۱۳۹۰/۱/۲۳

مسافرخانه ات را نشانم ده


غمزده ی شهر غریب توام ،
و غریبه ای غریب تر از شهرت.

با کوله باری از سفر اندوه،
و اضطرابی با فرسایش امروز،
منتظر در ایستگاه فردا،
همراه هزاران چشمی که مسیر را وارونه دنبال می کنند!

مسافر خانه ی شهرت را نشانم ده!
تا دمی بیاسایم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...