۱۳۹۵/۹/۱۵

زندگی کردن حسی که شاید مرده بود


نمی دانم ... شاید در بچگی «کمی» سمج بودم (با لجوج اشتباه نگیرید لطفا) ولی کلا بچه ی قانعی بودم ... بلند پروازی نمی کردم، ولی سرشار از رؤیاپروری بودم. تمام تلاشم این بود که کبوترهای رؤیاهای خود را در لانه ی آرزوهایم آب و دانه دهم، تا هر موقع که خواستم از پشت بام آینده پروازشان دهم امیدی به برگشت کبوترهایم باشد. از این رو از همان اوان کودکی، ابتدا در مورد چیزی رؤیا پروری می کردم ولی وقتی در می یافتم که رؤیاهایم دست نیافتنی هستند، دیگر خود را با انها خسته نمی کردم. برای من رؤیاها فقط تا زمانی اعتبار داشت که به آرزو تبدیل شود، و آرزوها موقعی خواستنی بودند که راهی برای رسیدن داشته باشند. و این رسیدن باعث می شد که تلاش هایم رنگ می گرفت. از این رو فقط کافی بود مادر قول دهد که می خرد. 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...