۱۳۹۵/۹/۱۵

زندگی کردن حسی که شاید مرده بود


نمی دانم ... شاید در بچگی «کمی» سمج بودم (با لجوج اشتباه نگیرید لطفا) ولی کلا بچه ی قانعی بودم ... بلند پروازی نمی کردم، ولی سرشار از رؤیاپروری بودم. تمام تلاشم این بود که کبوترهای رؤیاهای خود را در لانه ی آرزوهایم آب و دانه دهم، تا هر موقع که خواستم از پشت بام آینده پروازشان دهم امیدی به برگشت کبوترهایم باشد. از این رو از همان اوان کودکی، ابتدا در مورد چیزی رؤیا پروری می کردم ولی وقتی در می یافتم که رؤیاهایم دست نیافتنی هستند، دیگر خود را با انها خسته نمی کردم. برای من رؤیاها فقط تا زمانی اعتبار داشت که به آرزو تبدیل شود، و آرزوها موقعی خواستنی بودند که راهی برای رسیدن داشته باشند. و این رسیدن باعث می شد که تلاش هایم رنگ می گرفت. از این رو فقط کافی بود مادر قول دهد که می خرد. 



گفتم: اگه 20 بگیرم چی مادر؟ 
مادر می دانست که اگر بخواهم می توانم. با همه وقتی می گفت: حالا ببینیم. می دانستم که خریدنی تو کار نیست، و انگیزه هام را از دست می دادم. ـ اگه قول بدی که بخری، 20 می گیرم ماما. 
مادرگفت: تو نباید برای اینکه چیزی نصیبت بشه درس بخوانی. 
گفتم: من به هر حال می خونم، ولی تو قول بده .... این عادت هنوز هم در من باقی ست. وقتی قول می دهند احساس می کنم که رسیدنی تو کار است. و تمام فکر و ذکرم به اون لحظه تمرکز می شود و تلاشم معنا پیدا می کند. 
بالاخره با سماجت من، مادر رضایت داد نه قول ... از نظر او خریدن کفش اسکیت انداختن پول توی سطل آشغالی بود. گفتم مگه عید قرار نیست برام کفش بخری... گفتم: من کفش نمی خوام به جاش کفش اسکیت بگیر... 
گفت: آخه نگاه به در و همسایه کن، چه کسی تو این خراب شده کفش ـ چیه اون لعنتی که می گی؟ ـ 
ـ کفش اسکیت .... اسکیت مادر! 
ـ بله همون زهرماری ... آخه چه کسی تو این خراب شده اونو داره؟ 
مادر راست می گفت: هیچکس نداشت. پس باید کاری می کردم که توی خراب شده ی ما کسی هم پیدا می شد که کفش اسکیت می خواست. و چنین شد که سالار پسر عمو هم با هم همراه شد. 
***
کلاس سوم راهنمایی ـ هشتم ـ بودم که یک روز عمو گفت که پدر را راضی کرده است تا برای منان کفش اسکیت بخرند. وقتی اینرا شنیدم سر از پا نمی شناختم. آن شب تا صبح نخوابیدم. انگار واقعا خیال دیدار یاری را داشته باشم. ذوق و شوقی بی انتها... صبح ش برای خرید به اصطلاح لباس عیدی به رشت رفته و از «گیلان اسپورت» آنها را خریدیم. انگار برای خود بال پرواز خریده بودم. داشتم پر می کشیدم. 50 تومان بود. به این ترتیب روزها مدرسه می رفتم. و به محص آمدن از مدرسه یکی دو ساعتی کتاب را توی دستم گرفته، جلوی مادر نمایش می دادم. فقط به این خاطر که این حس پیدا نشود که گویا خرید کفش اسکیت باعث تنبلی من شده است. اما با هر صفحه ی درس، حواسم پیش کفش هایم بود. گاهی حتی می بوسیدمشان. و آنوقت عصرها تا شب تمرین می کردم. شب ها قبل از خواب چرخهای کفش اسکیت م را می شستم و با خود توی رخت خوابم می بردم. کنار بالشم می گذاشتم و بقیه ی رؤیاهام را ادامه می دادم. و تا صبح خوابم نمی برد.
 ... امروز توانسته بودم با یک پا تمرین کنم. با خود گفتم اول یک پا ... پس از آن نوبت به آن دیگری می رسد. صبح ها زودتر از بقیه بیدار شده و داوطلب خرید نان تازه از نانوایی بودم. البته با کفش اسکیت! چون آن وقت صبح کمتر توی شهر آدم بود و کمتر آدم رو مثل بز نگاه می کردند. یکبار در حالیکه با اسکیت به خانه بر می گشتم و نان هم خریده بودم زمین خوردم. نانها گلی شدند.... مجبور بودم تکه های گلی شده رو بکنم.
مادر پرسید: چرا نونها اینجوری شدند؟
گفتم: گشنه ام بود خوردمشان ...
مادر می فهمید. پرسید: ـ خب چرا مثل جیگر زولیخا هزار تیکه شده ...
جوابی نداشتم. بدو به طرف مادر می رفتم و بازوهای قلنبه ی او را می بوسیدم.
همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه بچه ها شروع کردند به مسخره کردند. البته که از حسادت بود. توی عمرشان کفش اسکیت ندیده بودند، دهاتی ها ... اما من نمی دانم چرا بعدها عقل هم دست به دست این «مسخره بازی» ها داد و باعث محرومیت من شد. پدر می گفت: آدم عاقل که دست به این جور بچه بازی نمی زنه. می گفت: این کفش تو رو از درس ت می ندازه ... و من باید خلاف ش رو ثابت می کردم. فقط به خاطر نمره های بالای درسم بود که می توانستم اسکیت سواری کنم وگر نه کفشه رفته بود.
هر صبح که از خواب بیدار می شدم، نگاهی به کفش های اسکیتم می انداختم. و مطمئن بودم که هنوز هستند. برای من بندهای آن، مثل دستان یاری بود که وقتی آنرا می بستم، انگار که به گردنم حلقه می زدند. با آنها حرف می زدم و خلاصه توی دلم آرزو می کردم که یاد بگیرم ... دیگر توی شهر با کفش نمی رفتم. فقط کافی بود که یک بار زمین بخوری ... آبرو برای آدم باقی نمی ماند. پسر عمو که کمی تپلو هم بود، برای اولین بار که خواست اسکیت را دو پایی تمرین کند، به شدت زمین خورد. سرش ضربه خورد و بعد از آن زن عمو اجازه نداد که با من همراه شود. به خاطر همین او هرگز دو پا اسکیت کردن را تجربه نکرد ... و نمی فهمید که من چه لذتی می برم. بعد از این واقعه من هم مجبور شدم توی شهر تمرین نکنم. عصرها خودم رو به جاده کنار دریا که تازه آسفالتی شده بود می رساندم. و در آنجا تک و تنها تمرین می کردم ...
آن موقع عصرهای گرم بهار، سنجاقک های بزرگ که ما به آن «شاه تیتیل» می گفتیم سرو کله شان پیدا می شد. و من آنها را که روی سرم پرواز می کردند می دیدم. هنگام اسکیت سرم را که بالا می گرفتم، حس دیگری به من می داد. نور غروب خورشید که به بالهای این سنجاقک ها می خورد، انگار مثل لامپ های رنگارنگ دیسکو بودند که روشن خاموش می شدند ... و من با نفس عمیقی که می کشیدم قدرتی بی نظیر زیر پاهایم حس می کردم: حرکت، سرعت و زیبایی ...

... اما دیری نپایید. چرخهای کفشم خراب شدند. و غیر قابل تعمیر. و حسرت اسکیت را با خود درعمق وجودم خاک کردم. 15 سال پیش که ایران بودم، یک خانواده جهانگرد فرانسوی یک هفته ای با من بودند. روزی از من خواستند که آنها را با جاده ای آسفالته و خلوت ببرم. چنین کردم. و زن و مرد از توی چمدانشان، دو کفش اسکیت در آوردند و با سرعت و قدرت بی نظیر عین مسابقه های توی تلویزیون شروع کردند به اسکیت سواری ... دلم پر کشید. ولی صلاح ندیدم امتحان کنم. می ترسیدم روح آن شوق مرده در من دوباره بیدار شود.

اما بعد از گذشت سالها از آن روزها، اسکیت سواری را دوباره اینجا در نروژ امتحان کردم... همین تابستان گذشته ... با یکی از دوستانی که به قول امروزی «اینکاره» بود. حس عجیبی بود ... دوست داشتنی اما عجیب ... نمی دانم شاید برای همه لازم باشد که حسی را که در دوران کودکی نیمه کاره گذاشته اند، را بار دیگر فرا خوانند. دوباره تجربه اش کنند، و حضورش را احساس ... چه می دانند، تا دیر نشده ... تا پاهایی هست برای ایستادن، و اشتیاقی برای رفتن ... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...