۱۳۹۱/۳/۲۸

ما و دغدغه ی «خود» بودن


چندی پیش فیلم «سرگذشت غریب بن جامین باتن» از تلویزیون پخش شد و فرصتی شد تا این فیلم زیبا را یکبار دیگر ببینم. شاید خیلی از شماها این فیلم را دیده اید. شخصیت اصلی فیلم را «برات پیت» بازی می کند. و داستان فیلم، فلش بکی است از گفتگوی زنی (کیت بلاتشت) با تنها دخترش در بیمارستان. او که اولین معشوقه ی بن جامین بوده است در آخرین روزهای زندگی اش واقعیاتی را برای دخترش به زبان می آورد که ناگفته مانده بود.
سرگذشت بن جامین واقعا سرگذشتی عجیب و متفاوت با دیگران است. خلاصه ی داستان اینکه بن جامین مردی است که «عمر» خود را به صورت وارونه یا بر عکس تجربه می کند. او موقعی که بدنیا می آید مادرش را از دست می دهد، و پدرش به خاطر اینکه او زشت و بدقیافه و بد شگون بوده، او را از سرش رفع می کند. یک خانواده ی فقیر او را پیدا کرده و از او نگه داری می کند. خیلی زود تماشاگر فیلم پی می برد که این کودک زشت و بدترکیب «پیر» است. و در طی داستان رفته رفته جوان و جوان تر می شود، تا اینکه به کودکی رسیده  و بالاخره می میمیرد. به عبارتی بن جامین زندگی و عمر خود را از پیری به کودکی تجربه می کند.... داستانی عجیب، باور نکردنی، اما قابل تعمق. فیلمی که انسان را با خودش می برد.

قاعدتا نکات زیادی در این فیلم پیدا می شود که می شود بدان پرداخت، اما قصد من شرح و یا نقد آنها نیست. من به فراخور سلیقه ی خود به یک صحنه از این فیلم اشاره می کنم که برایم آموزنده تر بود. در این سکانس خانمی به بن جامین درس پیانو می دهد. بن جامین قادر نیست که آن قطعه را خوب بنوازد و خیلی زود از کوره در می رود.  معلم موزیک او را آرام کرده به او می گوید: «مهم نیست که چقدر خوب می نوازی، مهم این است که چقدر از نواختن لذت می بری.» 



و من ... 
برای من که موسیقی بخش مهمی از زندگی من بوده، این گفته بسیار ملموس است. من با این جمله خیلی زندگی کرده ام. همیشه از این قاعده بدون آنکه آنرا به این صورت «فرم» داده باشم، پیروی کرده و همیشه بیشتر از دیگران از موسیقی خود، لذت برده ام. از خود می پرسم که چرا چنین بوده است؟ چرا من لذت برده ام؟ به یک دلیل خیلی ساده : من هیچوقت نخواسته ام جای کس دیگری باشم. تقلید نکرده ام. من موقع نواختن «خود» بوده ام، خود. بعد از گذشت سالها هنوز موقعی که می نوازم چشمانم را می بندم. و به این طریق به اعماق دلم سرک می کشم. فارغ از آنکه چه کسانی در حضورم باشند. مطمئن هستم که وقتی من لذت می برم، آنها نیز چنین خواهند کرد. اما من برای اینکه دیگران از موسیقی ام لذت ببرند، موسیقی نزده ام! نه. این یک واقعیت مسلم است. من برای اینکه موسیقی مرا به خود، به ضمیر خود رجعت می دهد، موسیقی زده ام....  

حالا می خواهم این قاعده را به «زندگی» تعمیم دهم: مهم نیست که خوب زندگی می کنیم یا نه، مهم این است که چقدر از زندگی لذت می بریم. از زندگی، از عشق، از موسیقی، دوستی، لحظه ها و خلاصه از هر چیزی که در دور و برمان اتفاق می افتد. اما چطور این امکان پذیر است؟  جوابش را آن بالا در رابطه با موسیقی گرفتیم. قبل از هر چیز باید «خود» باشیم. «خودمان». سعی نکنیم جای کس دیگری بنشینیم یا باشیم. و این کار به سادگی و با شعار دادن ممکن نمی باشد. برای  این «خودبودن» باید یکبار برای همه ی عمر با یک چیز تسویه حساب کنیم: قضاوت دیگران! چرا که به خوبی می دانیم این قضاوت ها همیشه وجود داشته و دارد. آدمها با قضاوت و پیش داوری هایشان بدنیا می آیند. و رفتار هر کدام از ما برای عوض کردن این قضاوت ها تعیین کننده نیست. اندرون این آدمها، شخصیت آنها دست ما نیست. من نمی توانیم و نمی خواهیم چنین آدمهایی را عوض کنیم. ولی می توانیم خود را عوض کنیم. نباید به این پیش داوری ها میدان داد.  نباید اجازه دهیم که پیش داوری های دیگران رفتار ما را تعیین کند.  اگر ما این پیش قضاوت ها را مد نظر بگیریم، آنها بیشتر حقانیت پیدا می کنند. یعنی اینکه ما به آنها بیشتر  بال و پر می دهیم.  ما نباید از نگاه دیگران به خود نگاه کنیم. از نگاه آنها و بنا به «خوش آمد» ها و «نیامد» هایشان خود را تعریف کنیم. تلاش ما باید این باشد: آنطور باشیم که هستیم، نه آنطور که قرار است دیگران ما را تعریف کنند. عین موسیقی. در هنگام نواختن هرگز کسی به من نگفته است که چه قطعه ای را بنوازم. نه ... من خود معین کرده ام. من خود تعریف کرده ام که چه می نوازم و چطور. دیگران و شنوندگان توانسته و می توانند قضاوت کنند که من خوب می زنم یا بد، ولی من به خاطر این قضاوت ها از لذتی که می توانسته ام از آن ببرم غفلت نکرده ام.  من خود را در این دنیا غرق می کنم، و قضاوت دیگران را به کنار می اندازم... و این فرمول ساده ای بوده است که از تجربه موسیقی می تواند به زندگی روزمره هم تسری پیدا کند.
*
راستش این روزها من هم مثل هر آدم دیگری دارم تجربیات جدیدی را در زندگی مزه مزه می کنم. یکی از این تجربه ها آشنایی و شناخت دیگران است. چرا که بدون این شناخت امکان ایجاد رابطه ی معقول و منطقی با هر کدام از آنها امکان ناپذیر است. مخصوصا ایجاد یک رابطه ی عاطفی و پایدار! ولی بحث بر سر این است که این کاری ست بس دشوار. باید اعتراف کنم که این شناخت تاحدی غیر ممکن شده است. و من از این کار عاجز مانده ام. چرا که اولین چیزی که این آدمها نبوده اند، «خودشان» است. آنها خودشان را تعریف نکرده اند، یا از ارائه ی یک تعریف مستقل از خود غفلت کرده اند و از نگاه دیگران به خود می نگرند. از این رو شناختنشان دشوار است. آنها از خود دور شده اند. آنها  بیش از آنکه دیگران مواظب آنها باشد، خود موظب خود هستند. و همچون سانسورگری ماهر، قیچی را برداشته و خود را از لذت هایی که می توانند در این رابطه ها داشته باشند، محروم کرده اند. برای این عده مهم بوده و هست که دیگران چطور به آنها نگاه و چطور در موردشان قضاوت می کنند. این آدمها انگار به خاطر قضاوت دیگران زندگی کرده و می کنند.گاهی این قضاوت چنان حاکم بر رفتار آنها بوده است که به دغدغه ی اصلی زندگی آنها تبدیل شده است:  

ـ چه بپوشم که حرفی پشتم سرم نباشد؟ 

ـ کجا و چگونه برم که کسی مرا نبیند؟  

ـ چی بنوشم که نگن طرف پاتیل است؟
ـ چطور برقصم که برداشت بدی نشود؟  
و هزاران سوال اینچنینی.  
 بنابر این در رفتارهای عادی زندگی همیشه «این دیگران غایب»  هستند که به آنها می گویند چه بکنند. به عبارتی پروفایل این آدمها را دیگران رقم می زنند. عجیب این که وقتی پای صحبت این آدمها می نشینی از همین قضاوت ها در عذاب و شکایت هستند. ولی هرگز خود را از آن رها نکرده اند. و این موقعی دشوار تر می شود که هر کدام از این آدمها به مدعیانی نیز تبدیل شوند. آنها دوست دارند دیگران نیز از این پیش داوری ها بترسانند. 

روزی یکی از اینها طی نصیحت دوستانه ای به من گفت: اشتباه می کنی همه چیز را می ریزی بیرون! اشتباه می کنی خیلی راحت به دیگران اعتماد می کنی...
 گفتم ایراد کار در چیست؟

گفت: هنوز تازه نفسی. بزودی خواهی فهمید که چه ضربه هایی از این آدمها خواهی خورد.

اما این آدمها قبل از آنکه « آن آدمها» ضربه ای به آنها وارد کنند، خود ضربه ی کاری را به خود زده اند: مخدوش کردن هویت خود. آنها خیلی از خودشان فاصله گرفته اند. و از این رو شناخت آنها مشکل شده است. 
با همه برای خود بودن باید تلاش کرد. این کلیدی است که می توانیم از زندگی لذت ببریم. و نصیحت دوستانه ی من هم این است:
در ره منزل لیلی چه خطرهاست به جان
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین رابطه بخوانید:
ما ایرانی ها و پیش قضاوت هایمان 1
ما ایرانی ها و پیش قضاوت هایمان 2  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...