۱۳۹۲/۵/۶

اینجایی که هستیم...


استرس های روزانه مانع نگاه مثبت ما به قضایا می شود. ولی مسلما مثبت اندیشی یا «نگاه مثبت» یکی از الزامات خوشبختی ست. چرا که واقف شدن به این که به هر حال استرس هیچ گشایشی حاصل نمی کند، کافی ست تا در در رفع آن تلاش کنیم. این گزینه با «تصویر ذهنی» که من زیاد به آن اعتقاد ندارم، متفاوت است. در «تصویر ذهنی»، این تصورات مثبت هستند که مبنا قرار می گیرند. گاها واقعی نیست. اینکه شما اگر در ذهن خود تصور کنید که مثلا روزی پولدار خواهید شد، امیدهای بی اساس را هم می تواند در ذهن شما بکارد. که گاها به قول پارکر نویسنده ی امریکایی این امیدهای بیهوده بدتر از ناامیدیست. ولی «نگاه مثبت» متفاوت است. اینکه شما به داشته های خود هم فکر کنید. امکاناتی را که در اختیارتان هست ببینید. این برای آنهایی است که مدام به آنچه که ندارند می اندیشند و غصه می خورند. در نتیجه غافل از آنچه که دارند نیز می شوند. به اعتقاد من ما باید تمرین کنیم که هر روز به توانایی های خود، به امکانات خود، به آنچه که داریم اتکا کنیم. نه برای اینکه «سهم» بیشتری طلب کنیم، نه، .... فقط برای اینکه از زندگی لذت بیشتری ببریم  و یا حداقل از نگرانی ها و استرس هایمان بکاهیم.  

اجازه بدید داستانی را از قول روانشاد برادرم مهرداد نقل کنم که با موضوع این پست ما ارتباط دارد. احتمالا شما ورشون دیگری از این داستان را شنیده اید ولی شنیدن دوباره ی آن خالی از لطف نیست



روزی از روزهای گرم تابستان بود. همه جمع بودیم. عروسی ی خواهر زاده ام در سوئد بود. به همین مناسبت یکی از دوستان خواهرم، ماها را به کلبه اش در جنگل مهمان کرده بودم. خانواده ی عظیمی بودیم. کباب و نوشیدنی بر پا بود و رقص و موسیقی که همیشه در خانواده ی ما حرف اول را می زد. زدیم و رقصیدیم. شاد مثل پروانه ... و بعداز ظهرش  تصمیم گرفتیم بطور دسته جمعی در جنگل زیبای اطراف به گردش بپردازیم. هم روز زیبایی بود و هم طبیعت زیبایی. بی نظیر و خواستنی. آن روزها هنوز گلها در بهار نپژمرده بودند. هنوز حوادث تلخ برادر و خواهرم را از ما نگرفته بود. همه جمع بودیم. و مادر که خندان و را

ضی بود. دریاچه ی کوچک آنجا که ما را به یاد زادگاه می انداخت، یک رؤیای تمام عیار بود. خودمان را عین کودکی، در آب رودخانه رها کردیم. دلچسب و شیرین بود. بعد کنار رودخانه نشستیم و برادرم مهرداد شعر خواند. از مولوی، از سعدی ... و ما هم زمزمه کردیم.  سپس در حالی که همه دورش را گرفته بودیم داستانی را با بیان زیبایش تعریف کرد، که در اینجا نقل به مضمون می کنم

«مرد تاجر و پولداری که برای گذران تعطیلات و خوشگذرانی به جزیره ای زیبا رفته بود، در حالیکه هر روز روبروی رستوران هتل کنار ساحل دراز می کشید و آفتاب می گرفت و لذت را در وجودش مرور می کرد، متوجه مرد جوانی شد که هر روز صبح با قایق کوچک و کهنه ی خود به ماهیگیری می رفت. آن مرد بعد از ساعت ها به ساحل بر گشته، ماهی هایش را به همان رستوران هتل می فروخت، در آنجا آبجو می خرید و می نوشید و شب ها با گیتارش در همان رستوران می نواخت و از دختران دلبری می کرد. بدین ترتیب تمام پولهایش را خرج می کرد و به خانه می رفت. و روز بعد روز از نو و روزی از نو.  تاجر  از پشتکار این صیاد فقیر خوشش آمد ولی از کارش در تعجب شد. یک روز که تاجر در بار رستوران مشغول نوشیدن بود، مرد فقیر  را به سوی خود خواند. آبجویی به او تعارف کرد و پرسید: من هر روز تو را می بینم که دریا می روی و چگونه زحمت می کشی ... مرد سرش را تکان داد. تاجر پرسید: آیا تا به حال به این فکر کرده ای که مثلا روزی ترقی کنی؟
 صیاد جوان با خوشرویی تمام  جواب داد: خب البته ... تاجر گفت راستش من هم روزی مثل تو فقیر و بی چیز بودم. کارم را گسترش دادم. شب و روز زحمت کشیدم...   
صیاد حرف تاجر را قطع کرد: منظورت را نمی فهمم

مرد تاجر گفت: منظورم این است که به این فکر باش که پولت را جمع کنی و یک قایق بزرگتر بخری. آنوقت ماهی های بیشتری خواهی گرفت. بعد درآمدت بیشتر خواهد شد. بعد می توانی کم کم برای خودت کارگر بگیری. و بعد از اینکه وضعت بهتر شد، کارت را گسترش می دهی. آنوقت آنقدر در آمد کسب می کنی که می توانی خودت ماهی هایت به جای های دیگر صادر کنی

صیاد در حالی با سر حرفهای تاجر را تایید می کرد پرسید: خب بعدش؟ 
تاجر ادامه داد: خب، بعدش می توانی کارهایت را رونق بیشتری دهی. شعبه هایی در دیگر شهر ها می زنی... 
صیاد همجنان سراپا گوش بود: خب بعدش؟ 
بعدش دیگر معروف می شوی. حالا برای خودت دم و دستگاه و تشکیلاتی بهم می زنی و پولدار می شوی ... 
ـ  خب بعدش؟ 
تاجر مکثی کرد. کمی از این سوال رنجیده شد. با خود اندیشید که شاید صیاد فقیر حرف او را نمی فهمد. گفت: یعنی چی بعدش ... خب بعدش مثل من یک تاجر بزرگ خواهی شد و ... 
ـ و منظورت این است که آنوقت می توانم مثل تو به تعطیلات و خوش گذرانی به این جزیره بیایم؟ 
تاجر نگاهی به او کرد و گفت: خب البته ... 
صیاد جوان  لبخند معناداری زد و گیتارش را برداشت. و با احترام گفت: خب آنچه را که تو بعد از سالها با این همه تلاش و استرس به آن رسیده ای، من هم اکنون دارم. هر روز همین کاری را که توبعد از سالها می توانی انجام دهی من هر روزه انجام می دهم. تازه با خیالی فارغ تر و  آسوده تر... چرا باید این همه دردسر به خود بدهم؟  

....

و حالا حکایت ما ... بسیاری آرزوی موقعیتی  که ما در آن هستیم را دارند. همین جا، درست اینجایی که هستیم. ولی ما خود غافل از آن هستیم. و این غفلت ما را از لذت های زندگی باز می دارد.
Foto by: Sevda Barazesh
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...