۱۳۹۲/۶/۲۵

مقوله فرهنگ و چلو کباب کوبیده ...


دیروز عصر گروه موزیک ما «آوانو» به یک فستیول فرهنگی توی شهر Drammen دعوت بود. مسئولیت این «بعدازظهر فرهنگی» با فیلیپینی های مقیم این شهر بود. گروه های دیگری از جمله چینی ها نیز در این برنامه حضور داشتند. و گویا با تکنولوژی ی جدید رسم بر این شده که  هر گروهی وقتی وارد صحنه می شه «بک گراندی» از کشور مربوطه اش روی صفحه بزرگ صحنه ظاهر می شه. ما وقتی می خواستیم بالای سن بریم، به مسئول «جلوه های ویژه» گفتم که آیا می تونه عکسی از «ایران» پیدا کنه و پس زمینه ما بذاره؟... گفت با این سرعت نمی شه ولی سعی ش رو خواهد کرد... 
من سعی کردم «ایران» رو براش هیجی کنم که احتمالا با عراق اشتباه نکنه ... البته اشتباه نکرده بود. ولی نتیجه اش همین شد که می بینید: 
چلو کباب کوبیده ... البته اگه یه لیوان دوغ هم می ذاشت بغلش بد نمی شد.... 
خودمونی گفته باشیم در این مجلس مقامات مهم کشوری و لشکری هم حضور داشتند. از جمله آقای شهردار. جالب است بدونید که رئیس و مسئول امور فرهنگی مهاجرین در استان، آقایی ست به نام «بیژن» که ایرانی است. او بسیار خوشحال می شه که ما رو در صحنه های فرهنگی نروژ حاضر می بینه، و ایشون یکی از مشوقین ماست. 
در همین اوضاع وقتی من از بالای سن متوجه ی شهردار محترم شدم که مات و مبهوت در عکس پشت زمینه ما فرو رفته و در گوشی با آقا بیژن خودمون سوالهایی رو مطرح می کرد. و آقا بیژن هم با ظرافت خاصی به ایشون تفهیم می کرد که: 
ـ این چلوکباب کوبیده است  dette er CHOLOKEBAB  KOBIDE... 
 احتمالا آقای شهردار ایران رو می شناخت. شاید بعضی از شهرها رو هم دیده یا در باره اش خوانده بود، ولی این یکی رو نه توی نقشه دیده بود و نه اسمش براش آشنا می اومد ....  خدا می دونه الان به مردم راجع به ایران چه چیزهایی بگه ... !!!
 

۱۳۹۲/۶/۱۵

اصل داستان چوپان دروغگو



اخیرا در صفحه هات مجازی معلوم شده که یکی از معروف ترین داستان های دوران درسی ما «روباه و زاغ» حقیقت نداشته و سرکاری بوده. بنا به گفته ی این شاهدان روباه اصلا پنیر نمی خورده ...  با خود فکر کردم نکنه خیلی از داستانهای دیگه ی کتابهای درسی مون هم سرکاری بوده و ما نمی دونستیم. مثلا همین داستان چوپان دروغگو:

چوپانی گاه گاه بی سبب فریاد می کرد: «گرگ آمد، گرگ آمد.» مردم برای نجات چوپان و گوسفندان به سوی او می دویدند. اما چوپان می خندید و مردم می فهمیدند که دروغ گفته است. 

از قضا روزی گرگی به گله زد.... »

در واقع ما با این قسمت آخر داستان کمی مشکل دارم. از این رو نمی تونم این قسمت داستان رو به همین سادگی بپذیرم. بنابر این اجازه بدید داستان رو از زبان خودم روایت کنم:

«از قضا ... مردم دیگر عادت کرده بودند که دروغ «گرگ آمد» چوپان را هر روز بشنوند. و باوجودیکه می دانستند او دروغ می گوید، باز به سویش می دویدند، چرا که تفریح دیگری نداشتند. حالا دیگر فقط چوپان نبود که مردم را سر کار می گذاشت، بلکه مردم هم با این کار در واقع چوپان را سر کار می گذاشتند. تا اینکه یک روز خبری از چوپان نشد. مردم از یکدیگر پرسیدند: کسی «گرگ آمد» چوپان را شنیده است؟ و هیچکس نشنیده بود. مردم نگران شدند. با شتاب به سوی چوپان دویدند. همه جا را گشتند. گله سر جایش بود، اما از چوپان خبری نبود. گرگ چوپان را خورده بود.»

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...