۱۳۹۶/۲/۱۹

تا فردا

هوای گرم، روی ایوان خانه فرش پهن کرده است. و درختان انگار که به مهمانی آمده باشند به یکباره لباس های سبزشان را به تن کردند. صدای بلبل ها توی فضا می پیچد. دود کباب و بوی آن می رقصد. و دل بهانه ای می گیرد تا روز را اندازه بگیرد. و شب را از میان رؤیاهای خاموش توی پنجره تماشا کند. سکوت دوباره برقرار می شود و خواب به یکباره بر دروازه پلک تو پدیدار می شود. 

حالا مهربانی ها را با رنگ دریا در ذهنم نقاشی می کنم. و چشمه ی زلال روحی را با آبشاری به وسعت عشق، و چشمانی که بی انتهاست همانند آسمان، و شکوفه های خندان لبی را چون بهار رنگ آمیزی می کنم. با دستانی گم شده، امید را در خاک روزگار می کارم تا شاید گیلاس های خندان آبدارش را فردا از درخت عاطفه بچینم ... شاید همین فردا ... اما اکنون همه ی آنچه را که دیده ام به خواب می سپارم ... 
تا فردا رسد.  


İsti hava evin eyvanında döşənibdır. Və ağaclar sanki qonaqlığa gəlirlər kimi, birdən öz yaşıllığını gəymişlər. Bülbüllərin səsi səmaya dolur. Kababın tüstü və iyi havada oynayır. Ürək bir bəhanə ilə gündüzü ölçür. Və gecəni pencərənin içindən, səssiz röyalardan seyr edir. Sükut yenidən qorulur, və yuxu birdən birə gözlərinin kirpik qapısında görükür. 

İndi mehribanlığı dənizin rəngi ilə rəsm edirəm. Və ruhun zülal bulağını bir eşq boyda şəlalə ilə, və o gözləri ki sonsuzdur göy kimi, və o dodaqların gülər qonçalarını bahar kimi boyalayıram. İtilmiş əllərlə, ümidi tale torpağında əkirəm saki yarın onun sulu gülər gilaslarını məhəbbət ağacından dərim. Bəlkə elə bu yarın.... Amma indi bütün gördüklərimi yuxuya tapşırıram... sabah gələnə kimi. 

۱۳۹۶/۱/۲۸

عطر تازه

وقتی که باغچه رو ورانداز کردم، انگار زمین همین الان همه چیز رو زایمان کرده بود، 
چنان عطر تازگی در دل و جانم نشست که هوس های کودکی را در من بیدار می کرد. 
 کله سحر بارون شدیدی باریده بود و زمین را تر کرده بود. زن روستایی با لهجه ی ترکی دهاتی گفت که توی یک ربع صبحانه رو حاضر می کنه ... و من عین بچه ها در اطراف شدم و به باغ سرک کشیدم ... بوی سبزه های تازه همه جا رو پر کرده بود، و من عین بچگی هایم می خواستم توی این عطرها و طراوت وول بخورم ... خاک، سبزه، درخت، بچه گربه ی فضول، سگ ماده با پستانهای چروکیده، همه چیز بوی بچگی و حیاط خونه رو می داد ... و قدم های من حریم این نوستالژی ها رو می شکست. البته در سرزمینی دیگر. 


.... حالا صبحونه حاضر بود. بوی گشنیز مستم  کرد، و طعم خیار تر و گوجه های تازه چیده شده مثل دلبری خوش بو و خوش اندام، تابم رو می گرفت. دلم نمی آمد بخورمشان ... می خواستم با تماشا فیض یاب شوم. 
 گفت: همه چیز طبیعی ی و از همین باغ و اطراف است. عسل، شیر، گردو ... پنیر و همه چیز ... حتی نان مخصوصی هم پخت و سر میز حاضر کرد. 
 غرق شدم ... تماما .... انگار می خواستم دوباره بدنیا بیایم ...



۱۳۹۵/۹/۱۵

زندگی کردن حسی که شاید مرده بود


نمی دانم ... شاید در بچگی «کمی» سمج بودم (با لجوج اشتباه نگیرید لطفا) ولی کلا بچه ی قانعی بودم ... بلند پروازی نمی کردم، ولی سرشار از رؤیاپروری بودم. تمام تلاشم این بود که کبوترهای رؤیاهای خود را در لانه ی آرزوهایم آب و دانه دهم، تا هر موقع که خواستم از پشت بام آینده پروازشان دهم امیدی به برگشت کبوترهایم باشد. از این رو از همان اوان کودکی، ابتدا در مورد چیزی رؤیا پروری می کردم ولی وقتی در می یافتم که رؤیاهایم دست نیافتنی هستند، دیگر خود را با انها خسته نمی کردم. برای من رؤیاها فقط تا زمانی اعتبار داشت که به آرزو تبدیل شود، و آرزوها موقعی خواستنی بودند که راهی برای رسیدن داشته باشند. و این رسیدن باعث می شد که تلاش هایم رنگ می گرفت. از این رو فقط کافی بود مادر قول دهد که می خرد. 
گفتم: اگه 20 بگیرم چی مادر؟ 
مادر می دانست که اگر بخواهم می توانم. با همه وقتی می گفت: حالا ببینیم. می دانستم که خریدنی تو کار نیست، و انگیزه هام را از دست می دادم. ـ اگه قول بدی که بخری، 20 می گیرم ماما. 
مادرگفت: تو نباید برای اینکه چیزی نصیبت بشه درس بخوانی. 
گفتم: من به هر حال می خونم، ولی تو قول بده .... این عادت هنوز هم در من باقی ست. وقتی قول می دهند احساس می کنم که رسیدنی تو کار است. و تمام فکر و ذکرم به اون لحظه تمرکز می شود و تلاشم معنا پیدا می کند. 
بالاخره با سماجت من، مادر رضایت داد نه قول ... از نظر او خریدن کفش اسکیت انداختن پول توی سطل آشغالی بود. گفتم مگه عید قرار نیست برام کفش بخری... گفتم: من کفش نمی خوام به جاش کفش اسکیت بگیر... 
گفت: آخه نگاه به در و همسایه کن، چه کسی تو این خراب شده کفش ـ چیه اون لعنتی که می گی؟ ـ 
ـ کفش اسکیت .... اسکیت مادر! 
ـ بله همون زهرماری ... آخه چه کسی تو این خراب شده اونو داره؟ 
مادر راست می گفت: هیچکس نداشت. پس باید کاری می کردم که توی خراب شده ی ما کسی هم پیدا می شد که کفش اسکیت می خواست. و چنین شد که سالار پسر عمو هم با هم همراه شد. 
***
کلاس سوم راهنمایی ـ هشتم ـ بودم که یک روز عمو گفت که پدر را راضی کرده است تا برای منان کفش اسکیت بخرند. وقتی اینرا شنیدم سر از پا نمی شناختم. آن شب تا صبح نخوابیدم. انگار واقعا خیال دیدار یاری را داشته باشم. ذوق و شوقی بی انتها... صبح ش برای خرید به اصطلاح لباس عیدی به رشت رفته و از «گیلان اسپورت» آنها را خریدیم. انگار برای خود بال پرواز خریده بودم. داشتم پر می کشیدم. 50 تومان بود. به این ترتیب روزها مدرسه می رفتم. و به محص آمدن از مدرسه یکی دو ساعتی کتاب را توی دستم گرفته، جلوی مادر نمایش می دادم. فقط به این خاطر که این حس پیدا نشود که گویا خرید کفش اسکیت باعث تنبلی من شده است. اما با هر صفحه ی درس، حواسم پیش کفش هایم بود. گاهی حتی می بوسیدمشان. و آنوقت عصرها تا شب تمرین می کردم. شب ها قبل از خواب چرخهای کفش اسکیت م را می شستم و با خود توی رخت خوابم می بردم. کنار بالشم می گذاشتم و بقیه ی رؤیاهام را ادامه می دادم. و تا صبح خوابم نمی برد.
 ... امروز توانسته بودم با یک پا تمرین کنم. با خود گفتم اول یک پا ... پس از آن نوبت به آن دیگری می رسد. صبح ها زودتر از بقیه بیدار شده و داوطلب خرید نان تازه از نانوایی بودم. البته با کفش اسکیت! چون آن وقت صبح کمتر توی شهر آدم بود و کمتر آدم رو مثل بز نگاه می کردند. یکبار در حالیکه با اسکیت به خانه بر می گشتم و نان هم خریده بودم زمین خوردم. نانها گلی شدند.... مجبور بودم تکه های گلی شده رو بکنم.
مادر پرسید: چرا نونها اینجوری شدند؟
گفتم: گشنه ام بود خوردمشان ...
مادر می فهمید. پرسید: ـ خب چرا مثل جیگر زولیخا هزار تیکه شده ...
جوابی نداشتم. بدو به طرف مادر می رفتم و بازوهای قلنبه ی او را می بوسیدم.
همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه بچه ها شروع کردند به مسخره کردند. البته که از حسادت بود. توی عمرشان کفش اسکیت ندیده بودند، دهاتی ها ... اما من نمی دانم چرا بعدها عقل هم دست به دست این «مسخره بازی» ها داد و باعث محرومیت من شد. پدر می گفت: آدم عاقل که دست به این جور بچه بازی نمی زنه. می گفت: این کفش تو رو از درس ت می ندازه ... و من باید خلاف ش رو ثابت می کردم. فقط به خاطر نمره های بالای درسم بود که می توانستم اسکیت سواری کنم وگر نه کفشه رفته بود.
هر صبح که از خواب بیدار می شدم، نگاهی به کفش های اسکیتم می انداختم. و مطمئن بودم که هنوز هستند. برای من بندهای آن، مثل دستان یاری بود که وقتی آنرا می بستم، انگار که به گردنم حلقه می زدند. با آنها حرف می زدم و خلاصه توی دلم آرزو می کردم که یاد بگیرم ... دیگر توی شهر با کفش نمی رفتم. فقط کافی بود که یک بار زمین بخوری ... آبرو برای آدم باقی نمی ماند. پسر عمو که کمی تپلو هم بود، برای اولین بار که خواست اسکیت را دو پایی تمرین کند، به شدت زمین خورد. سرش ضربه خورد و بعد از آن زن عمو اجازه نداد که با من همراه شود. به خاطر همین او هرگز دو پا اسکیت کردن را تجربه نکرد ... و نمی فهمید که من چه لذتی می برم. بعد از این واقعه من هم مجبور شدم توی شهر تمرین نکنم. عصرها خودم رو به جاده کنار دریا که تازه آسفالتی شده بود می رساندم. و در آنجا تک و تنها تمرین می کردم ...
آن موقع عصرهای گرم بهار، سنجاقک های بزرگ که ما به آن «شاه تیتیل» می گفتیم سرو کله شان پیدا می شد. و من آنها را که روی سرم پرواز می کردند می دیدم. هنگام اسکیت سرم را که بالا می گرفتم، حس دیگری به من می داد. نور غروب خورشید که به بالهای این سنجاقک ها می خورد، انگار مثل لامپ های رنگارنگ دیسکو بودند که روشن خاموش می شدند ... و من با نفس عمیقی که می کشیدم قدرتی بی نظیر زیر پاهایم حس می کردم: حرکت، سرعت و زیبایی ...

... اما دیری نپایید. چرخهای کفشم خراب شدند. و غیر قابل تعمیر. و حسرت اسکیت را با خود درعمق وجودم خاک کردم. 15 سال پیش که ایران بودم، یک خانواده جهانگرد فرانسوی یک هفته ای با من بودند. روزی از من خواستند که آنها را با جاده ای آسفالته و خلوت ببرم. چنین کردم. و زن و مرد از توی چمدانشان، دو کفش اسکیت در آوردند و با سرعت و قدرت بی نظیر عین مسابقه های توی تلویزیون شروع کردند به اسکیت سواری ... دلم پر کشید. ولی صلاح ندیدم امتحان کنم. می ترسیدم روح آن شوق مرده در من دوباره بیدار شود.

اما بعد از گذشت سالها از آن روزها، اسکیت سواری را دوباره اینجا در نروژ امتحان کردم... همین تابستان گذشته ... با یکی از دوستانی که به قول امروزی «اینکاره» بود. حس عجیبی بود ... دوست داشتنی اما عجیب ... نمی دانم شاید برای همه لازم باشد که حسی را که در دوران کودکی نیمه کاره گذاشته اند، را بار دیگر فرا خوانند. دوباره تجربه اش کنند، و حضورش را احساس ... چه می دانند، تا دیر نشده ... تا پاهایی هست برای ایستادن، و اشتیاقی برای رفتن ... 

۱۳۹۵/۸/۲۹

بین رفتن و ایستادن

چون می روی 
گمان می کنی ایستاده اند همه 
و چون می ایستی  
گمان می بری رفته اند همه
و ما
همچون مسافران سرگردان
بین رفتن و ایستادن
مانده ایم هنوز 



از پاره پاره های غربت ـ مختار برازش



۱۳۹۵/۵/۱۸

این روزها با روزهایم مهربان ترم

این روزها با روزهایم مهربان ترم. آنها را بیشتر دوست دارم. هر صبح به استقبالشان می روم و قبل از طلوع کامل آفتاب نوازش شان می کنم. و گاهی باهاشان حرف می زنم یا برایشان شعر می خوانم. حالا دیگر آنها چون برگی از شاخه ی عمرم نیستند که با هر نسیم نامهربانی تلو تلو کنان به پایین بیافتند. من دیگر تقویم را غم انگیز ورق نمی زنم. برای دیروز ها مهر باطلی درست نکرده ام. چشمانم را نمی بندم و امروز و فردا فرق خود را به بی تفاوتی نباخته اند. گرچه غم ها بخشی از منند، ولی نگاهم به آنها مانند نگاهم به شادی هاست. باید باشند. مثل همه ی دوستان دور و برم، مثل زندگی، مرگ ... که در کنار هم هستند. من اکنون روزها را در رنگ ها می شکافم. و تعبیر سیاه و سفید برای شان ندارم. فرق زرد و نارنجی را با نان بهتر می فهمم. و موهای افشان و پریشان عشق را با دل هایم شانه می کنم، نه با انتظارهایم .... من فرق عطر با حیله را می فهمم و حباب را با بستنی .... دیگر تاریکی نمی تواند با وقاحت تمام سلیقه ها را از حوصله هایم بیرون کند. نه ... فکر می کردم که دنبال گمشده گشتن نمی صرفد، عین انتظار، عین اعتراض های ساکت و سکوت های معترض ... عین همیشه .... ولی حالا چنین نیست.
این روزها دیگر بوسه های آتشین آخرین دیدار، نغمه ی گلایه نمی خواند. نفرت و عشق را دلتنگی زنجیر نمی زند ... تابستان دلگیر و غیر قابل تحمل نیست و مثل گذشته ها خود را روی ننوی مادربزرگ لم نداده است تا در حالیکه من با باد بزن حصیری بادش می زنم، برایم یک قصه ی غصه دار تعریف کند.
دیگر حسرت برایم فصل نامتقارنی نیست.... و جستجوی «او» یگانه مجهولی نیست که آغاز را در انتها به دست باد بسپارد.
این روزها می دانید من رؤیاهای جزیره را می بینم ... جزیره ای زیبا و قشنگ ... با درختان پالم که سرتاسرآن را پوشانده است. با سخره های بلند ... و شاید باور نکنید با قلعه های نامرئی ی غیر قابل گذر... و در بالای دیوار این قلعه ها از دور دستانی را می بینم که برایم تکان می خورند. دستانی که از جنس دیگری اند. آنهایی که با گم شدن پیدا می شوند و می مانند و دیگر گم نمی شوند... وباور این، اتفاق بزرگی ست، خیلی بزرگ... و من همیشه آرزو داشته ام که با همین دستان، آلبالوهای درشت امید را از همین درخت های پالم بچینم. من آن مردی را می بینم که یکه و تنها، این دستان را روی شانه های خیالش نشانده است و سنگینی او را با جان و دل می پذیرد تا تعادلش رابرقرار سازد. من سبد رؤیاهایم را در دست دیگر این مرد می بینم که محکم آن را به سوی بالا دراز کرده است، و هر بار که آلبالویی از شاخه چیده می شود و در داخل سبد جا می گیرد، من شادمانی می کنم ... آلبالوهای درشت تابستانی امید..... با مزه ای بسیار بسیار دل انگیز ... حتی دل انگیزتر از لواشک .... من می دانم که هنوز کسی هست که دلش بخواهد روی بالاترین شاخه ی این درخت ها بنشیند، و ما از آن بالا خورشید را تماشا کنیم که در حال غروب یا طلوع ست .... بدون آنکه ترس این داشته باشد که شاخه ها تاب و توان رؤیاهایمان را نداشته باشند و بشکنند ... من می دانم که هنوز کسی هست که مایل است بداند دریا با همه ی وسعت و اعماقش، برای داشتن و فتح قلب ماهی کوچک است که بهم می ریزد و کولاک می کند. .... این روزها با موسیقی عشق می کنم. و با عشق موسیقی می زنم. دیروز زنگ زدم و برای یاد گرفتن سه تار ثبت نام کردم. می خواهم بیشتر به موسیقی سفر کنم. مطمئنم عشق جایی در همین گوشه کنارهاست. تمام اسباب اثاثیه ی خانه را روانه سطل های بزرگ آشغال کرده ام. حتی دیگر صبح ها تابه های آشپزخانه را پیدا نمی کنم که تخم و مرغ و سوسیس را در آن درست کنم ... و نان بربری را با دستان پهنم روی آنها بکشم و لقمه اش کنم .... خانه را رنگ و روغن زده ام. میز و صندلی و مبل های تازه در راهند. می خواهم قهوه های صبح را در حالیکه روی همین مبل ها که رنگ آبی قشنگی دارند ـ یا شاید من فکر می کنم که آبی ست ـ بنوشم .... البته با بیسکویت ویفر .... و صد البته با یک پیش دستی زیرش .... (این بیسکویت ها موقع خوردن خیلی ریز ریز می شوند ) و از همانجا بیرون را تماشا کنم. قفسه های کتابم را برقرار کرده ام. و دارم فکر می کنم که کدام رمان ها را باید توی این قفسه ها بچینم. «اولین عشق» ماکسیم گورکی، چشمهایش ـ بزرگ علوی ـ که چقدر مرا عاشق کرده بود. «ماهی سیاه کوچولو» صمد ... و یا حتی «بوف کور» هدایت ... آخ باور کنید عین بچه ها ذوق می کنم. ****
اما .... این روزها همانقدر که با روزهایم مهربانم، با شب هایم نیستم. نمی سازم. راستش شب ها کمی سخت ترند. دارم سعی می کنم که بفهمم آنها را... ولی خب .... این هم به خاطر روزهاست البته ... چرا که نمی خواهم این خواب شیرین خیال، و خیالی که خواب است، با خوابیدن از کف برود. و آنگاه در بی خوابی و بی خیالی سرگردان شوم. از این رو شب ها را بیدار می مانم. و تا آنجایی که می توانم فریب ش می دهم که نفهمد بیدارم .... البته شاید اگر شب ها هم با من مهربان تر باشند و خیال آن دستها را از من نگیرند، قول می دهم بچه ی حرف گوش کنی باشم. باور کنید.


۱۳۹۵/۵/۷

انگار جایی دیده ام تو را

نشسته ای
مثل کولی های غریبه کنار درخت زیتون،
رو به دریا...
نه ... کاج است... ولی همیشه زیتون دارد.
روی چمن دراز می کشی
و رویت را از من بر می گردانی، 

می دانی که با تلاقی نگاهت، حکایت دیگری خواهم شنید ...
 
مست می شوی و مست می کنی بی پروا و سرکش ...
 
چشمانم را می بندم،
 
تا به اعماقت نفوذ کنم، اما تو بیدار می شوی انگار

و با هر دم و باز دم ملول من،
دریا می شوی انگار
و پرده هایت
نوای تو را تا انتهای دلم می برد.
یکی می شویم
و با سوز من تو ساز می کنی ....


بخوان ... ساز من !
بخوان سوز من!
شور شو ...
عشق شو ...
بگذار هر لحظه که تو را می بینم بگویم:
نگفتم می شناسمت؟
نگفتم که انگار جایی دیده ام تو را؟
نفس های تو سالهاست با نفس های من عجین بوده است...


۱۳۹۵/۴/۲۰

سازی جدید و آوازی جدید

ونسان ونگوک نقاش شهیر هلندی می گوید: در دیوانگی لذتی وجود دارد که فقط خود دیوانه ها از آن سر در می آورند. رمانتیک ها هم از این قانون مستثنا نیستند. آنها هم نگاه خودشان را دارند. نگاه آنها به آدمها، طبیعت، پول، عشق و حتی اشیاء نیز نگاهی متفاوت از دیگران است. این نگاه شامل حال «ساز» هم می شود. بله ساز! راستش مدتی بود که به سرم افتاده بود تا سازی جدید بخرم. تاکنون هر چه آکاردئون داشتم، همه شان قرمز رنگ بودند. اینبار بر این شدم تا اگر آکاردئون خریدم، رنگ دیگری داشته باشد. مثلا رنگ سفید! دلم می خواست که وقتی در کنارش ظاهر می شوم با یک پاپیون سیاه خوش دست، همه بگویند که اینها چقدر به هم می آیند. ولی وقتی یکی از همین سفید رنگ ها را امتحان کردم، دیدم باب دل من نیست. زیبا و شیک و با کلاس بود، ولی اندرونم را انعکاس نمی داد. از این رو وقتی دیروز در اسلو، در حین تمرین ها با ساز جدیدی نواختم احساس کردم که به روح من نزدیک تر است. رنگش البته قرمز بود. مثل قبلی ها، ولی صدایش دلنواز بود. به صاحب آکاردئون گفتم که آیا آنرا با مال من طاق می زند. و او قبول کرد. و در آنی به هم زدن یک آکاردئون جدید خریدم. و امشب که جای آکاردئون قدیمی را خالی دیدم، دلم گرفت. یک احساس زمینی به سراغم آمد. و این سوال احمقانه در مغزم پیچید که آیا من به سازم خیانت کرده ام؟ این همان نگاه است. برای پیدا کردن جواب مجبور شدم سفری به گذشته بکنم. دقیقا نمی دانم از چه موقع، فقط یادم هست که مادر از موقعی برایم نگران شد که من با دفتر نقاشی و نقاشی هایم حرف می زدم. این اتفاق در کلاس سوم ابتدایی موقعی که من 8 ـ 9 سالم بود، افتاد. و من برای اینکه به نگرانی مادر دامن نزنم به اتاقی خلوت پناه می بردم تا هنگام نقاشی کردن با پرسوناژهایم راحت تر حرف بزنم. اندکی بعد بر خلاف بچه های معمول، پول های قلک من صرف خرید مداد رنگی و دفتر «لوکس ـ نوری» هایی میشد که گران تر و شیک تر از بقیه ی دفتر ها بودند. از این دفترها برای نوشتن داستانهایم استفاده می کردم. کلاس پنجم که بودم سه «دفتر نوری» را از داستان هایم پر کرده بودم. و آنجا بود که فهمیدم بیچاره مادر چه کشیده است! ولی مادر آنقدر خود مدار بود که نگرانی هایش را حتی برای دیگر بچه ها نیز بروز نمی داد. آخر او عاشق ما پسرها بود. من بعد از 5 دختر و یک پسر، آمده بودم. البته که حاضر نبود زیر بار برود که دومین گل پسرش، خول و چل تشریف دارد! بعد از مادر خودم هم کم کم متوجه شدم که نگاهم با دیگران کمی فرق می کند. بازی های عجیب و غریب می کردم. اما این نگرانم نمی کرد. در کودکی عاشق سگ بودم. بعدها یک گوسفند خریدم. 22 تا گربه دور و برم بود. و تا قبل از سربازی تعداد بچه خرگوش های من به حدود 60 تا می رسیدند. از رستوران پدرم و با ته مانده ی غذای مشتری ها غذاهای این حیوانها را تامین می کردم. و از همه بدتر با آنها حرف می زدم. و مادر گاهی دست به دعا می شد که خدایا این بچه ام را شفا بده .... اما همه چیز کودکی مطابق اراده ی من پیش نرفت. روزی وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، متوجه شدم که سگم نیست. اسم او «بوبیک» بود. دنیا برایم تیره و تار شد. می دانستم کار کیست. مادر بزرگ می گفت سگ نجس است. و بالاخره کارش را کرده بود. به خاطر همین هرگز او را نبخشیدم. و حتی موقعی که از دنیا رفت زیاد گریه ام نگرفت. سرنوشت گوسفند هم بهتر از این نشد. او را نه برای من، بلکه برای قربانی کردن در راه برادرم که از خدمت سربازی در جنگ برگشته بود خریده بودند. من گریه کردم و مریض شدم. و در آخر قبل از سربازی خودم مجبور شدم به اصرار مادر، خرگوش هایم را به پسر همسایه بدهم که مراقب آنها باشد. بعد از سربازی که برای پس گرفتنشان رفتم گفت که خرگوش هایم دچار نوعی بیماری شدند و از دنیا رفتند. ولی دروغ می گفت. یک روز جایی شنیدم که گفت: هیچ گوشتی مثل گوشت خرگوش نمی شود. وقتی که کلاس سوم راهنمایی بودم، برای خرید مادر در شهر لاهیجان با او همراه شدم. مشغول گشت و گذار بودیم که در یک فروشگاه اسباب بازی فروشی چشمم به یک ساز شلنگ دار خورد. اسمش ملودیکا بود. قلبم جوشید. و حسی در من بوجود آمد. یادم می آید قیمتش: 190 تومان بود. ولی مادر هرگز آنرا برایم نخرید. شاید می ترسید که من با آن هم شروع کنم به حرف زدن. یکی از خواهر ها ـ حبیبه ـ (قربونش برم) پنهانی قلک ش را شکست و تمام دارایی هایش را به من داد تا من به این ارزویم برسم. ساز را خریدم البته از جایی دیگر. اما می دانید اینبار اتفاقی عجیب افتاد. این من نبودم که با ساز حرف می زدم. این او بود که با من حرف می زد. و من وقتی توی شلنگ هایش فوت می کردم صدای این ساز در گوشم می پیچید و در روح و جانم شعله بر می افکند. اما این فقط شروع حکایتی بود که داشت در من متولد می شد. بعد از اندکی چنان با ساز آمیختم که کم کم احساس کردم ملودیکا جوابگوی احساسات من نیست. وسعت بالهای پروازش برای رساندن سوز اندرونم کافی نبود. نمی توانست با من هم پرواز شود. سال 60 بود. در یک روز بهاری با برادرم در یکی از خیابانهای تهران گشت می زدیم که به یکی از مغازه های وسایل موزیک در تهران برخوردم. داخل شدم. نگاه کردم. تا حالا این همه ساز در یک جا ندیده بودم. برای من مثل گلستانی از زیبارویان جهان بود. ناگهان سازی چشمم را گرفت. رنگ قرمز و متالیک او چنان هوس انگیز و دلربا بود که طاقت مرا سلب کرد. به طرفش رفتم. چقدر زیبا بود. کشیده، خوش اندام و براق.... با دستپاچگی به برادرم گفتم این رو پسندیدم. ببین شیربهاش چنده؟ برادرم لهجه ی شمالی ش را زیر لهجه ی تهرانی اش پنهان کرد و پرسید: ببخشید آقا این آکاردئون ها چندن؟ فروشنده نگاه معناداری به ما انداخت . گویا که شهرستانی بودن مان لو رفته بود. گفت: ـ اولا آکاردئون ها نیست، اون یکی قارمونه ... ثانیا فکر نکنم برای شما باشه ... از همان اول فهمیدم که طرف قرار نیست به این وصلت رضایت دهد. صحبت کردیم و رسیدیم به شیر بها: 3900 تومان. بهایی گفت که دیدم در قدرت من نیست. آن موقع من کلاس یازده دبیرستان بودم ( سوم نظری) و شیربهای این معشوق دل انگیز چنان بود که مجبور شدم دل از او برفکنم. ولی قیافه ی خریدار به خود گرفته و از فروشنده تقاضا کردم که اجازه دهد امتحانی کنم. با همان نگاه معنا دار رضایت داد. ساز را با احتیاط گرفتم و آرام به آغوش کشیدم تا امتحانش کنم. خدای من .... این معشوقه چنان بود که تا به آغوش نمی کشیدی آن را احساس نمی کردی. آرام شروع کردم به نوازش کردنش ... و او پاسخ داد. حالا صدایش را می شنیدم. قشنگ حرف می زد. صدایش دلربا بود و چنان در دلم نشست که خواب و خوراک را از من گرفت. به برادرم گفتم: من این رو می خوام. برادرم گفت: چطور تو که اینقدر پول نداری. و نداشتم. در راه برگشت به شمال این ساز تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود. گویا دیگر ملودیکا از چشمم افتاده بود. وقتی برگشتم به او گفتم: ـ گوش بده: تمام این مدت تو برایم حرف زده ای. حالا اجازه بده که من چیزی بگویم. ملودیکا ساکت شد. گویا فهمیده بود. گفتم: ببین قبول کن که ما دیگر برای هم نیستیم. گفتم: نه اینکه تو ساز بدی هستی ... نه ... ولی قبول کن که من باید پرواز را ادامه دهم، و احتیاج به یک همسفر دل گشا دارم. و بالاخره او رضایت داد که ما به یکدیگر تعلق نداشتیم. یعنی حتی اگر رضایت هم نمی داد دلم در گرو اش نبود. و به این ترتیب آکاردئون وارد رؤیاهای نوجوانی من شد. به یاد او به داروخانه منوچهر آقا می رفتم و مقواهای تو در توی وسط جعبه های دارویش که در سطل زباله ریخته بودند، برداشته ادای نواختن را در می آوردم. کم کم این غزل سایه در من بیدار شد: بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را؟ بگیرم آ سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را با خود گفتم: به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را به مادر گفتم که به خواستگاری اش برود، وگر نه آنرا شوهر می دهند. مادر زیر بار نرفت. گفت: خیلی گران است. پدرت راضی نمی شود. گفتم خب منم کمی پول دارم. و ملودیکایم را فروختم. و با پول قلک هایم جمع زدم. کفاف نکردند. موضوع را هم اصلا نمی خواستم به پدر بگویم. چون می دانستم که پدر «حوصله ی دردسرهای جدید» را نداشت. حتما می گفت که باید درس هایم را تمام کنم تا ببیند چه می شود. همان حرف های همیشگی پدرهای خانواده های پر جمعیت. و اینجا بود که فرشته های خانه ی ما یعنی خواهرهای گلم بسیج شدند و شیربهای این زیبا رو را برایم جور کردند. و من این را مدیون این فرشته های بی بال هستم. حالا پول را جور کرده بودم. با بی صبری دوباره به تهران سفر کردم و اینبار با کمک یکی از فامیل ها آقای گرجی ـ یادش گرامی ـ که در این عرصه چند تا پیرهن از من بیشتر پاره کرده بود به دیدار یار شتافته تا به وصالش برسم. آقای گرجی ساز را برانداز و او هم امتحانی کرد. سپس نگاهی به من انداخت و به ترکی گفت: خوش دست است. مبارکت باشه ....امیدوارم به پای هم پیر بشین. آقای گرجی مرا می فهمید. خودش هم آکاردئون می زد. می دانست که این چه فتنه ای ست که بردل من افتاده است: آن فتنه کدام است که بنیاد جهانی چون پرده ز رخسار برافکند برافکند (حافظ) وقتی فرشنده عطش مرا برای وصال دید و متوجه شد که خواهان هستم، قیمت را بالا برد. گفت: 4500 تومان ... گفتم: آقا همه ش یک ماه پیش من اینجا بودم و شما گفتید فلان قیمت! زیر بار نرفت. گفت این آن نیست. آنرا فروخته است. دروغ می گفت. من معشوقم رو می شناختم. رنگ و پرده هایش که برق می زدند. مثل بچه ها نزدیک بود گریه ام بگیرد. ... من دیگر پول بیشتری نداشتم. تمام 3900 تومان را توانسته بودم جمع کنم. به این ترتیب در حال وداع بودم که خواهر بزرگم به دادم رسید. او بقیه ی پول را کف دستم گذاشت. و گفت برو بگیر. بدون معطلی با اندکی چانه زدن قیمت را به 4400 تومان رساندم و خریدم و با شوق و ذوق این عروس زیبای خوش صدا را به خانه آوردم. ما این موضوع را تا مدتها از پدر مخفی کردیم. دلم نمی خواست شر بپا شود. از این رو من گاهی ساعت ها بدون آنکه ساز بزنم «آن» را تماشا می کردم، و شب ها او را در آغوش می کشیدم و می خوابیدم. اما اینها هیچکدام از نگرانی مادر را کم نکرد. هنوز در دلش دعا می کرد که خدایا بعد از این همه سال پسری به ما داده ای، ما را ناامید نکن! گذشت زمان و الفتی پایدار بین من و سازم ایجاد شد. یادم می آید روزی که در یک مجلسی چشمم به دلبری زیبا روی افتاد و دل به او دادم، این احساس به من دست داد که گویا به سازم خیانت کرده ام. در یک منظومه ی شعری که به زبان ترکی ست نوشته ام که: گل آی سازیم! گل آی منیم گول سازیم! (بیا ای ساز من، ای ساز عزیز من) منیمله سن آجیخلاما گل باریش (با من قهر نکن، از در آشتی بیا) گل آی منیم قشنگ سازیم، دمسازیم (بیا ای ساز قشنگ من، ای دمساز من) گل دردینی آلیم، دردیمله قاریش (بیا دورت بگردم با دردهایم شریک شو. سن هرنه‌سن منه، چؤره کسن، چؤره‌ک (تو همه چیز منی، حتی نان من) اوندا کی من خوشام سنده گولورسن (دمی که خوشم تو هم می خندی) روحوما، جانیما اوره‌کسن، اوره‌ک (برای روحم و جانم قلبی هستی) نئجه کی ناخوشام سن اوزولورسن (و وقتی ناخوشم تو هم دلگیر می شوی) بعدها عهد کردم و برای سازم قسم خوردم که از این به بعد هنگام نواختن تمام حواسم به او باشد. و این شد که چشمانم را هنگام نواختن بستم. این عادت تا به اممروز هم در من باقی است. سالها گذشت. می دانید بی سازی بد دردی ست. وقتی به نروژ مهاجرت کرده و در یکی از کمپ ها ساکن شدم، تنها دردم بی سازی بود. سازم را در ایران پیش مادرم به امانت گذاشته بودم. مادرم خوب ازش مواظبت می کرد. ولی من باید خودم را خالی می کردم. تنها جایی که می توانستم سراغی از آکاردئون بگیرم کلیسایی در اطراف آن دهکده بود. یکشنبه ها بی توجه به نگاه مسموم و تهدید بار مسلمانانی که در کمپ زندگی می کردند، با مینی بوس کلیسا همراه می شدم و به کلیسا می رفتم تا شاید اگر شد لحظه ای آکاردئون بزنم. یک بار که ساز زدم، آقای کشیش گفت ادامه بده .... تو باعث می شوی که روح القدس پایین بیاید ... بزن ! ... روزی من داشتم بیات شیراز ـ یکی از مقامات آذربایجانی ـ را با آکاردئون می زدم، که کشیش با حرارت به من اشاره کرد که یک دم از زدن باز نایستم. گفت: مسیح دارد می آید. من که عادت داشتم در هنگام نواختن ساز چشمانم بسته باشد، اینبار کنجکاو شده، یکی از چشمانم را باز کردم تا در صورت وقوع این حادثه اولین شاهد باشم.... این عطش چنان بود که هفته ای یکبار دیدار با معشوقه، عطش عشقم را کم نمی کرد هیچ، بلکه میل به دیدار آن، بیشتر و بیشتر می شد. در کتابخانه شهر پیانویی بود. به آنجا سر زدم تا روحم را با ساز زدن سیراب کنم. اما پیانو هرگز آکاردئون نمی شد. هرگز آن عشق را از آن نمی گرفتم. با همه می شد به عنوان شریک موقت زندگی جدیدم به آن نگاه کنم. روزی حسین دوست و مترجم ما در کمپ، وقتی این بی قراری مرا دید، گفت که سعی خواهد کرد که یک ساز برایم پیدا کند. در روزنامه آگهی کرد که دنبال یک آکاردئون هستیم. بعد از سه روز بی قراری، خانم سالمندی به ما زنگ زد و گفت: آکاردئونی دارد که در زمان جوانی اش همدم او بوده. به دلیل پیری دیگر قدرت نگه داشتن او را ندارد. اما حالا او نمی تواند ببیند که این ساز خاموش کنار خانه بیافتد. گفت: اگر کسی باشد که صدای او را دوباره به پا سازد، او ممنون خواهد بود. و ساز را به من بخشید. و من به او قول دادم که هرگز سازش را خاموش نسازم. و طی این 15 سال چنین بود. این ساز یار همیشگی من بوده. در سختی ها و شادی ها، صعود و فرود ها، تنهایی و جمع در کنارم بوده، و با من حرف زده است. دیشب با یکی از دوستان موزیسین صحبت می کردم. به شوخی گفتم: ـ می دونی فلانی ... راستش دیگه پیر شده. حرف منو نمی خونه .... مثل زنی ی که دیگه احساساتم رو درک نمی کنه. نوایش فالژ شده و وقتی من غرق می شم یا پرواز می کنم، اون جا می مونه. غر می زنه. او از پشت تلفن در حالیکه لبخند می زد پرسید: خب این که خریدی چطوریه؟ گفتم: جوون، پرشور، هوس انگیزه، مثل اسب سرکش نا آرومه و هیجان انگیز. گفتم: فقط باید عاشقی بتونه صداش رو تو فضا بپیچونه، تا اون آروم و قرار بگیره . دوستم همچنان لبخند می زد و مزاح می کرد. گفت: و لابد می دونی که تو دیگه مثل سابق جوون نیستی، ها ها ها .... گفتم: نه نیستم..... ولی در اقلیم موسیقی رمزها و رازهای دیگری حکومت می کند. نغمه ها هستند که سربازان این مرز و بوم به حساب می آیند. شور و عشق است کـه روح را صیقل می دهد. نوازش انگشتان من بر روی شاستی های ساز، حکایت نوازش دلبری است که چون جان می بخشی، جان هم می گیری، قاعده ای که پایانی ندارد. این نفس هاست که یکی می شود و تبدیل به نوا می گردد... و بینوایی ها را چاره ساز می شود.... گفتم: و این نواها از وزن ساز کم می کنه، مثل یک دختر کولی دلربا که با تواتر موسیقی از زمین کنده می شه و تو رو بالا می بره ... خندید. و من خندیدم. �

۱۳۹۵/۳/۲۵

هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر ....

گاهی باید هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر رفت تا مهر زمین را زیر پاهای خود تجربه کرد. یا که برای گذشتن از این هفت کوه و هفت دریا و هفت دره باید مثل پرنده بود و نبض مسیر را با طپش های تند قلب بالهای خود هماهنگ کرد تا حریف بی صبری شد.
 یا که اسب سرکشی بود با یالهای زیبا و دل انگیز، که با شیهه کشیدن های دیوانه وار ممتد، ساکت از عرض عاطفه ها عبور کرد و در نقطه ای کور حرارت عشق را با لمس کردن طراوت جنگل های سبز زیر سم های زخمی خود اندازه گرفت.  در مسیر جنگل به تماشای گله ی گاوهایی برخاست که می چرند و به گوساله های خود شیر می دهند. و قیافه ی جدی آنها را تفسیر کرد....  

شاید گاهی باید خارج از غوغاهای روزمرگی، روی کُنده ای در زیر سایه ی درخت یکی از همین جنگل ها نشست، نسیم باد را که در صدای برگها انعکاس دارد بر روی صورت خود حس کرد، لبخند زد. با وجود بی خوابی شدید پلک نزد. چرا که باید تمام آرامش جاری  را در پشت سد خاطره ها ثبت و بهره برداری کرد. سپس از فلاکسی، آب داغ را توی فنجانی رنگ و رو رفته خالی کرد، تی بکس میوه ای بدون طعم را توی فنجان چرخاند و به جای قند با یک شیرینی نخودی گلدار چای نوشید. سپس اطراف را نگاه کرد و بدون آنکه بخواهی ببینی با طبیعت آمیخت. قدم زدن را تمرین کرد و صدای گنجشک ها را تشخیص داد. و ناگهان خود را در مهمانی حسرت دید. بله .... گاهی باید هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر رفت، تا به فاصله ها سلام داد. و رؤیاها را قفل زد، و کلید آنرا به نخ بادکنک های امید بست و آنرا در میان باد های بی نشان رها کرد. همان بادهایی که پیشتر تو را به این سمت رهنمون کردند. و همان بادهایی که از این پس به هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر می وزند ....  

۱۳۹۵/۳/۹

حس غریبگی

گاهی غریبگی یا حس غریبی ـ با غربت و تنهایی اشتباه نشود ـ در همین شهر خفت تو را می گیرد. البته هیچکس نمی داند چه وقت؟ ولی می گیرد. هر جا که باشی یا هر کس که باشی ....
شاید به این خاطر دخترم که برای درس خواندن عازم امریکا بود گفت: خونه رو بفروش برو شهر پدر! ... گفت: اونجا خونه بگیر ... دور و برت شلوغ باشه برات بهتره ....
نمی دانم .... شاید بچه های ما بهتر از ما فکر شان کار می کند. ولی با شهر رفتن نیست. آن موقع ها که من درست توی سن و سال دخترم بودم ، این حس را درست توی شلوغی هم احساس کرده بودم. همان موقع که همه داشتند می زدند و می رقصیدند. در واقع این من بودم که برای آنها می زدم و آنها را می رقصاندم. این من بودم که اسباب شادی آنها بودم.
«جای پایی که بر شن هاست قدرت خاک است نه نقش اراده ی من. سرودی تنها در میان اینهمه شلوغی گریبان مرا می گیرد. خاک و زبان بیگانه می شود. زندگی چون سطحی از هوای گرم از زمین فاصله می گیرد و طبیعت سوژه ای برای رنگ کردن بهار ندارد. تماشا کن انگار برای خودم زندگی می کنم ، انگار برای خودشان زندگی می کنند. بدون خاک ، بدون زبان ، بدون آزادی ، پس اندازی از احساسات که توی دفترچه ی عشق تا دلت بخواهد موجودی دارد. اما حق برداشتن هیچ مبلغی از این حساب مقدر نیست .» (وسوسه موهوم خوشبختی ـ چاپ اسلو 2010 )
این همان موقعی است که تفسیرش سخت است. از خود بیخود شدن .... از خود بیگانه شدن .... برای خودت زندگی کردن .... البته که خیلی چیزها نسبت به آن موقع عوض شده است. ولی این حس هنوز هم پابرجاست. کم می شود، ولی هرگز گم نمی شود. جایی این کنارهاست ... بعضا مثل یک گیاه هرز کنار درخچه ی امیدهایت که هر روز آنها را آب می دهی رشد می کند. بعضا شاید وقتی که مثل دهاتی ها لباس پوشیده ای، و ساکت و آرام منتظر این هستی که آقای آرایشگر تو را به روی صندلی اصلاح دعوت کند، این حس به سراغت می آید. گر چه آرایشگر به زبان تو حرف می زند. برایت چایی می آورد و کلی تو را تحویل می گیرد. ولی این حس توی آینه آقای آرایشگر بدون آنکه حرفی بزند تو را نظاره می کند. خداحافظی می کنی . و به کبابی محل می روی تا با یک سیخ جیگر و یک کوبیده و یک لیوان دوغ خود را از این حس غریبی رها کنی. آرام و مظلوم می نشینی تا کبابت حاضر شود. به دور و برت نگاهی می اندازی .... همه چیز شبیه گذشته است. قیافه ی آدمها، برنامه تلویزیون رستوران که PMC را گرفته، یخچال ویترینی با سیخ های جیگر و کباب و گوشت و گوجه و .... همه و همه دقیقا تو را به بوی آشنا می برد. ولی کنار میز تو «او» آماده است که همه چیز را برگرداند.

نمی دانم شاید کم کاری از خود من است. راستش من با این حس هرگز نجنگیدم. گاهی تظاهر به این کردم که این حس را پس بزنم، و توی تلفن حتی به مادرم می گفتم: نگران نباش مادر من مواظب خودم هستم! ولی دقیقا نمی دانستم که باید مواظب چه باشم. مواظب خودم؟ از دست اون حس لعنتی؟ ... بعدها قبول کردم که او به بخشی از «من ها» ی من تبدیل شده است. کاری با من ندارد. بی آزار و بی صداست. اصلا گاهی هم مرا مهربان تر می کند. اینکه خودم را گم نکنم. اینکه با عشق شوخی نکنم. نه نه ... راستش این حس گاهی به من یاد داده است که چطور با موسیقی حال کنم. چطور با شادی حال کنم .... یا با شعر ... چکارش دارم؟ بگذار خب بیاید و برود. گیرم که حالا نسیم دلتنگی را بر ما بنوازد، چه از ما کم می شود... با خود می گویم ما با غربت به این عظمتی کنار آمدیم، با این حس می خوایم عناد بورزیم؟


۱۳۹۵/۲/۲۰

بوی دل انگیز صندلی داغ ماشین

امروز صبح وقتی سوار ماشین شدم که استارت بزنم، بویی دل انگیز مرا برد. چنان که یک لحظه از خود بیخود شدم. مثل بهارهای اینجا بود که ناخواسته مرا گاهی با خود می بَرد. و من در حالیکه با دوچرخه ام خود را در سرازیری جاده های اطراف دهکده می بینم چنان پا می زنم تا نسیم بوی کشتزارها را در روح و اندرونم حس کنم.... شاید این احساس را هر کس نفهمد ولی من کشف کرده بودم که این عطر و بو مرا به مزارع برنج زادگاه وصل می کند. و من هر وقت که دلتنگ می شدم این کشتزارها را بیجار کله های زادگاه می دیدم ... این احساس در جزایر یونان هم به من دست داد. بوی هندوانه ی تازه، خیار و گوجه عطر دار، و پنیر و زیتون و درخت هایی که شبیه درخت های ما بود تصاویری از زادگاه را در ذهنم می کشید. ... یک نوستالژی آرام و بی آزار، و شاید هم لذت بخش ... 

.... آفتاب بهاری روی صندلی های ماشین افتاده بود. و من متوجه شدم که این بوی دل انگیز باید مال صندلی های داغ ماشین باشد. و بود .... و این همان بوی کودکی بود. من خود را در ماشین «آقا صابر» پیدا کردم. آقا صابر پسر خاله ی پدرم بود. هر از گاهی برای دیدار به شهر ما می آمد. و هر ظهر زواله ما بچه ها را جمع می کرد تا به کنار دریا ببرد. وقتی که قفل ماشین را باز می کرد من خودم را زودتر از همه به روی صندلی عقب ماشین می انداختم. چون می دانستم که بعد از اندکی باید توی بغل مادر یا یکی از خواهرها می نشستم. اما در همان چند لحظه ی کوتاه که خود را روی صندلی پیکان کرم رنگ آقا پهن می کردم، دنیا را مال خود می دیدم. آفتاب تند تابیده بر صندلی ها چنان آنها را داغ کرده بود که گاهی پوستم را می سوزاند، ولی بوی صندلی های چرمی داغ برایم لذت بخش بودند. من هرگز این بو را فراموش نمی کنم. این بوی دوست داشتنی را و در روی صندلی های عقب ماشین در حالیکه این بو با مناظری که مثل پرده ی سینما از پنجره های ماشین می گذشت در می آمیخت، احساس خوبی را به من می داد... یک احساس بکر .... 
و حالا یک آن، عطر آن روزها ناگهان از توی بوی صندلی های داغ ماشین من برخاست ... و مرا برد..... 

۱۳۹۵/۱/۱۰

جشن نوروز با آوانو



گروه موسیقی آوانو امسال جشن نوروزی خود را به طور اختصاصی همراه با خانواده های خود برگزار کرد. جشن ها فرصتی است برای تک تک اعضای آوانو تا استعدادها و آموخته های خود را به معرض نمایش بگذارد. لذا جشن های آوانو علاوه بر رقص و پایکوبی، فرصتی است تا هر کس با قطعه ای موسیقی و آواز شادی و هنر خود را با دیگران قسمت کند. 
از صفحه ی فیس بوکی  ما دیدار کنید و تصاویر بیشتری ببینید: 

/

۱۳۹۴/۱۱/۸

فروزان هم رفت



آخی ... فروزان هم رفت. خیلی دلم گرفت. شاید به هیچیک از هنرمندا به اندازه فروزان ظلم نشد. بقیه ها کم و بیش جاشونو پیدا کردند. مثلا ایرج قادری، فردین ... یه جورایی هم کار کردند و یا اینکه به هر حال با مردم در تماس بودند. فروزان حتی یه مصاحبه هم نکرد. هیچ اسمی ازش در نیومد. در واقع فروزان از همون روز اول که انقلاب شد در گذشت ... ... و ما مرده پرست ها .... 
وقتی امروز این تصویر پیری فروزان رو دیدم دلم خیلی گرفت ... یه مقایسه کردم ... این پیری نبود ... این شکایت از ایام بود.... از ما آدمهای قدر ناشناس ... عموی من سینما داشت. تمام نوجوانی ما که با سینما گره خورده بود با پرده هایی گذشت که صندلی های روبروی آنرا آدمهایی پر می کردند که به عشق دیدن فروزان سینمای عمو را پر می کردند ....... شاید او به جرئت می تونم بگم بانوی اول ایران بود. از شهبانو هم بالاتر .... ولی چه بد مرد. چه ناجور ... 
یادش همواره گرامی باد

۱۳۹۴/۷/۱۰

گل آی سازیم


امروز به مادرم زنگ زده بودم. صحبت به میان آمد. گفت: چندی پیش می خواستند آکاردئونت رو بخرند.
 گفت: گفتم این یادگاره، فروشی نیست.  
و باز با آهنگی مادرانه به من گفت که منتظر می مونه تا یه بار دیگه که بر می گردم خونه، آکاردئون رو تو خونه ی اون به صدا در بیارم.

گفت: آرزو داره که صدای نغمه های من رو مثل قدیم ها توی خونه بشنوه ...  
با هم گفتیم و گفتیم و اندکی سفر کردیم به روزهای دورمن ...

 مادر گفت: هر وقت از داروخونه «منوچهر آقا» رد می شدیم، تو لابلای جعبه های دارو که بیرون از داروخونه ریخته بود می گشتی و بالاخره مقواهای آکاردئونی تو در تو رو پیدا می کردی.
ـ  یادت می یاد؟
ـ آره مادر یادم هست.
 بعضا به «منوچهر آقا» سفارش می دادم که تو رو خدا بعد از تخلیه ی داروها این جعبه ها رو توی بارون نندازه که خراب بشند ... بعضی از مقواهای آکاردئونی ش خیلی خوب بودند و من می تونستم تا مدتها با اونها عین آکاردئون بنوازم

به هر حال این علاقه قطع نشد. بعد از این که ساز رو خریدم، با همان عشق و علاقه اون رو به آغوش می کشیدم و عین یک معشوق ازش نگه داری می کردم. گاهی چنان با سازم حرف می زدم که انگار دوستی وفادار بود.  مثل همین شعرم. «گل آی سازیم!» (بیا ای سازم) نام یکی از این شعرهایی است که برای سازم گفته ام. با او درد دل می کنم.. دقیقا مثل: ّ
بشنو از نی چون حکایت می کند، من هم حکایتی دارم با این شعر نقل می کنم. شکایت می کنم. از آدمهایی که دور و برم هستند. از یار .... از سازم قدر دانی می کنم. و حتی از او به خاطر اینکه مدتی دل به یاری دیگر بستم و غافل از او شدم عذر خواهی می کنم. یک دنیای شاعرانه ی بکر ... 
ولی این شعر به زبان مادری ست. همان مادری که مرا بزرگ کرده است... 
خودم این شعر رو خیلی دوست دارم.  

۱۳۹۴/۷/۲

کارگاه آموزشی در تم زبان مادری


نج شنبه گذشته 17 سپتامبر، «مبحث زبان مادری Tema morsmål، برای همه سردبیران سایت های زبان مادری workshop گذاشته بود. (لطفا اگر کسی ترجمه این کلمه رو می دونه بگه) جای شما خالی ما هم رفتیم. در هتل Thorbjørnrud واقع در کمون Jevnaker. هم فال بود و هم تماشا.... قرار است که سایت های ما تغییراتی در کیفیت مطالب درسی داشته باشه ... بیشتر تمرکز ما در این دو روز ـ که البته من فقط یک روز کامل بودم ـ کار کردن روی تکنیک های جدید بصری و سمعی یا روش های دیداری و شنیداری بیشتر باشه ...علاوه بر این، اینگونه گردهمایی ها باعث می شه که کمی هم با دیگر سردبیران سایت ها و فعالیت های آنها آشنا شویم. 


همانطور که می دانید ما شروع کرده ایم که مطالب درسی ما را به صورت شنیداری هم ارائه کنیم. این می تواند کمکی باشد برای دانش آموزان ما که کمتر در خواندن فارسی تمرین دارند. 
عکس هایی هم در این زمینه گرفته ام که شما رو شریک می کنم. 
دیدار بعدی ما در کنفرانس سراسری در اسلوست که امیدوارم بعضی از شما رو که در این صفحه فعال هستید ببینم.

در حال کار ... ترجمه ی مطلب درسی و بعد باید صداگذاری کنیم.

همینجوری یه هویی 


تجمع ما در قسمت مرکزی شهر کوچک Jevnaker
 – påThorbjørnrud Hotel AS.


خانم Lene یکی از مشاوران و مسئولان Tema morsmål و طارق سردبیر سایت کردی زبان مادری .


من به اتفاق عثمان و عبدی دو تن از سردبیران سایت سومالی «مبحث زبان مادری».
 – på Hadland Glassverk.


کارخانه شیشه گری شهر Hadeland Glassverk... در سال 1762 تاسیس شد و تا امروز ادامه دارد. در این عکس ما شاهد مراحل تولید یک شیشه هستیم. بعد از حدود نیم ساعت توانستند یک دیس زیبایی رو برای ما درست و به tema morsmål هدیه دهند.
 – på Hadland Glassverk.

در حال شکل دادن به شیشه 

قسمت ورودی کارخانه 


و عاشق این تاریخ اروپایی ها هستند ... 250 سال است که این کارخانه Hadeland Glassverk نفس می کشد ... و اینها هم عکس های یادگاری از دوره های مختلف ....
 – påHadeland Glassverk.

عکس سلفی از ورودی شهر 

نمایی از شهر 

نمایی از باغ هتل 

۱۳۹۴/۶/۱۵

و هابیل هم رفت ...

دیروز یکی از بزرگترین هنرمندان آذربایجان «هابیل علی اوف» در سن 88 سالگی در گذشت. هابیل نوازنده ی چیره دست کمانچه بود که شاید آذربایجان دیگر هرگز چنین هنرمندی را به خود نبیند. وقتی از خود او می پرسیدند که چه می نوازی؟ جواب او این بود: «من نمی نوازم، ایفا می کنم.» و در واقع چنین بود. ملاحت موسیقی او، وقتی که آرشه را برروی سیم های کمانچه می کشید، چنان بود که انگار روح آدم را صیقل می داد. امکان ندارد که به ایفای هابیل گوش دهی و تحت تاثیر قرار نگیری. 
هابیل علی اوف مثل خیلی از هنرمندان دیگر سرگذشت منحصر به فرد خود را در رو آوردن به هنر و این ساز دارد. وقتی امروز در سایت شخصی او را جستجو می کردم، برای من نحوه آشنایی او با موسیقی و کشف استعدادش جالب آمد.
او مدرسه را در هفت سالگی شروع کرد و همان زمان در خانه مستاجری داشتند که یکی از موسیقی دانان مشهور بود: آغدامسکی. که دائما اهل موسیقی به خانه نزد او رفت و آمد داشتند و با هم تمرین می کردند. هابیل در خفا به آنها گوش می داد. یک روز سر سفره ی غذا، ملاقه ای را از سفره برداشته با یک چوب به صورت ساز در می آورد و با دهن می نوازد. مادر تحت تاثیر قرار می گیرد: پسرم می خواهد کمانچه نواز شود. و چنین هم شد. هابیل در یازده سالگی اولین برنامه ی خود را روی سن با موفقیت انجام داد.
او در خاطرات خود از جنگ جهانی دوم می گوید: جنگ بود. اما من با این مسائل کار نداشتم. هر روز عصر توی ایوان می نشستم و می زدم. همه ی فامیل، در و همسایه عزادار جان باختگانشان بودند. یک روز خبر آمد که برادرم هم در جنگ جان باخت. مادرم به سر و کله خود زد. عجیب بود که من گریه ام نمی گرفت. هابیل به ساز پناه می برد تا با کمانچه ناله و فریاد انها را در آورد. هابیل می گوید جنگ تمام شد اما این ناله و فغان ها هرگز از ساز او نرفت. و لای سیم هایش پنهان شد.
می گویند کمانچه ساز سحر انگیزی ست. این ساز همیشه اسرار درونش را به نوازنده هایش باز گو کرده است، اما هابیل علی اوف اولین نوازنده ای ست که این پیام را دریافت. به خاطر همین بسیاری از آثارش بی بدیل و بی نظیر شد.
من به عنوان یک نوازنده بسیار از هابیل تاثیر می گرفتم. هنوز هم وقتی می خواهم به اعماق خودم سفر کنم، «بیات شیراز» هابیل را گوش می کنم. یک روز تولدم در ایران بود. می خواستیم کیک ببرم به دوستان گفتم که اگر تولد من است، اجازه بدید من موسیقی ام رو انتخاب کنم. همین بیات شیراز هابیل را گذاشتم تا برایم بنوازد. آنها گفتند: آخه این که آهنگ رقص نیست. ... ولی برای من بود.
یاد این هنرمند بزرگ گرامی.



۱۳۹۴/۵/۸

داغ و برشته


اخیرا در اسلو نانوایی بربری باز شده است. دیروز فرصتی پیش آمد تا سری به این نانوایی بزنیم. آقایی خوش برخورد تحویل مان گرفت. و پرسید:
ـ نان گرم می خواید؟ 
ـ چقدر باید صبر کنیم؟ 
ـ ده دقیقه ... 
مسلما ارزش این را داشت. یعنی برای من همیشه لحظه هایی که مرا با خود به جایی می برد تا با گوشه ای از خاطرات زندگی ام پیوند زند،  ارزش صبر کردن دارند. جایی که از خانه مان تا نانوایی همه ش 5 دقیقه راه بود. نه ... اگر می دویدم 5 دقیقه می شد! ولی باید ساعتی در صف می ماندم تا نان گرم گیرم می آمد. و در آنجا وقت داشتم تا با تماشای آدمهایی را که تقریبا هر روز از پشت در شیشه ای کثیف آرد گرفته نانوایی «حاجء روف» می دیدم، آنرا بگذارنم. 

«سید» پشت ترازو بود و همیشه با یک جارو دستی کوچک آنرا تمیز و مرتب می کرد. جارویی که نمی دانم مصرف دیگری هم داشت یا نه، و ترازویی که هرگز از آن استفاده نمی شد. «بایرام» خمیر می گرفت و «اردشیر» نان ها را به کوره می سپرد. در همان وقت از خود می پرسیدم چرا این اردشیر اکثرا «نان خمیر» را از کوره در می آورد و دست مشتری می دهد، در حالیکه همه طالب «نان برشته» بودند.  به هر حال اگر  کسی از خارج صف یا پشت صف با انگشتان دست به «سید» اشاره نمی زد که چند تا نان می خواهد، نان به من می رسید، وگر نه باید یک کوره هم صبر می کردم.... و در آخر بربری  داغ نصیب من می شد. و من همیشه درست همان موقع یادم می افتاد که کاش روزنامه ای را که بیشتر به این کار می خورد تا خواندن، با خود می آوردم تا دور نان بپیچم که دستانم نسوزد.  در غیر اینصورت مجبور بودم تا خانه
بدوم ... بله ... همش 5 دقیقه طول می کشید.  و وقتی به خانه می رسیدم  نان هنوز گرم بود....

   بربری داغ و برشته را گرفتیم و از در خارج شدیم. همراه با خاطراتی که داغ تر از خود نان بود. ولی مطمئن نبودم که تا 5 دقیقه ی دیگر روی سفره ای قرار می دهم که همه دورش هستند ...