۱۳۹۰/۵/۲۳

دور هم بودن ...

تو «خونه ی پدری»، خونه رو یه جور دیگه تعریف می کردن. خونه رو یه جور دیگه می دیدیم؛ ما که هفت ـ هشت تا خواهر و برادر ریز و درشت زیر یه سقف بزرگ شده بودیم! پدر هر روز ما رو از تعداد کله هامون که از زیر لحاف بیرون می زد می شمرد. هر روز صبح: ...6، 7، 8. از کوچیک به بزرگ... و وقتی یه مهمون هم سر می رسید، دیگه کار از شمردن گذشته بود.
اما بعد از بزرگ شدن و پراکندگی دیگه اون تعریف ها، دیگه اون «دور هم بودن» ها مث قبل نبود. فقط گاهی که خواهر و برادرا به مناسبت هایی دور هم جمع می شدیم، صبحها می تونستی کله ها رو ببینی که از تو لحاف بیرون زده! بعضی وقت اونقد بودیم که باید واقعا رو زمین، رو مبل، تو آشپزخونه جایی پیدا می کردیم و ولو می شدیم که بخوابیم. یادمه یکی از این روزها، تو سوئد پیش خواهر بودیم. جمع و سرحال، شب نشینی طولانی، با ساز و آواز و عشق... 20 ـ 22 نفری می شدیم. شب ها آنقدر مست از دور هم بودن بودیم که کسی به «جای خواب» فکر نمی کرد. مهم این بود که با هم بودیم. یکی از این صبحها سرم از لحاف بیرون بود که ناگهان خانمی رو دیدم که داش زل زل به ما نگا می کرد. وقتی رفت از خواهر پرسیدم کی بود خواهر؟ گفت:
همسایه دیوار به دیوارمون بود. کنجکاو شده بود که این همه آدم چطو تو این خونه جا گرفته ن؟ باور نمی کرد که این همه آدم تو این خونه بتونن بخوابن!
و من می فهمیدم چرا. آخه تو اروپا خونه ها رو بر اساس «تخت خوابش» نامگذاری می کنن. مثلا خونه ی «دو خوابه» یا «سه خوابه» ... بدون تخت نمی تونی خونه ت رو تعریف کنی. اینجور بگم خونه22 خوابه نداریم!
........
اما ... امروز وقتی بیدار شدم، خونه م، عطر خونه ی پدری می داد. لحاف و تشک ها رو زمین ولو بودن. اونقد که باید با توک پا از بین تشک ها راه می رفتی. و کله ها که از تو لحاف ها زده بود بیرون. شوهر خواهر و خواهر و خواهر زاده و بچه ی خواهر زاده ، خاله و ... همه ... چقد خوشحال بودم. وقتی از پنجره بیرون رو نگا کردم، چند تا ماشین پارک بود... عین قدیما...
با خود گفتم که: انگار هر موقع تو خونه جا نمیشه که بخوابی، جا هم نمی شه که غمی به دلت بیاد... همیشه شادیه ...
صدای بچه به گوش می رسه ... صدای نفس ... صدای زندگی ... با خود مرور می کنم «دور هم بودن»! آی آی ... چه لذتی داره! چه نعمتی یه ... »

۱۳۹۰/۵/۲۰

قضیه ی یخ ایرانی ها ...


برای کسانی مثل من که در جمع ایرانی ها بسیار نشست و برخاست داریم، قضیه «یخ ایرانی ها» بسیار قضیه ی آشنایی است. مخصوصا آنهایی که قرار است برنامه ای هم در میان ایرانی ها اجرا کنند. بنده زمانی که به عنوان یک موزیسین ـ یا برنامه گردان در جمع ایرانی ها حاضر می شوم، مشکل ترین کارم همین آب کردن «یخ ایرانی ها» است. چرا که بدون این امر امکان ندارد شما ارتباط خوبی با هموطنان خود برقرار کرده و برنامه ی خوبی ارائه دهید.

این «یخ» سابقه تاریخی و فرهنگی دارد. از فرهنگ «سنگین بودن» ایرانی ها می آید!!! ما به بچه های خود مخصوصا دختر بچه ها می آموزیم که در جمع «سنگین» باشند. کمتر حرف بزنند. نخندند. بعضا با کلماتی مثل «باوقار» و «باشخصیت» به این «عقب افتادگی فرهنگی» رنگ و جلایی هم می دهیم. به عبارتی به آنها می آموزیم که «سوسیال یا اجتماعی» نباشند. این فرهنگ متاسفانه در بسیاری از ایرانیان خارج نشین هم از اعتبار شایانی برخوردار است.

بگذریم.

دیروز بعد از مدتهای طولانی به توسط یکی از دوستان به جمع ایرانی ها دعوت شدم. کافه ای در اسلو بود. این کار شایسته ی گردانندگان کافه مرا سر وجد آورد. به هر حال جایی است که ایرانی ها می توانند هفته ای یکبار در آنجا یکدیگر را ملاقات کرده با هم تبادل نظر کنند. به اتفاق دو تن از دوستان خود رفتم، و چند تن از دوستان دیگرم را نیز که مدیدی بود از آنها بی خبر بودم، بطور اتفاقی ملاقات کردم.

جمع صمیمی ای بود. و با یک برنامه ی ویژه، معرفی کتاب، و شعر خوانی همراه شد. دو تن از ایرانی ها هم تولد داشتند. و من که قرار بود مهمانان را برای یکی ـ دو آهنگ مهمان کنم، «برنامه گردانی» آنرا متقبل شده و عصر خوبی را در کنار آنها گذراندم.

قبلا بارها در این گونه جمع ها حضور پیدا کرده ام، ولی به خاطر همان «یخ» رسمی بودن، قادر نبودم برنامه ی خوبی ارائه دهم. بگذارید رازی را خدمت شما عرض کنم. در جمع ایرانی ها برای برنامه گردان هایی که قادر نباشند مهمانان را به میدان رقص بکشند، یک سرافکندگی به حساب می آید. از این رو همیشه این فرهنگ «سنگین بودن» در واقع عاملی ست برای این «سرافکندگی»!

اما من از همان اول برنامه صادقانه و صمیمانه از همین «یخ» حرف زده و تقاضای همکاری از مهمانان کردم. در نتیجه ی این صمیمیت و با کمک خود مهمانان خیلی زود این یخ آب شد. به ناگاه «هنرمندان خودجوش» وارد صحنه شده، و بدون رودربایستی تا پایان برنامه مهمانان خود در کنار موسیقی ی من به اجرای برنامه پرداختند. از این رو عصر خوبی را در کنار یکدیگر به یادگار گذاشتیم. و یدبن ترتیب یخ ها آب شدند. :)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این باره بیشتر بخوانید:

لزوم حضور بیشتر در عرصه های اجتماعی

حضور من در کافه کتاب و فرصتی برای معرفی کتاب من

تجربه ای از داستان خوانی من

۱۳۹۰/۵/۱۹

دارم دنبال خودم می گردم...

... دارم دنبال خودم می گردم. انگار گم شده م. خنده داره! نه اینکه فکر کنید خدای نکرده آلزایمر گرفتم، نه، فقط یه جایی همین گوشه کنارا جا موندم. شاید تو خونه یه جایی توی آشپزخونه، تو بوی غذای سوخته م، لای کابینت هایی که بعد از هر بار ظرف و ظروف گرفتن درشونو فراموش می کنم که ببندم. تو هال، جلوی تلویزیون، رو راحتی هایی که بهش لم می دم؛ تو زیرزمین، آره، اونجایی که مادر صندوق قدیمی ش رو گذاشته بود. توش پر از اسباب و اساسیه بود. پارچه های رنگارنگی که از زمان جوونی مادر براش مونده بود. یادگارهای قدیمی از مادر بزرگ... اینجا رو نگا کن! گرامافون قدیمی مون. صفحه های قدیمی... وای ... همونایی که خواهرام باهاش «توایست» می رقصیدن... دارم توی قدیما دنبال خودم می گردم. ای وای! پس من کجا آم؟

حالا توی جالباسی م می گردم، توی کمدا، اونجا هم نیستم. توی قفسه های کتاب و آلبومم، تو آلبوم های بچگی م: هه هه هه، عکس های سیاه و سفید... آلبوم های جوونی، نگا کن به سبیلام! ... چه قیافه ای؟ لابلای دفترای خاطراتم ... تابستون زادگام، کنار دریا، توی «کوتام» های باغ هندونه، توی بوی بی مثال برنجزارهای اطراف شهر. دارم توی بازار ماهی فروشا، «چوب زنها» و بوی گند «ماهی کُلی» هایی که رو دست سماک ها مونده، دنبال خودم می گردم.

توی هیاهوی چهارشنبه بازار محل، اونجا که با لباسهای خوشرنگی که خواهرهام از خارج برام فرستاده بودن، به تن کرده و ایستادم. و به جای اینکه عطر تند دخترای روستایی رو که یه من ماتیک هم به لباشون مالیدن بو کنم، دارم تو بساط سبزی فروشها، میوه فروشها و «ترشی فروشها» دنبال لواشک می گردم. نه ... انگاری اینجا هم نیستم...

شاید تو وسط بازار جلوی «تنها کتابفروشی شهر» که روی پنجره ش عکس «داس و چکش» دیده می شه هستم... نگا کن این منم... دارم اعلامیه ها رو پخش می کنم: «زنده باد آزادی!» تئاتر خیابونی راه انداختم. خودم هم نقش «عموسام» رو بازی می کنم. الانه که «آغوزدارها» سر برسن و یه فصل کتک مون بزنن ...دارم تو تهدید ها و بزن بگیر ها دنبال خودم می گردم.

نه ...خیلی وقته از اون کوچه گذر کردم. ببین اونورتر توی قبرستون، شاید اومده بودم که سری به «پاپا» بزنم. دلم برا بوی عصای چوبی ش، کلاه قفقازی ش که همیشه رو سرش می ذاشت، تنگ شده بود. و اون کنارتر خاک مادر بزرگ و پدر بزرگ... و حالا خواهرم و برادر جوونم که یه جایی توی همین خاک آرمیدن... دارم توی گریه هام دنبال خودم میگردم...

... بذار ببینم اینا چی ان؟ اوه، نامه ها! نامه ها و شعرهای عاشقانه! خدای من! شعرایی که برای دخترا نوشته بودم، و هرگز بهشون نفرستادم و براشون نخوندم:

«دانی جانان کی منم عاشق و دلدار تویم

دانی تی عشقه واسین یار و وفادار تویم

تو به بازار محبت بیبی چون جانِ گران

جه تمنای وصال تو خریدار تویم .... »

اینور کتابام... کتابهای لغت، کتابهای رمان، احمد شاملو ... : «نازنین! جامه ی خوبت را بپوش، عشق ما را دوست می دارد.» دارم تو عشق شاید دنبال خودم می گردم.

نه ... نه ... اینجا هم نیستم. مطمئنم که یه جایی همین گوشه کنارام. بذار دوباره برگردم خونه، تو غربت ... روی دیوارها، لای ورق های روزنامه هایی که راجع به من و کارهام نوشتن، تو قاب عکس هایی که یادگار آخرین عشقم هستن، اونایی رو که دیگه از رو دیوار ورداشتم که دردم رو تازه نکنن.... آها اینور، توی عکس دخترم، توی عکس خودم، ... آه، دارم تو خودم و خودمون دنبال خودم می گردم.

تو شاسی های آکاردئونم... سازی که 30 ساله با من زندگی می کنه. توی عروسی های بچه محل هام، توی بزن بکوب ها با من بود. مث یه یار وفادار... با آهنگ هایی که برای «آدمای بخصوص» درست می کردم. آهنگ هایی که هرگز نتونستم براشون بنوازم. مثل همون شعرهام ..... بذار برم اینورتر ... توی نوارهای ویدئو... یادش بخیر ... چه روزایی... چه دوستایی... چه شب نشینی هایی... دارم تو عرق خوری ها دنبال خودم می گردم.

توی سی ـ دی های موزیکم. آهنگ های رنگارنگ ... حتما اونجام. نه، موبایلم... توی مساژهای جدیدی که از x و Y دریافت کردم... هه هه ...

لامسب همینجاها بودم ها. پس کوشم؟ توی لپ تاپم شاید؟ آره ... تو فیس بوک... تو «لایک» ها، تو چت روم «جاقلان»، تو مسینجر و اسکایپ ... تو «جای خالی ما»... دارم تو شیطنت هام دنبال خودم می گردم. آره دارم نزدیک می شم. همینجاهام...

نمی دونم... انگار راس راستی گم شدم... تو حس غروب، تو صدای بارون، تو رنگ پاییز، لای آواز پرنده ها، تو بوی نمناک خوشبختی، عطر مشکوک عشق، نوای غم انگیز تنهایی، تو پژواک شلوغی، ... همین طرفها.... پس کجام؟ بذا ببینم... انگاری اینجاها نیستم.

پس می رم که تو فردا دنبال خودم بگردم... تو فردا... شاید اونجا پیدا بشم.

۱۳۹۰/۵/۱۷

شاید

رازهای تو را

هرگز در دل مدفون نمی کنم. نه ...

آنها را هر چه که بود و هست،

همراه با یک ترانه ی ناآشنا

بر شانه های باد می نشانم.


شاید روزی ـ روزگاری

اگر بادی وزیدن گرفت،

و تو ترانه ای آشنا شنیدی،

بفهمی که من رُبات نبودم...


2011‏/08‏/08

۱۳۹۰/۵/۱۶

آی عشق ... آی عشق!

آی عشق ... آی عشق!
امان از دست تو! از دست تو که از دست ما اسیری. نه ما می دونیم با کدوم ساز تو برقصیم و نه تو! نه موقعی که تو رو داشتم، ثمری از زندگی گرفتم و نه الان که بی تو ام!
آی عشق! آی عشق! چه موجودی هستی که ما رو تحمل میکنی، و ما که تو رو. درست موقعی که تمام وجودم عاشق بود، فکر کردم که اگه دست از سرم برداری همه چیز روبرا می شه. که عشق برام جز زجه های شبانه چیزی به یادگار نداشت. شب های تنهایی م فقط کابوسی بود که باعث شد آرزوی رفتنت رو کنم.
و حالا بی عشق ... آی عشق، آی عشق! انگار شعرام یه چیزی رو کم دارن که وزن بگیرن. و نت های آهنگام فالژ به گوش می رسن. انگار برای دلخوشی های شبانه م، چیزی باید باشه که به جای خواب، رؤیا ببینم.
بذار اعتراف کنم حالا که بی تو ام: انگار تماشاگر بی اراده ای هستم که زندگی رو از مونیتور لپ تاپ تماشا می کنم. و با عبور رهگذران رنگارنگ ازصفحه ی فیس بوک، زندگی مو با انتخاب گزینه هایی از قبل تعیین شده، رنگ می دم. «اسمایلی» می فرستم. «لایک» می زنم. «کامنتی» می ذارم و اونوقت می شینم و انتظار «قرمزی» های «پیام» ها، «رخداد» ها و «درخواست های دوستی» رو می کشم... ولی به محث خاموش شدن لپ تاپم، دوباره تنها می شم.
آی عشق... آی عشق! چقدر دلم برات تنگ شده. گر چه همه می گن زندگی کن! زندگی کن ولی عاشق نشو! می گن: «دیگه وقت اشتباه کردن نیست!». «وقته اینه که به جلو بری و با یه دنیای جدید آشنا بشی!» دارم فکر می کنم که به آدم بگن برنج بخور، بدون فسنجون! یا بگن فسنجون بخور، بدون مرغ! یا بگن مرغ بخور بدون رون! و یا رون، بدون استخون... آی عشق ... چه حکایتی با تو داریم.
دلم برای همه ی اونایی که بی تو زندگی کردن می سوزه، و برای همه ی اونایی که با تو بودن، بدتر... آی عشق! انگار هم خوبی هم بد! انگار هم موقعی که آدم دلتنگه، تو رو می خواد، هم موقعی که تو رو داره، دلتنگه. انگار تو هم دور رویی عشق! گاهی با قصه هات آدم رو جوون می کنی و به آدم جون می دی. گاهی هم با غصه هات پدر آدمو در می یاری و جون به لب...
اصلا ای عشق ... مرده شورتو ببرم. عین خوشبختی یی! فقط موقعی آدم به وجودت پی می بره که دیگه نیستی... آدم موقعی می فهمه عاشق بوده که دیگه نیست... مثل همه ی چیزهایی که بعد از گم شدن، پیدا می شن!
دارم فکر می کنم که بیخود نگفتن پدر عشق بسوزه ... بر پدرت لعنت آی عشق!

۱۳۹۰/۵/۱۴

موج جدید «جنبش شوشولیسم»

(این مطلب با موزیک متن وبلاگ همخوانی ندارد. لطفا از همین بغل سمت چپ آنرا خاموش کنید!)

شما فکر می کنید جنبش های مهم و بزرگ جهانی از کجا شروع شده اند؟ چیز پیچیده ای نبوده است. همه چیز ابتدا از یک اتفاق ساده شروع شد. اما به اتفاق ساده ختم نشد. همین قبل از انتخابات کسی فکر می کرد که اعتراضات مردمی چنین شعله ور شود؟ خدا را چه دیدید شاید زد خواستگاه اجتماعی جنبش از جای دیگری مثل «ماشین لباسشویی» شروع شد. ابتدا اجازه دهید اول مصاحبه ی اصلی بنیانگذار نهضت شوشولیسم را در این قسمت با هم ببینیم تا بعد:

بدین ترتیب همانطور که ملاحظه می کنید، آقای «فرنود» خان تنها کاری را که بدان مسلط دارد شستن «شوشولش» هنگام دستشویی است. اما گوینده ی خانم اصرار دارد که «شوشول» همان «ماشین لباسشویی» است. و ایشان نباید به ماشین لباسشویی دست بزند. اینکه چه شباهتی بین ماشین لباسشویی و شوشول وجود دارد را کارشناسان در زیر بررسی دارند، و جز یک «شو» چیز مشترک دیگری پیدا نکرده اند. در نتیجه این اشتباه مصداق سانسور می باشد و باعث تحریک جنبش شوشولیسم برای ایجاد شدن کرده است. اکنون چند روزی است که در دنیای مجازی مخصوصا فیس بوک، فرمایشات این آقای «فرنود» کوچولو بر سر زبان ها افتاده است. البته آنچه که این پسر بچه ی چند ساله را بر سر زبان ها انداخته نه خودش، بلکه «شوشول» ایشان می باشد. ایشان به طور اتفاقی با استفاده از آزادی بیان، که یکی از اصول مهم منشور سازمان ملل است و با بیان شستن شوشول خود در تلویزیون رسمی کشور، باعث شد تا مردم از خواب خرگوشی بیدار شوند. و متوجه باشند که هنر نزد ایرانیان است و بس و اینکه بجز نشستن و تماشای سریالهای تکراری سیما کار دیگری هم هست که می توان انجام داد. اکنون این موج می رود که سراسر ایرانیان مقیم جهان را نیز بگیرد. ما هم گفتیم که از غافله عقب نمانیم. از این رو بعد از اینکه جنبش سبز سنکوب شد گفتیم شاید این جنبش شوشولیسم بتواند کاری انجام دهد.
دیروز توی فیس بوک «کمپین تفهمیم فرق شوشول و ماشین لباس شویی به خاله نرگس» نیز براه افتاد و عکس هایی هم منتشر شد. در عکس زیر خانم مجری را مشاهده می کنیم که برای یافتن شوشول، ماشین لباسشویی را مورد بازدید قرار می دهد.
این هم عکس فرنود که خانم مجری او را دنبال نخود و سیاه فرستاده ...

سرمنشاء جنبش شوشولیسم ...


آخر و عاقبت جنبش شوشولیسم در صورت عدم حمایت مردم


انتشار پیام

بی شک جنبش شوشولیسم بعد از جنبش سبز یکی از مهمترین حرکت هایی است که انجام شده است. و می تواند روی فرهنگ ما هم تاثیر بگذارد. بنابر جا دارد طی توماری از وزارت ارشاد تقاضای عاجزانه شود که درس «حسین فهمیده» را که به جای «دهقان فداکار» در کتاب های درسی جا داده بودند، از درس ها حذف و به جای آن عملیات شجاعت طلبی «فرنود راستگو» یا «فرنود و شوشولش» را در آن بگنجانند.


۱۳۹۰/۵/۱۱

12 ساعت در خواب و بیداری

رفتیم.
هنوز نمی دانستم که توی خواب بودم یا بیداری. چرا که زمان اصلا معنی نداشت. ولی احساسم انگار واقعی بود. مثل حضور او. ولی وجودش هنوز برایم سوال بود. هنوز نفهمیده بودم که رنگ چشمانش چه بود.... او از میان چندین خیابان و جاده گذشت و به یک پیچ تند سربالایی رسید. رفت و رفت. من تا حالا اینجا نیامده بودم. بالاخره ترمز کرد.
ـ پیاده شو!
پیاده شدم. و به طرف دریاچه ای که کمی جلوتر از پارکینگ قرار داشت، رفتیم.
ـ به اینجا می گن «چشمه». یعنی من می گم چشمه! جایی که می تونی هر چقدر درد و دل داری فریاد بزنی.
تمام دریاچه را مه پوشانده بود. و من نمی فهمیدم که فرق این دریاچه با دریاچه های دیگر چه بود که او آن را در این وقت شب انتخاب کرده بود. در حالیکه داشتیم طبیعت را تماشا می کردیم، پرسید:
ـ دوست داری شنا کنی؟
ـ شنا؟ این وقت شب؟ با این سرما؟ نه نه شوخی می کنی!
درست در قلب تابستان بودیم. خندید. و من یک لحظه توی تاریکی برق چشمانش را دیدم. گفت: ـ پس چشمات رو درویش کن.
برگشتم و به آسمان خیره شدم. پر از ستاره بود. و من تا حالا چنین آسمان پر ستاره ای ندیده بودم. صدای شالاپ آب را شنیدم. وقتی برگشتم، موجی در آب ایجاد شده بود. و حلقه ی این موج به سنگی که من روی آن ایستاده بودم میرسید. اماکسی داخل آب نبود. من یک لحظه نگران شدم. اگر زیر آبی رفته بود باید تا حالا بالا می آمد. خواستم صدایش کنم، اما یادم آمد که هنوز اسمش را از او نپرسیده بودم. ناگهان نوری از زیر آب نمایان شد. چشمانش بود. یک لحظه داشت نگاهم می کرد. با لبخندی معصومانه... سپس عرض دریاچه را چند متری شنا کرد. عین پری دریایی بود. اما من بدن او را نمی دیدم. انبوهی از گلبرگ ها انگار که به جای بدن او باشند، در آب می رقصیدند. عجیب بود. چشمهایم را مالیدم که اگر خواب بودم بیدار شوم. و ناگهان کسی از پشت شانه ام را کشید.
ـ مواظب باش! نزدیک بود بیافتی توی آب....
برگشتم دیدم اوست. موهاش اصلا خیس نبود. داشتم گیج می شدم. سردم شد. گفتم:
حرف بزن! و او برایم حرف زد. اما اینبار برای گوش کردن نخواسته بودم که حرف بزند. می خواستم از فرصت استفاده کنم که به چشمهایش نگاه کنم. نمی دانم. سایه های سنگین من توی مردمک چشمش افتاده بود. و من نمی توانستم آنها را تماشا کنم. ولی بدجوری احساس می کردم که به دستهایش محتاجم. دلم می خواست دستهایش را می گرفتم. ولی پاهایم لرزید. نمی دانم از سرما بود یا از عطش تصاحب آن دستها. انگار او بوی نبودن می داد.... مثل خیلی ها.
پرسید: سردته؟
خجالت کشیدم که بگویم آره...
ـ نه ... یعنی آره...
گفت: ـ پس بریم تو ماشین. یه سوپرایز دیگه برات دارم.
کنارش توی اتومبیل نشستم. نگاه معنی داری داشت. بنظر آدمی مصمم می آمد. کسی که می توانست هر آن معنی ی خاص خودش را داشته باشد. ... حدود چند دقیقه ای رانندگی کرد. اصلا نمی دانم چند دقیقه بود. همانطور که گفتم زمان را گم کرده بودم.
توی راه پرسیدم:
ـ کجا می خوای منو ببری؟
ـ تحمل داشته باش. خودت می بینی.
از کوچه ی خلوتی گذشت و از دروازه ای که باز بود وارد محوطه ای شد. رسیدیم. و ترمز کرد. دقیقا توی قبرستان بودیم. گفتم: اینجا؟
گفت: بعضی وقت ها هم می یام اینجا. و این دومین خلوتگاه منه... و از اتومبیل پیاده شد.
گفتم: یعنی واقعا این وقت شب می یای اینجا؟ پس باید آدم شجاعی باشی...
و بدون اینکه جوابم را دهدبعد از چند قدم راه رفتن روی سنگ قبری خم شد. و شروع به گریه کرد. اما اشکهای او از چشمان من سرازیر می شد!

قبرستان بیش از حد آروم بود. من دنبالش راه افتادم و برای اینکه ادای احترام کرده باشم، کنار او و سنگ قبر نشستم. با اینکه آن شب اصلا مهتابی نبود، ولی نور ضعیف مهتاب به داخل قبرستان می آمد. با همه آنقدر نبود که من بتوانم مشخصات قبر را بخوانم.
نپرسیدم کیست. فقط پرسیدم:
ـ آدم مهمی بود؟
ـ البته... همه چیز من بود. و در عین حال همه چیزم رو از من گرفته بود.
و بعد بلند شد. به طرف اتومبیل رفت. داخل اتومبیل شد، ضبطش را روشن کرد. من هنوز زور می زدم که نوشته های روی سنگ قبر را بخوانم. ولی صدای موزیک ملایم که از اتومبیل می آمد مرا به خود جلب کرد. حالا ترسم ریخته بود. گر چه هنوز جرئت گرفتن دستهایش را نداشتم، ولی بیش از هر موقع احساس می کردم که باید آنها را می گرفتم. بنابر این از او خواستم که با من برقصد.
ـ برقصیم؟ اینجا؟
ـ آره...
او هم قبول کرد.
حالا توی قبرستان می رقصیدیم. یک والس دو نفره. باورم نمی شد. خودم را چک کردم. خواب بودم یا بیدار! گر چه او بوی نبودن می داد ولی من حضور او را و گرمایش را حس می کردم. نه من عطر بهاری ی او را حس می کردم. اما هنوز سردم بود. و هنوز پاهایم می لرزید.
توی رقص پرسیدم: راستی من قبلا تو رو جایی ندیدم؟
سرش را از شانه هایم گرفت. احساس کردم که موجی از نگرانی تمام وجودش را گرفت. گفت: منو کمتر بشناسی، کمتر تو درد سر می افتی.
نفهمیدم که منظورش چیست. گفتم: آدم عجیبی هستی؟
گفت: به قول تو خوبه یا بد؟
گفتم:
ـ به قول تو خوب و بد وجود نداره.
گفت: افرین حالا شدی پسر خوب. الان و اینجا مهمه...
ولی وقتی دید می لرزم، گفت: بازم سردته؟
سردم نبود ولی می لرزیدم. گفتم: آره ...

... ترمز کرد و گفت: بفرما.
دیدم نزدیک در خانه هستیم. ساعت از 5 صبح می گذشت. ولی همانطور که گفتم زمان معنایش را از دست داده بود.
گفتم: شب خوبی بود... احساس می کنم امشب معنی داشتم.
گفت: تو همیشه معنی داری. فقط باید به خودت اعتماد کنی. و پا روی پدال گاز گذاشت که برود...
داد زدم: ـ بالاخره نگفتی اسمت چیست؟
چند متر آنطرفتر ایستاد. سرش را از پنجره ی باز اتومبیل بیرون آورد.
ـ چی دوست داری باشه؟
و بعد با همان لحن ادامه داد:
ـ خودت یه اسمی برام پیدا کن... و دوباره پا روی گاز گذاشت.
ـ یعنی دیگه ...؟
و اتومبیل او در دور دست ناپدید شد.
چطور ممکن بود اسمی نداشته باشد. شاید نخواسته بود اسمش را بگوید. شاید همه ی اینها خواب بود که او اسمی نداشت؟ بسرعت داخل خانه شدم. با خود گفتم: نه البته که این خواب نبود. چون همان لحظه خوابم می آمد. با خود گفتم: نمی خوابم تا هر آنچه گذشته خواب نباشد... ولی چشمانم داشت بسته می شد. روی تخت دراز کشیدم و به او فکر می کردم. ناگهان یادم آمد که من او را می شناسم. حتی یکبار هم در باره ی او اینجا مطلب نوشته ام. منظورم بهار است. بهار خانم. بله او خودش بود. آخرین بار او را در زمستان دیده بودم. دم عید نزدم آمده بود. و برای هفت سین سفارشم کرده بود. درست است.
حالا او را به خاطر می آوردم. گر چه همه چیز بوی نبودن میداد. ولی یک چیز هنوز وجود داشت... چشمانم بسته شد... خودم نمی شنیدم ولی مسلما صدای خرخرم هوا رفته بود...

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...