۱۳۹۱/۴/۸

خوشبختی برای یه لحظه!


 همینکه سوار شدم و به طرف خونه استارت زدم، شروع شد لعنتی! می دونستم که بالاخره شروع می کنه ولی نه به این زودی. مثل خوره شروع کرد فکر و روحم رو خوردن. هر کاری می کردم که بهش فکر نکنم نمی شد. هیچ نفهمیدم ترافیک اسلو رو چطور روندم. انگار تمام وجودم رو در اختیار گرفته بود. خودم رو به صندلی ماشین فشار می دادم که به اون فکر نکنم، ولی فایده ای نداشت. انگار من برده ی او شده بودم و این او بود که در آن دقایق برای سرنوشت من تصمیم می گرفت. و اگه واقعا بر من غالب می شد؟ وای... با خود گفتم:
ـ ناسلامتی تو مردی ... پس کو اون اراده ت؟ پس کو اون مقاومت؟


 
سعی کردم به کارم فکر کنم. کار امروزم. آخه امروز اولین روز این کار جدیدم بود.  چقد به این کار علاقه مند بودم. و حالا ...
«البته که تو می تونی... بارها از این مشکل تونستی سربلند بیرون بیای... شاید در شرایطی به مراتب بدتر و حساس تر.مقاومت کن!... البته که می تونی...»

با سرعت هر چه تموم توی اتوبان می روندم. نصف راه رو اومده بودم. با خود گفتم:
ـ همش 20 دقیقه دیگه مونده ...
اما به نظر نمی اومد که بتونم مقاومت کنم. بعضی وقت بعضی چیزها خارج از خود آدم عمل می کنه... «بهتره همینجا نگه دارم...»
به دور و بر نگاه کردم. هوای تابستونی بود و درخت و سبزه ها همه جا رو گرفته بود. دلم می خواست برم به یکی از این باغات و داد بزنم : چی می خوای از جونم؟ ولم کن! اما ... اگه یکی می دیدچی؟ چی فکری می کرد... می گفت حتما اومدم دزدی ... نه نه ... این دیوونگی محث بود. منصرف شدم.  
ناچار با سرعت بیشتری ادامه دادم. تقریبا از همه ی اتومبیل ها تو اتوبان رد شده بودم. باید یه جوری خودم رو سرگرم می کردم. آخرین لحظه ها رو مرور کردم. چه اشتباهی از من سر زده بود؟ در چی زیاده روی کرده بودم؟ و آیا می تونم تو این شرایط زیاده روی کنم. نه ...
چند روز پیش تو فیس بوک زده بودن «کسی که گشنه س، یه لقمه نون، براش خوشبختی یه... کسی که تشنه س، یه جرعه آب براش خوشبختی یه...» و برای من الان، در این لحظه خوشبختی یه چیزی شبیه همین چیزهای کوچیک بود. بنظرم درسته ... آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج! و اکنون این احتیاج سبب شده بود که من چشمم رو به روی لحظه های خوش و مثبت زندگی در اون لحظه ببندم. هیچی نبینم و فقط به اون فکر کنم. گمان کنم اگه زیباترین دختران دنیا هم در اون لحظه پیش من نشسته بودن، نمی تونستن رشته ی افکار منو به دست بگیرن...
تونل شهر درامن رو رد کردم.... خدایا ده دقیقه دیگه ...
راستش عادت نداشتم تو جاده ها بمونم. مثلا تو پمپ بنزین ها... کمکی نمی کرد. و تو این لحظه هیچ چیز نمی تونست به من کمک کنه ... هیچ چیز!
از پیچ های جاده به سرعت گذشتم.  تا حالا به این شدت به من فشار نیومده بود. بنظرم اون غلپ آخر رو بیخود خوردم. 
ـ وای وای وای ... مقاومت کن! آفرین! بالاخره این لحظه ها هم می گذره....
به خونه رسیدم. نوری در چشمانم برق زد. ولی اونقد بهم فشار اومده بود که برق رو نمی شد دید. به سرعت پیاده شدم. انگار معشوقی در انتظار من نشسته و منتظر دیدار من بود. نمی دونم چطور کلید رو انداختم تو در... چطور راه پله رو به بالا دوییدم... و چطور.... ؟
...
حالا کمی آروم گرفته بودم.... سبک ... سبک بال... دوباره به اون جمله ی فیس بوک فک کردم.
برای کسی که گشنه س، ... گشنه رو ولش ...یاد اون آخرین قلوپ دوغ افتادم. مطمئنا اون کارش رو کرده بود. نمی دونم شاید هم غذای رستوران کهنه بود. با همه فقط می تونم بگم که: برای کسی که اسهال داره، مستراح بالاترین خوشبختی یه!

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...