۱۳۹۳/۶/۱۱

50 سالگی




بعضی از لحظه های زندگی مهم اند. باید ثبت شان کرد. یکی ش 50 سالگی است. و من هفته ی گذشته 50 ساله شدم. مثل همه ی 50 ساله ها ... اما خودم هم از خودم تعجبم می گرفت. یک وقتی به 50 ساله ها جوری 50 ساله می گفتم که انگار در باره «پیری» حرف می زدم... حالا خودم 50 ساله ام. در حالیکه احساس پیری ندارم.
شاید فرق زیادی از موقعی که اولین تولدم را برگزار کردم نکرده ام. آن اولین تولدم زندگی م در 26 سالگی اتفاق افتاد. 
دوستانم را دعوت کرده بودم. شراب نوشیدیم و با هم نشستیم موزیک زدیم و خواندیم. آن موقع دست به شعر داشتم. شعری سرودم. و خواندم:
آسمان غرید و من گریان و نالان حال سویش آمدم
دیدم آنجا آسمانها خنده حالند، حال گریانم چرا؟


اما جشن 50 سالگی من حال و هوای دیگری داشت. آمیزشی با غربت و دوستی و عشق و فراق و ...  و من سعی کردم از هر چیزی که می توانست مرا به یاد 50 سالی که مرا در نوردیده بود، بیاندازد داشته باشم. و گلچینی آن شبی شد فراموش نشدنی درکنار دوستانی که سنگ تمام گذاشتند. و تا پاسی از شب زندگی را دوره کردیم. با موزیک و رقص و آواز ... 

و یادگارهایی که از آنها هم به صورت کادو و هم به صورت دست خط بر روی کاغذی برجا ماند:
ـ 50 سالگی یعنی کلی تجربه، کلی اشتباه، کلی شادی، کلی خاطره های خوب و بد... 

ـ به اوج کمال رسیدن

ـ شروع زندگی
ـ تجربه گرفتن از شکست هایی که در نیم قرن گذشته داشته ایم.
ـ استفاده از لحظه های شیرین و فراموش کردن روزهای تلخ
ـ 50 سالگی یعنی اوج جوانی
ـ تلنگری ست که بانگ می زند: بیدار شو و نیم قرن دیگر را زندگی کن، نه زنده مانی ...
ـ درخشان ترین سن
ـ و ...
ممنون تک تک آنهایی هستم که حضور یافتند و با هم بودیم. و لحظه های مرا شادمان ساختند. 

***



اما در سر کار تولدم به گونه ی دیگری برگزار شد...
همکاران مرا سوپرایز کردند. وقتی بعد از پایان کلاس درسها وارد سالن معلمین شدم، در حالیکه اصلا فکرش را نمی کردم  همه در حالیکه ایستاده بودند برایم شعر تولد را خواندند. ولی ... خانم های همکار همه روی سرشان روسری گذاشته بودند... و من خنده ام گرفت... انگار وارد یک محیط دیگری شده بودم... 


سپس مدیر در باره ام نطق کرد. چیزهایی در باره ام گفت که شاید اگر خودم می خواستم بگویم باید کلی رویش کار می کردم. اما او انگار که مرا از نزدیک می شناخت. تمام پیشینه ی خدمات مرا پیدا کرده و نوشته بود. و بسیاری از عادت های مرا از کتابم «وسوسه ی موهوم خوشبختی» در آورده بود. در آخر  جمله ای هم از همین کتاب من خواند. او گفت اولین بار که کتاب مرا می خواند هرگز فکر نمی کرد که نویسنده اش همکار او باشد. او فکر می کرد که یک نویسنده ی امریکایی یا روسی این کتاب را نوشته ... و بالاخره با کلماتی زیبا مرا وصف کرد. 

تنی چند از همکاران هم با کلماتی زیبا از سابقه ی کار با من گفتند. و من سرشار از حس خوبی شدم. و از همه تشکر کردم. 

سپس کیکی و هدایایی نیز از مدرسه و همکاران گرفتم...  



۱۳۹۳/۴/۱۷

به همین سادگی

ما هیچوقت نمی آییم... 
اگر هم آمدیم هیچوقت نمی رسیم، 
اگر هم رسیدیم، هیچوقت نمی مانیم. 
و اگر ماندیم، 
آنوقت تمام می شویم. 
به همین سادگی... 

۱۳۹۳/۴/۱۶

آهنگی که مسیر مرا عوض کرد



شاید باید به این حرف فروغ باور داشت که تنها صداست که می ماند. و من امروز به طور اتفاقی که دنبال یک آهنگ آذری برای یکی از دوستان در یوتوب بودم به این «صدا» برخوردم که همه چیز را برایم زنده کرد. 
من سال دهم دبیرستان بودم. همه چیز فرق می کرد. آن موقع تازه موزیک را شروع کرده بودم و «ملودیکای شلنگی» می زدم. کمی بعدتر تصمیم گرفتم «کیبرد» ـ که آن موقع ارگ می گفتیم ـ بخرم تا پیشرفت کنم. اما بودجه ام نرسید. ناگزیر از خرید آکاردئون شدم. و آکاردئون شد مونس من ... و این باعث شد تا موسیقی آذری را فرا گرفته و تمرین کنم. آن موقع هیچ منبع خاصی برای این کار نبود. تنها منبع ما «رادیو» بود. در شمال ایران «آراز رادیا» یا همون رادیو ارس و رادیو باکو تنها رادیوهایی بودند که می توانستی موسیقی اذری را بشنوی. 

و من در آن ایام معتاد رادیو شدم. درست مثل فیس بوک. در یکی از این روزها آهنگی به نام «سونا بولبول‌لر» از رادیو باکو یا آراز پخش شد. باور کردنی نبود که کسی بتواند چنین حنجره ای داشته باشد. این آهنگ را ضبط کردم. بعد متنش را به روی کاغذ آوردم. و با برادرم به تمرین پرداختیم.... نام خواننده ی این آهنگ «غدیر رستم اوف» بود. 
اما این آهنگ زندگی مرا دگرگون کرد. از آن به بعد این موسیقی بخشی از من شد. بخشی از زندگی ام و من تا امروز هیچ چیز را با آن جایگزین نکرده ام. 
.... از آن روز سالها می گذرد. ولی جالب است بدانید من هرگز چهره ی این خواننده را ندیده بودم. فقط صدایش را از اندرون تحسین می کردم .... امروز در این جستجوی یوتوب به همین آهنگ سونا بولبول‌لر برخوردم. اجرای زنده در هوای آزاد ... و بعد از گذشت سالها این صدا را با چهره ای که هرگز فکر نمی کردم این باشد، شنیدم و دیدم. 
(اگر می خواهید فقط ویدئو را ببینید لطفا صدای موزیک سایت را ببنیدی ـ در سمت چپ)
https://www.youtube.com/watch?v=GNEW9MmizaQ




۱۳۹۳/۴/۱۳

باغ عشق


سحرگاهان،
 وقتی که هنوز در خوابی،
تماشایت انگار، شیرین ترین قصه ی ماندگاری ست،  
و بوییدنت گویی، التیام عمیق ترین زخمهای کهنه ... 
و من، بی آنکه بیدارت کنم،
آرام از کنار «باغ عشق» ت عبور می کنم،
و بی صدا از دیوار خوابت سرک می کشم.
 آه که قدم زدن در کوچه های رابطه
که از عطر حضورت سرشار است،
چه لذتی دارد... 
   
دستم بی اختیار در نسیم مَوّاج موهایت می پیچد تا نفسی تازه کند،
و از خورشید خیالت در این زمستان، گرما می گیرم.
با حوصله کنارت می نشینم،  
تا بالاخره چشمان زیبای دروازه ی باغت را بگشایی ...
و روبرویت، مسافری را بینی که سالهاست به انتظار نشسته،
 تا به تو صبح بخیر بگوید
و با دستانت فردا را لمس کند،
و با شانه هایت رفاقت را ...  
*

آه که گاهی
شیطنت های کودکی به سرم می زند.  
تا سرت را با ترانه ای قدیمی گرم کنم،
از نردبان نگاهت بالا رفته،
و پشت گیسوان حُجب ت پنهان شوم...
آنگاه...   
 بی خیال
 راهم را به درون حضور رنگارنگت باز کنم...
سپس دزدکی
فقط و فقط از درخت وسوسه ی آلبالوی سرخ لبانت
 بوسه ای بچینم...
و آنگاه بی آنکه متوجه ام شوی
از سرسره های کرشمه ات پایین بخزم
و عین نوجوانی هایم
خود را در کوچه ی رابطه
که حالا از عطر وجودت پراکنده است، رها سازم ...
آی آی ... عشق!
چه لذتی داری...


۱۳۹۳/۴/۷

بی تفاوتی در حد تیم ملی

عکس از اینترنت 


بی تفاوتی ... بهتر است بگویم بی‌بخاری ورزشدوستان و ورزشکاران ایرانی، مرا یاد  فیلمی از بروس لی انداخت. 
در این فیلم بروس لی از اینکه روی درب پارکی نوشته بود: «ورود سگ و چینی ها ممنوع» به خشم آمده بی اعتنا به این اعلانیه وارد پارک شده و با ماموران درگیر می شود. سپس با عملیات کاراته هم ماموران را از پا در آورده و هم تابلو را می شکند. سپس با کمک مردم از معرکه در می رود. 
حالا ملت شریف ایران، من انتظارم این نیست که بروس‌لی  باشید، ولی بی بخار هم نباشید. 
مردان، پدران، برادران، آقایان ورزشدوست، فقط دارم به این فکر می کنم چطور در شرایطی که خواهران، مادران، زنها و بانوان ما هم درست به دلیل اینکه زن هستند، از ورود به ورزشگاه منع می شوند، شما گردنت را کج می کنی  وارد سالن می شوی؟ می خواهم بدانم توی مغز شما چه می گذره که بی تفاوت و بی بخار انگار نه انگار می روی و مسابقات را تماشا می کنی؟  خجالت آور نیست. اصلا چرا ورزشکاران تن به این خفت می دهند که در چنین فضایی توپ بزنند و مسابقه بدهند؟ چطور حاضر می شوند در حالیکه زنان ما را از دیدن مسابقات آنها محروم می کنند، مثلا اگر بردی هم داشتند، مدعی باشند؟ ما تا حالا هیچ صدای اعتراضی از آنها نشنیدیم. 
امیدوارم با براه انداختن «جنبش تحریم تماشای مسابقات ورزشی بدون زنان» و عدم حضور برای دیدن چنین مسابقاتی صدای سکوت و اعتراض خود را به جهانیان برسانیم. باید فدارسیونهای ورزشی جهان را به این نکته جلب کنیم که تا این خواسته ی ما «یعنی شرکت زنان تماشاگر در سالن ها و استادیوم های ورزشی» براورده نشود، اجازه ندهند تا هیچ مسابقه ای در ایران برگزار شود.


۱۳۹۳/۴/۶

مبارکم باد

به گمانم... روزهای پایانی خرداد یا ژوئن امسال  یا همین دو هفته پیش، بایست یکی از نقطه های عطف زندگی من باشد. بی گمان! آنهم در سن 50 سالگی. اما فقط این نیست. به خاطر همین نقطه ی عطف، هفته ی پیش شغل دائم گرفتم. جالب نیست؟ آن هم در سن 50 سالگی! اما فقط این هم نیست.... 
وقتی به شهر هامار Hamar رسیدم، همکلاسی ی سابقم منتظر من بود. گفت: تازه شروع شده ... و رفتیم داخل سالن. دیگر دانشجویان گوش تا گوش نشسته بودند. در ابتدا قرار نبود در این مراسم شرکت کنم. ولی همان همکلاسی زنگ زد و پیام داد که از دانشجویان «پداگوژی چندفرهنگی»  جز او هیچ شرکت کننده ای ثبت نام نکرده است. گفت که تنهاست. و قرار است که  خطابه ای نیز ایراد کند. و از من پرسید که می توانم او را همراهی کنم.  

۱۳۹۳/۲/۲۱

سیاستمداران هنرپیشه می شوند

چطور دنیا عوض شده است. و اونوقت ما کجاییم و اینها کجا؟
سالها پیش وقتی «رونالد
ریگان» رئیس جمهور امریکا شد، ما ایرانی ها مسخره می کردیم که «هنرپیشه ی هالیوود» رئیس جمهور یک مملکت شده است. اما در بخشی از این ویدئو خواهید دید که برعکس شده است. یعنی خانم رئیس جمهور آمریکا و معاونش دارند «هنرپیشه» می شوند. از خودمان می پرسیم چرا؟
فقط به یک دلیل ساده: در نظامهای دمکراتیک و باز محبوبیت سیاستمداران نزد مردم فاکتور مهمی ست. آنها باید کاری کنند که نزد مردم محبوب باشی. و خب فیلم یکی از اینهاست.  


نگاه کنید به کشورهای امثال ما را ... مردم
برای سیاستمداران اصلا عددی نیستند، که حالا بخواهند محبوب باشند یا نباشند.  در این سیستم
ماها که دیکتاتوری حاکم است، «نزدیک شدن به اهرم قدرت» یا به عبارتی «محبوبیت نزد
بالا بالاها» ست که حرف اول را می زند نه مردم.  از این روست که همه از جمله سیاستمداران ما چاپلوس و پاچه خوار رهبر و دستگاه هستند. ما توی این چند سال زن کدام یک از سیاستمداران را دیدم که حالا هنرپیشگی شان
پیشکش!!!
آیا می توانید فرض کنید که مثلا روزی برسد که همسر بزرگترین مقام مملکتی از جمله رهبری در فیلمی اینچنین بازی کند؟ 


معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...