۱۳۹۶/۳/۴

طوفان



هوا گرگ و میش بود. نه، کمی بیشتر ... ابرها با هم غریبه شده بودند ... درختان و شاخه ها به هم غر می زدند... پرنده ها لانه هایشان را پیدا نمی کردند ... همه چیز به هم خورده بود انگار.
صدایش کردم: بیا تو، بزودی شب می رسه ...
بی قرار بود. پرسید: می شنوی؟
 با بی اعتنایی گوش کردم.
 گفتم: با تو هم ها ... بزودی طوفان می شه ... بیا تو.
گفت: صدای طوفان نیست. صدای سُم هاشه.

۱۳۹۶/۲/۱۹

تا فردا

هوای گرم، روی ایوان خانه فرش پهن کرده است. و درختان انگار که به مهمانی آمده باشند به یکباره لباس های سبزشان را به تن کردند. صدای بلبل ها توی فضا می پیچد. دود کباب و بوی آن می رقصد. و دل بهانه ای می گیرد تا روز را اندازه بگیرد. و شب را از میان رؤیاهای خاموش توی پنجره تماشا کند. سکوت دوباره برقرار می شود و خواب به یکباره بر دروازه پلک تو پدیدار می شود. 

نغمه ای قدیمی تو را می برد

گاهی همینجور که روی کاناپه نشسته ای، یک آهنگ یا نغمه ای قدیمی تو را با خودش می برد. من هم مقاومت نمی کنم. همراه می شوم. انگار ...