۱۳۹۷/۲/۷

رضا شاه بخشی از تاریخ ما


آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد 
من خشم روحانیون و نوچه های آنها از رضاه شاه را می توانم درک کنم. لازم نیست که آدم سواد تاریخی داشته باشد، یا اندکی در باره ی ایران خوانده باشد، یا دیده باشد تا بفهمد چرا دشمنی دیرینه بین «رضا خان پهلوی» و «روحانیون سنتی» تبدیل به چنان دره ای گشت که پرکردن آن،  جز از طریق سرنگون کردن رژیم پهلوی، دل داغ زده ی روحانیون را آرام نبخشید.
بنابر این دشوار نیست که بفهمیم چرا شخصی مثل «آیت الله خلخالی» درست فردای روز انقلاب، دستور مستقیم از خمینی گرفت تا مقبره ی رضا شاه را خراب کند و به هر قیمتی شده، جنازه ی او را پیدا کرده و به آتش بکشد.
یادتان باشد این همان روحانی ای است که 50 سال حکومت پهلوی، آنها را از مسند قضا بر انداخته بود، و دست آنها را از بسیاری امور اجتماعی کوتاه کرده بود. شاید اگر جمهوری اسلامی ظهور نمی کرد، تا کنون هم این اقدام به حق رضا شاه را باید «قلدری» محسوب می کردیم ولی خوشبختانه یا بدبختانه این جماعت بر مسند قدرت نشستند و نشان دادند که «بی وطنی» یعنی چه ….
هفته ی گذشته بعد از آنکه مومیایی رضا شاه در یکی از قبرستان ها کشف شد، بعضی ها فرصتی پیدا کردند تا همراه با روحانیون سنتی و نوچه های آنها همان اراجیفی را که به خورد ما دهند که سالهاست از زبان روحانیون و حکومت جمهوری اسلامی می شنویم. من هنوز هم این روشنفکران را دست و پای روحانیون می دانم. هنوز بعضی ها به جای صحبت کردن از «نقش حکومت رضا خان» در آن برهه ی تاریخی و اصلاحات ایران، از «رفتار حکومت رضا خان» نسبت به مثلا پدیده ی دمکراسی را اصل قضاوت خود بر یک دوره ی مهم که ایران را در مسیری دیگری قرار داد، قرار می دهند.
با همه ی اینها چه بخواهیم و چه نخواهیم رضا شاه بخشی از تاریخ کشور ماست. بخشی بسیار مهم، با اصلاحاتی که بدون آن امکان ورود به دنیای مدرن وجود نداشت. بی احترامی کردن با مرده ی این مرد هم به هیچوجه شایسته نیست.

بله لازم نیست که محقق باشی تا بفهمی اصلاحات رضا شاه برای این مملکت چکار کرده است، همان دو سیکل سواد هم کافی ست که بفهمی اگر 90 سال پیش رضا شاه «کشف حجاب» نمی کرد، همین الان هم باید زنان ما همچون زنان افغان یا پاکستان خود را در بورقعه ها می پیچیدند، تا حافظ آبرو و شرف مردان شان باشند. نگاه کنید به زنان انقلاب! هنوز که هنوز است بعد از 90 سال از آن روز، مردانی هستند که در خیابان ها وقتی که دختری روسری اش را برای اعتراض بیرق می کند، جز تماشاگر بودن هیچ نقش دیگری ندارند. نگویید که اگر رضا شاه نبود، ما بخواهی نخواهی این مسیر را طی می کردیم! همین الانش هم مردان ما از اینکه به زنان اجازه ورود به ورزشگاهها نمی دهند کک شان هم نمی گزد.
برای من به عنوان یک ایرانی امروز، همین که یکی ازروحانیون بلند پایه در باره ی رضا شاه چنین می گوید که : «مقابله با روحانیت و محدود کردن حوزه عمل و نظر آنان و در نهایت، مذهب زدایی از حوزه های سیاست و حکومت و مبارزه با مظاهر و مجامع مذهبی در عرصه اجتماع، یکی از اهداف دائمی  دوره ی پهلوی اول و دوم بود.» کافی است تا بفهمم رضا چه خدمتی به ایران و ایرانی کرد. علاوه بر این تصویب قانون نظام وظیفه در ماه مه سال 1925/1304 که به دولت اجازه می داد از طلاب علوم دینی برای معاف کردن آن ها از خدمت نظام امتحان به عمل آورد. …
برکارنامه ی رضا شاه، می توان  تاسیس دانشگاه، جمع کردن ملاخانه ها و ایجاد مدارس و دانشکده ها و در کل مدرنیته کردن ایران را اضافه کرد تا خشم  روحانیون و نوچه های آنها را از رضا شاه درک کنیم. ولی من خشم روشنفکران را بعد از این همه سال از او، آنهم بعد از تجربه ی  40 سال از حکومت انقلابیونی که به حکومت روحانیون ختم شد نمی فهمم!
هفته ی گذشته بعد از آنکه مومیایی رضا شاه در یکی از قبرستان ها کشف شد، بعضی ها فرصتی پیدا کردند تا همراه با روحانیون سنتی و نوچه های آنها همان اراجیفی را که به خورد ما دهند که سالهاست از زبان روحانیون و حکومت جمهوری اسلامی می شنویم. من هنوز هم این روشنفکران را دست و پای روحانیون می دانم. هنوز بعضی ها به جای صحبت کردن از «نقش حکومت رضا خان» در آن برهه ی تاریخی و اصلاحات ایران، از «رفتار حکومت رضا خان» نسبت به مثلا پدیده ی دمکراسی را اصل قضاوت خود بر یک دوره ی مهم که ایران را در مسیری دیگری قرار داد، قرار می دهند.
با همه ی اینها چه بخواهیم و چه نخواهیم رضا شاه بخشی از تاریخ کشور ماست. بخشی بسیار مهم، با اصلاحاتی که بدون آن امکان ورود به دنیای مدرن وجود نداشت. بی احترامی کردن با مرده ی این مرد هم به هیچوجه شایسته نیست.



۱۳۹۶/۹/۱۴

نغمه ای قدیمی تو را می برد





گاهی همینجور که روی کاناپه نشسته ای، یک آهنگ یا نغمه ای قدیمی تو را با خودش می برد. من هم مقاومت نمی کنم. همراه می شوم. انگار می روم جایی که قبلا آنجا نبوده ام و نمی شناسم اش. جایی شاید در اعماق زمین ... یا بالای سخره ای یا حتی گاهی جنگل یا کنار ساحلی ... نمی دانم. حالا در اتاقی قدیمی هستم. اتاقی که قبلا هرگز در آن نبوده ام ولی احساس غریبی هم به من دست نمی دهد. تو گویی اینجا را می شناسم. بویی که در این اتاق جاری ست برایم آشناست. سکوت در همه جا حکمفرماست. آن روبرو پنجره ای می بینم: با شیشه های مات و بعضی ها شکسته. روی تاقچه ی چوبی پنجره گلدون سفالى زیبا با یک شمعدانی دیده می شود. پرده ی سبزی با نقش گل های ریز سرخابی آویزان است. نزدیک می شوم. شمعدانی ها خشک شده اند. و بوی مرطوب پر از خاک پرده ها مشامم را می زند. ناگهان به گوشم نوایی می رسد که آرام زمزمه می شود. نوایی موسیقیایی .... عین همین نوا ... از لابلای شیشه های مات نگاه می کنم و دنبال صدا می گردم. آنور شیشه خیابانی سنگفرش را می بینم که دور تا دور آن را خانه هایی که حیاط شان با نرده های سفید محصور شده اند گرفته اند
ناگهان زنی پشت شیشه ی مات ظاهر می شود. او با تاپی سفید رنگ و دامن چین چین گلدار از درختی گیلاس یا آلبالو می چیند و در سبد خود جا می دهد. کمی هراسان به نظر می رسد و مدام اطراف را می پاید. شیشه ها مات اند و من صورت او را واضح نمی بینم. گویا حرکت او با همین نوا هماهنگ است. با احتیاط و پنهانی سرک می کشم. بله ... گویا سراسیمه است. کنجکاوی م بیشتر می شود. نگاه می کنم ... نمی بینم. همه چیز مات است. خودم را حرکت می دهم تا شاید از شیشه ی شکسته ی پنجره بتوانم او را بهتر ببینم.یک قدم جلوتر می آیم ولی ناگهان خرده های شیشه زیر پاهایم صدا می خورد و پاهایم خونی می شود. اهمیت نمی دهم. در این حین سعی می کنم او را از لابلای یکی از پنجره هایی که شکسته است ببینم. اما اتفاق عجیبی می افتد. از لابلای شیشه ی شکسته هیچ چیز جز دیوار قابل رؤیت نیست. با احتیاط دستم را به طرف شیشه ی شکسته می برم. نه، هیچ پنجره ای آنجا نیست. تمام پرده و تاقچه و همه ی آنچه که می دیدم نقاشی قدیمی است که بر روی دیوار جا مانده است. خشکم می زند. این غیرممکن است ... چرا که من الان محو تماشایی کسی بودم ... 
در این لحظه آهنگ تمام می شود. و من با سرعت به دنیای خودم بر می گردم. حالا روی کاناپه در دنیای واقعی هستم. خیلی عجیب است. توی ذهنم سوالاتی از همان دنیای غیر واقعی شروع می کنند به گردش... 
گویا باز خیالاتی شده ام. بلند می شوم که به آشپزخانه روم، ناگهان متوجه ی خونی که از بریدگی پایم روی کف آشپزخانه ریخته می شوم.... عجیب است

۱۳۹۶/۸/۲

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!  
از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را خدا شخصا پایین آمده و با دست خودش دست به قلم مو برده است. از جاده های تنگ و باریکش خسته نمی شوم، خانه های چوبی آن رؤیاهای توی قاب عکس دوران کودکی ام را زنده می کند. دیدن مزارع، دیدن میوه های رسیده روی درختان، و رنگ نارنجی کاملا سفارشی و اورجینال برگها ... پیرمردی که روی چهارپایه پارک نشسته و خستگی را می گیرد ، پیرزنی که از گردش روزانه در حالیکه قلاده ی سگ مامانی اش را در دست دارد برمی گردد؛ و یا ... خسته نشده ام . نمی دانم ، شاید روزی بشوم. ولی هر روز احساس می کنم که من تعلق به همین زیبایی دارم. هر روز فکر می کنم که زیبایی ها ی دور و بر من زنده اند، راه می روند، حرف می زنند.
می دانی رفیق خوب من، خوشبختی دادنی نیست. گرفتنی هم نیست. باید آنرا احساس کنی . این احساس گاهی با یک مرور، با یک خاطره، یا هر تلنگر کوچک دیگری می تواند حاصل شود، به همین خاطر شاید تو آنرا در پاییز زادگاه ـ کیاشهرـ جستجو می کنی. و می گردی و می گردی . اما من به خودم نصیحتی کرده ام که شاید مورد توجه تو قرار بگیرد :
غصه های کودکانه را کنار بگذار
وقتی از پنجره روی به بیرون داری
در این سرزمین همیشه وقتی برف ها آب شدند
خیلی زود جای خالی آنرا
برف های تازه می پوشاند
اما تو بدان اندیشه کن که جای خالی خیلی چیزها دیگر پر نخواهد شد !
نارنجی باشی ـ مختار

۱۳۹۶/۷/۱۶

سرگرمی های ما


 زندگی در اینجا باید حتما تنوع داشته باشه. وقتی پا به سن می ذاری و چگونگی روزهای فرارویت رو حساب می کنی، باید چیزی در چنته داشته باشی. می گردی ببینی که با چی  می تونی خود رو سرگرم کنی ... یکی از اینها ورزشـه . باید باشه که به خودت و وجودت فرم بدی ... ما یکشنبه ها بچه ها جمع می شیم و فوتبال بازی می کنیم. خوب می شه ...  هر یکشنبه تقریبا می دونیم که باید خودموان رو گرم کنیم.... 

یه صفحه ی فیس بوکی هم داریم. همونجا می نویسیم و قرار می ذاریم. هر کی خواست می یاد ... 


۱۳۹۶/۶/۲۸

عشق یا معشوق

آدمی وقتی در خودش حبس می شود، شادی ها پنجره هایی می شوند که می توانی چشم اندازی به دوردست زندگی داشته باشی. در شاخه های پیش روی همین پنجره است که می توانی پرنده های خیالت را ببینی، پروازشان دهی و تماشاگرش باشی. این حس گاهی چنان لطافتی به روحت می بخشد که حس حبس بودن را در تو می خشکاند، هر چند برای لحظه ای ... و این لحظه ها چنان تا عمق ت پیش می روند که سرحد عشق ت را رقم می زنی. و آنوقت است که همه تو را از بیرون پنجره تماشا می کنند، نه از داخل... حسی مختوم که تو را به عشق می رساند، ولی نه به معشوق.

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...