۱۳۹۶/۵/۱۹

آخرین روزهای تعطیل من


آخرین هفته ی تعطیلاتم را از سر می گذرانم. گذراندن 7 هفته تعطیلات تابستانی لذت بخش ترین ایامی بوده است که بعد از یک دوره استرس طولانی ی کار نصیبم شده بود. اما لذت بخش تر از همیشه این سه هفته ی آخر بود که خود را از «چه کنم» های تعطیلات رهانیدم و اوقاتم را با مطالعه گذرانیدم. فکر می کنم هیچ آرامشی فرح بخش تر از غرق شدن در صفحه های کتابی که اشتیاق خواندنش تو را از خواب سحر گاهی جدا می کند، نیست، تا آنجا که وسوسه کمی بیشتر خوابیدن را در حالیکه لذت نسیم بادِ بعد از باران تند صبحگاهی، همچون ماساژی بر شانه های روح خسته ات احساس می کنی، از تو سلب می کند.
اما این جملات نیچه آرامش صبحگاهی ت را بر هم می زند: 


ایمن زیستن خطرناک است... من در خطر از دست دادن خود واقعی ام هستم، یا در این خطر که نشوم آن که هستم؛ اما من که هستم؟


و وقتی نمی توانی از ته کلامش سر در آوری، او نشانه های دیگری را پیش رویت می گذارد:

آیا زندگی خودت را زیسته ای؟ یا با آن زنده بوده ای؟ آیا آن را برگزیده ای؟ یا زندگی ات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست می داری؟ یا از آن پشیمانی؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن. آیا از آن استفاده کرده ای؟
وقتی نیچه گریست ـ صفحه 365 

۱۳۹۶/۵/۱۷

ماشین زمان

همیشه این فیلم های زمان رو دوست دارم. مثلا سفر به گذشته، یا سفر به آینده ... از بچگی توی رؤیاهام بودن. وحس ناشناخته و مهیجی رو در من ایجاد می کرد.  امشب فرصتی پیش اومد تا با دخترم دو تا از این فیلم های زمانی رو ببینیم
یکی ش ماشین زمان که محصول 2002 ست. ندیده بودمش ... قشنگ بود. کاملا هیجان انگیزه ... دوست دارین ببینین اینم لینکش ... ماشین زمان .... 
یکی دیگه از فیلم ها، برگشت به آینده بود که محصول 1985 . شبیه همون رؤیاهای بچگی م. که با خودم می گفتم آدم برگرده عقب و بعضی معادلات زندگی رو بهم بزنه. مارتی از رابطه پدر و مادرش راضی نیست.  به طور اتفاقی سوار ماشین زمان دوستش می شه که تنظیم شده بوده حدود 30 سال پیش. و بر می گرده به اون زمان. با پدر و مادر خودش آشنا می شه ...  مادرش نزدیک بود که عاشقش مارتی بشه ... مارتی از فرصت استفاده می کنه و پدر و مادرش رو به هم جوش می ده ..  فیلم مهیجی هستش ... توی یوتویوب می تونید ببیننش .... 




۱۳۹۶/۵/۹

در را باز کن!

در را باز کن! چرا برایم از پشت پنجره دست تکان می دهی؟ چرا از پشت شیشه نگاه می کنی؟ می خندی چشمک می زنی و عشوه های دخترانه داری ....

۱۳۹۶/۵/۸

مصاحبه من با رادیوی فارسی زبان اسلو ـ راه ابریشم

یکی از امتیازات فیس بوک، یاد آوری خاطره ها در چنین ایامی ست. و یکی از این خاطره ها مصاحبه ی سال گذشته من  با رادیوی فارسی زبان راه ابریشم در اسلو می باشد. من در بخش اول این مصاحبه به سابقه فعالیت های هنری خود هم در ایران و هم در نروژ پرداخته ام.  از خانواده و شهر خود می گویم، از فعالیت های موسیقی در نروژ و تاسیس گروه آوانو و اقدام برای جمع آوری هنرمندان موزیسین و شناخت و کار با آنها تحت عنوان «آبگوشت پارتی هنرمندان» می گویم. در بخش دوم این مصاحبه در باره شعرها، نوشته ها و در کل کار نویسندگی ام حرف می زنم. 
 واقعیت این است که من هنوز یاد نگرفته ام که برای کارهای اینچنینی از قبل خودم را آماده کنم. از این رو گاهی حرفهایی را می زنم که شاید نباید در یک مصاحبه رادیویی گفت. در شروع مصاحبه به درخواست با یک قطعه موسیقی زنده آغاز می کنم. به هر حال این شما و این هم من ... 

۱۳۹۶/۵/۷

حس کتابخونی


این هفته بیشتر وقتم رو مثل بچه های خوب و سر به راه برای مطالعه ی کتاب گذاشتم. نمی دونم احساس کتابخونی خیلی بهتر از احساس پای اینترنت و دنیای مجازی نشستن ـه ... کمش اینکه کتابخونی اصلا ناراحتی وجدان نداره ... باید بگم تمام این هفته جز یک ساعت که برای خرید صرف وسایل خونه صرف شد، بیرون نرفتم. و مثل بچه های سر براه به کتابخونی پرداختم. حالا کتاب دوم رو هم شروع کرده م. شب ها دیگه بهانه ای برای بیدار موندن دارم. کتاب جدیدم هم رمان جالبی یه ... «مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» نوشته یوناس یوناسون نویسنده ی سوئدی به ترجمه فرزانه طاهری ست.

داستان خیلی ساده شروع می شه ... همونکه از اسم کتاب معلومه ... ولی خیلی زود چنان تخیل نویسنده انسان رو به زوایای گوناگونی از ماجرا می کشونه که آدم باور نمی کنه ... باید بگم که تقریبا همه چیز رو این نویسنده می بینه ... البته که داستان یک داستان معمولی یه و تخیلات نویسنده حیرانم کرده ...

پسرک و سگش

به این اینمیشن نگاه کنید. 4 دقیقه ست ... قشنگه .... ه این