۱۳۹۰/۱۱/۱۲

آرزوهای تو که گناهی ندارند


آی آی دوست من! گاهی باید در زندگی یاد بگیری که برای خودت قصه بسازی. بگذار بهتر بگویم: اصلا قصه سازی کنی دوست من! و هر از گاهی به آنها سرک بکشی و خودت را در این قصه ها قرار دهی. رک و پوست کنده: به خودت کمک کنی و همین قصه ها را به جای غصه هایت  بنشانی. تا روزگاری که آفتاب عمرت دوباره بدرخشد...
 گاهی باید یاد بگیری که بعد از گریه های بلند و پای کوفتن به یخ ها در یک شب سرد و تاریک زمستانی ی زیر 10 درجه، و فریاد زدن و فحش دادن به زمین و زمان، به خاطر اینکه هیچکس در زندگی ات حاضر نشده صدای تو را بشنود و جوابی به تو  دهد، یا اینکه همه فراموش کرده اند که بالاخره تو هم انسانی و طاقتی مثل دیگر انسان ها برای تحمل درد داری، می توانی ... می توانی یک لحظه برمی و برهی و سهم دیگری هم از همین ظلمت طلب کنی....
مثلا می توانی خیلی معمولی از جاده های تاریک اطراف شهر عبور کنی. همان جاده های برفی که در زیر نور اتومبیل شب زیبا و شاعرانه به نظر می آیند.  و از یک ارتفاعی تماشاگر  شهر تو سری خورده ی خودت باشی. همان شهری که به هر حال تو به آن تعلق داری. و مثل فیلم های والت دیسنی خانه ها و دودکش ها را در زیر برف مشاهده کنی، و به یاد قصه ی «دخترک کبریت فروش» بیفتی. و مثل دنیای بچه گی هایت همچنان باور نکنی که دخترک بیچاره از سرما و گرسنگی جان باخت....
دلت می خواهد که شهر را از بالاتر ببینی. ادامه می دهی ... می رانی ... 
به بالا میروی، بالاتر و بالاتر و  ... در آنجا درست از آن بالا دور و بر شهر را بهتر می بینی... خانه ها و دودکش ها را ... و آدمهارا ... نه این یکی را نمی بینی.  انگار آدمها خوابیده اند. همه جا تاریک و ساکت به نظر می آید... 


بعضی وقت باید یاد بگیری که می توانی در همان لحظه های خاموش و بی فروغ، سهم بیشتری از دنیا و سرمای بی رحم طلب کنی. عین بچه ها شوی، پایین و بالا بپری ... و شاید لحظه هایی را که در بچگی هایت جا گذاشته ای را در همین لحظه بازیافت کنی. روی برف ها دراز بیافتی و با دست و پا زدن برای خودت عین فرشته ها جای بال درست کنی. بلند  شوی تا به شاهکارت نگاه کنی: وای ... وای ... چقدر این بالها بهت می آیند... از توی برف های پا نخورده بدوی و در دل تاریکی گم شوی... بروی تا به بالای تپه ای برفی برسی و خودت را عین گلوله ی برفی غِل دهی پایین... عین بچه ها ... خیلی بچه ها ... 
ـ کاشکی آدم می تونست عاشق بشه، بدون اینکه اونو به کسی اظهار کنه... (با خودت می گویی) ... 
 امان از سرما... فکر کنم حالا در این بالا منهای 15 درجه ای باشد. حالا نوبت آن است که کمی گرم شوی. توی اتومبیل می نشینی و خاطرات خنده دار تعریف می کنی. یا هم که سرگذشت شاهزاده ها را: «... یکی بود یکی نبود. پیرزن جادوگری بود که به عشق دخترک زیبایی که هر روز در انتظار شاهزاده ی خود نشسته، آواز می خواند، حسادت می کرد. آنقدر که با فریبکاری اسرار دختر را فرا می گیرد و دخترک بیچاره را به کبوتر تبدیل می کند. و خود به جای او می نشیند، و انتظار شاهزاده را می کشد. تا وقتی که شاهزاده سر می رسد. و به جای دختر زیبا پیرزن جادوگر  را می بیند.گر چه  پیرزن تمام قصه های دخترک را برای شاهزاده تعریف می کند تا او را متقاعد کند که او همان است که شاهزاده در خواب دیده است،  اما این عشق سر نمی گیرد. شاهزاده احساس می کند که یک جای کار عادی نیست.... در تمام این مدت آن کبوتر مواظب شاهزاده بوده است...» 
بله ...  سی دی های مختلف اتومبیل را از نظر می گذرانی ... «ستار»، «فریدون»، «بنیامین»، «ترکی ی آذری» ... و دنبال یک موزیک «مدرن» می گردی که برایت جدید باشد. می یابی، لابلای سی دی های بی نام و نشان. سپس آنرا توی ضبط  می گذاری و صدای آنرا آنقدر بالا می گیری که شیشه های اتومبیل به لرزش در می آید و تو بی خیال همه ی دنیا، انسانها و غم و غصه هات شروع می کنی به رقصیدن و پایکوبی روی برفها ... و شال گردن خود را روی کمرت چنان می لرزانی «انگار که قر تو کمرت فراوونه ـ نمی دونی کجا بریزی.. » یکی دو نفری هم آن دور و بر می پلکند. آنها تو را می بینند. و فکر می کنند  شاید تو دیوانه 2 بطر وودکای ناب روسی را بالا کشیده ای که چنین مست می نمایی ... آی آی دلم برای پاتیل شدن تنگ شده است. 
.... 
 آی آی ... دوست من! ... شاید این قصه ها امروز تو را گول بزنند، ولی به هر حال یاد می گیری که در زندگی باید سهم بیشتری برای خودت بخواهی. سهم بهتری. چون من مطمئن هستم که سهم تو بیشتر از چیزی است که گرفته ای ... خیلی بیشتر... فقط باید آرزو کنی. نه اینکه آنها را پس بزنی ... فراموش نکن: آرزوهای تو که گناهی ندارند... و باز فراموش نکن که: بدون آرزوها و رؤیاها قوی ترین آدمها هم پرپر می شوند. ... 

۱۳۹۰/۱۱/۱۱

حالا حالا ها زنده هستم...


امروز دکتر بودم. برای آزمایش و عکس برداری از شکم و روده و کلیه و غیره. دو ـ سه هفته ای بود که درد شدیدی را در شکم حس می کردم. برای دکترم هم عجیب بود. بالاخره گفت که باید چک بکنم. ولی دکتر رضا یکی از دوستانمان جایی را برای «چک» معرفی کرد که به قول معروف تضمینش بالا بود. گفت: 
ـ این مرکز تا حالا چندین مریض سرطانی رو به ما معرفی کرده .... کارش درسته!!! 


بالاخره امروز نوبت داشتم. تو شهر Tønsberg . یه ساعت و نیم با اتومبیل راه بود. و من به مثل بچه های خوب به موقع سر قرارم بودم. آقای دکتر بعد از دیدن من، بدون اینکه اسم مرا صدا کند، مستقیم به من اشاره کرد و گفت که داخل شوم.  
سنم را پرسید. و از من خواست تا لباسم را بالا زده و دراز بکشم. سپس مشغول شد. 
گفتم: والله دکتر تو خونواده سابقه سرطان داریم.
نگاهی به من کرد.
ـ کلیه ی سمت چپت کاملا سالمه ... ایرانی هستی؟ 
از سوالش تعجب کردم.
ـ از کجا فهمیدی دکتر؟ 
ـ سمت راست هم خیلی سالمه ... ببین خیلی عالی یه. و در داخل مونیتور فعل و انفعالات شکمم را نشان و برایم توضیح داد. 
خوشحال شدم. 
ـ دخترم لیسانس فارسی می خونه. تو خونه خیلی به فارسی گوش می دیم. و من یه جورایی به لهجه ی ایرانی ـ نروژی عادت کردم. 
البته تعجب هم داشت. اینکه دختری نروژی در دانشگاه زبان فارسی را بخواند. گفتم: 
ـ جالبه ...
و با دکتر گرم گرفتم. 
ـ البته هم من و هم مادرش که دکتر هستیم، دوست داشتیم دخترم دکتر بشه... نمره شم هم خوب بود. ولی خب نمی دونم چطور به مغزش رسید که لیسانس فارسی بگیره ...
گفتم: ـ دیگه بچه ها خودشون راه خودشون رو انتخاب می کنن. 
و بالاخره معلوم شد که دخترش در ایتالیا به دانشگاه می رود. 
خودم را معرفی کردم. گفتم که نویسنده و وبلاگ نویس هستم. خوشحال شد. و بیشتر تحویلم گرفت.
گفت: سالم هستی. سالم سالم... 
و آدرس وبلاگ هایم را از من خواست. برایش نوشته، حساب کرده و راه افتادم. 


حداقل مطمئن شدم که حالا حالا ها زنده هستم.... 
این عکس ها هم برای خالی نبودن عریضه از همان شهر تونزبرگ: 


مرکز آزمایشگاه 


مجسمه پنگوئن ها در بندر شهر 


بندر یخ زده ی شهر 

















۱۳۹۰/۱۱/۹

ایجاد مدل یخی هنر با استفاده از هوای مجانی

در حالیکه ما پا روی پا انداخته خود را در کنج اتاق روبروی سریالهای بی سر و ته تلویزیونی پخش از وطن، زندانی می کنیم، و با شکایت از هوای سرد خود را قانع می کنیم، در اینجا از همین هوای سرد برای ایجاد هنر و شکوفایی استعداد بچه ها استفاده می کنند. چطور؟ اول این عکس ها را ببینید:  










چندی پیش یکی از همکارانمان در مدرسه، معلم «کاردستی و هنر» پروژه ای را به مدرسه معرفی کرد که جالب آمد. بر اساس این طرح قرار شد بچه ها با استفاده از کارتونهای مقوایی شیر، دستکش های پلاستیکی، بادکنک و غیره که معمولا در هر خانه ای یافت می شود، «هنرهای طبیعی یا یخی» ایجاد کنند. بدین ترتیب که با پر کردن آب یا محلول رنگی در داخل هر یک از این محصولات و قرار دادن آنها در هوای آزاد و در واقع در معرض هوای زیر صفر درجه و سپس با یخ زدنشان، مدل های یخی بسازند. این کار دوشنبه پیش انجام شد. و روز جمعه آخر هفته، نوبت به بهره برداری رسید. سه ساعت آخر مدرسه بچه ها تمام محصولاتی را که در آن آب یا محلول رنگی ریخته بودند را باز یافت کردند. و به این ترتیب دیوارهای یخی، برج های برفی، و یا چیزهای دیگری را ساختند که در عکس مشاهده می کنید.
یک آکتیویته ی بسیار عالی که توانست بچه ها را کاملا فعال سازد. 



البته ناگفته نماند که بنده هم همیشه از این گونه هنرها الهام می گیرم. از این رو وقتی آخر هفته را در خانه تشریف داشتم، ناگهان ایده ای به نظرم رسید. داد زدم: یافتم یافتم....  البته هنوز چیزی نیافته بودم. بعد از جستجوی فراوان در کمد، شکاف های آشپزخانه و یا تله موش های زیرزمین موفق شدم تا یک گردوی بسیار گرد و بزرگ پیدا کنم. بله گردو، سپس به بالای تپه ی محل رفته، و از آن بالا آن را به پایین غل دادم. آیا می دانید چه اتفاقی افتاد؟ البته که نمی توانید حدس بزنید... وقتی گردوی کوچولو به پایین تپه رسید دیگر یک گردو نبود بلکه گلوله ی یخی ی بزرگی شده بود... اگر این هنر نیست پس چیست؟... 
...یعنی قبلا می دانستید؟ 



پس بگذریم. 

۱۳۹۰/۱۱/۸

ریاضی، معادلات کسری وعیسی مسیح!


امروز تو دانشکده به قدری کلاس «فلسفه و دین» خسته کننده بود که نپرس. باور کنین اگه خوشگلی  ی خانم استاد نبود، یه لحظه هم تو کلاس بند نمی شدم. می دونید که وقتی آدم تو کلاس حوضله ش سر می ره، کنجکاوه که ببینه بقیه هم مث خودشن یا نه ...  از بغل دستیم که پسر جوون و با حالی بود پرسیدم: کلاس برات کمی خسته کننده نیست؟ 

گفت: من اصلا اینجا نیستم! و بالاخره هم وسط های کلاس گذاشت و در رفت.

از همکلاسی دست راستی م هم که یه خانم  خوشرویی بود همین رو پرسیدم. گفت: فقط کمی؟ و لبخند جانانه ای حواله ی من کرد. 



وسط های درس خوابم گرفت. پر زدم به بیرون از کلاس... دورتر،  تو ایران... آره انتخابات... یاد اون قدیم ها افتادم. آخه ما در زمان شاه یه نماینده به مجلس فرستاده بودیم که هیچوقت در مجلس حرف نزد. مردم محل ما آرزوشون شده بود تا برای یه بار هم که شده «رادیو و تلویزیون» مرکز نامی از شهر ما ببره. روزی یکی از همشهری ها این حرف رو به گوش نماینده ی محترم رسوند و از او درخواست کرد که ترتیب یه سخنرانی پیش از دستور رو تو مجلس بده تا شاید بچه محل ها با شنیدن اینکه نماینده فلان شهر هم سخنانی ایراد کرد دلشان خوش بشه، دفعه بعد هم به اون رای بدن.

و بالاخره روز موعد فرا رسید. نماینده محترم شهر ما پشت بلند گوی مجلس قرار گرفت و با صدای بلند و ملتمسانه ای گفت: آقای رئیس این روزها خیلی هوا گرم شده است. بی زحمت دستور بفرمایید تا پنجره های اینجا را باز کنن....
 ... 

در همین اوضاع و احول نگو خانم استاد یکی از داستانهای انجیل «عهد جدید» رو روی تابلوی الکترونیک کلاس فرستاده و از دانشجوها خواسته بود که این «داستان از فصل 15» رو خونده و اون رو تحلیل کنن.
بین خواب و بیداری چشمم مثل بچه های تنبل افتاد به اول سطر پاراگراف ها روی صفحه. 

«اگر چنانچه یکی از شماها صاحب صد راس گوسفند باشد و یکی از آنها گم شود... » 

«یک خانم  ده تا ... داشت و یکی را گم کرد ...»

«یکی دو پسر داشت و یکی از آنها .... » 


... در اون حال که دستام بالا وخمیازه م هنوز تموم نشده بود، استاد متوجه من شد.  با ذوق به طرفم اشاره کرد و گفت: خب مث اینکه تو می خوای بگی...  خب تو چه برداشتی از این داستان عیسی می کنی؟ 
بعد از یه بحث طولانی تو کلاس، گمان کنم من تنها کسی بودم که تو این مدت  از گود خارج افتاده بودم. گیر کردم که چی بگم.... به یاد نماینده شهر مون افتادم....  موضوع پاراگراف ها رو از نظر گذروندم. بعد بطور ناگهانی فقط برای اینکه حرفی بزنم، گفتم: والله من فکر می کنم عیسی مسیح از ریاضی هم خیلی سر رشته داشت. و مخصوصا به معادله های کسری بیشتر دقت می کرد. در این داستان به وضوح می بینیم که احتمالا عیسی مسیح می خواسته به دیگرون حل کردن کسر یک صدم، یک دهم و یک دوم رو یاد بده ...
لازم نبود قیافه ی بقیه ی همکلاسی ها رو ببینم 
... خودم می دونستم چی گندی زدم.... 


۱۳۹۰/۱۱/۴

گفتگوی من و حافظ

برای اینکه چشمم به چشم کسی نیافته سرم رو کردم زیر پتو ... که خوابم برد. تو خواب حافظ رو دیدم. تحویلم گرفت. 
    


گفت: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید... خنده م گرفت. گفتم: نوکرتم هستم اگه دقیق بگی اون چه کسی می آید؟  گفت: ای دل مباش یک دم ـ  خالی ز عشق و مستی گفتم: از اول که اینجوری نبودم، افتاد به جان سُستی ... گفت: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها گفتم: این حرفا دیگه قدیمی شده، بگو حافظ راه حل ها .... گفت: راهی است راه عشق ـ که هیچش کناره نیست گفتم: این که نشد حرف، بگو که پس چاره چیست؟ گفت:  آنجا جز آن که جان سپارند چاره نیست. گفتم: نگو با من چنین، اون  این کاره نیست...   گفت: با کافران چه کارت ـ گر بت نمی پرستی؟ گفتم: وفا بجستم ، بین خمار و مستی گفت: : ور از دلبر وفا جستم جفا کرد گفتم: می دونم، با من بدترا کرد گفت: حديث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو گفتم: به خدا چنین کنم ولی پس کو؟ کو؟ گفت: نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟ گفتم: پس تو این جهان به این بزرگی محل اعتبار کجاست؟ گفت: جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است گفتم: پس این صدای خوش که می شنوم، دُهُل است؟ گفت: مجو درستی ی عهد از جهان سست بنیاد... گفتم: تو که با این حرفات کردی منو بر باد فقط یه راه ... یه کوچولو... انگار دلش برام سوخت. گفت:
برآستانه ی تسلیم سر بنه حافظ که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد از خواب پریدم... ولی از رؤیام نه ....  

۱۳۹۰/۱۱/۳

دعوت به همکاری برای تشکیل یک گروه هنری


اگر در طی زندگی خود هنری داشته ای و آرزومند بوده ای تا آن را روی صحنه ببری ولی این امکان برایت نبود و نتوانستی آنرا با دیگران قسمت کنی، الان زمانش فرا رسیده است. نشستن جایز نیست. آیا می دانی که هنر تو می تواند در خدمت جامعه ی فرهنگی غربت زده ی ما قرار گیرد؟ آیا می دانی که هنر تو باعث می شود تا دیگران نیز به حرکت در آیند و به خود باور کرده و امیدوار شوند؟ پس معطل نکن!  فکر چه کنم چه نکنم ها رو نکن ... حرکت کن! همین! باید همه بدانند که تو چه هنری داری. باید همه بدانند که تا حالا غفلت کردی، اما هنوز هم پیشتاز هستی .. شوخی نمی کنم با تو ام، تو ....
... 

مدتهاست که با این پروژه در گیر هستم. و خودم هم می دانم که احتیاج به صرف نیرو، انرژی زیادی است. و از همه بدتر بی قراری!  خب: 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ـ آسودگی ما عدم ماست
گفتم شیون یکبار و مرگ هم یکبار. یا می شویم یا نمی شویم.دلم می خواهد که ما هم یک شناسنامه ی فرهنگی داشته باشیم. یک کار ماندگار. فکر کردم که اصلا باختی در کار نخواهد بود. آخرش این که با دوستان هنرمند جدیدی آشنا می شویم. و یا حداقل می فهمیم که چه عزیزانی در این حیطه کار می کنند. از این رو بالاخره دست به دامن  فیس بوک شده و  از دوستان و آشنایان هنرمند دعوت به همکاری نمودم. 

هنوز هم می کنم. و دوست دارم که هر کسی به اندازه ی توان خودش همت کرده پا به میدان بگذارد... 

خوشبختانه  ظرف همین چند روز استقبالعالی بود. خودم انتظار نداشتم. دوستان خوبی اعلام همکاری کردند. نوازنده هایی که آنها نیز مدتهاست به طور متفرقه کار می کنند.
گفتم تا گرم است پتک را بکوبیم. تمرینات را شروع کرده ایم. با یک گروه کوچک کر. با بعضی از موزیسین ها نیز از طریق اسکایپ ارتباط برقرار کرده، و تمرینات را شروع کرده ایم. امیدم این است که بزودی یک گروه کاملی داشته باشیم. و علاوه بر موسیقی، در زمینه ی «رقص»، تئاتر، و برنامه گردانی کارهای قابل توجه ای انجام دهیم.

خوشحالم.
با من از طریق ایمیل زیر تماس حاصل کنید. mokhtar.barazesh@hotmail.com

۱۳۹۰/۱۰/۲۹

بالانس


من در تمام زندگی م نگاه مخصوصی به این فیلم های انیمیشن داشته ام. قبلا هم تعدادی از این انیمیشن ها را در «جای خالی ما» منتشر کرده ام. بعضی از آنها پیام های خاصی دارند. مرا می گیرد. و من مدام در فکر آنم که بفهمم سازنده چه منظوری داشته است. به خاطر همین برایم زیبا می آیند. انیمیشن «بالانس» هم یکی از آنهاست. ساخته ی Wolfgang  Lauenstein  و Christoph Lauenstein است. با توجه به سال ساخت آن 1989 دو سال قبل از فروپاشی شوروی کمونیستی، باید اشاره ی سازندگان به این فرآیند باشد. افراد در این انیمیشن کاملا همسان هستند. بک جور لباس پو شیده اند و حتی از لحاظ جنسیتی نیز لحاظ نشده اند. و هماهنگی آنها برای ایجاد بالانس در روزمرگی هایشان نشان از نوعی نظم دارد. ولی این بالانس با یک اتفاق ساده در هم می ریزد... 




بعضی از انیمیشن ها در وبلاگ: Light headed

http://www.mokhtar2.blogspot.com/2011/10/hva-skal-den-si.html

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...