۱۳۹۰/۱۱/۲۸

صلاحیت های اجتماعی ما ایرانی ها

همه ی ما ایرانی ها به این واقف هستیم که در کار گروهی ضعف داریم. به عنوان مثال نگاه کنید به ورزش های ما: ما قهرمان ورزش های انفرادی مثل کشتی، وزنه برداری و کاراته و غیره بسیار داشته،  ولی در ورزش های گروهی مثل فوتبال و والیبال موفقیت چندانی نداریم. این از کجا ناشی می شود؟ چرا ما نمی توانیم دور هم جمع شده و کار گروهی کنیم؟ چرا ما ایرانی ها هر گاه زیر یک سقف جمع شده و خواستیم کاری بکنیم، مشکلات شروع شده؟ و «جمعی» که قرار بوده مشکل گشا باشد خود به نوعی مشکل تبدیل شده است؟ چرا ما ایرانی ها را می توان به «خدای پروژه های نیمه تمام» تشبیه کرد؟! 

متاسفانه تجربه ی ایرانی های مهاجر هم سراسر از اینگونه ناکامی هاست. حتی بزرگترین گروههای منظم سیاسی هم قادر نبوده اند زیر یک سقف نشسته تصمیم بگیرند. بعد از مدتی کسی از آنها باقی نمانده است. مثلا آیا سری به اتاق های پالتاق زده اید؟ در آنجا ایرانی ها حتی به کسانی که با عقایدشان مخالف باشد فحش خواهر و مادر نیز حواله می کنند....  

من خود 8 سال پیش وقتی از کمپ به کمون و محل زندگی خود منتقل شدم، بر آن گردیدم تا یک کانون ایرانی ـ افغانی تشکیل دهم. در کلاس نروژی و محل زندگی به هر زور و زحمتی که بود، 25 نفر را دور هم جمع کرده، کانونی را در کمون تشکیل دادم. با نماینده ی احزاب نروژی و سیاستمداران نشسته و پس از صحبت و رای زنی، قرار شد که ما را مورد حمایت قرار دهند. یادم می اید که جشن نوروز از راه رسید و من به اتفاق یکی از افغانها تلاش کردیم که بودجه ای هم از کمون گرفته تا بتوانیم جشن را بطور عمومی برگزار کنیم. این کار عملی شد. اما تا بوی پول به مشام بعضی ها رسید، زمزمه ها، گلایه ها، شانتاژ ها و در آخر سم پاشی ها شروع شد: 

ـ اینجا یک کشور  دمکراتیک است و باید هیئت مدیره و غیره با رای اعضا انتخاب شوند. 
ـ چرا باید چنین باشد که چند نفر در مورد دیگران تصمیم بگیرد و ... از این حرفها.
من این کار را با زحمت فراوان انجام داده بودم، ولی چشم طمعی به لباس ریاست نداشتم. از این جهت استعفا داده و مسئولیت را به هیئت مدیره ی جدید که با رای اعضا انتخاب شدند، سپردم. ضمن اینکه در کنارشان بودم و با جشن و برنامه ها همکاری تمام و کمال داشتم.  
اما دیری نپایید. اختلافات سر تقسیم غنائم اوج گرفت و بعد از اندکی کانون متلاشی شد و  ایرانی ها یک به یک پراکنده! در نتیجه در همان پروسه ی آغاز، پایان شروع شد!! و ما تنها محیطی که می توانستیم دور هم جمع شویم را از دست دادیم.
بنظر من «تربیت اجتماعی» داشتن، بسیار در امر کار گروهی کردن مهم است. ما این تربیت را نداریم. در خانواده یاد نگرفتیم. در مدرسه و اجتماع هم چنین چیزی را به ما یاد ندادند. در نتیجه هنگام کار گروهی دچار مشکل می شویم. یک مثال می زنم: من در حرفه ی خود بسیار با کودکان مهاجر برخورد می کنم که در کلاس قادر نیستند در کار گروهی شرکت کرده و یا در این کار خوشنام باشند. سالها پیش شاگردی افغانی تبار داشتم که بسیار در درس ها زرنگ بود. ولی کسی در کلاس حاضر نبود او را به گروه خود بپذیرد.  وقتی علت را جویا شدم متوجه گردیدم که شاگرد بااستفاده از توانایی هایش در ریاضی، دیگران را تحقیر یا به عبارتی همیشه «منم ـ منم» می کرد.  و وقتی دانش آموزان گروه می خواستند راجع به مسئله ای فکر کنند، او بی تاب شده و به خاطر اینکه جواب را از قبل می دانست، دیگران را حتی گاهی به مسخره می گرفت....
در کشوری مثل نروژ روی این مسئله بسیار کار می کنند. از همان دوران کودکستان. کودکان به این کلید دست پیدا می کنند که چطور باید کار گروهی بکنند. به آن صلاحیت های اجتماعی یا    sosialkompetanse  گویند. در برنامه های آموزشی نروژ این برنامه جزو ارکان آموزش است.  اجازه دهیدی فصل هایی از این جدول صلاحیت های اجتماعی که خود ترجمه کرده ام را در اینجا بیاورم. امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیرد. 
لطفا کلیک کنید تا در اندازه ی بزرگتر ببینید. 


۱۳۹۰/۱۱/۲۵

و تو و دایره ی بیهودگی


بیست و دو سال پیش در دفتر خاطراتم «نامه هایی به خودم» می نوشتم. یکی از این نامه ها به والنتاین آن موقع ربط پیدا می کند. عجیب است که آن موقع هم هنوز بوی خودم را می دهم. و این بوی گندِ «تو» ی سرگردان هنوز با من است...    



کاش می توانستم جز به خودم فکر کنم. یا جز به تو که در ته مانده های فکرم جولان می دهی! اصلا به هیچکدام. کاش در عرض نگاههای کم عرض تو، طولی هم در عاشقانه های زندگانی وجود داشت. و ما می توانستیم به جای دایره ی بیهوده گی، به چند ضلعی بودن عشق فکر کنیم. و از گوشه ای به گوشه ای دیگر سرک بکشیم. نفسی تازه کنیم. و به جای گریختن از یکدیگر، دوباره عاشق شویم.  

همیشه گمشده ها انسان را به جستن وا می دارد. به اینکه قانع نباشد به داشته های خود. و یا که بر عکس! هر چه را که یافت مطلق انگارد و باور کند که یافته است. و انگار تو ... در گمشده های من ظاهر شدی و تصویر تو درخیال همانی که سالها در جستجویش بودم تلاقی یافت. بخاطر همین دستانت را چنان گرم فشردم و لبانت را چنان گرم بوسیدم و با دستپاچگی گفتم: دوستت دارم، که واقعا باورم شد عاشقت شده ام. چه احمقانه، ولی صادقانه!



اما من فقط تنهاتر شده بودم. و تو به این اندیشیده ای؟ اندیشیده ای که با وجود دوست داشتن، دستانمان دور می شد ازهم؟ سرد می شدیم و پرواز را فقط در شعرها می فهمیدیم؟ اندیشیده ای چرا با وجودی که سرمست از اطمینان صفا بودیم در خزان تنهایی قدم می زدیم و  باد بی تفاوت بر بوسه های ما می وزید و نشان لبها را پاک می کرد؟ آه که هنوز به یاد آتشین بوسه های تو سعی می کنم از باد متنفر باشم. اما من اشتباه می کردم. تو مدتهاست که نبودی و نیستی، و بادی هم نمی وزد تا شاید اینبار نشانی از بوسه های تو را برایم بیاورد....
تو انگار عین باد، نه خود باد بودی: فرّار و بی قرار... هی رفتی و  آمدی، و من فهمیدم که شانه های تو دیگر برای گریستن نیست. هی  آمدی و  رفتی، و من پی بردم دستان تو نیز دیگر برای گرفتن نیست. و آغوش تو، برای پناه آوردن. و رؤیاهای  تو دیگر،  از من گذر نمی کنند. نمی دانم به عمد اینکار را میکردی یا من خود فهمیدم  که با آمدن و رفتنت، فقط  تنهاتر از همیشه شده ام.

۱۳۹۰/۱۱/۲۴

شخصیت های تاریخی ما در کتاب های درسی نروژ




امروز سر کلاس درس اجتماعی samfunnsfag ششم دبستان، سوال دانش آموزی خیلی خوشحالم کرد. او به من گفت که جواب سوالش را در کتاب پیدا نمی کند. سپس از من خواست که کمکش کنم. سوال این بود: 

«ابن سینا» به خاطر چه چیزی مشهور است؟
درست است، خوب شنیدید! و خوشحالی من هم به همین خاطر بود. کمی هم موج غرور و افتخار احساسات مرا گرفت! از اینکه یکی از چهره های ما در کتاب های درسی این کشور مورد توجه قرار گرفته است. از این رو بدون اینکه به متن مراجعه کنم، جواب سوال را برایش اینچنین تشریح کردم که:  «ابن سینا» یک پزشک ایرانی است. و او را به خاطر کتابهایی که در زمینه ی طب به تحریر در آورده می شناسند. 
حتی در جایی خوانده بودم که «لباس های فارق التحصیلی» دانشگاههای دنیا بر گرفته از لباس ابو علی سیناست. و اینرا برای شاگردان گفتم.
اما خوشحالی من چند لحظه ای بیش نپایید. دانش آموز من جواب را در صفحه 82 کتاب Midgard 6 پیدا کرد. رو به من کرد و گفت: ولی در کتاب در مورد ایرانی بودن ابن سینا هیچ اشاره ای نکرده است. در واقع او عرب است.  صفحه ی کتاب را باز کردم و خواندم.  اجازه دهید عینا برای شما هم نقل و ترجمه کنم:

En stor arabisk tenker som fikk mye å si for legestudie i Europa, var Avicenna eller Ibn- Sina, som han het på arabisk. I over fem hundre år var hans lærebok i bruk på europeiske universiteter.

یکی از روشنفکر ان بزرگ عرب که نظریات او در علم پزشکی اروپا جایگاه ویژه ای یافت، آوسینا یا به عربی ابن سینا بود. بالغ بر 500 سال آموزه های او در دانشگاه های اروپا تدریس می شد.



”Vi må studere menneskekroppen for å finne ut hvordan den fungerer”, skrevi han i sin lærebok. Han åpnet kroppene til døde mennesker for å lære. Det var ikke så vanlig i Europa. Her trodde mange leger at fæle sykdommer var en straff fra Gud.

ابن سینا در کتاب های خود می نویسد: « برای اینکه عملکرد ارگانهای بدن را بفهمیم، باید بدن انسانها را مطالعه کنیم.»  او بدن مرده ها را برای مطالعه کالبد شکافی می کرد. این کار در آن زمان اروپا معمول نبود. در اینجا بسیاری از پزشکان فکر می کردند که بیماری های صعب العلاج نتیجه مجازات خداوند است.  
... 
اما فقط ابوعلی سینا نیست که جهان او را به نام ایرانی نمی شناسد. «خیام»، «ابوریحان بیرونی» و بسیاری از شخصیت های دیگر نیز که ما به آنها افتخار می کنیم، جهان به نام ما نمی شناسد.

------------------------------------------------------------
Bilde er blitt tatt av: MIDGARD 6 lærebok

۱۳۹۰/۱۱/۲۰

اسکی هم یاد گرفتیم...


دیروز عین بچه ها ذوق خرید داشتم. بالاخره بعد از ده سال اقامت در نروژ، دیروز تصمیم گرفتم که برای خودم «اسکی» بخرم.

امروز بچه های کلاس ششم ما برنامه ی «روز اسکی» داشتند. و من هم اعلام کرده بودم یا بهتر است بگویم مجبور شدم اعلام کنم که من هم هستم. وقتی امروز صبح در محل اسکی حاضر شدم، آن هم با اسکی تازه بچه ها خوشحال شدند. یکی از بچه ها به دیگران گفت: مختار هنوز اتیکیت قیمت رو هم از رو اسکی هاش برنداشته... 
خیلی کنجکاو بودند. همه از من می پرسیدند که تا حالا چند بار اسکی کرده ام. ... و من در طی این ده سال، دو یا سه بار به اسکی رفته ام. البته بار اول که می خواستم اسکی کنم، «رفتم دیدم آنقدر که برف بود برگشتم.»  


با همه روز خوبی داشتم. دو تا از شاگردانم تمام مدت اسکی با من بودند و به من یاد می دادند که چه کار کنم... و من امروز توانستم خیلی چیزها را از همین بچه ها یاد بگیرم.
ـ خودمونیم ... اسکی هم باحاله ها....  


با جدیتی بی سابقه ... 

می خواستم فقط امتحان کنم افتادن چه مزه ای داره ! 


با همکارام... 

۱۳۹۰/۱۱/۱۸

خر و خردلی و bæsj و bæsjebrun


یادداشت های یک معلم پُست مدرن! 

امروز در کلاس درس دوم دبستان، بچه های کلاس تقسیم شدند به گروههای 2 یا 3 نفره تا تخیلاتشان را در باره ی «فضا» به کار اندازند. قرار این بود که این بچه ها هر چه که می توانند در مورد فضا خیال بافی کرده آنرا بر روی کاغذ آورند و نقاشی هایی هم در همین رابطه بکشند. 
دو تن از بچه ها توی بغل من نشسته و اصرار کردند که من هم همگروه آنها باشم. 3 معلم در کلاس بودیم، و من قبول کردم. وقتی با هم نشستیم عین بچه ها شدم و با هم قصه سازی کردیم. سعی کردیم که قصه ی ما خیلی هیجان انگیز باشد. مثلا اینکه: ما 3 نفر تصمیم می گیریم به فضا برویم. در بین راه سفینه ی ما گم می شود و ما مجبور می شویم که در سیاره ای فرود آییم. این سیاره برخلاف دیگر سیاره هاست. اول از همه اینکه کروی نیست. بلکه مکعبی شکل است. و روی هر سطحش مخلوقات عجیب و غریبی زندگی می کنند. و اگر هر کدام بخواهد به سرزمین همسایه تجاوز کند، از بالای لبه ی دیگری به پایین پرت می شود. 
من به بچه ها کمک کردم تا بتوانند قصه را کمی فرم دهند. «لوکاس» مسئول نوشتن بود و آن دیگری «استفان» نقاشی می کرد.
 در ادامه ی قصه، من در این سیاره گم می شوم. و وقتی لوکاس و استفان مرا پیدا می کنند، من عین موجودات فضایی شده ام. رنگ و رویم عوض شده است و ...  
استفان موجودات را با 5 دماغ و هشت دست و پا نقاشی کرد. و حالا که من هم عین آنها شده بودم نیز باید به همین ترتیب نقاشی می شدم. 
او هر بار چیز جدیدی می کشید و آنرا با خنده به من و لوکاس نشان می داد. لوکاس هیجانات داستان را دوست داشت و بخشی از تخیلات داستان شده بود. و من کمکش می کردم که از نظر املایی نیز بعضی کلمه ها را درست بنویسد.
در همین اثنا من باید به بقیه ی بچه ها هم سرک می کشیدم. بعضی از بچه ها دوست داشتند که داستانشان را برایم بخوانند. بعضی دیگر نقاشی های عجیب و غریب کشیده بودند و به من نشان می دادند. وقتی برگشتم، استفان مرا کشیده بود. گفت: توی صورتتbæsjebrun  (بَش ِ برون) بکار برده ام. 
باید اعتراف کنم من کلمه ی bæsjebrun را برای اولین بار بود که می شنیدم. گفتم حتما ارتباطی با کلمه ی bæsj (بَش) که به معنی «گوه»ست دارد. راستش حالم گرفته شد. به استفان گفتم: آدم به بزرگتر نمی گه که تو صورتش bæsj بکار می بره ... 
طفلکی با نگاه استفهام انگیز نگاهم کرد. لوکاس که از یک خانواده ی برزیلی یایی و دوزبانه است مثل اینکه به چنین سوء برداشت ها آشنا باشد رو کرد به من و گفت: ناراحت نشو مختار، این فقط یه رنگه ...

وقتی برای معلم دیگر تعریف کردم، هر دو از ته دل خندیدیم. bæsjebrun یعنی «قهوه ای گوهی» و هیچ ربطی به گوه ندارد. عین خردلی ما که هیچ ربطی به «خر» ندارد....

۱۳۹۰/۱۱/۱۶

نشست مدیران و برنامه سازان رادیو های خارجی زبان در اسلو


دیروز برای اجرای موسیقی در یک نشست «رادیویی» به اسلو دعوت بودم. من و دوست هنرمندم  تبریزلی، که خود او هم از برنامه سازان رادیو آذری ست.
«دوغان» بعنوان سردبیر رادیوهای خارجی زبان مسئول این نشست در اسلو بود. او که از سال 1996 این سمت را بعهده دارد، در این نشست سالیانه که تمام برنامه سازان و همکاران رادیو های خارجی زبان نروژ دعوت بودند، هدف های این بخش از رسانه ها را باز تشریح کرد. او در بخشی از سخنانش تاکید کرد که هدف ما این است تا مهاجرین بتوانند صدای خود را از رسانه های همزبان در نروژ بشنوند.
در این نشست چند تن از سیاستمداران از احزاب مختلف نروژ نیز حضور داشتند. در بخشی از سخنان برنامه سازان رادیو نسبت به تخصیص بودجه ی کم به رادیو ها که وسیله ی ارتباطی ی مهمی بین فرهنگ میزبان و مهمان هستند، اعتراض داشته و خواهان دریافت بودجه ی بیشتری برای ادامه ی کارهای رادیو شدند. 

یکی از مجریان برنامه ی رادیو سومالی که خانمی جوان بود نسبت به حضور کم رنگ سیاستمداران و عدم پشتیبانی آنها از فرهنگ مهاجرین انتقاد صریح کرد. او گفت: 
ـ سیاستمداران هنگام انتخابات رادیوهای ما را می شناسند، و می خواهند به این وسیله رای مهاجرین را به خود جلب کنند، ولی همینکه خرشان از پل گذشت، دیگر احوالی از ما نمی گیرند.

او گفت: ما می توانیم پل ارتباط بین نروژی ها و مهاجرین باشیم. 

او همچنین در بخشی از سخنانش گفت: موقعی که در خاور میانه به خاطر کاریکاتور پیامبر اسلام الم شنگه بپا شد و پرچم نروژ را به آتش  کشیدند، دولت نروژ گیج مانده بود که باید چه کار کند؟ باید با که تماس برقرار کند تا این بحران را حل کند؟ تازه احساس شد که چقدر در این زمینه کم کار شده است.



  قابل به ذکر است که کار رادیو تقریبا یک کار داوطلبانه است. و مجریان و برنامه سازان بابت این کار حقوق و مواجبی دریافت نمی کنند. بسیاری از آنها از شنوندگان کمک می گیرند. به خاطر همین هر از گاهی بعضی از رادیو ها از جمله رادیوی «ویتنامی» ها از ادامه ی کار باز می مانند.
دوغان در مصاحبه ای کوتاه با من در این مورد گفت: 
ـ در حال حاضر 8 رادیو پا برجاست که به زبانهای مختلف برنامه پخش می کنند. اینهاعبارتند از: رادیوی ترکی ـ استانبولی ـ ، ترکی آذری، فارسی، افغانی، اردو، سومالییایی، آلبانی، عربی، که در طول هفته برای همزبانان خود برنامه دارند. 

پرسیدم: آیا دولت در این زمینه کنترلی بر محتوای برنامه هایتان دارد؟
 و پاسخ گرفتم: به هیچ وجه. او ادامه داد: 
ـ ولی ما تعهداتی داریم. اینکه اجازه نداریم نفرت و تفرقه را تبلیغ کنیم. اجازه نداریم پاروپاگاندا راه بیاندازیم. 

دوغان سردبیر رادیوهای زبانهای خارجی در نروژ 

.... 


در خاتمه عین فیلم هندی، برنامه با غذاهای عالی ی پاکستانی و پذیرایی بسیار خوب، و موسیقی آذری به خیری و خوشی پایان یافت. این هم عکس هایی از این جلسه.... 



۱۳۹۰/۱۱/۱۲

«لوکه زاهیر» فروزان کردستان!


سالها پیش، قبل از انقلاب، زن زیبارویی به نام «فروزان» با رقص های لوَند و کاباره ای اش، چنان زبانزد خاص و عام شد که توانست گیشه های سینما را با نام خود پر کند. زن ها در دوره ی «مرد سالار» یا بهتر است بگوییم «جاهل سالار» جامعه ی آنروز ایران، حداقل اختیار تن و بدن خود را داشتند. گر چه  یدک کشیدن نام «زن کاباره ای» یا «هرجایی» یک رسوایی برای زن آن روز به شمار می آمد، ولی تهدیدی برای جان او نبود. 

امروزه بعد از گذشت چهار دهه از آن زمان در جوامع سنتی مرد سالار ما، حتی این حداقل نیز برای زنان امکان پذیر نیست. یعنی زنها حتی اختیار تن و بدن خود را نیز ندارند. و در صورتی که پای خود را فراتر از «تابو» ها بگذارند، مجازات سنگینی در انتظار آنها خواهد بود.   

«لوکه زاهیر» یکی از زنهایی ست که گاهی پایش را فراتر از به اصطلاح «گلیم» تابوها گذاشته است. این هنرمند زیبا رو و جوان، با خواندن آهنگ هایی که بیانگر احساسات زنانه است، طرفداران زیادی در کردستان عراق پیدا کرده است. در یکی از آهنگ هایش که به زبان کردی ست احساسات زنانه را آشکارا چنین بیان می دارد:
ولم کن ... راهم رو نبند... به من چشمک نزن
بوس های من فروشی نیست... دستم رو ول کن ... ازم لب نگیر
نذار دستات به سینه هام عادت کنه .... لبات رو با لبام خیس نکن
من تو رو می فهمم ، تو هم منو درک کن... 
(ترجمه از گزارشگر بی بی سی)
«هلکوت زاهیر»  آهنگساز لوکه در مصاحبه با بی بی سی از تهدیداتی که متوجه ی آنهاست می گوید.
اما آنچه که توجه مرا به این خواننده و آهنگساز جلب کرد، اجرای استادانه و هنرمندانه ی  آهنگ یا آهنگ های فارسی او در کردستان عراق است. هم خواننده و هم آهنگساز به بی بی سی می گویند که آهنگ های فارسی بیشتر از آهنگ های عربی در کردستان طرفدار دارد.

«چی چی» یکی از آهنگ هایی است که لوکه زاهیر آن را کاملا به سبک خواننده های کاباره ای ایران زمان شاه، و مشهورترین آنها فروزان اجرا کرده است. استفاده از آلت های موسیقی، نواختن ویولون چنان است که دقیقا آن دوران و آن موسیقی را تداعی می کند. 


حالا نمونه ای از آهنگ فارسی فروزان را تماشا کنید: 

این هم گزارش بی بی سی در مورد لوکه زاهیر: 

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...