۱۳۸۸/۷/۷

غریبانه ها



آهای سلام!

گفتم من که جایی نرفته ام، پس نوشتن را چه جایز؟ اما دیدم چه یک قدم و چه هزار فرسنگ، چه یک لحظه و چه یک عمر، چه یک شهر چه یک جهان، وقتی دل فاصله را احساس می کند، بهتر است که خود را از بار فرسوده سبک کند...
اصلا وقتی انسان در اولین دلتنگی ها، به سراغ خاطره هایش می رود معلوم است که تنهاست و در دوردست افتاده. پس می نویسم. تنها عادتی که روی دستم مانده تا مرا از تنهایی برهاند.

بعد از چاق سلامتی،
اگر از من می پرسی بد نیستم. اگر از کارم می پرسی بد نیست. اگر از تصمیمم... بد نکردم. اگر از امروزم .... بد نمی گذرد. می گذرد رفیق! همانطور که همیشه گذشته است. هنوز به خود نیامده ام. هنوز آن سنگینی مسئولیت ولم نکرده است. و نگرانی هایی که در فراسوی آن در کمین نشسته است. هنوز گاهی بیخود می اندیشم. گاهی بیخود می گریم. مثل آن وقت ها که بیخود عاشق می شدم و بیخود هم جدا. بالاخره این بیخود ها یقه ی ما را هنوز هم ول نکرده است. فقط تنها چیزی که ول مان کرده، یا بهتر است بگویم که من در آن ول شده ام: بیخود به بیخودها اندیشیدن است. که این هم به نوع خود حکایت از نوعی تکامل است. زیرا کار چنان مرا پر کرده است که وقت نمی کنم فکر کنم. شبها اندک وقتی می ماند که فکر کنم آنهم خسته ام. گاهی کتاب می خوانم، گاهی درس، گاهی می نویسم و گاهی هم زمزمه می کنم.

قبول کن که این سفر الزامی بود. و من باید می آمدم.... و تن به غربت می دادم.
از اینکه در این غربت کار می کنم گلایه ای نیست. من از اصل گلایه مندم. از اصلی که ما را در احساس درماندگی فرو برد. حالا با دیدی شاعرانه به این تصاویر می نگرم و آنها معنی مخصوصی پیدا می کند. انگار به مثال دیدن دریا از آسمان باشد. دریایی که ظاهری صاف و زلال دارد. و هوا... از تجربه های سفرهایم این اولین سفر هوایی ام بود. وقتی وارد دست اندازهای هوایی می شوی، وقتی ذره های آفتاب را می بینی که چون الماسی براق در سطح آب می شکنند، تازه متوجه می شوی که این هموارها هم ناهمواری دارند. و من به یاد زندگی می افتم و به یاد عشق. که ظاهری چنین هموار و شیرین داشته اند.


باش تا رنج زمان مویه کند
باش تا عشق تو حاصل شود از زمزمه ها

باش بینی که شیاری ست به باریکی مو
که توان گذر از آن ز تو ای مست چه سان می طلبد راست روی
(تو که می غلتی و وا می مانی.)

باش تا رنج فراخور ره از تن برود
همه جا پرچین است
همه جا چون این است
با طلب های دگر
و دگر های اگر

که اگر می بودی
و دگر می بودی
شاید از این همه پرخاش درون آسودی

باش تا زمزمه را فتح کنی
که تو با صد «اگر» و «شاید» و غیر
یا همین می بودی
یا که می فرسودی!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...