۱۳۸۹/۲/۱۹

و او که پر کشید و گسست

من تقریبا هیچوقت سعی نکرده ام که وقایع غم انگیز را نگارش یا تصویر برداری کنم. ولی از خود سوال کرده ام که آیا این وقایع جزئی از زندگی ی ما هستند یا نه؟ و اگر آری چرا نباید به آنها پرداخت یا آنها را ثبت کرد؟ از این گذشته بعضا خود وقایع نیست که انسان را تحت تاثیر قرار می دهد بلکه نوع برخورد ما با آنهاست که رسالت مان را پر رنگ تر می کند.

هفته ی گذشته خانواده ی ما یکی از عزیزان خود را از دست داد. خواهرم حمیده مقیم کشور هلند، بعد از سه سال مبارزه ی بی امان با غول سرطان بالاخره از پا در آمد. پنج شنبه گذشته وقتی زنگ تلفن بصدا در آمد و صدای خواهر دیگرم با لرزشی خاص در گوشی تلفن پیچید که «اگر می خواهی به دیدار آخرت با حمیده برسی عجله کن!» فهمیدم که لحظه های وداع با او فرا رسیده است. این اواخر فقط خبرهای ناگوار بود که از او می شنیدیم ولی با همه هرگز خود را برای پذیرش مرگ این عزیز آماده نکرده بودیم. خود او هم هیچگاه حاضر نشد این را بپذیرد که بالاخره پر خواهد گشود و از ما خواهد گسست. گر چه مدتها بود که تحت معالجه ی شدید قرار داشت. دو سال و نیم روش های گوناگون درمان را آزموده بود. سختی ها و ناملایمات آثار شیمی ـ درمانی و غیره او را ضعیف تر ساخته بود. اما هرگز حاضر نبود تسلیم شود. با روش های مختلف امید را در خود می دمید و خنده ها را تمرین می کرد. خواهرم تنها نبود. شوهر و دختر او هم او را در این پیکار نفس گیر یاری اش می دادند. و ما برادرها و خواهر ها که سعی می کردیم با سر زدن به او و شاد کردن او امید او را پر رنگ تر کنیم.
بر بالین او این جملات به چشم می خورد:

وقتی به هلند رسیدم او تمام کرده بود. در واقع خود را از دردها و فشارهای روزمره فارغ کرده بود. تقریبا تمام اعضای خانواده ـ به استثنای مادرم ـ گرد آمدیم و این مصیبت را به یکدیگر تسلیت گفتیم. طی این سالها ما برازش ها و منسوبین سعی می کردیم که به بهانه های مختلف دور هم جمع شویم. اما این جمع شدن ها برای شادی بود. این دور هم بودن ها به ما احساس رضایت و شادمانی، به ما نیرو می داد. شادی کردن رمز پیوستگی و همبستگی خانوادگی ماست. ما اصلا با شادی بزرگ شده ایم، با شادی به هم عشق ورزیده ایم و با شادی زندگی کرده ایم. پدرم رنگ سیاه را دوست نداشت و هرگز آنرا به تن نکرد. او عزاداری را شیوه ی درستی برای گرامی داشت رفتگان نمی دانست و به ما هم هیچ نیاموخت که عزا دار باشیم. مادرما عاشق شادی و رقص است. وقتی از غم حرف می زنیم می گوید: «پیس لیکده ن دانیشما». از این رو امروز هیچکدام از ما نمی دانستیم که چگونه باید «سوگوار» باشیم. چطور باید داغدار باشیم! مخصوصا برای کسی چون حمیده!
او در خانواده سمبل شادی بود و هنر. صدای خنده های او همیشه در جمع ما بلندتر از دیگران بود. او با تقلید از چهره ها و صداهایی که برایمان مظهر خاطره های شاد بود بذر شادمانی را در بین ما می پاشید. او «سیندرلای »ما بود. «دختر زیر شیروانی» که با مادر بزرگ مان «ملک خانم» بزرگ شده بود. مهارت خاصی درهنرخیاطی داشت. و دانس (رقص) بخش مهمی از زندگی او را تشکیل می داد. او بعد از مهاجرت به هلند، با گرد آوردن گروهی از رفصنده ها به آنها تعلیم داده و سپس به مناسبت های مختلف در شهرهای هلند رقص های فولکوریک گیلان (رقص قاسم آبادی) را به نمایش می گذاشت. طراحی لباس فولکوریک هم از او بود.
علاوه بر آن انواع رقص های دیگر را نیز چنان با اصالت اجرا می کرد که همه را به تحسین وا می داشت. رقص ترکی آذری او زبانزد بود. چگونه می شد برای چنین کسی عزادار بود؟ « تسلیت برازنده خانواده ی شما نیست» عنوان یکی از ده ها پیام های تسلیتی بود که به ما رسیده بود. من خود همیشه به این فکر می کردم که آیا می شود به جای عزاداری واژه ی دیگری را بکار برد؟ آیا می شود در چنین موقعیتی به چای گریه زاری کار دیگری کرد؟
بدین ترتیب ما با مرگ او کنار آمدیم ولی اینکه برایش عزاداری کنیم نه! او هنوز در میان ماست و می گوید و می خندد. گفتیم او را به بهترین نحوی که شایسته است بدرقه کنیم. از این رو «سیاه» را به سفید تبدیل کردیم. همه چیز سفید بود، حتی تابوت حمیده.


تشییع جنازه با موسیقی
دیگر اینکه به نظرمان آمد دلمان را نیز سفید کنیم. از این بیت «علی آقا واحد» شاعر آذربایجانی کمک گرفتیم که می گوید: «موسیقی ایله منی دفن ائیله سه لر واحد اگر ـ قبریمین تورپاغی مین روضه ی رضوانا ده گر» («واحد» اگر مرا با موسیقی دفن کنند ـ خاک من به هزار روضه ی رضوان می ارزد) و ما هم بر آن شدیم چنین کنیم. هیچکدام از برنامه هایی را که برای مراسم تدارک دیدیم رنگ عزا نداشت. جمعیت قابل توجهی درمراسم او در روتردام شرکت کرده بودند که باعث تعجب و تسلی ما بود. او غریبانه بدرقه نشد. مدیر مدرسه و شخصیت های دیگر در مراسم او به عنوان سخنران از او به نیکی و شادرویی یاد کردند.
برادرم مهرداد که برنامه را هدایت می کرد در آخر با خواندن «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» از استاد شهریار به همراهی پیانوی من به مراسم ما جلوه ی خاصی داد.
بدین ترتیب برنامه ی با شکوهی را برای او تدارک دیدیم. نمایش رقص حمیده، ویدئوی عکس های او از طریق پروژکتور بزرگ در سالن همه را متاثر کرد.

باز گویی خاطرات شیرین از حمیده بدعتی نو بود از ما. و او را آن چنان که بود یاد کردیم. ساده و بی آلایش!
و در آخر به جای خاک پاشیدن، تابوتش را گل افشانی کردیم.








در آخر باید از همه دوستان و آشنایان که بوسیله ایمیل، تلفن، مساژ از دور پیام تسلیت داده و از همه ی دوستانی هم که با حضور خود در مراسم تشییع جنازه در کنار ما بودند سپاسگزاری کنم.

۶ نظر:

  1. amou mokhtare aziz in vaghan ghashangtarin, siba tarin, va be yad mandari tarinmarasemi bud ke man tu zendegim didam. dashtane kharar baradarani mesle shomaha vaseye kheyliha ye arezoo hast o vaseye shomaha vagheyiat.daste hamatun dard nakone
    elika

    پاسخحذف
  2. mano mamanam alan in Axa wa Videoharo baham nega kardim. waghan nemidunam chi begam enghadr ke ghashango faramush nashodani bud. Ruhesho ba in barnemeye baehsaso ghashangetun shad kardid. omidwaram ke ghame akharetun bashe. Elmira

    پاسخحذف
  3. salam mokhtar jan.emroz ke dashtam vebloge shoma ro mididam,khabare dargozashte khaharetan ra moshahede kardam,kheili ghamgin va moteasser shodam,khob midonam ke az dast dadane khahar kheilki sakhte,az khodavande mannan shadiye roh baraye an marhome va sabre besyar baraye bazmandeganash ra khahanam.
    tasliat migoyam.mara sharike ghametan bedanid
    Reza az Stavanger

    پاسخحذف
  4. سلام الیکا و المیرا
    تشکر به خاطر همدردی و اظهار لطف تون. شما خودتون هم بهترین ها هستین. سالهاست که از المیرا و الیکایی که من یادم هست می گذره. شاید 20 سالی ... و من هنوز شما رو با همون قیافه و استیل به یاد دارم... امیدوارم هر جا هستید موفق باشید.

    پاسخحذف
  5. رضا جان
    ساق اول. اللرین آغریماسین.
    اولدو دا. بیزلیک دئییل. اؤز سلامت لیگینین قدرین بیل کی به تر شئی دیر.
    سالام یئتیر

    پاسخحذف
  6. Yaadat geraami haamshahri.

    پاسخحذف

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...