۱۳۹۵/۲/۲۰

بوی دل انگیز صندلی داغ ماشین

امروز صبح وقتی سوار ماشین شدم که استارت بزنم، بویی دل انگیز مرا برد. چنان که یک لحظه از خود بیخود شدم. مثل بهارهای اینجا بود که ناخواسته مرا گاهی با خود می بَرد. و من در حالیکه با دوچرخه ام خود را در سرازیری جاده های اطراف دهکده می بینم چنان پا می زنم تا نسیم بوی کشتزارها را در روح و اندرونم حس کنم.... شاید این احساس را هر کس نفهمد ولی من کشف کرده بودم که این عطر و بو مرا به مزارع برنج زادگاه وصل می کند. و من هر وقت که دلتنگ می شدم این کشتزارها را بیجار کله های زادگاه می دیدم ... این احساس در جزایر یونان هم به من دست داد. بوی هندوانه ی تازه، خیار و گوجه عطر دار، و پنیر و زیتون و درخت هایی که شبیه درخت های ما بود تصاویری از زادگاه را در ذهنم می کشید. ... یک نوستالژی آرام و بی آزار، و شاید هم لذت بخش ... 

.... آفتاب بهاری روی صندلی های ماشین افتاده بود. و من متوجه شدم که این بوی دل انگیز باید مال صندلی های داغ ماشین باشد. و بود .... و این همان بوی کودکی بود. من خود را در ماشین «آقا صابر» پیدا کردم. آقا صابر پسر خاله ی پدرم بود. هر از گاهی برای دیدار به شهر ما می آمد. و هر ظهر زواله ما بچه ها را جمع می کرد تا به کنار دریا ببرد. وقتی که قفل ماشین را باز می کرد من خودم را زودتر از همه به روی صندلی عقب ماشین می انداختم. چون می دانستم که بعد از اندکی باید توی بغل مادر یا یکی از خواهرها می نشستم. اما در همان چند لحظه ی کوتاه که خود را روی صندلی پیکان کرم رنگ آقا پهن می کردم، دنیا را مال خود می دیدم. آفتاب تند تابیده بر صندلی ها چنان آنها را داغ کرده بود که گاهی پوستم را می سوزاند، ولی بوی صندلی های چرمی داغ برایم لذت بخش بودند. من هرگز این بو را فراموش نمی کنم. این بوی دوست داشتنی را و در روی صندلی های عقب ماشین در حالیکه این بو با مناظری که مثل پرده ی سینما از پنجره های ماشین می گذشت در می آمیخت، احساس خوبی را به من می داد... یک احساس بکر .... 
و حالا یک آن، عطر آن روزها ناگهان از توی بوی صندلی های داغ ماشین من برخاست ... و مرا برد..... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...