر از آن است که
از جاروب کردن تو هم عایدی ببیند

مقصدی بود اگر
دوباره را آرزو می کردم
و قلبهای خسته مرا
به عشق دوباره، عادت

آه که بوسه های آتشین آخرین دیدار
نغمه ی گلایه می خواند
نفرت و عشق را
دلتنگی زنجیر می زند

امشب جز هوای تو و طنین تو
خاطری نیست به آهم

67.04.23

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...