۱۳۸۹/۱/۷

از تجربه تا احساس

گاهی انسان باید خود را برای چیزهایی که انتظارش را نداشته است آماده کند. گاهی باید به استقبال حل معماهایی برود که شاید تا چندی پیش اصلا وجود نداشته است. اما چگونه؟ در زندگی عوامل زیادی را می توان سراغ گرفت که دلیل بدبختی ها ی ما باشد. دلیل محرومیت هایی که مانع خوشبخت بودن ما بوده است. بسیاری از این عوامل خارج از ما عمل کرده است که خوب مرا اندرزی برای آن نیست. اما بسیاری از این عوامل ریشه در درون ما داشته است. در شیوه ی نگاه ما نهفته بوده است. کلید کار همینجاست: زاویه ی نگاه ما به این مشکلات! مثلا دیدن محرومیت ها از زاویه ای که محرومیت های ما را تداوم دهد چه کمکی می تواند برای ما باشد؟ انسان برای این است که برای بهتر شدن زندگی کند. برای لذت بردن از لحظه هایی که در آن غوطه ور است. بنظرم فلسفه ی زندگی این نیست که ما فقط بدبختی هایمان را بزرگ کنیم و آنرا ببینیم. حتی این هم کافی نیست که بگوییم به این دلیل بدبخت بوده ایم. اگر چنین باشد که کار بسیار داریم. باید مادام العمر دنبال لحظه ها بگردیم و تجربه ها را چند باره تجربه کنیم. بهتر است بگویم باید دور خودمان دور بزنیم. فلسفه ی زندگی باید برای این باشد که ما از محرومیت هایمان پلی برای آینده بزنیم. کدام آینده، آینده ای که خوشبختی ها در آن حضور دارند. کدام خوشبختی؟ همان لحظاتی که ما خود را در آرامش می یابیم. می فهمم. آسان نیست. اما تمرین می خواهد. مثل دوچرخه سواری. خیلی ها فکر می کنند که باید خوشبختی را تجربه کرد. ولی من می گویم که نه! این ایده ی عبثی است. مگر می شود پرواز را تجربه کرد؟ البته که نه! ما فقط می توانیم پرواز را احساس کنیم نه تجربه. عین زیبایی، عین عشق. بنظرم هیچکس نمی تواند ادعا کند که زیبایی را تجربه کرده است و یا عشق را. چنین چیزی اگر بود که زشتی ها و بی وفایی ها به میدان نمی آمدند. جدایی ها سر باز نمی کردند. مگر کسی که دوچرخه سواری را یاد گرفته است آنرا فراموش می کند؟! عین همین است. کسی که عاشق است یعنی که عشق را فرا گرفته است. و اگر روزی بی وفا شد معلوم است که اصلا عاشق نبوده است. ما می توانیم به عشق باور داشته باسیم، از پرواز پرنده ها لذت ببریم، نسیم کنار دریا را روی گونه های خود حس و نغمه ی با هم بودن را زمزمه کنیم. این حس، این لذت استعدادی را می طلبد که باید در روح آدم جاری باشد. مثل حس بخشش، مثل حس دوستی، عاطفه ... هیچ پدر و مادری در هیچ کتابی این را نخوانده است که باید به بچه های خود عشق بورزد. آیا مرغی را به هنگام دفاع از جوجه هایش در هنگام خطر دیده اید. این صحنه را دیده اید که چگونه مرغک بیچاره با وجودیکه حریف دشمن قدارش نیست بالهایش را می گشاید تا بچه هایش را مورد محافظت قرار دهد. چطور می توان این عاطفه را تجربه کرد؟ در کدام کتاب لغت می توان چنین حسی راتعریف شده یافت؟ این عاطفه را باید احساس کرد. وقتی احساس کردی دیگر شرط و شروطی به میان نمی آید. هیچکدام از آن مرغها برای این بچه هایشان را محافظت نمی کنند که انتظار داشته باشند. ولی ما.... هنگامی که عاشق می شویم بیشتر به انتظارهایمان فکر میکنیم تا به عشق. بیشتر شرط و شروط هایمان را می بینیم تا حس مان. عجیب است که ما انسانها هزار و یک دلیل می آوریم که عشق را برای خودمان تعریف کنیم. اینها همش نشانه ی این است که هنوز برای یک عشق مستعد نیستیم. هنوز آمادگی عشق را نداریم. هنوز به احساس آن فکر نمی کنیم.

بله گاهی انسان به سراغ امیدهایی می رود که بدتر از ناامیدی است. چه می توان کرد؟ گفتم باید راهی بیابیم که با احساس خودمان راحت باشیم. باید آنها را باور کنیم. و خود را برهانیم. البته که ساده نیست. ولی شدنی است. با کمی تمرین! مثل دوچرخه سواری!

۵ نظر:

  1. متاسفانه بخش نظر دهی وبلاگ دارای اشکال است. از این رو مجبورم نظراتی که در فیس بوک برایم رسیده در اینجا بیاورم. این نظر را یکی از دوستان برایم ارسال کرده است که در چند بخش می آورم:
    من با بسیاری از این گفته ها موافق نیستم. مثلن آنجا که گفته شده باید از بدبختیها پلی زد به سوی خوشبختی. اما خوشبختی چیست؟ همان لحظاتی که ما خود را در آرامش میبینیم. دوست من باید دید آیا این آرامش ما برای دیگران هم آرامش است یا عذاب؟ اگر قرار باشد من در آرامش باشم تا دیگری در عذاب، این آرامشی خودخواهانه است.

    پاسخحذف
  2. خش دوم
    و یا آنجا که میگویی بسیاری از این عوامل خارج از عملکرد ماست. مگر چنین چیزی امکان دارد؟ فقط خداپرستان برای خالی کردن بار مسئولیت از شانه های خود دست به دامن قضا و قدر و قسمت میشوند، اگر بخواهیم همه چیز تحت کنترل ماست و یادت باشد بسیاری از این مشکلها نتیجه همان عملکردی است که میگویی عوامل خارج از عمل ما. یعنی همه مشکلات براثر عملکرد ماست

    پاسخحذف
  3. بخش سوم
    با نگاهی باز، با کمی از خودگذشتگی و با گفتن ما به معنی ما و نه من همیشه خوشبخت خواهیم بود. این را اندرز نپندار که از پند و اندرز متنفرم به حساب تجربه بگذار. خوشبختی ای که پلش بدبختیها باشد تلخ و ناگوار است و پایه هایش سست
    این را هم داشته باش وقتی عشق را احساس خواهیم کرد که از خودگذشتگی را آموخته باشیم

    پاسخحذف
  4. جای خالی مافروردین ۰۸, ۱۳۸۹

    جواب به بخش اول:
    البته که ما می توانیم نظرات متفاوتی داشته باشیم. آنجا که گفته اید اگر قرار باشد من در آرامش باشم تا دیگری در عذاب این آرامش خودخواهانه است.
    جواب من این است که ممکن است باشد. ممکن است من خود را با چیزی خوشبخت ببینم که با خوشبختی 6 میلیارد آدم های روی کره زمین فرق کند. چه ایرادی دارد؟

    پاسخحذف
  5. جای خالی مافروردین ۰۸, ۱۳۸۹

    جواب به بخش دوم:
    اولا اینرا من نمی گویم که بعضی عوامل خارج از ما عمل می کند. این را فلسفه علمی و حتی فلسفه ماتریالیستی هم می گوید. یعنی دو عامل در شکل گیری هر پدیده موثر است: عوامل درونی و عوامل بیرونی.
    اما تعبیر من از عوامل بیرونی عوامل متافیزیک و قضا و قدر نیست. اصولا من عوامل ایدآلیستی را در نظر نمی گیرم.
    مثلا فرض بکنیم که شما با «موسیقی» آرامش می یابید. خوب جطور می توانید در ایران به این آرامش برسید؟ عوامل حکومت، سیستم، سیاست،دین و بسیاری از عواملی که خارج از شما و اراده ی شما و احساس شما قرار دارند که مانع این آرامش می شوند و مرا اندرزی نیست همان عوامل خارجی محسوب می شوند.

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...