۱۳۹۶/۳/۴

طوفان



هوا گرگ و میش بود. نه، کمی بیشتر ... ابرها با هم غریبه شده بودند ... درختان و شاخه ها به هم غر می زدند... پرنده ها لانه هایشان را پیدا نمی کردند ... همه چیز به هم خورده بود انگار.
صدایش کردم: بیا تو، بزودی شب می رسه ...
بی قرار بود. پرسید: می شنوی؟
 با بی اعتنایی گوش کردم.
 گفتم: با تو هم ها ... بزودی طوفان می شه ... بیا تو.
گفت: صدای طوفان نیست. صدای سُم هاشه.

بنظرم هذیان می گفت. این اواخر اینجوری شده بود. برایش نگران بودم. گفتم: لج نکن بیا تو .... گوش نکرد. عصبانی شدم. کشیدمش و به داخل راندمش.
ـ بس کن .... خسته نمی شی از بس پرسه می زنی؟
گفت: چرا راحتم نمی ذاری ... مگر قرار نبود رها باشم. پس حالا چرا می خوای منو زندانی کنی؟
گفتم: زندانی کدومه؟ من فقط می گم طوفان تو راهه .... و توی تنها که نمی تونی به جنگش بری.
دروازه را بستم و قفل بزرگی به او زدم.
خانه خیلی ریخت و پاش بود عین افکارم. گفتم: کمک کن کمی جابجا کنیم! اعتناء نکرد. نمی دانستم از کجا شروع کنم. ابتدا خاطره های سیاه و سفید را از گوشه و کنار مبلم جمع کردم و توی لباسشویی ریختم. طبقه ی بالا، عکسها، یادگاری ها، عطرها، و خاطره های پراکنده، توی اتاق خیالهایم ولو بودند. مرتب شان کردم. لباس های دیروز را توی جالباسی ذهنم آویزان کردم، بعد پشیمان شدم. توی کیسه ی پلاستیکی گذاشتم شان که بدهم بیرون. انتظارها وا رفته بودند، توی فریزر جایشان دادم. ظرف و ظروف های امید را توی ظرفشویی چیدم که بشورمشان و تمیزشان کنم. و در آخر جارویی به حوصله های سررفته ام کشیدم. حالا قهوه ای درست کردم: تلخ ... دهن سوز و تلخ ... مثل یاد او. و بعد از اینکه کرکره های صبر را پایین کشیدم، رفتم و کنار تنها پنجره ی باز نشستم. کنار او ....
می دانستم که باران بعد از طوفان را دوست دارد. و هر وقت که دلم می گرفت، با او از همین پنجره نگاه می کردیم. این پنجره تنها روزنه ای بود که می توانستیم نفس بکشثم. هوای خانه گرفته بود. نگاهش کردم. گفتم کمی آروم بگیر!
از دستم دلخور بود. گفت: چرا گیر می دی؟
 گفتم: شده یه بار هم با من یکی به دو نکنی.
گفت: مگر تو نبودی که می گفتی باید وجودش رو تسخیر کنم نه حضورش رو؟ به من طعنه می زدی؟ پس چی می گی؟
گفتم: اون صحبت سالها پیش بود. انگار تو هنوز تو جوونی های من موندی؟
 گفت: از بس که برام شعر و قصه خوندی. خودت رو پیر کردی، اما منو جوون نگه داشتی ...
بلند شدم .. از پنجره نگاه کردم. طوفان در حال شروع بود. گویا حق با او بود. صدای ابرها عین سم های اسب سرکشی بود که به در و دیوار می زد تا رهایش کنند.
گفت: بیرون طوفانه .... بذار با رؤیاهایت رفاقت کنم. بدون اونها نمی تونیم ها از طوفان جون سالم بدر ببریم. به خاطر خودت می گم.
گفتم: شما دو تا که یه جا باشید شیطنت می کنید. عذابم می دید.
ـ ما عذابت می دیم؟ خودت چی؟ چشات چی؟ رؤیاهات؟ چرا فقط یقه ی منو می گیری؟ نگاه می کنی، رؤیاهات رو پرواز می دی و بعد یقه منو می گیری.
گفتم: اونها به تنهایی کاری نمی کنن، تویی که وقتی خودت رو نخود هر آشی کردی، همه چیز رو به هم می زنی...
سرش را پایین انداخت. گفتم: تویی که گیر می کنی... گیر می دی ... من پرواز می خوام ... اما تو پرنده ها رو شکار می کنی ... من می خوام که پیدا کنی، اما تو پیدا می شی ... لعنتی ... و .... یک قلپ از قهوه ام خوردم ... و در حالیکه صدام گرفته بود گفتم : اونوقت منو گم می کنی ... منو سردر گم می کنی؟
 گفت: پس چکار کنم؟ پرواز بدون پرنده؟ عشق بدون رؤیا؟ سکوت یک لحظه حاکم شد. از قهوه ام نوشیدم. تلخ تلخ بود. ادامه داد: پس رؤیاهات رو پس بگیر. چرا ولش می کنی به روی من؟ چرا اجازه می دی که برای من قصه سر و هم کنن؟ ترسیدم. هرگز فکر نکرده بودم که باید روزی رؤیاهایم را زندانی کنم.
 ـ نه ... ای یکی رو از من نخواه .... لطفا اینبار هم گوش بده.
گفت: من گوش بدم؟ من که یه عمر غلام حلقه به گوشت بودم. یک عمر ... وقتی شاد بودی، این من بودم که شادت می کردم. وقتی گرفته بودی از من بود. ... من در پی ات بودم. موقعی که عاشق می شدی، این من بودم که تو رو مست می ساختم ... و وقتی نوای جدایی سر می دادی تمام دردها رو من می خریدم .... آهای مثل اینکه فراموش کردی من کی ام؟ .....تو داری منو جزا می دی؟ داری زورآزمایی می کنی؟ با چی؟ با کی؟ گفتم این حرف رو نزن ...
ـ پس چرا می خوای غصه رو به من تحمیل کنی؟ چرا؟ مگر دوست داشتن چه ایرادی داشت که منو به خاطرش مجازات می کنی؟
گفتم: قرار ما این نبود....
 گفت: خب پس چرا فقط من؟ با چشات می خوای چیکار؟ با خاطره هات؟ با رؤیاهات؟ گفت: اونا بودند که این تحفه رو به من تحمیل کردن....
نمی دانستم چه بگویم. رعد و برق زد. طوفان شروع شده بود....


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پرسه

من در طول گذرگاههای عمرم پرسه می زدم که، در کوچه باغهای عرض خیالهایم پیدا شدی . کنار دریاچه ای مه آلود،   روی شاخه های درختچه های ...