۱۳۹۱/۱۰/۹

شما هم بیاین کمی زندگی کنیم!


بر خلاف سالهای قبل تعطیلات کریسمس امسال رو تو خونه موندم. سعی کردم اوقات  آرومی رو پشت سر بذارم. بدون دغدغه، بدون کار. و برای اولین بار تو زندگی م بود که این  همه خواب رو تجربه کردم. تاجایی که به ناراحتی وجدان هم منجر شد. از این رو بر آن شدم که کمی هم وقت برای چیزهای دیگه بذارم. مثلا اسکی.... چرا نه! اما ...
چند سال پیش که اسکی رو شروع کرده بودم، یاد نگرفته کنارش گذاشتم. مگر اینکه جایی رو برای اسکی پیدا می کردم که اصلا سربالایی یا سرپایینی نداشته باشه. چرا؟ راستش زیاد جالب نیست که وقتی تو سربالایی های مسیر در حالیکه شدیدا مشغول جون کندن و  بوکس و باد کردنی، بچه های 7ـ 8 ساله ضمن تماشای تو ازت جلو می زنن. تو سرپایینی ها هم بهتر از این نیست. مثلا  زیاد صحنه ی دیدنی ای نیست که اسکی هاتو درست زمانی که باید سرازیر بشی و کیف کنی، از پات در بیاری و با خودت بکشی ... به خاطر ترس از افتادن... 


نمی دونم شاید اگه پارسال بطور اتفاقی به این توفیق اجباری نائل نمی اومدم، هرگز دل به اسکی کردن نمی دادم. این اتفاق خیلی ساده در «روز اسکی» مدرسه افتاد. و من به عنوان معلم باید با گروه شاگردان همراهی می کردم. و در همون روز یکی از شاگردام به من تکنیک های اصلی اسکی رو یاد داد.  اینکه تو سرازیری چطور تعادلم رو حفظ کنم و نیافتم.
... 

و حالا که تنها در طبیعت مشغول اسکی ام، احساس می کنم بر خلاف ترس گذشته بیشتر از سرازیری ها لذت می برم...  گاهی چنان غرق این کار می شم که یادم می ره در حال یادگیری ام و باید حواسم رو بیشتر جمع کنم. 

و این اسکی هم عجیب منو یاد زندگی می ندازه. خود زندگی ... اینکه باید وسایل اولیه رو داشته باشی. اینکه هدف و انگیزه مهمه. اینکه بایدبه جلو نگاه کنی. و حواست به جلو باشه نه به عقب. اینکه هیچکی بیشتر از خودت قادر نیست بفهمه چقد قدرت بالانس داری و می تونی خودت رو روی پاهات نگه داری. و بالاخره وقتی خودت رو در برابر این «مسیر» قرار دادی باید حرکت کنی. و سربالایی ها و سرازیری هاش رو طی کنی. اولش سرده ولی راه که بیافتی گرمت می شه. «خط اسکی» ی مسیر راه رو بهت نشون می ده. قبلا کسانی بودن که این راه رو رفتن و تو فقط باید جاده ها رو انتخاب کنی. اینکه از کدوم راه بری، و مهمتر اینکه مقاوم باشی. گر چه بعد از اینکه چند تا سربالایی رو که رد کردی، احساس می کنی خسته ای، ولی هیچی به اندازه سرازیری های پیش رو بهت لذت نمی ده. و اینجاست که بکرترین هوا رو استشمام می کنی و می دی به ریه هات... عین تایتانیک! ... احساس می کنی که یاد گرفتی. نه، زمین نمی افتی (تازه بیفتی هم مهم نیست، مهم اینه که تسلیم نشی، برف ها رو از تنت پاک می کنی و دوباره ... سه باره ...  دقت مهمه ..  به شرط اینکه پاهات رو محکم بذاری و نترسی... و به اون اعتماد کنی. اینجا پاهات نقش اراده ت رو تو زندگی بازی می کنن. و مسیر اسکی برات حکم زندگی رو داره. و آدم های دور و برت. بچه، بزرگ ... همه اومدن که سهمی از این هوا بگیرن. بعضی ها تند می رن و بعضی ها مث من آهسته. بعضی ها برای یه هدف دیگه اسکی می کنن... ولی مهم اینه که همه هستن.... 

آره این اسکی منو عجیب یاد زندگی می ندازه.... شما هم بیاین کمی زندگی کنیم.  

۱۳۹۱/۹/۱۲

برنامه در اسلو برای بیمارانی که ایدز دارند

دیروز در اسلو مراسمی بود به مناسبت روز جهانی ایدز. مجامع دینی نروژ به اضافه سازمانهای طرفدار حقوق بشر این برنامه را برگزار کرده بودند. ما هم دعوت شده بودیم. اینکه برنامه ای کوچک اجرا کنیم. با کمال میل رفتیم. من و محمد رضا، و دوست نوازنده لبنانی ی ما که عود می زد. و بالاخره برای آنهایی که ایدز دارند و دارند با این بیماری زندگی می کنند، نواختیم. نروژ حدود 5000 بیمار مبتلا به ایدز دارد. و همین امسال 221 نفر نیز به این تعداد اضافه شدند. اما من ندیده بودم که این بیماری در نزد خارجی ها مورد توجه قرار گرفته باشد. بیشتر شرکت کنندگان دیروز مهاجر بودند. و بیشتر از افریقا. و در مورد اینکه باید تابو ها را شکست که به فکر علاج و چاره ی بیماری بود. 

این بیماران مرکزی در اسلو دارند که آنجا جمع می شوند. در آنجا با هم ارتباط می گیرند و از تجربه های یکدیگر می گویند. حتی عاشق می شوند و زندگی تشکیل می دهند. هیچکدام نمی دانند که چقدر زنده می مانند، ولی انگیزه ی خود برای زندگی را از دست نمی دهند. 
برایم جالب بود. دیدن این آدمها ... این بیماران که برای زندگی کردن می جنگند. و اینکه همه ی ما باید یاد بگیریم که انگیزه های خود را به خاطر اتفاقات از دست ندهیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس بطور سمبلیک از اینترنت انتخاب شده است. 

۱۳۹۱/۸/۲۹

کنفرانس برگن


ساعت هفت صبح رسیدیم برگنBergen . از همان ایستگاه قطار، محل هتل رو پرسیدیم. و فهمیدیم که ده ـ پانزده دقیقه ای تا هتل پیاده راه داریم. اومدیم.  بارون می بارید. بعد تگرک شد. به قول خلیل دوست افغان ما «ژاله».

تو این سه ماه این چهارمین کنفرانس منه. سه تا از این ها در رابطه با «مبحث زبان مادری» و Tema morsmål بود. و این بار در برگن. ترجیح دادم قطار شب رو بگیرم. وقتی رسیدم خسته بودم. هتل شیک و مناسب بود. یه دو ساعتی تا شروع کنفرانس داشتیم. گفتم دوشی بگیرم. بعد وان رو دیدم. و وسوسه شدم که خودم رو رها کنم.
برگن... Bergen، یکی از بزرگترین و زیباترین شهرهای نروژه. اینجا یکی از قدیمی ترین بنادر تجاری نروژ محسوب می شه. عمده ی تجارت این شهر با آلمانها بوده، از این رو لهجه ی Bergen کمی فرق می کنه. و گویند که بیماری مسری و مرگ آور طاعون توسط یک کشتی تجاری انگلیسی برای اولین بار در سال 1349 به این شهر وارد شد و بعد از اون باعث شد تا حدود نیمی از جمعیت نروژ آنروز در اثر ابتلا به این بیماری تلف شن.  
و این سومین باره کهبرگن رو می بینم واون دو بار ...  انگار خاطراتم فلاش بک می خورد... . ده سال پیش ما توی کمپ پناهندگی بودیم که با اتوبوس کمپ برای گردش آوردندمون اینجا. و ما برای اولین بار به یه مسافرت برنامه ریزی شده پا گذاشتیم. آن موقع وضع روحی ی خوبی نداشتم. نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود... و حالا بعد از ده سال... قرار است که یکی از سخنرانان کنفرانس فردا من باشم. البته برای فارسی زبانها. و قراره که در رابطه با لزوم وجود «زبان مادری» و پلان های ما برای این سایت حرف بزنم. 

جالبه ... خیلی چیزها برای گفتن دارم. و کارهای نیمه تموم که امیدوارم بتونم با کمک کانالهایی اونا رو عملی کنم... 
از خواب بیدار می شم... توی وان دراز کشیدم. باید ده دقیقه ی دیگه پایین تو سالن باشم....  

۱۳۹۱/۸/۲۷

می تونست بدتر هم بشه....


... خلاصه به هر جون کندنی بود، بوکسور کردن، حول دادن ...  تونستم با کمک دوستم اکبر، ماشینم رو از سربالایی کوچه رد کنم و خودم رو به اولین تعمیرگاهی که در اون نزدیکی داشتیم برسونم. 
... اوستا اول گفت که تا دو ساعت اول وقتش پره و نمی تونه لاستیک های اتومبیل منو قبل از ساعت 8 شب عوض کنه. 
ساعت 6 بود. دو ساعت؟ کجا می تونستم تو این هوا آواره بشم؟

 از  لهجه ی اوستا پی بردم که باید از طرفهای خودمون باشه. آروم نزدیک شدم و با لحن مظلومانه گفتم: 
ـ اوستا من جایی رو این اطراف ندارم. خونه م دوراز اینجاست. ببین اگه با 100 کرون کارم زودتر راه می افته، یه لطفی بکن؟  

یه نگاهی به من انداخت و با لهجه ی شیرین دری در حالیکه با سر تایید می کرد، گفت: ولی کمتر از نیم ساعت نمی شه... 

قبول کردم و راه افتادم تا نیم ساعتی خودم رو علاف کنم. کلاه بارونی م رو سرم کشیده، از خیابون خلوت رؤیکن Røyken  عبور کردم. نمی دونم کجا، فقط راه رفتم. از مرکز خرید رد شدم. کمی جلوتر بعد از ایستگاه راه آهن، زدم تو سربالایی ی یکی از فرعی ها. هوا سرد بود و نم نمک برف می بارید.  از روشنایی های تیر برق ها  من این بارش رو حس می کردم.... حالا وقت داشتم به تمام روز فکر کرده و اونرو مرور کنم....

... گاهی آدم خیلی خودش رو مورد سرزنش قرار می ده. بدون اینکه این سرزنش ها کوچکترین تاثیری در اونچه از سرش گذشته داشته باشه. گاهی یه حادثه، یه چیز خیلی عادی یا کوچیک، بر اساس مسامحه کاری های تو بزرگ می شه. برات گرون تموم میشه. چیکار می شه کرد؟ سرزنش؟ طعنه؟ نصیحت کردن خود؟ من این کار رو کرده م، بارها و بارها. فایده ای نداشت. چرا که اتفاق بدون اینکه پیشگیری بشه، رخ داده بود...
می دونستم که باید این کار رو دو روز پیش یعنی شنبه می کردم. همه توی اخبار شنیده بودند که یکشنبه قراره برف بیاد. منم که می دونستم که اینجا نروژه، و لاستیک های تابستونی م تعریف ندارن. حتما باید عوضشون می کردم، مخصوصا که سربالایی تند سر کوچه مون همیشه تو زمستونا دردسر ساز می شد. با علم بر این، این دست اون دست کردم. و عصر شنبه موقعی برای تعویض لاستیکام رفتم که یه تعمیر گاه باز هم پیدا نشد. 
ـ یه کاریش می کنم دیگه...، با خودم گفتم. اما لعنت بر این جمله ... 



دوشنبه صبح وقتی بیدار شدم، برف همه جا رو سفید کرده بود. اولین روز برفی. و من یادم اومد که عاشق اولین روز برفی بودم. زمان بچگی هام برای دیدن برف صبح، لحظه شماری می کردم و طی شب شاید بارها به کنار پنجره می اومدم تا شاهد سفید شدن زمین باشم .. آی .. چه لحظه هایی ... اما الان این احساس به من دست نداد. کارم دیر شده بود. لاستیک ها لای برف تو سربالایی کوچه بن بست مون بوکس باد می کردند و من عین پاندول ساعت می رفتم و برمی گشتم.  بیش از 20 بار امتحان کردم، و حالا دیگه تمام وجودم استرس بود و سوال.

نمی دونم چرا حول کرده بودم. برای بار چندم امتحان کردم. فایده ای نداشت. لحظه ای با خودم آروم شدم و گفتم: «مرگ که نیست. آروم باش... اصلا جهنم که نمی ره. دنیا که به آخر نمی یاد. آخرش یه تاکسی می گیری و خودت رو خلاص می کنی.»
اما اول باید به سر کار زنگ می زدم که دیر می یام. به خشکی شانس. متوجه شدم شارژ تلفنم خالی است. با همون چکمه و پالتو وارد خونه شدم. تموم اتاق ها رو گشتم. سیم شارژ پیدا نبود. یادم اومد که آخرین بار تلفن رو تو مدرسه شارژ کرده بودم. پس اونجا بود. لعنت به این شانس! حالا چیکار می تونستم بکنم. همسایه اتومبیلش رو روشن کرد که بره. دیده بود که من در تلاشم که از این سربالایی لعنتی بالا برم. اصلا نگاهی به من نیانداخت که شاید ازش کمک بخوام. پررویی کردم و گفتم: ـ می تونی منو تا همین سر خیابون برسونی تا از اونجا یه تاکسی بگیرم. 

گفت: بیا. اما قبل از این کار حتما باید به کارم زنگ می زدم. ازش یه چند دقیقه ای رخصت خواستم و با عجله خودم رو به تلفن خونه رسوندم. شماره ی مدرسه؟ لعنتی ... از حفظ نبودم. باید از اینترنت پیدا می کردم. کامپیوتر رو روشن کردم. و انگار تا ویندوز بالا بیاد، جون آدم بالا می اومد. وقت برد. تمام تنم عرق بود. نه ... پایین دویدم و به همسایه گفتم، شما برو معطل من نشو. گفتم که باید به مدرسه اطلاع بدم که ماشینم گیر کرده.... چیزی نگفت که اشکال نداره یا می تونم یه دقیقه دیگه منتظر بمونم . مثل بچه ی آدم راهش و کشید و رفت.


حالا باید برای رفتن تاکسی می گرفتم. راه دیگه ای نبود. به تاکسی زنگ زدم. ولی ... به این سادگی ها هم نبود. بیشتر از 10 دقیقه معطل شدم. آخرین جواب هم موقعی بود که گفت: در حال حاضر تاکسی ندارن و اگه بیاد نیم ساعت طول می کشه.

حالا سرزنش های درونی شروع شده بود: «اگه یه ساعت زودتر رفته بودم شهر، حتما تعمیرگاه باز بود»؛ «اصلا چرا یه هفته پیش لاستیک ها رو عوض نکردم؟»؛ «حتما باید یه اتفاقی بیافته تا آدم درس بگیره...»  

.....


فرعی ی خلوت خلوت بود. گویا اصلا هیچ آدمیزادی این حول و حوالی نبود. انگار من اولین نفر بودم که روی برف ها پا می ذاشتم. بعد عین بچه گی هام بر می گشتم و جای چکمه مو رو برفها نگاه می کردم. شیارهای کف چکمه روی برف ها اونقد قشنگ نقش می ساخت که من دوست داشتم... این موقع بود که ناگهان نور دیوار کلیسا نظرم رو گرفت. کاملا نورانی ... آروم جلو رفتم و داخل محوطه ی کلیسا شدم. قبرستان شهر در این قسمت بود. و انگار تاریکی، سکوت و زیبایی در این قبرستان پراکنده بود.  داخل قبرستان شدم. روی بعضی از قبرها شمع هایی هنوز در حال سوختن بود. و از دور شبیه فانوس های خودمون بودند.... جلوتر رفتم....
....
نه جلوتر نمی رفت. عین پاندول ساعت. می رفتم و بر می گشتم. دیگه تسلیم شدم. با خود گفتم که باید پیاده خودم رو به مرکز شهر برسونم. 20 دقیقه ای راه بود. وسایلم رو از اتومبیلم برداشتم و راه افتادم. اما همون اول راه خانم همسایه ی دیگه ام سر رسید. ها؟ 

موضوع رو گفتم. گفت که می تونه تا مرکز شهر منو برسونه. جونش رو دعا کردم. و اونم منو رسوند. تازه تو راه کلی هم اخبار در اختیارم گذاشت. 

اونجا به آژانس تاکسی رفتم. تاکسی نبود. ولی زنگ زد و گفت که ظرف ده دقیقه تاکسی می یاد.  منتظر موندم...  و اومد. البته همزمان با اتوبوس... یعنی اگه یه خورده منتظر واستاده بودم، احتیاجی به تاکسی نبود. دوباره سرزنش....  
وسط راه جاده اونقد که لغزنده بود، تاکسی لیز خورد. و نزدیک بود از جاده خارج بشه. رنگ و روی راننده که پاکستانی التبار بود، پرید. پرسیدم: لاستیک زمستونی بستی؟ 

گفت: آره ... ولی این قسمت جاده همیشه اینجوری ی...

تو دلم گفتم. پس خوب شد که اتومبیل من سربالایی رو نکشید. چون هیچ معلوم نبود اگه تو این جاده می اومدم چه بلایی سرم می اومد.... 
و راننده تاکسی اونقد یواش روند که بالاخره اتوبوس از ما جلو زد.
..... 

فندک نداشتم. خم شدم و با شمع روشن یکی از قبرها که عین فانوس داخل یه محوظه ی شیشه ای بود، سیگارم رو روشن کردم. حالا دیگه سرزنش نمی کردم خودم رو. حتی دلم نمی سوخت که چند برابر بیشتر هم خسارت دیده بودم. با خود گفتم:  

«می تونست جور دیگه ای هم بشه. مثلا اگه ماشینم سر بالایی ی خونه رو می اومد و تو اون جاده ی لغزنده می افتادم یا تصادف می کردم، می تونست بدتر هم بشه.... »

با خود گفتم نه به خیری گذشت.  و عین سرگردان ها تو قبرستون قدم می زدم که چشمم به قبری افتاد. نزدیک شدم. روش با خط فارسی نوشته شده بود. عجیب بود... این تنها قبر یه ایرانی ی مقیم این اطراف بود. و یادم اومد که من اون رو می شناسم. یادم اومد که این همون دوستی بود که سالها پیش مثل ما زنده بود و سر حال... و باهم سر کلاس درس نروژی می نشستیم. ... از آن روزها 10 سال گذشته بود. و حالا ... یه حادثه ی تلخ ... او رو از ما جدا کرده بود. کنار قبرش نشستم. برف می بارید. و نسیم آرومی توی قبرستون می پیچید. پوک عمیقی از سیگار زدم. و اون روز رو دوباره مرور کردم. 

«می تونست بدتر هم بشه.... » همیشه می تونه بدتر بشه....
اتومبیلم رو گرفتم و راه افتادم. دیر وقت بود. حوصله ی درست کردن غذا هم نداشتم. به یه رستوران رفتم....  وقتی حساب کردم و برگشتم تو اتومبیل ... حساب کردم که 200 کرون دیروز، یه چیزی حدود 800 چوب برام آب خورده بود. ولی سالم بودم. و حالا اعصابم راحت بود. 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بد نیست در همین رابطه نیز بخونید:
خوشبختی ی یه لحظه .... 

۱۳۹۱/۸/۱۲

در انتظار


صبح وقتی سر کار می روم، چراغها را خاموش می کنم، و وقتی بر می گردم، چراغها را روشن. خودم موقعی می آیم که تاریکی همه جا را فرا گرفته است. فقط برای اینکه به خود بقبولانم که باید در خانه باشم. و من می دانم که کسی در خانه منتظرم نیست. و اینجا همه چیز ساکت است. تلویزیون، رادیو، ضبط ... و من تنها به خودم گوش می دهم. شکلات هایی که برای شب هالووین خریده بودم، روی دستم باد کرده است. از اجاق آشپزخانه بوی غذا بلند نمی شود. و امشب قرار نیست جایی مهمان بروم...
تمام دیشب باران بارید. و برفها را کاملا شست. به همین سادگی...  انگار نه انگار که تمام هفته را برف باریده بود.  حالا آبجویی را باز کرده ام. با پسته ای که مادر تابستان برایم سوغات آورده بود می نوشم.... شاید گرم شوم. ولی گرمای آن آنقدر نیست که یخ های درونم را آب کند.... 
در انتظار آفتابی هستم که این یخ های پدر سوخته  را آب کند....  آنروز خواهد آمد. مطمئنم. 

۱۳۹۱/۸/۱۰

هالووین و چهارشنبه سوری


این هالووین هم شبیه چهارشنبه سوری ی خودمونه ... منو به یاد زمانی که بعد از مراسم آتیش تو کوچه ها راه می افتادیم و تو خونه ی مردم شال می نداختیم، می ندازه. منتها اون موقع ها شال انداختن مخفیانه انجام می شد، و صاحبخونه نبایست ما رو می دید ولی بچه ها در اینجا خودشون رو قایم نمی کنن. می یان دم در و کیف و پلاستیک هاشونو جلو می یارن تا توش شکلات بریزی. 


یکی از بچه هایی که برای جشن هالووین درم رو زد. تعجب کردم. شکلاتش رو دادم و پرسیدم که تنهاست؟ بعد متوجه شدم که پدر بچه کمی آنطرفتر ایستاده. جالب بود. پدرها برای تفریح بچه هاشون هر کاری می کنند. و تو این برف... پرسیدم می تونم عکس بگیرم. گفت اشکال نداره. و من هم گرفتم.

۱۳۹۱/۶/۲۸

خسته ...




خیلی خسته ام. از کار، از درس، از نوشتن و ... همین وبلاگ که روزگاری بهترین مونسم بود. و بدتر از همه، از آدمها. همانهایی که توی لحظه ها در جنب و جوشند و به دیگران فخر می فروشند که گویا دارند زندگی می کنند. به خاطر همین دیگر نمی نویسم. نه حتی برای خودم. اما هنوز دارم می جنگم. با عفریته ی زندگی، نه به خاطر یک لقمه نان؛ یا برای اینکه نقطه ی پایانی بر خستگی هایم باشد. یا حتی برای اینکه راحت تر زندگی کرده باشم. می جنگم فقط برای اینکه به همین لحظه ها معنا دهم. همین لحظه های کوتاه و کشنده ... همین هایی که تمام جوانی مرا گرفت. و آخر هم نشد. تنهاترم کرد. 

شب ها آینه ها را از اتاق خوابم جمع می کنم. نمی خواهم خودم را با این وضع ببینم. از اخرین بوسه ها مدتهاست که گذشته است.... اصلا یادم رفته است که آخرین بار چه وقت و چه کسی لبانم را بوسید.... 


صبح ها رختخوابم را قبل از رفتن به سر کار مرتب می کنم. فقط برای اینکه وقتی از کار برگشتم، احساس کنم دستهایی در اینجا زندگی ام را جابجا کزده است. نه .... دارم غلو می کنم. فقط برای اینکه وقتی برگشتم حداقل یک چیز سر جایش باشد. و مرا از خودم زده نکند.
اما هر روز که بیدار می شوم سری به اتاق مجاور می زنم که بوی دخترم را می دهد. هنگام خداحافظی گفت: 
ـ دلم نمی یاد تنهات بذارم آتا! 

گفتم: مگه می تونی نذاری دخترم؟
گفت: ... نگذاشتم چیزی بگوید. گفتم: برو دنبال زندگی ت. درس و آینده. و او رفت. گفتم من با تنهایی کنار می آیم. اما دروغ گفتم. آخ که چقدر بی استعداد شده ام. با روزمرگی کنار آمدم ولی با تنهایی نه. تنهایی برایم مثل مترسکی شده است که با وجود اینکه می دانم برای ترساندن دیگران است، اما باز شبها  هنگام گذر از کنار باغ خاطرات، به محث دیدنش ناآرام می شوم. می ترسم.
حالا زندگی شده است، پلاستیک و آهن. و مونیتوری که از آن دنیایی متولد شده است: مجازی. نه قلبی، طپشی، عطری، بویی... همه را باید در همین مونیتور بالا پیدا کرد... سیاست را ول کرده ام. مثل خیلی از چیزها... مثل نوستالژی های احمقانه ام را. حتی یادم رفته است که روزگاری عاشق بوده ام. دنیایم شده است خودم. خودم و دور و برم. نه خبری از مسائل حقوق بشری دارم، نه اعتراضی می کنم، و نه خواب ایران خوش را می بینم. چسبیده ام از پس روزگار و سپری می شوم.
و اینکه یاد می گیرم آدم ها و مخصوصا زن ها سرو ته یک کرباس نیستند. خوب و بد داریم. با حس و بی حس داریم. خوش قلب و بدخیم داریم. و اینکه بعضی ها استعداد عشق ورزی هم دارند...
و حالا نه کاری به باران دارم، و نه برف. فقط روزها را می شمارم تا شاید لحظه ای برسد که همه ی آن چه را که در بالا گفته ام را باطل کند. باطل... 

۱۳۹۱/۶/۱۸

کنفرانس و سمینار سردبیران سایت های دو زبانه نروژ و سوئد


بعد از مدتها بالاخره فرصتی شد تا «جای خالی ما»  را به روز کنم. به دلیل حجم کار و درس احتمالا در آینده کمتر بتوانم به کارهای وبلاگ برسم. از طرفی تصمیمم بر آن شده تا از این به بعد بیشتر در حوزه ی تخصصی و کار خود مطالب بنویسم. حوزه ای که جامعه ایرانی خارج از کشور کمتر خود را مشغول آن ساخته، و بعد از گذشت 30 سال از عمر مهاجرت، نسلی در این کشورها پرورش یافته است که اولین ویژگی ی  هویتی خود یعنی «زبان» را نمی داند. 

پست امروز هم بی ارتباط با این مسئله نیست. «آموزش زبان مادری!» بسیاری از خانواده های ایرانی مهاجر هنوز قادر نشده اند جایگاه مناسبی برای «آموزش زبان مادری» فرزندان خود باز کنند. بحران فراموشی زبان مادری نسل جدید مهاجر، به یکی از دغدغه های خانواده ها تبدیل شده است. بسیاری از والدین نگران این مسئله هستند. حتی بعضی از آنها از من خواسته اند تا نسبت به تشکیل کلاسهای زبان مادری خصوصی اقدام کنم. از این رو، فکر کردم که شاید نگارش در این حوزه بتواند توجه این خانواده ها را جلب کرده، باعث گشایشی شود. لذا این مطالب می تواند به کار این خانواده ها خورده و آنها را حدالمقدور با امکانات و شرایط موجود در این زمینه آشنا کند. 

*** 

اما امروز قرار است که «جای خالی ما» را با خبر خوبی به روز کنم: 
مرکز «مبحث زبان مادری» یا   Tema morsmålکنفرانس و سمیناری با دعوت از اکثر سردبیران تارنماها یا سایت های زبان مادری که به عنوان زیر مجموعه ی این مرکز کار می کنند، ترتیب داد. در این کنفرانس دو روزه اهداف و استرتژی های جدید این مرکز مورد بررسی و بازنگاری قرار گرفت.


برپایه ی تصمیمات مجلس قانونگذاری نروژ، وزارت آموزش و پرورش موظف شد تا نسبت به ایجاد یک منبع آموزشی چند زبانه ی دیجیتال اقدام نماید. کشور سوئد چنین امکاناتی را از سال 2001 با پوشش Tema راه اندازی کرده بود. اداره ی آموزش و پرورش نروژ  این مسئولیت را در سال 2009 «مبحث زبان مادری» به عهده گرفت تا ضمن همکاری و مشارکت با کشور سوئد در پروژه ی «مبحث زبان مادری» Temamorsmål چنین وبسایتی را نیز برای دانش آموزان دو زبانه ی نروژی ایجاد نماید.
در 22 اکتبر 2009 نسخه ی نروژی این وبسایت آماده ی بهره برداری شد. هم اکنون وبسایت های نروژی و سوئدی این پروژه، مشتمل بر 43 زبان می شود. از تاریخ اول ژانویه سال 2011، مسئولیت این پروژه را «مرکز ملی آموزش چند فرهنگی»
 به عهده گرفت.Nasjonalt senter for flerkulturell opplæring


حدود  90 نفر از سردبیران این تارنماها از اقصا نقاط سوئد و نروژ در این کنفرانس که در هتلی در اطراف اسلو واقع در Hurdalsjøen  برگزار شد شرکت کردند. من هم به عنوان سردبیر جدید سایت «زبان فارسی» این مرکز در این کنفرانس حضور داشته و این فرصتی شد تا با همکاران جدیدم آشنا شده، از تجربیات و دانش آنها بهره مند شوم










من و آقای صالح مسئول تارنماهای زبانهای فارسی و دری در Temamorsmål 
خانم بیگلری مسئول و سردبیر سایت فارسی مبحث زبان مادری 


برای اینکه بدانید مرکز «مبحث زبان مادری» یا
Tema morsmål چیست به این آدرس اینترنتی مراجعه کنید.
http://morsmal.no/index.php/no/

۱۳۹۱/۵/۵



امروز این عکس چنان فریاد کشید که خواب از چشمانم ربود. 
خیلی تلاش کردم که من هم فریاد کنم. 
نشد
بغض گلویم را فشرد.... 



۱۳۹۱/۴/۳۱

بچه ها او را می شناسند

مدتی می شد که دروازه ی رؤیاهایم را بسته بودم. حوصله نداشتم. نمی رسیدم. و از همه بدتر مسافرانی که در می زدند «رؤیایی» نبودند...  
...
امروز مادر مهمانم بود. گفتم برویم بیرون و دوری بزنیم. او را از مسیری که در تنهایی خود همیشه به آنجا پناه می بردم، راندم. نشانش دادم. گفتم:
ـ اینجا همان جایی است که تنهایی را قشنگتر می کرد مادر، و ... به «او» ...  نقش می داد، شاید برای اینکه روزگاری باشد.
مادر قسمت دوم جمله ام را نفهمید. آهی از سر همدردی با «تنهایی» ام سر داد و گفت:
ـ تنهایی که دیگر قشنگی ندارد. من کشیده ام می دانم.
...
اما اتفاق جالبی افتاد. این مسیر را دوباره و چند باره مرور کردم. بدون آنکه احتیاجی به طی کردن باشد. اما حس تنهایی به سراغم نیامد... مادر بود و رؤیاهای «او». با خود گفتم «او حتما این جاده را دوست خواهد داشت». با خود گفتم: «او این درخت ها را می شناسد. او این رنگ مزرعه  را بو کرده است. شیهه ی اسب ها برایش آشنایند و اردک های این دریاچه از دستان او حتما غذا خورده اند.... »
مادر پرسید: کی؟
و من لبخند موذیانه ای زدم.
گاهی رؤیاها عین بچه هایی هستند که وقتی به کنار دریا می رسند، منتظر پدر و مادر نمی مانند که مایو به تن شان کنی. سریع با همان لباس خود را به آب می زنند. ...
و حالا من رو به این بچه ها داد می زنم:
«بیاید بیرون ... غرق می شید ها...»
ولی کو گوش شنوا؟ با خود می گویم:
«او مسلما از این مسیر عبور کرده است... این بچه ها او را می شناسند.»

۱۳۹۱/۴/۲۵

من و چمدان سفر ـ قسمت دوم




یکی دو بار زنگ خطر GPS چرت مادر را تو ماشین بهم زد.
ـ این چیه هی صدا می خوره؟
ـ می گه که این نزدیکی ها «دوربین» هست مادر و باید سرعتم رو کم کنم.
مادر تعجب کرد. می خواست بگه الله اکبر که نگفت. یا شاید هم می خواست بگه «وینستون روحت شاد» که فکر کرد شاید بخندم. آخه مادر هر وقت که برق بعد از قطع شدن، می اومد عادت داشت بگه «وینستون روحت شاد»، البته به جای ادیسون. بعدها دیگه در باره ی هر کدوم از این «کافر»ها که کارهای خوب کرده بودند هم همین عبارت رو بکار می برد. گفت: اینها باید برن بهشت ها!
پرسیدم: کیا؟
گفت: همین ها که این همه چیز اختراع می کنن.
اگر پدر بود می گفت: خب برن بهشت که چی بشه؟ آخوندهای ما رو اونجا ملاقات کنن... تو که داری نفرین می کنی!
  
دو ساعته از Jönköping  رسیدیم به مقصد. اسم خیابونشون Høgalykka بود، به فارسی یعنی «خوشبختی بزرگ». اسم قشنگی بود. خیابون قشنگی هم بود. با خانه هایی آجری و چوب کبریتی. 


 من تا حالا دو ـ سه باری گوتنبرگ بودم، که همه اش با کارهای هنری و فرهنگی یا کنسرت گذشته بود.  اینبار خودم بودم و مادر و دیداری که سالها عقب افتاده بود. دیدار با خواهر زاده ام سامی و همسرش لوئیز  و دختر کوچولوی ما تئا. و شهری که واقعا دیدنی بود. 

این هم نمای شهر گوتنبرگ از پنجره ی خونه ی سامی و لوییز.  



گوتنبرگ یا Göteborg شهر زیبایی است. دومین شهر بزرگ سوئد. طبیعت بکر و شهرنشینی همزیستی مسالمت آمیزی داره. اجازه بدید  شما رو با عکس هام به داخل شهر ببرم و با هم به دیدن زیبایی های شهر بشینیم.   
این هم کانالی در مرکز شهر که توسط هلندی ها در 400 سال پیش ساخته شده است. این کانال ها به خاطر این ساخته شده که از آتش سوزی کامل شهر جلوگیری شود. این رودخانه هم اسمش fattigmanså نام داره . قایق های بزرگ توریستی که مسافران رو به یه سفر آبی شهری در مسیر رودخونه می برن. 
  
این هم دو دختر جوان که بر روی همین رودخانه  مشغول پارو زدن هستن. 


حالا گشتی در مرکز شهر می زنیم. قبل از همه جوونهایی رو می بینم که در میدان اصلی جمع شده و با رقص و آواز و موزیک سعی می کنن که توجه رهگذران رو به خود جلب کنن. اونچه که برام جالب بود اینکه شهرداری این شهر عادت داره هر ساله تعدادی از هنرمندای جوون رو برای کار تابستونی استخدام کنه. این جوونها وظیفه دارن با ترتیب دادن برنامه های متعدد مردم و توریست ها رو سرگرم کنن. 
سرگرمی مجانی برای مردم 

کله ی این آقا پسر همچی کمتر از دیگران نبود... 
جوانها رو می بینیم که چطور از هنر خود استفاده  و  مردم رو سرگرم می کنن. روزگاری آرزو داشتم که ما جوانها در ایران هم می تونستیم چنین امکاناتی داشته باشیم  




اینم خانم جوانی که خودش رو به شکل «پی پی» شخصیت معروف داستانی  آسترید لیندگرد در آورده است. 
و دختر جوونی که برای تماشاگران می خواند. 
مادر هر وقت دوره گردی رو می بینه که آکاردئون می زنه به اون پول میده. می گه:
ـ به یاد تو می افتم. 






۱۳۹۱/۴/۲۳

من وچمدان سفر

... از صبح بارون شدیدی می بارید، چنان که بعضی وقت با وجود کار کردن برف پاک کن ها قادر نبودم جلوم رو ببینم. جاده های استکهلم به Jönköping  خیلی قشنگ بود. اونقد قشنگ و تمیز که انگار  داشتم تو جاده های شمال خودمون رانندگی می کردم. سرسبز و دیدنی...  
از بچگی آرزو داشتم که دور دنیا رو بگردم. اونم با اون «ماشین های توریستی»... اینجا بهش می گن:  bobil. از همان اوان کودکی هر کدوم از اون ماشین ها رو که می دیدم دلم غش می رفت. سفرهای رؤیایی رو تو خودم آغاز می کردم. با خود گفته بودم اگه روزی پام به خارج رسید حتما یکی از اونها رو داشته باشم. ولی بعد از مهاجرت کم کم همه چیز رنگ و روی خودش رو باخت. و ما فراموش کردیم که چه می خواستیم.
ـ آخه این چه هوایی یه شما دارین؟
مادر جلوی اتومبیلم نشسته بود. نگاهش کردم.
ـ سردت هست مادر؟
ـ خوبه با خودم از ایران لباس های کلفت آورده م.
خندیدم. تویوتای یاریس کوچولوی من پر از وسایل بود. من موقع مسافرت همیشه سازم رو همراه م دارم:آکاردئون، یا کیبرد. اینبار کیبردم تقریبا تمام صندلی های عقب ماشین رو گرفته بود. با خودم حساب کرده بودم که اگه مادر رو بخوام با خودم این ور و اونور ببرم می نشونمش جلو. اما مصطفی هم قرار بود تو این مسافرت با ما باشه. او البته تو «جاسازی» استاده. من و مصطفی از دیروز سعی کردیم وسایل رو یه جوری تو تویوتا چهارنفره ی من جا کنیم. در آخر فقط یه جای کوچولو برای نشستن اون مونده بود.
مادر زیاد با مسافرت میونه ای نداره. یه جورایی عین خودمه. ولی امروز وقتی ساکم رو بستم، اون رو از من گرفت و خودش از نو جمع و جور شون کرد.  


معمولا شهرداری ها در کشورهایی نظیر سوئد، برای رفاه مسافران استراحت گاه هایی اینچنینی را در بین جاده ها ساخته اند. 

***
توی Jönköping مهمان راحله و سعید بودیم. مهربان و صمیمی. از دوستای بسیار قدیمی مصطفی و ملی.
باران شدید این دو روز اجازه نداد که ما فرصت گردش در شهر را داشته باشیم. بنابر این من فقط توانستم از بعضی مکانها و مناظر عکس برداری کنم. باهم به دیدن این عکس ها می نشینیم.




نه اینکه شکمو باشم ولی مدتها بود که از غذای محلی دور بودم. و راحله استاد این غذاهای محلی بود. این هم خورشت: سیر قلیه   



«ترشی تره» ی بی نهایت خوشمزه ... 
تربچه ی محلی ... نوبره بخدا ...
ماهی آزاد ... 

***
وقتی رسیدیم سعید سر کار بود. قبلا رسم بود که وقتی منزل کسی می رفتم توی قفسه ی کتابها دنبال کتاب، یا قفسه ی نوارها و بعد ها سی دی ها دنبال چیزی بودم. ولی الان اوضاع فرق کرده ... وقتی مهمونی می رم تو خزانه های مردم سرکی می کشم که ببینم همه چی تحت کنترل است یا نه.... ... اینم خزانه ی سعید...  اوضاع کاملا تحت کنترل بود... مهمان نوازی 20. 

***
هوا اجازه نمی داد. روز بعد به اتفاق سعید سری به اطراف شهر زدیم. و تونستم عکس هایی بگیرم. اینم عکس ها: 



افزودن عنوان
اینم «جای خالی ما» هر جا می رم خلاصه یه جای خالی پیدا می کنم.  

جای خالی رو پر کردم.... 

یک مجسمه چوبی در بالای کوه 




نمایی از شهر Jönköping

نمای بیرونی سالن کنسرت شهر 

مردی که برای پیاده روی به طبیعت زده است 






خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...