۱۳۹۱/۵/۵



امروز این عکس چنان فریاد کشید که خواب از چشمانم ربود. 
خیلی تلاش کردم که من هم فریاد کنم. 
نشد
بغض گلویم را فشرد.... 



۱۳۹۱/۴/۳۱

بچه ها او را می شناسند

مدتی می شد که دروازه ی رؤیاهایم را بسته بودم. حوصله نداشتم. نمی رسیدم. و از همه بدتر مسافرانی که در می زدند «رؤیایی» نبودند...  
...
امروز مادر مهمانم بود. گفتم برویم بیرون و دوری بزنیم. او را از مسیری که در تنهایی خود همیشه به آنجا پناه می بردم، راندم. نشانش دادم. گفتم:
ـ اینجا همان جایی است که تنهایی را قشنگتر می کرد مادر، و ... به «او» ...  نقش می داد، شاید برای اینکه روزگاری باشد.
مادر قسمت دوم جمله ام را نفهمید. آهی از سر همدردی با «تنهایی» ام سر داد و گفت:
ـ تنهایی که دیگر قشنگی ندارد. من کشیده ام می دانم.
...
اما اتفاق جالبی افتاد. این مسیر را دوباره و چند باره مرور کردم. بدون آنکه احتیاجی به طی کردن باشد. اما حس تنهایی به سراغم نیامد... مادر بود و رؤیاهای «او». با خود گفتم «او حتما این جاده را دوست خواهد داشت». با خود گفتم: «او این درخت ها را می شناسد. او این رنگ مزرعه  را بو کرده است. شیهه ی اسب ها برایش آشنایند و اردک های این دریاچه از دستان او حتما غذا خورده اند.... »
مادر پرسید: کی؟
و من لبخند موذیانه ای زدم.
گاهی رؤیاها عین بچه هایی هستند که وقتی به کنار دریا می رسند، منتظر پدر و مادر نمی مانند که مایو به تن شان کنی. سریع با همان لباس خود را به آب می زنند. ...
و حالا من رو به این بچه ها داد می زنم:
«بیاید بیرون ... غرق می شید ها...»
ولی کو گوش شنوا؟ با خود می گویم:
«او مسلما از این مسیر عبور کرده است... این بچه ها او را می شناسند.»

۱۳۹۱/۴/۲۵

من و چمدان سفر ـ قسمت دوم




یکی دو بار زنگ خطر GPS چرت مادر را تو ماشین بهم زد.
ـ این چیه هی صدا می خوره؟
ـ می گه که این نزدیکی ها «دوربین» هست مادر و باید سرعتم رو کم کنم.
مادر تعجب کرد. می خواست بگه الله اکبر که نگفت. یا شاید هم می خواست بگه «وینستون روحت شاد» که فکر کرد شاید بخندم. آخه مادر هر وقت که برق بعد از قطع شدن، می اومد عادت داشت بگه «وینستون روحت شاد»، البته به جای ادیسون. بعدها دیگه در باره ی هر کدوم از این «کافر»ها که کارهای خوب کرده بودند هم همین عبارت رو بکار می برد. گفت: اینها باید برن بهشت ها!
پرسیدم: کیا؟
گفت: همین ها که این همه چیز اختراع می کنن.
اگر پدر بود می گفت: خب برن بهشت که چی بشه؟ آخوندهای ما رو اونجا ملاقات کنن... تو که داری نفرین می کنی!
  
دو ساعته از Jönköping  رسیدیم به مقصد. اسم خیابونشون Høgalykka بود، به فارسی یعنی «خوشبختی بزرگ». اسم قشنگی بود. خیابون قشنگی هم بود. با خانه هایی آجری و چوب کبریتی. 


 من تا حالا دو ـ سه باری گوتنبرگ بودم، که همه اش با کارهای هنری و فرهنگی یا کنسرت گذشته بود.  اینبار خودم بودم و مادر و دیداری که سالها عقب افتاده بود. دیدار با خواهر زاده ام سامی و همسرش لوئیز  و دختر کوچولوی ما تئا. و شهری که واقعا دیدنی بود. 

این هم نمای شهر گوتنبرگ از پنجره ی خونه ی سامی و لوییز.  



گوتنبرگ یا Göteborg شهر زیبایی است. دومین شهر بزرگ سوئد. طبیعت بکر و شهرنشینی همزیستی مسالمت آمیزی داره. اجازه بدید  شما رو با عکس هام به داخل شهر ببرم و با هم به دیدن زیبایی های شهر بشینیم.   
این هم کانالی در مرکز شهر که توسط هلندی ها در 400 سال پیش ساخته شده است. این کانال ها به خاطر این ساخته شده که از آتش سوزی کامل شهر جلوگیری شود. این رودخانه هم اسمش fattigmanså نام داره . قایق های بزرگ توریستی که مسافران رو به یه سفر آبی شهری در مسیر رودخونه می برن. 
  
این هم دو دختر جوان که بر روی همین رودخانه  مشغول پارو زدن هستن. 


حالا گشتی در مرکز شهر می زنیم. قبل از همه جوونهایی رو می بینم که در میدان اصلی جمع شده و با رقص و آواز و موزیک سعی می کنن که توجه رهگذران رو به خود جلب کنن. اونچه که برام جالب بود اینکه شهرداری این شهر عادت داره هر ساله تعدادی از هنرمندای جوون رو برای کار تابستونی استخدام کنه. این جوونها وظیفه دارن با ترتیب دادن برنامه های متعدد مردم و توریست ها رو سرگرم کنن. 
سرگرمی مجانی برای مردم 

کله ی این آقا پسر همچی کمتر از دیگران نبود... 
جوانها رو می بینیم که چطور از هنر خود استفاده  و  مردم رو سرگرم می کنن. روزگاری آرزو داشتم که ما جوانها در ایران هم می تونستیم چنین امکاناتی داشته باشیم  




اینم خانم جوانی که خودش رو به شکل «پی پی» شخصیت معروف داستانی  آسترید لیندگرد در آورده است. 
و دختر جوونی که برای تماشاگران می خواند. 
مادر هر وقت دوره گردی رو می بینه که آکاردئون می زنه به اون پول میده. می گه:
ـ به یاد تو می افتم. 






۱۳۹۱/۴/۲۳

من وچمدان سفر

... از صبح بارون شدیدی می بارید، چنان که بعضی وقت با وجود کار کردن برف پاک کن ها قادر نبودم جلوم رو ببینم. جاده های استکهلم به Jönköping  خیلی قشنگ بود. اونقد قشنگ و تمیز که انگار  داشتم تو جاده های شمال خودمون رانندگی می کردم. سرسبز و دیدنی...  
از بچگی آرزو داشتم که دور دنیا رو بگردم. اونم با اون «ماشین های توریستی»... اینجا بهش می گن:  bobil. از همان اوان کودکی هر کدوم از اون ماشین ها رو که می دیدم دلم غش می رفت. سفرهای رؤیایی رو تو خودم آغاز می کردم. با خود گفته بودم اگه روزی پام به خارج رسید حتما یکی از اونها رو داشته باشم. ولی بعد از مهاجرت کم کم همه چیز رنگ و روی خودش رو باخت. و ما فراموش کردیم که چه می خواستیم.
ـ آخه این چه هوایی یه شما دارین؟
مادر جلوی اتومبیلم نشسته بود. نگاهش کردم.
ـ سردت هست مادر؟
ـ خوبه با خودم از ایران لباس های کلفت آورده م.
خندیدم. تویوتای یاریس کوچولوی من پر از وسایل بود. من موقع مسافرت همیشه سازم رو همراه م دارم:آکاردئون، یا کیبرد. اینبار کیبردم تقریبا تمام صندلی های عقب ماشین رو گرفته بود. با خودم حساب کرده بودم که اگه مادر رو بخوام با خودم این ور و اونور ببرم می نشونمش جلو. اما مصطفی هم قرار بود تو این مسافرت با ما باشه. او البته تو «جاسازی» استاده. من و مصطفی از دیروز سعی کردیم وسایل رو یه جوری تو تویوتا چهارنفره ی من جا کنیم. در آخر فقط یه جای کوچولو برای نشستن اون مونده بود.
مادر زیاد با مسافرت میونه ای نداره. یه جورایی عین خودمه. ولی امروز وقتی ساکم رو بستم، اون رو از من گرفت و خودش از نو جمع و جور شون کرد.  


معمولا شهرداری ها در کشورهایی نظیر سوئد، برای رفاه مسافران استراحت گاه هایی اینچنینی را در بین جاده ها ساخته اند. 

***
توی Jönköping مهمان راحله و سعید بودیم. مهربان و صمیمی. از دوستای بسیار قدیمی مصطفی و ملی.
باران شدید این دو روز اجازه نداد که ما فرصت گردش در شهر را داشته باشیم. بنابر این من فقط توانستم از بعضی مکانها و مناظر عکس برداری کنم. باهم به دیدن این عکس ها می نشینیم.




نه اینکه شکمو باشم ولی مدتها بود که از غذای محلی دور بودم. و راحله استاد این غذاهای محلی بود. این هم خورشت: سیر قلیه   



«ترشی تره» ی بی نهایت خوشمزه ... 
تربچه ی محلی ... نوبره بخدا ...
ماهی آزاد ... 

***
وقتی رسیدیم سعید سر کار بود. قبلا رسم بود که وقتی منزل کسی می رفتم توی قفسه ی کتابها دنبال کتاب، یا قفسه ی نوارها و بعد ها سی دی ها دنبال چیزی بودم. ولی الان اوضاع فرق کرده ... وقتی مهمونی می رم تو خزانه های مردم سرکی می کشم که ببینم همه چی تحت کنترل است یا نه.... ... اینم خزانه ی سعید...  اوضاع کاملا تحت کنترل بود... مهمان نوازی 20. 

***
هوا اجازه نمی داد. روز بعد به اتفاق سعید سری به اطراف شهر زدیم. و تونستم عکس هایی بگیرم. اینم عکس ها: 



افزودن عنوان
اینم «جای خالی ما» هر جا می رم خلاصه یه جای خالی پیدا می کنم.  

جای خالی رو پر کردم.... 

یک مجسمه چوبی در بالای کوه 




نمایی از شهر Jönköping

نمای بیرونی سالن کنسرت شهر 

مردی که برای پیاده روی به طبیعت زده است 






۱۳۹۱/۴/۱۸

آشنایی با یک سنت قبل از ازدواج در سوئد

امروز در مرکز خرید شهر Gavle  در حال گردش بودیم که بطور اتفاقی شاهد این صحنه شدیم: مردی جوان با لباس زنانه و در حالیکه گیتاری بدست داشت، درست در مرکز خرید داخل سبد چرخدار شده، مشغول خواندن آهنگ هایی شد. روی سبد چرخدار نوشته بود که به ازای هر آهنگ درخواستی 10 کرون بپردازید.
بعد از آن مردم دور او جمع شده و با پرداخت پول مزبور در خواست آهنگ می کردند.




خواهرم که مقیم سوئد می باشد توضیح داد که این کار مربوط به مراسم مخصوصی است. «مراسم قبل از ازدواج» که در سوئد به آن Svenseksa  گویند. طی این مراسم، قبل ازدواج رسمی، عروس و داماد یک روز را در اختیار دوستان خود قرار می گیرند، تا برنامه های از پیش طراحی شده ی آنها را عملی کنند. این برنامه ها گاهی مضحک و خنده دار است، با همه عروس یا داماد باید حتما آنرا به جا آورند. مثلا در گوشه ای از بازار عروس خانمی روی کاغذ نوشته بود که به ازای بوسه ای که یه آقایان می دهد، 5 کرون دریافت می کند. طبیعی است که این عروس خانم پول خوبی کاسبی کرده بود.
این تازه داماد جوان هم برای به جا آوردن تقاضای دوستانش مکلف شده است تا لباس زنانه پوشیده و به ازای آهنگ های درخواستی مردم 10 کرون بگیرد.
در فیلم خواهرم با پرداخت 10 کرون تقاضای آهنگی می کند، و تازه داماد تقاضایش را به جا می آورد. در اطراف داماد دوستانش را می بینید که هم به او می خندند و هم او را تشویق می کند.   

۱۳۹۱/۴/۱۷

«شناخت زنان» ـ جلد اول

چندی پیش یکی از دوستان به مزاح عکس کتابی را در صفحه ی «فیس بوک» به اشتراک گذاشته بود، که برایم جالب آمد. من هم آنرا با دوستان فیس بوکی ام به اشتراک گذاشتم و مطلبی هم در زیرش به طنر با این مضمون نوشتم:
...

این کتاب رو بطور قاچاق از بازار آزاد خریداری کرده م. قراره جلدهای بعدی ش رو هم بخرم. ... شاید عمر یاری داد و ما هم زنها رو شناختیم، و یک گشایشی به عمل آمد
...
اما همانطور که قابل پیش بینی بود با سه گونه عکس العمل مخصوصا خانم ها مواجه شدم. گروه اول با مزاح به ریشم خندیدند. گروه دوم به شدت به ریشم خندیدند. و گروه سوم هم به نرمی به سبیلم خندیدند! بعضی از این عکس العمل ها بسیار جالب و خواندنی ست، حیفم آمد که در «جای خالی ما» با دیگر خوانندگان به اشتراک نگذارم. با هم فرازهایی از نظرها و کامنت های دوستان را می خوانیم: 
 
شهرام به شوخی می پرسد:  
ـ حالا که خودت لو دادی بگو این [کتاب] رو از کجا گیر آوردی؟  
و سپس اضافه می کند که: اگه جلد دومش رو پیدا کردیم باهم اونو می خونیم. از نظر او برای شناخت زنها: چون عمر یه نفر کفاف نمی ده!  
آذر هم با شوخی گفته ی شهرام را به این صورت به مطلک در آورده است:
ـ مختار جان! نمیدانستم که تو هم عمر نوح را داری :-))
او این عمل مرا افتخاری برای دیگر آقایان دانسته و برایم آرزوی موفقیت کرده.
آمنه هم یادم انداخته است که:  
ـ این فقط مقدمه ی کتابه ... کجای کارین!
مژگان فقط خندیده است. من بالاخره پی نبردم که ایشان به کار من خندیده یا به کامنت ها؟
البته دوست خوب من شهرام کاملا واقف است که اینجانب «دارم با دم شیر بازی می کنم.» می گوید:
ـ طاقت شلاق خوردنش رو هم باید داشته باشی. آماده باش!  
حبیبه هم می داند که گویا این محدوده ی قرمزی ست که من پای گذاشته ام. و آنرا نوعی اعلان جنگ می داند:  
ـ شهرام الان همه ی خانم ها به مختار حمله می کنن. آماده برای جنگ!
شهلا اما از راه نصحیت به ما «مردها» وارد می شود. می گوید:
ـ نیازی نیست زنها رو بشناسید! فقط باهاشون صادق و مهربون باشید.
راستش جواب قانع کننده ای ست. ولی ای کاش درخواست شهلا در این حد بود. او در قسمت دوم حرف خود اضافه می کند:
ـ ... و صد البته پول هم داشته باشید. در ضمن راجع به هیچ چیز ازشون توضیح نخواین!
بهنوش خانم رسما آب پاکی را به رویم ریخته است:  
ـ هه هه. می خوای آب تو هاون بکوبی پسر جان؟ ما زنا خودمون تو کار خودمون موندیم. چیو می خوای بشناسی؟
میترا هم همین را می گوید: زنها رو خدا باید بشناسه!
داود هم عینا همین حرفها را تکرار کرده، فقط یک «زکی! به همین خیال باش!» هم حواله ی من کرده است.
شهرام دلش طاقت نیاورده و دائم سرک کشیده است تا ببیند این بحث به کجا می انجامد. و در این بین کامنت های دیگری را برای «ناخن کشی»  از جمله این نوشته است: نه خدا و نه هیچکس دیگه. خودشون هم توی این کار موندن!

فروغ که اهل قلم است، در ابتدا راهنمای خوبی است:  
ـ مختار جان این طوری نمی تونی زن ها رو بشناسی، هر یک از دیگری متفاوت ترند! هر زنی یک نوع واکنش نشون می ده به تمایلات بجا یا نا بجای مرد مقابلش.
ولی گویا خودش هم می داند این کلیات برای فاطی «تمبان» نمی شود. در نتیجه دست به دعا می شود: به هر صورت موفق باشی. اگه پیدا کردی ما رو هم خبر کن!
لی لی خوشحال است که با این کار یعنی «کتاب خوانی» تابستونی حوصله م سر نمی ره.  
دیبا در ظاهر گویا مرا تشویق هم می کند به اینکه : البته می تونم «چند چیز ساده» رو راجع به خانم ها از لابلای صفحه هات این کتاب پیدا کنم. و برایم آرزوی موفقیت می کند...
مهری که حرفهایش را در قالب طعنه بیان می شود چنین می گوید: ـ  از وجنات و حسنات «کتاب» مزبور که شبیه قوطی کارتون توخالیست، پیداست کسی‌ که این را دیزاین کرده، از سوزش دل این ابتکار را انجام داده. حالا چه سوزشی ؛ به قول عربها: الله اعلم !!!چون این ضدیّت با زن از فرهنگ اعراب هم میاد. آدمیزاده از سوز دل به چه ابتکاراتی که دست نمیزنه.!!!!!
این خانم اضافه می کند: این هم از خصایص خانوم‌ها است که حس ابتکار را در بعضی‌ موجودات دو پا بیدار می‌‌کنند. چه شود؟
شهرام اما برای بار چندم وارد بحث شده و کمی آنرا کارشناسی کرده. از نظر او اشتباه ست که ما همه چیز را از ریشه ی فرهنگ عرب ببینیم. شهرام به عکس العمل خانم ها عکس العمل نشان داده و می گوید: ما باید این اجازه رو داشته باشیم که از نگاه طنز به مسائل نگاه کنیم. 

خانم مران اشاره به نکته ی دقیقی دارد:  
ـ اگر مردها شروع کنن به شناخت خودشون و زن ها رو بذارن او نجوری که هستن باشن و اونها رو اونجور که هستن قبولشون کنن دیگه نیازی به کتابهای قطور و این همه ترس و لرز از زنها نیست. باور کنید ما زن ها اونقدر اسرار آمیز نیستیم و مردها ما رو اسرار آمیز می بینند. بیشترین هامون ساده و مهربون هستیم، اگه مردها فقط از چشم خودشون ما رو نگاه نکنن.  اگه هر زن یا مردی اونطور که می خوان باهاشون رفتار بشه، هیچ بی اجترامی در این دنیا رخ نخواهد داد. این یکی از مثل های معروفه که می گه «با دیگران همانطور رفتار کن که می خواهی باهات رفتار کنن».
 مران به درستی تاکید می کند که این فقط نظر اوست، و نظر دیگران ممکن است متفاوت از او باشد.    
 شیوا هم حرف مران را تایید کرده است.  
نسه از یک زاویه ی درونی به تردید مردها نسبت به زن ها نگاه می کند.
ـ به نظر من کسانی که در پی این هستند تا شکست در زندگیشان را به گردن طرف مقابل بیاندازند،  سیستم اعتمادی شان به خود، به آینده و به دیگران در یک شکست عاطفی دچار صدمه شده و این سیستم بی اعتمادی ما را به شک و تردید در روابط عاطفی دیگری سوق می دهد.
نسه نتیجه گیری می کند: از همین رو مردان و زنان دنبال کتابهای قطور برای دگرشناسی می گردند در صورتی که همانطور که مران گفت باید سیستمهای درونی خود را اول شناخت
.
ایوب این شناخت را بی فایده می داند. می گوید: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من.
صوفیه که اهل قلم و فرهنگ است با سلاح «فاکت» به من نصیحت می کند که «تلاش بی فایده ای ست. وقت گرانمایه ام را هدر ندهم.» چرا؟ چونکه:  ـ فیزیکدان و دانشمند معروف استفان ویلیام هاوکینگ تمام قوانین فیزیکی و نجومی را در گیتی شناخته اند اما هنوز در شناخت زن مانده است! حالا شما میخواهید با این چند جلد کتاب قطور زنها را بشناسید؟
اما دل او با «فاکت» آوردن هم خنک نمی شود. در نتیجه درجای دیگری می نویسد:  ـ البته جسارت نباشد اما ظاهرا به نظر میرسد که نشناختن خانمها توسط مردان به دلیل پیچیدگی خانمها نیست. بلکه به این دلیل است که فکر آقایان به اندازه کافی برای شناخت آنها رشد نکرده و مغزشان پیچیدگیهای لازمه چنین شناختهایی را ندارد.  
البته صوفیه در این شوخی تنها نیست. محمد
رضا دوست آذربایجانی من هم خیلی جدی تر هم شبیه آنچه که صوفیه گفته را این چنین به عرض رسانده:

 Çox saçma və yanlış bir düşdür, belə düşüncə qadınlara ihanət anlamına gəlməkdədir. Üstəlik bu fikirdə olan kişilər özlərin tanımırlar! Biz insanlar bir qadın və əkəyin birləşimindən ortaya gəlmiş. Demək bir ərkək özünü tanımır! Çünkü, içində 40% qadınlıq var...


او این «فکر» رااشتباه و مسخره خوانده است. می گوید: چنین افکاری توهینی به زنان محسوب می شود. اصولا آقایانی که در این فکر هستند ـ یعنی درفکر شناختن خانم ها، در واقع از شناخت خود عاجز مانده اند! ما انسانها نتیجه ی پیوستن زن و مرد هستیم. بنابر این این مردان خود را نمی شناسند، چون 40 درصد از ماهیت آنها زنانه است.
باهمه بسیاری دیگر از دوستان از جمله فرانک برایم به سوئدی آرزوی موفقیت کرده اند.
با تشکر از دوستان خوبم.

۱۳۹۱/۴/۱۴

دستان مهربان بی انتها


... دم دمای صبح بود، گرم خواب بودم که وقتی توی رختخواب غلت زدم، متوجه ی «دستی» شدم که پتو را به روی کمرم کشید. این کار در طی شب چندین بار اتفاق افتاده بود. نمی دانم انگار سالها گذشته بود و من این دستان مهربان و آشنا را گویا در جایی در همین نزدیکی ها جا گذاشته بودم.
در خواب و بیداری صدای نم نم باران را که بر سقف خانه می خورد شنیدم. نمی دانم چرا این صدا حس کودکی را در من بیدار کرد. جایی که وقتی باران بر سقف حلبی خانه می خورد همانند نوای یک موسیقی ی آرامبخش بود...


... وقتی چشم باز کردم، به نظر دیوار بزرگ هال خانه ی پدری جلوی چشمم ظاهر شد. بخاری نفتی با لوله هایی که از وسط دیوار می گذشت، گوشه ی دیوار قرار داشت. و آن ...  آن تابلوی نقاشی بزرگ و قشنگ با قابی مستطیلی، که از روی آینه ی چهارگوش هال آویزان بود، بیشتر از همه جلب توجه می کرد. آن تابلو قدیمی و خوش رنگ ... که حالا بخشی از رؤیاهای آن کودکی شده بود که هر روز صبح چشمش را به امید سیر و سیاحت کردن در فضای آن باز می کرد.  
پایین کادر تصویر چند پله ی سنگی دیده می شد که در ادامه به دو ستون یک دروازه ی نرده ای ی قدیمی می رسید. در بالای هر یک از ستون های گلدان های بزرگی قرار داشت. با گلهای الوان و قشنگ. و سمت چپ کادر، باغچه ای زیبا با گلدانهای بزرگ و پر از گل دیده می شد. و صندلی های پارکی برای نشستن. وسط کادر کمی بالاتر از دروازه ها را خانه ای سنگی و فوق العاده زیبا پر می کرد. خانه ای رؤیایی، از آنها که می توان در قصه ها در باره اش خواند. با سقف های رنگی و زیبا و تراست هایی که روی هر کدام با گلهای زیبایی منقش شده بودند. و آنطرفت در چشم انداز اصلی تصویر، دریایی آبی با کشتی های کوچک بادبانی و جزیره ای زیبا که از وسط دریا سر بر آورده بود، چشم ها را نوازش می کرد.....
و این پایین «کودک» ی که از شیطنت خوابش نبرده، از زیر لحاف دنیای خود را با دنیای آن تابلوی روی دیوار در هم آمیخته بود و در لابلای دیوار ستون ها قائم موشک بازی می کرد. و در فانتزی های پنهانش آرزوی سرک کشیدن به این خانه را در دل می پروراند.  با آن دریا و کوههای قشنگی که دور تا دور آن را گرفته بودند....


تکانی به خود دادم و حس کردم که دستانم در تختخواب درگیر دستانی است... همان دستان آشنا و مهربان محکم آنرا فشرده بود... یادم آمد که این همان دستان است....
همان دستانی که از گوشه ی «چادر ثرمه ای رنگ با گلهای سفید»،دستان کوچک پسرکش را محکم چسبیده بود و با خود در بازار می گرداند ... اینجا شنبه بازار، یکی از شلوغ ترین محله های شهر انزلی است. بساط فروش ها از دو طرف خیابان جنس هایشان را روی کتل های بزرگ پهن کرده، برای فروش اجناس حراجی خود سر و صدا راه انداخته اند... پسرک در کنار مادر روبروی بساط پارچه فروشی ها ایستاده و اطراف خود را از نظر می گذراند. مادر پارچه ها را نگاه و با پارچه فروش چانه می زند. در این هیاهو پسرک با دیدن بساط اسباب بازی فروشی دست مادر را برای یک لحظه رها می کند.
«کاش می تونستم یکی از این اسباب بازی ها رو داشته باشم!»  
دقیقه ای نمی گذرد که پسرک یادش می افتد که مهمتر از اسباب بازی ها دستانی است که چند لحظه پیش رهایش کرده بود. بر میگردد. نشانی ی او همان «چادر ثرمه ای با گلهای سفید» است. گلهای سفیدی که عطر مادر را با خود می پراکند. او از گوشه ی چادر گرفته و به دنبالش راه می افتد. اما بعد از چند دقیقه ای متوجه می شود که «خانم چادری» نسبت به او بی تفاوت است. شک می کند. و یک لحظه چادر او را می کشد:
ـ ماما ... ماما!
خانم چادری صورتش را بر می گرداند. اما این آن صورت مهربان در ذهن کودک نیست. پسرک از وحشت خشکش می زند.
زن از او به گیلکی سوال می کند:
ـ تو کیسی پسر؟
ـ نه تو مادر من نیستی!  
بازار شلوغ است. آدمها بی تفاوت از کنار هم رد می شوند. صدای خشن مردی که در گوشه ای از بازار داد می زند:
ـ ماهی سفید ... ماهی کپور .. ماهی تازه ...!
نگرانی ی خاصی را در ذهن پسرک ایجاد می کند. او خود را در این شلوغی بی کس و تنها می بیند. «کاشکی هرگز آن دستان را رها نکرده بودم... » پسرک با عجله در همان شلوغی راه رفته را بر می گردد. او باید مادر را پیدا کند. حالا در وسط بازار گریه کنان با صدای بلند مادر را فریاد می کند...
***


... آن گریه ها ناگهان مرا از خواب بیدار کرد. عجیب بود. از آن روزها سالها گذشته بود، و من به نظرم آمد که هنوز صدای گریه ی آن پسرک در گوشم زنگ می زند. نه من خواب نبودم. و صدای هق هق گریه ها را به وضوح می شنیدم... این گریه های پسرک نبود.
چشم باز کردم. و صورت مهربان چروک خورده ی همان زنی را دیدم که از «چادر ثرمه ای با گلهای سفید» دستان مرا محکم گرفته بود تا گم نشوم. او آرام کنارم خوابیده بود و در حالیکه نوازشم می کرد، هق هق گریه اش را سر داده بود.  بغلش کردم. گونه های خیسش را بوسیدم. و دستانش را که در دستم بود محکم فشردم.  


من عصری از نروژ با اتومبیل شخصی ام آمده بودم. 7 ساعتی در راه بودم تا به شهر خواهرم که در سوئد زندگی می کرد برسم. وقتی رسیدم ساعت 12 شب بود. و مادر که چند روزی می شد از ایران آمده بود، بی صبرانه بیدار مانده بود تا مرا ببیند. آخرین بار پارسال همین موقع در مراسم خاک سپاری برادرم در تورنتو دیده بودمش. و حالا که غم و اندوه از دست دادن فرزندان او را خمیده تر و سالخورده تر کرده بود. ولی مهربانی های بی انتهای او مثل همیشه جوان بود. سر شام چقدر ذوق کرد وقتی گفتم که می خواهم پیشش بخوابم. ... با هم حرف زدیم تا خوابمان برد.


ـ هه آنا جان نه اولوب؟ چی شده؟
و او مثل همیشه گفت: هئچ ذات... چیزیم نیست.
گفتم: من پیشت هستم مادر، گریه نکن!


گفت: گریه ی شادی است...
اما دروغ می گفت. گریه ی شادی نبود. گریه ی تنهایی بود. گریه ی دوری، فاصله ها، پیری و نرسیدن ها بود. گریه ی دلتنگی هایش بود. دستانش را بوسیدم. و نوازشش کردم. گفتم:
ـ حالا که با هم هستیم، آنا! غمگین نباش!  
و او ناباورانه در حالیکه مرا در آغوشش می فشرد و بو می کرد، اشک هایش را پاک کرد.
گفت: کاشکی با من می آمدی ایران.  آنا ـ بالا (مادر و پسر) با هم زندگی ی خوبی را شروع می کردیم.
این را با آهنگ ملتمسانه ای گفت. عین موقعی که من می خواستم گولش بزنم تا برایم اسباب بازی بخرد. نگاهش کردم. چشمانش مثل آبی زلال دریای همان تابلویی بود که من در کودکی هر روز در آن سیر و سیاحت می کردم.  و گونه های رنگ و رو رفته اش، رنگ گلهای الوان همان ستون های دروازه ای بودند که من ورود به آنجا را در رؤیاهایم می پروراندم. و چین و چوروک های صورتش جاده بی انتهای مهربانی اش را ترسیم می کرد. و او برایم عطر زندگی می داد، عطر عشق، ماندگاری، گذشته، آینده، پدر، برادر و خواهری که دیگر نبودند و آنها که بودند و همه چیز...

***

ساعتی گذشته بود. حالا صدای خنده های ما در اتاق پیچیده بود. گرم صحبت بودیم که با فضولی خواستم حال و هوای مادر را عوض کنم.  
پرسیدم: پدر چطور بهت ابراز عشق میکرد مادر!
به فکر فرو رفت. مادر این را برایم بارها گفته بود. ولی می دانستم که از یادآوری ی آن هم لذت می برد. 
ـ یک روز که پاپا از سر کار آمد به من گفت: هر کجا که باشم، هیچ زنی را نمی بینم. همه جا تو هستی!
و لبخند زد. لبخند رضایت...
در اتاق باز شد. خواهرم سرش را عین بچه های فضول داخل کرد:
ـ چه خبره؟ مردم خوابن ها...
بعد به طرف مان که روی تخت دراز کشیده بودیم، دوید و عین بچه ها خودش را روی ما ولو کرد. حالا صدای خنده های ما برادر و خواهر با صدای خنده های مادر در هم پیچیده بود... و در صدای باران که بر بام خانه می خورد گم می شد....   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس از دوست هنرمندم: فتح الله
در همین رابطه می توانید بخوانید:

بودن کسی رو دونستن |
ـ
 بوی مادر
ـ مادر هنوز با هوای عاطفه ها نفس می کشد
ـ دارم دنبال خودم می گردم
ـ بالاخره اتوبوست آمد برادر! 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...