جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹

بهانه ی دیگر



باز با بهانه ای
آغاز می شود
آغاز تکرارهای زیبا
( با همین کلمات )

اما اینبار
شاید به منزله ی تو قفگاهی پاییزی
به استقبال بهار رفتن باشد
به اندازه ی آه
به انداز ه ی مکث
در ورای آغاز و پایان
در ورای سبزهای سیاه تو و
سفیدهای سیاه من
در ورای سلام و وداع

شاید آن برگی که به زمین نیافتاره خشکید
با اندوه من تلو تلو می خورد
شاید آن شمعی که بی پروا می سوخت
آن پنجره ای که نقاشی بیجان سبزها را نمودار می ساخت
و آن پسر احساساتی احمق
که با چند کلمه زندگی را کش می داد
و دختری که منتظر آرزوها نشسته ، باران را دوست می داشت
همه و همه
در کنج زمان پنهان بود
شاید همه چیزی نبود جزیک سلام مقتدر
و یک جدایی ممتد
نمی دانم

وقتی بهار هم دروغ می گوید
و سرزمین خشک طراوت
اراده ها را مسروع می کند
سر پیمان بودن نشان کدام صداقت خواهد بود ؟

وقتی آینه می خندد به من،
به وسعت جدی چهره ی من.
و وقتی با هر آشنایی جدایی برمی خیزد
وقتی سکوت هم ساکت است
و ترانه های شادی در متن لبها تفهیم نیست
وقتی بوسیدن می پژمرد
و لالایی عشق اینچنین در گوش زنگ می زند تا نخوابد کسی،
وقتی غروب و صبح زود
یکسان به استقبال انتهارت می رود
و وقتی بودن در خاطره های رؤیایی آواز می خواند
و انتظار تنها آئین زیستن می شود
وقتی حقیقت چون باری بر افسانه های دور سنگینی می کند
پسری می خواهد ، لیک نمی داند که چه را باید بخواهد
و دختری با ترس به جلوه گاه یک پیوند می اندیشد
آه که سر پیمان بودن نشان کدام صداقت خواهد بود ؟
گمان کدام حماقت خواهد بود ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Bilde: "Tenkeren" Roy Hardin Karlsen

0 kommentarer: