۱۳۹۰/۱۲/۱۰

اندار باب حکمت آفتابه و انتخابات!ـ


پیش سخن:

فرهنگ آفتابه در میان ملت ما قدمتی طولانی دارد. از این آفتابه ی میخی گرفته:



تا این آفتابه که می توان الحق به آن «آفتابه کاری مدرن» نام نهاد! 


در موارد معمولی، معمولا آفتابه نقشی سرنوشت ساز داشته است. مثل این مورد: 



و در بسیاری از دیگر موارد هم خصوصا بعد از انقلاب آفتابه کاربردی «ارزشی» یا به عبارتی «ضد ارزشی» پیدا کرده است. و سنبلی شده است برای آبرو بری از «ارازل و اوباش» :   




خلاصه سرتان را به درد نیاورم. آفتابه کاربردهای فراوانی در زندگی روزمره ی ما یافته است.


از این رو حکایت ها و داستانهای بسیاری نیز حول وحوش آن از سینه به سینه و دهان به دهان نقل گشته تا به نسل ما رسیده است. با توجه به اختراع توالت فرهنگی و «شیلنگ های آفتابه نما» که مخصوصا در بین ایرانیان مهاجر در خارج از کشور بیشتر مرسوم گشته و در بعضی موارد از «گلدان های آفتابه نما» نیز استفاده می شود، بیم آن می رود که این حکایت ها نیز کم کم به باد فراموشی سپرده شود. بنابر این وظیفه ی خود می دانم که در حفظ و انتشار این داستان ها از سینه به سینه، یا فیس بوک به فیس بوک به نسل دیگر کوشا بوده تا خدای نکرده اگر واقعا حکمتی در این ماجراها نهفته است از آن غافل نمانیم. 
حکایت پیش روی شما یکی از آنهاست که کاملا معاصر و مستند می باشد. و بنده بدون دست کاری در آن، آن را عینا نقل می نمایم:      

در شهرستان ما مردی زندگی می کرد که به او «پدر پیر» می گفتند. نام «پیر» ی را نه خاطر پیر بودنش، بلکه به خاطر اینکه ازدواج نکرده و به «پیر پسری» رسیده و کس و کاری نداشت به او داده بودند. در شهر   هر کس و هر موقع از پدر پیر می پرسید: «کی عروسی داری؟» جواب او این بود: «شنبه!» ولی این شنبه هرگز سر نگرفت. پدر پیر شغل مشخصی نداشت. در تابستان ها با «یخ در بهشت فروشی» و در زمستان ها «سیگار فروشی» و «لبو فروشی» و دوره گردی امورات زندگی خود را می گذراند.
این اواخر، با واسطه گری معتمدان نیکو کار، شهرداری محل شغل ثابت و آبرومندانه ای به پدر پیر داده، او را بعنوان مامور یا «پاسدار آفتابه» در توالت عمومی شهر استخدام کرده بود. این اقدام خداپسندانه ی شهرداری بسیار امری توریست پسندانه هم واقع شد. زیرا که زنجیر زدن به آفتابه های توالت عمومی می توانست چهره ی  کریه ای از شهر توریستی ما نزد توریست های مخصوصا خارجی ایجاد کند. 


پدر پیر به این کار همت و علاقه ی وافری نشان می داد. مستراح ها را رنگ و روغن نموده، و ازصبح تا شام، در توالت عمومی شهر بطور فعالانه حضور داشت و از آفتابه ها پاسداری می نمود و چنان آنها را همواره از آب گوارا پر نموده که در واقع کاربردی دوگانه به آفتابه ها داده بود. و مردم از آن به جای لیوان هم استفاده می کردند. و کمتر کسی بود که خدای نکرده ناکام از توالت ها خارج شود.

 این حضور پر شکوه پدر پیر به حدی بود که ایشان در زواله های ظهر تابستان هم برای صرف نهار به منزل نمی رفت. نیمکتی را به عنوان تخت در کنار توالت گذاشته، و آفتابه ها را به ردیف پر از آب کرده و خود در حالی که روی تخت در سایه ی هوای گرم تابستان لم داده بود، انتظار مردم شریف را می کشید. 
کم کم این مستراح ها زبانزد عام و خاص شد. توریست ها برای دیدن مستراح های ما و اینکه چگونه آفتابه ها با نظم و ترتیب خاصی بسیج شده اند، به این شهر آمده در نتیجه کسب و کار مردم رونق بیشتری پیدا کرد. مردم محل از کار پدر پیر رضایت بسیار داشته و نزد شهرداری بسیار از محاسن او و آفتابه هایش گفتند. شهرداری هم به پاس زحمت های او تقدیرنامه ای تنظیم نموده برایش ارسال کرد. پدر پیر این تقدیر نامه را قاب گرفته و در کنار تخت خود روی دیوار توالت عمومی نصب نمود. چنانچه هر از گاهی اگر توالت ها اشغال بود، مردم منتظر توفیق این را نیز می یافتند تا قبل از «تخیله» این تقدیر نامه را قرائت نموده و ازاحساس افتخار پدر پیر نیز فیض یاب شوند. متن این تقدیر نامه که به امضای شهردار محترم وقت رسیده و بعدها برای سرویس دهی توریست ها به انگلیسی نیز ترجمه شد چنین بود:  

بسمه تعالی

بدین وسیله از زحمات شما پدر پیر که شبانه روز از حریم توالت عمومی و آفتابه ها پاسداری می نمایید، کمال امتنان را داشته، برایتان توفیق روز افزون  آرزو می نماییم. »
امضا شهردار شهر شهید پرور توریستی چند تا نقطه.   

اما این تقدیر نامه باعث شد تا اندک اندک باد تکبر  بر کار پدر پیر مستولی شود. به قولی دیگر پدر، پدر پیر سابق قبل از تقدیر نامه نبود. گوئیا در حریم مستراح، برای خود دم و دستگاهی بر هم زده و  مردم را هنگام دست به آب، دست به سر می کرد. ولی مردم شکایتی نداشتند. به عبارتی کم کم خود مردم هم به این کار پدر عادت کرده، و همگان صحبت از «حکمت آفتابه ها» می نمودند.
در محل «سیدی» داشتیم که به قول محلی «واکف» داشت. واکف به آدمهایی می گویند که منتظر الوقت هستند کاری کنی تا به تو حمله ور شوند. او پدر پیر را از قدیم الایام می شناخت. و با هم به قول معروف دست به شوخی ای داشتند. همینکه ماجرای آفتابه ها را می شنود در صدد بر می آید تا سر از اسرار و به قول محلی ها حکمت آفتابه های پدر پیر در آورد.
روزی از روزها در یکی از این زواله های ظهر سید به توالت عمومی شهر داخل شد. کمی دور و بر را بر انداز کرد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و جز صدای جیرجیرک های درختی تابستانی هیچ چیز شنیده نمی شد: «الحق که با توالت 10 سال پیش فرق کرده است. بسیار مدرن و پر از عطر شکوفه های عطر ضد شاش شده است.» سید با خود اندیشید و به یاد این غزل معروف افتاد و آنرا آهسته زمزمه کرد: 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم خمار تو را دیدم و بیمار شدم ...

«پدر پیر» روی نیمکتش که پشه بندی از دو سوی آن آویزان، و اکنون بیشتر به عنوان تخت خواب مورد استفاده قرار می گرفت لمیده بود. سید دو سه بیتی از این اشعار ملکوتی را نخوانده بود که ناگهان صدای وز وز مگس هایی که گرد پوست هندوانه ی قاچ خورده ای در کنار تخت توجه او را جلب نموده، و او  را از عوالم روحانی به حریم مستراح پرتاپ کرد...  او  بدون اعتنا به پدر پیر که گویا خواب تشریف داشت، یکی از آفتابه ها را که بطور منظم چیده شده بود برداشت تا وارد مستراح شود که ناگهان با اشاره ی پدر پیر توقف کرد. 

ـ عوضی برداشتی. اون یکی ... 

این را پدر پیر در حالی که کاملا بی اعتنا به سید دراز کشیده بود بیان کرد. سید آفتابه را پایین گذاشته و نگاهی از روی تعجب به دیگر آفتابه ها انداخت. و در حالیکه هیچ فرقی بین آفتابه ها نمی دید، دست دراز کرد و یکی دیگر از آنها را برداشت. ولی هنوز آنرا کاملا بلند نکرده بود که دوباره با اشاره ی متکبرانه ی پدر پیر آن را نیز پایین گذاشت. 



ـ نه اون یکی ...گفتم  این یکی ... و سید دستش را روی یکی دیگر از آفتابه ها گذاشت و منتظر تایید پدر پیر شد.



پدر پیر برای بار سوم با اشاره ی متکبرانه ی انگشت اشاره به او فهماند که: این یکی نه، آن یکی ...
خلاصه در نهایت با رضایت پدر پیر، سید آفتابه ای را برداشته، در حالیکه نارضایتی در چهره و باد در شکم او موج می زد وارد مستراح شد.


در تمام وقت مستراح، در این فکر غرق بود که: «خدای عظیم الشان، چه حکمت و اسراری در این آفتابه ها پنهان است که من از آن بی خبر می باشم؟ یعنی پدر پیر که عمری را به بطالت گذرانده اندر باب آفتابه ها از من که اولاد تو هستم بیشتر می فهمد؟»
اما سید جوابی برای سوالش پیدا نکرد. از این رو هنگام خروج از توالت در حالیکه 5 زاری ـ با قیمت دلار آن روز حساب کنید ـ را در داخل کاسه ی پول پدر پیر می گذاشت، بر آن شد تا به هر قیمتی شده سر از این حکمت در آورد. پرسید: 

ـ پدر، به من بگو چه حکمتی در این آفتابه ها هست که فقط تو از آن سر در می آوری؟ آفتابه آفتابه است دیگر، مگر اینها چه فرقی با هم دارند؟

پدر لبخندی به سید زد و با خونسردی گفت: 

هیچ فرقی! 

سید از این جواب تعجب کرد. 

ـ خب خواهر فلان شده پس این دکان بازار برای چیست؟ 

پدر لبخندی زد و نگاهی به سید که هنوز در گیر این معما بود کرد و گفت:  

ـ چون من دلم می خواهد!

ـ چی؟ تو دلت می خواهد؟
و پدر پیر تایید کرد. سید نزدیک بود که «واکف ش» گل کند. این را پدر پیر خوب می دانست که در صورت واکف او ممکن است که کار و بار او هم بهم بخورد. از این رو بر آن شد تا از در دوستی و صمیمیتی که از قدیم الایام با هم داشتند، وارد شود. خم شد و در گوش دوست قدیمی خود پچ پچ کنان گفت:
ـ آفتابه ها هیچ فرقی با هم نمی کنند. همه کارشان شستن ماتحت امثال جنابعالی ست. اما مردم این را نمی دانند. واقعا فکر می کنند که وقتی به اینها امر می کنی که کدام را انتخاب کنند، حتما حکمتی در آنها نهان است. در نتیجه همان کنند که من می گویم.  از این گذشته، عمری هر آن کس  به ما رسیده  بر ما سوار شده و فرمان رانده، حالا دست روزگار مرا در حریم مستراح به ریاست برگزیده. بگذار چند صباحی ما هم در این حریم کسی باشیم و دیگران از ما فرمان ببرند، چه از که کم می شود؟
***

حالا حکایت انتخابات ماست. اگر هنوز کسانی هستند که در تردید می باشند که ممکن است این نمایندگان با نمایندگان دوره های پیشین مجلس فرقی داشته باشد، و یا اینکه حکمتی در این نمایشها که نامش را  انتخابات گذاشته اند، باشد، و با اشاره دیگران و جابجایی نمایندگان اتفاق خاصی می تواند در این مملکت بیافتد، لطفا موقعی که در حریم مستراح خلوت کرده اند، به تفاوت آفتابه های پدر پیر با یکدیگر بیاندیشند.... شاید سر از این حکمت در آورند.    

۱۳۹۰/۱۲/۹

کاش آدما اقلا یه کمی پیشی بودند!ـ




من تو خونه گربه ای دارم که اسمش «پیشی»یه. ناز و پشمالو و باوفاست. ولی خوش ادا و بغلی نیست.  من نمی تونم باهاش حرف بزنم، یا فکرشو بخونم. ولی گاهی از فکرم عبور می کنه که اون چطور می اندیشه؟ یا چطور به دنیای اطرافش نگاه می کنه؟ اینکه مثلا هر موقع باید ظرف غذا و آبش پر باشن؟ اینکه هر موقع میو میو کرد یعنی می خواد برای دستشویی بره بیرون؟ اینکه اینجا محلی یه که باید اون خودش رو تو آرامش ببینه؟ نمی دونم. تنها چیزی که می دونم اینه که انتظارات من از اون در حدی یه که «پیشی» هست... پیشی ی ما هیچوقت ادعایی نداره. هیچوقت خودش رو مثلا مثل شیر به من جا نمی زنه ... یا اون چیزی رو که نیست، وانمود نمی کنه. اون همیشه گربه ست، یه گربه ی خونگی... و ما با هم خیلی تفاهم داریم. 

اما من وقتی وارد جمع آدما می شم، با اینکه هم می تونم باهاشون حرف بزنم، و هم می تونم باهاشون مراوده ی فکری کنم، احساس می کنم که خیلی غریبه ام. عین بچه ای رو می مونم که وارد یه سرزمین عجایب شدم و همه چیز و همه کس براش تازگی دارند. عجیب تر اینکه این اتفاق وقتی می افته که من شروع به شناختن این آدما می کنم!!!  بارها فکر کردم که شاید اشکال از خودمه! از طریقه ی شناختم. یا اینکه اصلا چه لزومی داره آدمها رو بشناسم. مثلا یکی دم از تنهایی می زنه، از دنیا و آدما شکایت می کنه و ... من باورش می کنم. این باورمندی به من نیرو می ده. حس می کنم که تو دنیای خودم تنها نیستم. و امثال من زیادن.  باهاشون می گم، می خندم، و بنای صمیمیت رو می ذارم... و فکر می کنم که این آدما تکیه گاهی اند که می تونم برای گذر از طوفان تنهایی بهشون تکیه کنم. ولی بعد از یه آرامش سحرگاهی خودم رو از اونی که بودم تنهاتر حس می کنم. چون اولین چیزی م که می شکنه عصای اعتماد من به اونهاست. همون عصایی که برای بلند شدن خیلی بهشون نیاز دارم. اونها حتی نمی تونن شونه هاشون رو برای یه لحظه تکیه دادن به دیگر آدمها قرض بدند... نه ... نه! من نمی تونم بفهمم چرا ما آدما باید همیشه اون چیزی رو که نداریم و  نیستیم به دیگران نشون بدیم؟ 

نمی دونم. ولی من تو خونه پیشی ای دارم که فقط پیشی یه. من نمی تونم باهاش حرف بزنم، یا فکر اون رو بخونم. نمی تونم تنهایی مو باهاش تقسیم کنم، ولی اون تنهاترم نمی کنه... کاش آدما اقلا یه کمی «پیشی» بودند....

۱۳۹۰/۱۲/۸

جدایی نادر وپیوستن اضغر به اسکار

در همین سالهای اخیر، ایرانی ها خیلی زور زدند تا شاهد تماشای برنده شدن جایزه ی اسکار توسط ایرانی یا ایرانی تبارها باشند. در سال 2003 وقتی «شهره آغداشلو» هنرپیشه ایرانی مقیم امریکا نامزد این جایزه شد، چنان شوق و ذوق  ایرانی ها را فرا گرفت که همه فکر کردند دیگر تمام است. ولی این رؤیا به حقیقت نپیوست. 


دیشب تا دیروقت بیدار بودم اما نرسیدم که شو کامل مراسم اسکار را که به طور زنده در فیس بوک پخش می شد ببینم.... صبح که بیدار و سرکی به فیس بوک کشیدم تمام دار و دیوار پر شده بود از عکس و خبر برنده شدن جایزه اسکار .... بله ... جدایی نادر از سیمین، باعث پیوستن اضغر فرهادی به اسکار شد.  خیلی خوشحال شدم.   

و بالاخره پیوستن این حقیقت به رؤیا. این هم صحنه ی تاریخی گرفتن جایزه: 





به هر حال این یک افتخار بزرگی است. ولی راستش یه خورده دلم می خواست که این صحنه با شکوه تر و پر هیجان تر برگزار می شد. به هر حال چنین لحظه ای آرزوی هر کارگردان جهان است و تمام مردم در اقسا نقاط دنیا شاهد این صحنه ی واقعا تاریخی هستند. انتظار من این بود که فرهادی بعد از شنیدن نام فیلمش هیجان بیشتری نشان می داد. کمی بالا و پایین می پرید. یا مثلا می توانست با احساس بیشتری به طرف ساندرا بولاک  Sandra bullock بشتابد، و حالا نه با یک بوسه یا بغل، ولی می توانست جداقل دست این خانم خوشگل را بفشارد یا لبخندی نثار ایشان کند و جایزه را بگیرد. نمی دانم... بگذریم
فرهادی پیام جالبی هم داشت. به نقل از رادیو فردا او هنگام دریافت این جایزه گفت«ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و تصور می کنم که خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است

من به سهم خود این جایزه را به فرهادی و دیگر هموطنان تبریک می گویم. همینکه او در پیامش از سیاستمداران دوری جسته غنیمت است.
اما فیلم کامل جدایی سیمین از نادر  اخیرا سر از یوتوب در آورده است و هر کس می تواند آنرا تماشا کند. من هم این فیلم را در اینجا می آورم. را ببینند



۱۳۹۰/۱۲/۲

21 فورال روز جهانی زبان مادری گرامی باد



زبان مادری به زبانی گویند که پدر و مادر به آن تسلط داشته و با آن صحبت می کنند. بنابر این با کودکان خود به زبانی که تسلط دارید یعنی زبان مادری صحبت کنید! 
حرف زدن با زبانی که به آن مسلط نیستید به هویت و دانش فرزندانتان صدمه می زند. علاوه بر آن اعتماد به نفس شان را از آنها می گیرید. آنها در آینده از اینکه پدر و مادر زبان دیگری را به او آموخته و هویت واقعی او را پنهان کرده اند، رنج برده و از آنچه که هستند ناراحت خواهند بود. 
با کودکان خود چنین نکنید.... 
21 فورال روز جهانی زبان مادری مبارک باد

۱۳۹۰/۱۱/۲۹

و تولد بهترین من...


امروز تولد دخترم، «قیزی جان من» «سِودا» ست. سودا .... مونس لحظه های خوب و بد من. لحظه های اوج و فرود من... شریک گریه های شبانه ای که فقط او با حضورش، بر آنها مرهم آرامش می نهاد. و الهام بخش هر آن چیزی بود که به من امید رفتن را می دمید...

 وقتی از پنجره ی عمرم به زندگی نگاه می کنم، این اوست که همچون دسته های معطر گل مشامم را نوازش می کند. و عطر او با ترنمی بهاری، منطره ی پیش رویم را رنگارنگ تر و پر معناتر می سازد. عطر وجود او در کنارم فقط ارمغان زیبایی نیست، نه نه ... او خیلی بیشتر از اینها را در آنسوی همین پنجره ها برایم نقاشی می کند. قلم موی لبخند های او، رنگ های ملایم پایداری را می کِشند، و آنجا ... آن کنار، مردی را کشیده است که بالهایش شکسته، ولی پرواز را از یاد نبرده است. و دنبال کلیدی می گردد تا به آسمانی که خود را از آن آویزان کرده، برسد. و سودا در گوشه گوشه ی این تصویر بی بدیل، کلید گمشده ی عشق مرا، که در لابلای برگ های سرسبز خاطرات من پنهان شده است را با رنگی  آبی ترسیم کرده است.... و اکنون من صدای او را می شنوم ...  صدای طپش قلب او را که برایم نغمه ای به وسعت فردا می خواند، و من در کنار او فردا را قشنگ تر از همیشه می شنوم.... 

***

امروز سودای من 20 ساله می شود... و من وقتی او را می بینم 20 سال جوانتر می شوم و می فهمم که عشق هنوز در پنجره عمر من خرامیده است... 
امروز او را به خاطر دو چیز تبریک می گویم. اول اینکه او هم توانست «گروه رقص» خود را در همین هفته ی پیش پایه گذاری کند. و این روزها شدیدا مشغول است تا این گروه را به عرصه ی نمایش ها بیاورد. و من به عنوان پدر فقط خوشحالم و خوشحال... 
و دوم اینکه: 
تولدت مبارک دخترم

Sevda qızı!
Həyatımın çiçeəyi! doğum gününü ürəkdən təbrik deyirəm
yaşa qızım!  


این هم دخترم سودای 11 ساله، در کنار من در حال اجرای یکی از آهنگهایی را که خودش ساخته است. این برنامه در سالن شهرداری شهر Hurum اجرا شد. (عکس از روزنامه ی محلیRøyken og Hurum avis مورخ 1.12. 2003)  
  


۱۳۹۰/۱۱/۲۸

صلاحیت های اجتماعی ما ایرانی ها

همه ی ما ایرانی ها به این واقف هستیم که در کار گروهی ضعف داریم. به عنوان مثال نگاه کنید به ورزش های ما: ما قهرمان ورزش های انفرادی مثل کشتی، وزنه برداری و کاراته و غیره بسیار داشته،  ولی در ورزش های گروهی مثل فوتبال و والیبال موفقیت چندانی نداریم. این از کجا ناشی می شود؟ چرا ما نمی توانیم دور هم جمع شده و کار گروهی کنیم؟ چرا ما ایرانی ها هر گاه زیر یک سقف جمع شده و خواستیم کاری بکنیم، مشکلات شروع شده؟ و «جمعی» که قرار بوده مشکل گشا باشد خود به نوعی مشکل تبدیل شده است؟ چرا ما ایرانی ها را می توان به «خدای پروژه های نیمه تمام» تشبیه کرد؟! 

متاسفانه تجربه ی ایرانی های مهاجر هم سراسر از اینگونه ناکامی هاست. حتی بزرگترین گروههای منظم سیاسی هم قادر نبوده اند زیر یک سقف نشسته تصمیم بگیرند. بعد از مدتی کسی از آنها باقی نمانده است. مثلا آیا سری به اتاق های پالتاق زده اید؟ در آنجا ایرانی ها حتی به کسانی که با عقایدشان مخالف باشد فحش خواهر و مادر نیز حواله می کنند....  

من خود 8 سال پیش وقتی از کمپ به کمون و محل زندگی خود منتقل شدم، بر آن گردیدم تا یک کانون ایرانی ـ افغانی تشکیل دهم. در کلاس نروژی و محل زندگی به هر زور و زحمتی که بود، 25 نفر را دور هم جمع کرده، کانونی را در کمون تشکیل دادم. با نماینده ی احزاب نروژی و سیاستمداران نشسته و پس از صحبت و رای زنی، قرار شد که ما را مورد حمایت قرار دهند. یادم می اید که جشن نوروز از راه رسید و من به اتفاق یکی از افغانها تلاش کردیم که بودجه ای هم از کمون گرفته تا بتوانیم جشن را بطور عمومی برگزار کنیم. این کار عملی شد. اما تا بوی پول به مشام بعضی ها رسید، زمزمه ها، گلایه ها، شانتاژ ها و در آخر سم پاشی ها شروع شد: 

ـ اینجا یک کشور  دمکراتیک است و باید هیئت مدیره و غیره با رای اعضا انتخاب شوند. 
ـ چرا باید چنین باشد که چند نفر در مورد دیگران تصمیم بگیرد و ... از این حرفها.
من این کار را با زحمت فراوان انجام داده بودم، ولی چشم طمعی به لباس ریاست نداشتم. از این جهت استعفا داده و مسئولیت را به هیئت مدیره ی جدید که با رای اعضا انتخاب شدند، سپردم. ضمن اینکه در کنارشان بودم و با جشن و برنامه ها همکاری تمام و کمال داشتم.  
اما دیری نپایید. اختلافات سر تقسیم غنائم اوج گرفت و بعد از اندکی کانون متلاشی شد و  ایرانی ها یک به یک پراکنده! در نتیجه در همان پروسه ی آغاز، پایان شروع شد!! و ما تنها محیطی که می توانستیم دور هم جمع شویم را از دست دادیم.
بنظر من «تربیت اجتماعی» داشتن، بسیار در امر کار گروهی کردن مهم است. ما این تربیت را نداریم. در خانواده یاد نگرفتیم. در مدرسه و اجتماع هم چنین چیزی را به ما یاد ندادند. در نتیجه هنگام کار گروهی دچار مشکل می شویم. یک مثال می زنم: من در حرفه ی خود بسیار با کودکان مهاجر برخورد می کنم که در کلاس قادر نیستند در کار گروهی شرکت کرده و یا در این کار خوشنام باشند. سالها پیش شاگردی افغانی تبار داشتم که بسیار در درس ها زرنگ بود. ولی کسی در کلاس حاضر نبود او را به گروه خود بپذیرد.  وقتی علت را جویا شدم متوجه گردیدم که شاگرد بااستفاده از توانایی هایش در ریاضی، دیگران را تحقیر یا به عبارتی همیشه «منم ـ منم» می کرد.  و وقتی دانش آموزان گروه می خواستند راجع به مسئله ای فکر کنند، او بی تاب شده و به خاطر اینکه جواب را از قبل می دانست، دیگران را حتی گاهی به مسخره می گرفت....
در کشوری مثل نروژ روی این مسئله بسیار کار می کنند. از همان دوران کودکستان. کودکان به این کلید دست پیدا می کنند که چطور باید کار گروهی بکنند. به آن صلاحیت های اجتماعی یا    sosialkompetanse  گویند. در برنامه های آموزشی نروژ این برنامه جزو ارکان آموزش است.  اجازه دهیدی فصل هایی از این جدول صلاحیت های اجتماعی که خود ترجمه کرده ام را در اینجا بیاورم. امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد. 
لطفا کلیک کنید تا در اندازه ی بزرگتر ببینید. 


۱۳۹۰/۱۱/۲۵

و تو و دایره ی بیهودگی


بیست و دو سال پیش در دفتر خاطراتم «نامه هایی به خودم» می نوشتم. یکی از این نامه ها به والنتاین آن موقع ربط پیدا می کند. عجیب است که آن موقع هم هنوز بوی خودم را می دهم. و این بوی گندِ «تو» ی سرگردان هنوز با من است...    



کاش می توانستم جز به خودم فکر کنم. یا جز به تو که در ته مانده های فکرم جولان می دهی! اصلا به هیچکدام. کاش در عرض نگاههای کم عرض تو، طولی هم در عاشقانه های زندگانی وجود داشت. و ما می توانستیم به جای دایره ی بیهوده گی، به چند ضلعی بودن عشق فکر کنیم. و از گوشه ای به گوشه ای دیگر سرک بکشیم. نفسی تازه کنیم. و به جای گریختن از یکدیگر، دوباره عاشق شویم.  

همیشه گمشده ها انسان را به جستن وا می دارد. به اینکه قانع نباشد به داشته های خود. و یا که بر عکس! هر چه را که یافت مطلق انگارد و باور کند که یافته است. و انگار تو ... در گمشده های من ظاهر شدی و تصویر تو درخیال همانی که سالها در جستجویش بودم تلاقی یافت. بخاطر همین دستانت را چنان گرم فشردم و لبانت را چنان گرم بوسیدم و با دستپاچگی گفتم: دوستت دارم، که واقعا باورم شد عاشقت شده ام. چه احمقانه، ولی صادقانه!



اما من فقط تنهاتر شده بودم. و تو به این اندیشیده ای؟ اندیشیده ای که با وجود دوست داشتن، دستانمان دور می شد ازهم؟ سرد می شدیم و پرواز را فقط در شعرها می فهمیدیم؟ اندیشیده ای چرا با وجودی که سرمست از اطمینان صفا بودیم در خزان تنهایی قدم می زدیم و  باد بی تفاوت بر بوسه های ما می وزید و نشان لبها را پاک می کرد؟ آه که هنوز به یاد آتشین بوسه های تو سعی می کنم از باد متنفر باشم. اما من اشتباه می کردم. تو مدتهاست که نبودی و نیستی، و بادی هم نمی وزد تا شاید اینبار نشانی از بوسه های تو را برایم بیاورد....
تو انگار عین باد، نه خود باد بودی: فرّار و بی قرار... هی رفتی و  آمدی، و من فهمیدم که شانه های تو دیگر برای گریستن نیست. هی  آمدی و  رفتی، و من پی بردم دستان تو نیز دیگر برای گرفتن نیست. و آغوش تو، برای پناه آوردن. و رؤیاهای  تو دیگر،  از من گذر نمی کنند. نمی دانم به عمد اینکار را میکردی یا من خود فهمیدم  که با آمدن و رفتنت، فقط  تنهاتر از همیشه شده ام.

۱۳۹۰/۱۱/۲۴

شخصیت های تاریخی ما در کتاب های درسی نروژ




امروز سر کلاس درس اجتماعی samfunnsfag ششم دبستان، سوال دانش آموزی خیلی خوشحالم کرد. او به من گفت که جواب سوالش را در کتاب پیدا نمی کند. سپس از من خواست که کمکش کنم. سوال این بود: 

«ابن سینا» به خاطر چه چیزی مشهور است؟
درست است، خوب شنیدید! و خوشحالی من هم به همین خاطر بود. کمی هم موج غرور و افتخار احساسات مرا گرفت! از اینکه یکی از چهره های ما در کتاب های درسی این کشور مورد توجه قرار گرفته است. از این رو بدون اینکه به متن مراجعه کنم، جواب سوال را برایش اینچنین تشریح کردم که:  «ابن سینا» یک پزشک ایرانی است. و او را به خاطر کتابهایی که در زمینه ی طب به تحریر در آورده می شناسند. 
حتی در جایی خوانده بودم که «لباس های فارق التحصیلی» دانشگاههای دنیا بر گرفته از لباس ابو علی سیناست. و اینرا برای شاگردان گفتم.
اما خوشحالی من چند لحظه ای بیش نپایید. دانش آموز من جواب را در صفحه 82 کتاب Midgard 6 پیدا کرد. رو به من کرد و گفت: ولی در کتاب در مورد ایرانی بودن ابن سینا هیچ اشاره ای نکرده است. در واقع او عرب است.  صفحه ی کتاب را باز کردم و خواندم.  اجازه دهید عینا برای شما هم نقل و ترجمه کنم:

En stor arabisk tenker som fikk mye å si for legestudie i Europa, var Avicenna eller Ibn- Sina, som han het på arabisk. I over fem hundre år var hans lærebok i bruk på europeiske universiteter.

یکی از روشنفکر ان بزرگ عرب که نظریات او در علم پزشکی اروپا جایگاه ویژه ای یافت، آوسینا یا به عربی ابن سینا بود. بالغ بر 500 سال آموزه های او در دانشگاه های اروپا تدریس می شد.



”Vi må studere menneskekroppen for å finne ut hvordan den fungerer”, skrevi han i sin lærebok. Han åpnet kroppene til døde mennesker for å lære. Det var ikke så vanlig i Europa. Her trodde mange leger at fæle sykdommer var en straff fra Gud.

ابن سینا در کتاب های خود می نویسد: « برای اینکه عملکرد ارگانهای بدن را بفهمیم، باید بدن انسانها را مطالعه کنیم.»  او بدن مرده ها را برای مطالعه کالبد شکافی می کرد. این کار در آن زمان اروپا معمول نبود. در اینجا بسیاری از پزشکان فکر می کردند که بیماری های صعب العلاج نتیجه مجازات خداوند است.  
... 
اما فقط ابوعلی سینا نیست که جهان او را به نام ایرانی نمی شناسد. «خیام»، «ابوریحان بیرونی» و بسیاری از شخصیت های دیگر نیز که ما به آنها افتخار می کنیم، جهان به نام ما نمی شناسد.

------------------------------------------------------------
Bilde er blitt tatt av: MIDGARD 6 lærebok

۱۳۹۰/۱۱/۲۰

اسکی هم یاد گرفتیم...


دیروز عین بچه ها ذوق خرید داشتم. بالاخره بعد از ده سال اقامت در نروژ، دیروز تصمیم گرفتم که برای خودم «اسکی» بخرم.

امروز بچه های کلاس ششم ما برنامه ی «روز اسکی» داشتند. و من هم اعلام کرده بودم یا بهتر است بگویم مجبور شدم اعلام کنم که من هم هستم. وقتی امروز صبح در محل اسکی حاضر شدم، آن هم با اسکی تازه بچه ها خوشحال شدند. یکی از بچه ها به دیگران گفت: مختار هنوز اتیکیت قیمت رو هم از رو اسکی هاش برنداشته... 
خیلی کنجکاو بودند. همه از من می پرسیدند که تا حالا چند بار اسکی کرده ام. ... و من در طی این ده سال، دو یا سه بار به اسکی رفته ام. البته بار اول که می خواستم اسکی کنم، «رفتم دیدم آنقدر که برف بود برگشتم.»  


با همه روز خوبی داشتم. دو تا از شاگردانم تمام مدت اسکی با من بودند و به من یاد می دادند که چه کار کنم... و من امروز توانستم خیلی چیزها را از همین بچه ها یاد بگیرم.
ـ خودمونیم ... اسکی هم باحاله ها....  


با جدیتی بی سابقه ... 

می خواستم فقط امتحان کنم افتادن چه مزه ای داره ! 


با همکارام... 

۱۳۹۰/۱۱/۱۸

خر و خردلی و bæsj و bæsjebrun


یادداشت های یک معلم پُست مدرن! 

امروز در کلاس درس دوم دبستان، بچه های کلاس تقسیم شدند به گروههای 2 یا 3 نفره تا تخیلاتشان را در باره ی «فضا» به کار اندازند. قرار این بود که این بچه ها هر چه که می توانند در مورد فضا خیال بافی کرده آنرا بر روی کاغذ آورند و نقاشی هایی هم در همین رابطه بکشند. 
دو تن از بچه ها توی بغل من نشسته و اصرار کردند که من هم همگروه آنها باشم. 3 معلم در کلاس بودیم، و من قبول کردم. وقتی با هم نشستیم عین بچه ها شدم و با هم قصه سازی کردیم. سعی کردیم که قصه ی ما خیلی هیجان انگیز باشد. مثلا اینکه: ما 3 نفر تصمیم می گیریم به فضا برویم. در بین راه سفینه ی ما گم می شود و ما مجبور می شویم که در سیاره ای فرود آییم. این سیاره برخلاف دیگر سیاره هاست. اول از همه اینکه کروی نیست. بلکه مکعبی شکل است. و روی هر سطحش مخلوقات عجیب و غریبی زندگی می کنند. و اگر هر کدام بخواهد به سرزمین همسایه تجاوز کند، از بالای لبه ی دیگری به پایین پرت می شود. 
من به بچه ها کمک کردم تا بتوانند قصه را کمی فرم دهند. «لوکاس» مسئول نوشتن بود و آن دیگری «استفان» نقاشی می کرد.
 در ادامه ی قصه، من در این سیاره گم می شوم. و وقتی لوکاس و استفان مرا پیدا می کنند، من عین موجودات فضایی شده ام. رنگ و رویم عوض شده است و ...  
استفان موجودات را با 5 دماغ و هشت دست و پا نقاشی کرد. و حالا که من هم عین آنها شده بودم نیز باید به همین ترتیب نقاشی می شدم. 
او هر بار چیز جدیدی می کشید و آنرا با خنده به من و لوکاس نشان می داد. لوکاس هیجانات داستان را دوست داشت و بخشی از تخیلات داستان شده بود. و من کمکش می کردم که از نظر املایی نیز بعضی کلمه ها را درست بنویسد.
در همین اثنا من باید به بقیه ی بچه ها هم سرک می کشیدم. بعضی از بچه ها دوست داشتند که داستانشان را برایم بخوانند. بعضی دیگر نقاشی های عجیب و غریب کشیده بودند و به من نشان می دادند. وقتی برگشتم، استفان مرا کشیده بود. گفت: توی صورتتbæsjebrun  (بَش ِ برون) بکار برده ام. 
باید اعتراف کنم من کلمه ی bæsjebrun را برای اولین بار بود که می شنیدم. گفتم حتما ارتباطی با کلمه ی bæsj (بَش) که به معنی «گوه»ست دارد. راستش حالم گرفته شد. به استفان گفتم: آدم به بزرگتر نمی گه که تو صورتش bæsj بکار می بره ... 
طفلکی با نگاه استفهام انگیز نگاهم کرد. لوکاس که از یک خانواده ی برزیلی یایی و دوزبانه است مثل اینکه به چنین سوء برداشت ها آشنا باشد رو کرد به من و گفت: ناراحت نشو مختار، این فقط یه رنگه ...

وقتی برای معلم دیگر تعریف کردم، هر دو از ته دل خندیدیم. bæsjebrun یعنی «قهوه ای گوهی» و هیچ ربطی به گوه ندارد. عین خردلی ما که هیچ ربطی به «خر» ندارد....

۱۳۹۰/۱۱/۱۶

نشست مدیران و برنامه سازان رادیو های خارجی زبان در اسلو


دیروز برای اجرای موسیقی در یک نشست «رادیویی» به اسلو دعوت بودم. من و دوست هنرمندم  تبریزلی، که خود او هم از برنامه سازان رادیو آذری ست.
«دوغان» بعنوان سردبیر رادیوهای خارجی زبان مسئول این نشست در اسلو بود. او که از سال 1996 این سمت را بعهده دارد، در این نشست سالیانه که تمام برنامه سازان و همکاران رادیو های خارجی زبان نروژ دعوت بودند، هدف های این بخش از رسانه ها را باز تشریح کرد. او در بخشی از سخنانش تاکید کرد که هدف ما این است تا مهاجرین بتوانند صدای خود را از رسانه های همزبان در نروژ بشنوند.
در این نشست چند تن از سیاستمداران از احزاب مختلف نروژ نیز حضور داشتند. در بخشی از سخنان برنامه سازان رادیو نسبت به تخصیص بودجه ی کم به رادیو ها که وسیله ی ارتباطی ی مهمی بین فرهنگ میزبان و مهمان هستند، اعتراض داشته و خواهان دریافت بودجه ی بیشتری برای ادامه ی کارهای رادیو شدند. 

یکی از مجریان برنامه ی رادیو سومالی که خانمی جوان بود نسبت به حضور کم رنگ سیاستمداران و عدم پشتیبانی آنها از فرهنگ مهاجرین انتقاد صریح کرد. او گفت: 
ـ سیاستمداران هنگام انتخابات رادیوهای ما را می شناسند، و می خواهند به این وسیله رای مهاجرین را به خود جلب کنند، ولی همینکه خرشان از پل گذشت، دیگر احوالی از ما نمی گیرند.

او گفت: ما می توانیم پل ارتباط بین نروژی ها و مهاجرین باشیم. 

او همچنین در بخشی از سخنانش گفت: موقعی که در خاور میانه به خاطر کاریکاتور پیامبر اسلام الم شنگه بپا شد و پرچم نروژ را به آتش  کشیدند، دولت نروژ گیج مانده بود که باید چه کار کند؟ باید با که تماس برقرار کند تا این بحران را حل کند؟ تازه احساس شد که چقدر در این زمینه کم کار شده است.



  قابل به ذکر است که کار رادیو تقریبا یک کار داوطلبانه است. و مجریان و برنامه سازان بابت این کار حقوق و مواجبی دریافت نمی کنند. بسیاری از آنها از شنوندگان کمک می گیرند. به خاطر همین هر از گاهی بعضی از رادیو ها از جمله رادیوی «ویتنامی» ها از ادامه ی کار باز می مانند.
دوغان در مصاحبه ای کوتاه با من در این مورد گفت: 
ـ در حال حاضر 8 رادیو پا برجاست که به زبانهای مختلف برنامه پخش می کنند. اینهاعبارتند از: رادیوی ترکی ـ استانبولی ـ ، ترکی آذری، فارسی، افغانی، اردو، سومالییایی، آلبانی، عربی، که در طول هفته برای همزبانان خود برنامه دارند. 

پرسیدم: آیا دولت در این زمینه کنترلی بر محتوای برنامه هایتان دارد؟
 و پاسخ گرفتم: به هیچ وجه. او ادامه داد: 
ـ ولی ما تعهداتی داریم. اینکه اجازه نداریم نفرت و تفرقه را تبلیغ کنیم. اجازه نداریم پاروپاگاندا راه بیاندازیم. 

دوغان سردبیر رادیوهای زبانهای خارجی در نروژ 

.... 


در خاتمه عین فیلم هندی، برنامه با غذاهای عالی ی پاکستانی و پذیرایی بسیار خوب، و موسیقی آذری به خیری و خوشی پایان یافت. این هم عکس هایی از این جلسه.... 



۱۳۹۰/۱۱/۱۲

«لوکه زاهیر» فروزان کردستان!


سالها پیش، قبل از انقلاب، زن زیبارویی به نام «فروزان» با رقص های لوَند و کاباره ای اش، چنان زبانزد خاص و عام شد که توانست گیشه های سینما را با نام خود پر کند. زن ها در دوره ی «مرد سالار» یا بهتر است بگوییم «جاهل سالار» جامعه ی آنروز ایران، حداقل اختیار تن و بدن خود را داشتند. گر چه  یدک کشیدن نام «زن کاباره ای» یا «هرجایی» یک رسوایی برای زن آن روز به شمار می آمد، ولی تهدیدی برای جان او نبود. 

امروزه بعد از گذشت چهار دهه از آن زمان در جوامع سنتی مرد سالار ما، حتی این حداقل نیز برای زنان امکان پذیر نیست. یعنی زنها حتی اختیار تن و بدن خود را نیز ندارند. و در صورتی که پای خود را فراتر از «تابو» ها بگذارند، مجازات سنگینی در انتظار آنها خواهد بود.   

«لوکه زاهیر» یکی از زنهایی ست که گاهی پایش را فراتر از به اصطلاح «گلیم» تابوها گذاشته است. این هنرمند زیبا رو و جوان، با خواندن آهنگ هایی که بیانگر احساسات زنانه است، طرفداران زیادی در کردستان عراق پیدا کرده است. در یکی از آهنگ هایش که به زبان کردی ست احساسات زنانه را آشکارا چنین بیان می دارد:
ولم کن ... راهم رو نبند... به من چشمک نزن
بوس های من فروشی نیست... دستم رو ول کن ... ازم لب نگیر
نذار دستات به سینه هام عادت کنه .... لبات رو با لبام خیس نکن
من تو رو می فهمم ، تو هم منو درک کن... 
(ترجمه از گزارشگر بی بی سی)
«هلکوت زاهیر»  آهنگساز لوکه در مصاحبه با بی بی سی از تهدیداتی که متوجه ی آنهاست می گوید.
اما آنچه که توجه مرا به این خواننده و آهنگساز جلب کرد، اجرای استادانه و هنرمندانه ی  آهنگ یا آهنگ های فارسی او در کردستان عراق است. هم خواننده و هم آهنگساز به بی بی سی می گویند که آهنگ های فارسی بیشتر از آهنگ های عربی در کردستان طرفدار دارد.

«چی چی» یکی از آهنگ هایی است که لوکه زاهیر آن را کاملا به سبک خواننده های کاباره ای ایران زمان شاه، و مشهورترین آنها فروزان اجرا کرده است. استفاده از آلت های موسیقی، نواختن ویولون چنان است که دقیقا آن دوران و آن موسیقی را تداعی می کند. 


حالا نمونه ای از آهنگ فارسی فروزان را تماشا کنید: 

این هم گزارش بی بی سی در مورد لوکه زاهیر: 

آرزوهای تو که گناهی ندارند


آی آی دوست من! گاهی باید در زندگی یاد بگیری که برای خودت قصه بسازی. بگذار بهتر بگویم: اصلا قصه سازی کنی دوست من! و هر از گاهی به آنها سرک بکشی و خودت را در این قصه ها قرار دهی. رک و پوست کنده: به خودت کمک کنی و همین قصه ها را به جای غصه هایت  بنشانی. تا روزگاری که آفتاب عمرت دوباره بدرخشد...
 گاهی باید یاد بگیری که بعد از گریه های بلند و پای کوفتن به یخ ها در یک شب سرد و تاریک زمستانی ی زیر 10 درجه، و فریاد زدن و فحش دادن به زمین و زمان، به خاطر اینکه هیچکس در زندگی ات حاضر نشده صدای تو را بشنود و جوابی به تو  دهد، یا اینکه همه فراموش کرده اند که بالاخره تو هم انسانی و طاقتی مثل دیگر انسان ها برای تحمل درد داری، می توانی ... می توانی یک لحظه برمی و برهی و سهم دیگری هم از همین ظلمت طلب کنی....
مثلا می توانی خیلی معمولی از جاده های تاریک اطراف شهر عبور کنی. همان جاده های برفی که در زیر نور اتومبیل شب زیبا و شاعرانه به نظر می آیند.  و از یک ارتفاعی تماشاگر  شهر تو سری خورده ی خودت باشی. همان شهری که به هر حال تو به آن تعلق داری. و مثل فیلم های والت دیسنی خانه ها و دودکش ها را در زیر برف مشاهده کنی، و به یاد قصه ی «دخترک کبریت فروش» بیفتی. و مثل دنیای بچه گی هایت همچنان باور نکنی که دخترک بیچاره از سرما و گرسنگی جان باخت....
دلت می خواهد که شهر را از بالاتر ببینی. ادامه می دهی ... می رانی ... 
به بالا میروی، بالاتر و بالاتر و  ... در آنجا درست از آن بالا دور و بر شهر را بهتر می بینی... خانه ها و دودکش ها را ... و آدمهارا ... نه این یکی را نمی بینی.  انگار آدمها خوابیده اند. همه جا تاریک و ساکت به نظر می آید... 


بعضی وقت باید یاد بگیری که می توانی در همان لحظه های خاموش و بی فروغ، سهم بیشتری از دنیا و سرمای بی رحم طلب کنی. عین بچه ها شوی، پایین و بالا بپری ... و شاید لحظه هایی را که در بچگی هایت جا گذاشته ای را در همین لحظه بازیافت کنی. روی برف ها دراز بیافتی و با دست و پا زدن برای خودت عین فرشته ها جای بال درست کنی. بلند  شوی تا به شاهکارت نگاه کنی: وای ... وای ... چقدر این بالها بهت می آیند... از توی برف های پا نخورده بدوی و در دل تاریکی گم شوی... بروی تا به بالای تپه ای برفی برسی و خودت را عین گلوله ی برفی غِل دهی پایین... عین بچه ها ... خیلی بچه ها ... 
ـ کاشکی آدم می تونست عاشق بشه، بدون اینکه اونو به کسی اظهار کنه... (با خودت می گویی) ... 
 امان از سرما... فکر کنم حالا در این بالا منهای 15 درجه ای باشد. حالا نوبت آن است که کمی گرم شوی. توی اتومبیل می نشینی و خاطرات خنده دار تعریف می کنی. یا هم که سرگذشت شاهزاده ها را: «... یکی بود یکی نبود. پیرزن جادوگری بود که به عشق دخترک زیبایی که هر روز در انتظار شاهزاده ی خود نشسته، آواز می خواند، حسادت می کرد. آنقدر که با فریبکاری اسرار دختر را فرا می گیرد و دخترک بیچاره را به کبوتر تبدیل می کند. و خود به جای او می نشیند، و انتظار شاهزاده را می کشد. تا وقتی که شاهزاده سر می رسد. و به جای دختر زیبا پیرزن جادوگر  را می بیند.گر چه  پیرزن تمام قصه های دخترک را برای شاهزاده تعریف می کند تا او را متقاعد کند که او همان است که شاهزاده در خواب دیده است،  اما این عشق سر نمی گیرد. شاهزاده احساس می کند که یک جای کار عادی نیست.... در تمام این مدت آن کبوتر مواظب شاهزاده بوده است...» 
بله ...  سی دی های مختلف اتومبیل را از نظر می گذرانی ... «ستار»، «فریدون»، «بنیامین»، «ترکی ی آذری» ... و دنبال یک موزیک «مدرن» می گردی که برایت جدید باشد. می یابی، لابلای سی دی های بی نام و نشان. سپس آنرا توی ضبط  می گذاری و صدای آنرا آنقدر بالا می گیری که شیشه های اتومبیل به لرزش در می آید و تو بی خیال همه ی دنیا، انسانها و غم و غصه هات شروع می کنی به رقصیدن و پایکوبی روی برفها ... و شال گردن خود را روی کمرت چنان می لرزانی «انگار که قر تو کمرت فراوونه ـ نمی دونی کجا بریزی.. » یکی دو نفری هم آن دور و بر می پلکند. آنها تو را می بینند. و فکر می کنند  شاید تو دیوانه 2 بطر وودکای ناب روسی را بالا کشیده ای که چنین مست می نمایی ... آی آی دلم برای پاتیل شدن تنگ شده است. 
.... 
 آی آی ... دوست من! ... شاید این قصه ها امروز تو را گول بزنند، ولی به هر حال یاد می گیری که در زندگی باید سهم بیشتری برای خودت بخواهی. سهم بهتری. چون من مطمئن هستم که سهم تو بیشتر از چیزی است که گرفته ای ... خیلی بیشتر... فقط باید آرزو کنی. نه اینکه آنها را پس بزنی ... فراموش نکن: آرزوهای تو که گناهی ندارند... و باز فراموش نکن که: بدون آرزوها و رؤیاها قوی ترین آدمها هم پرپر می شوند. ... 

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...