۱۳۹۰/۵/۱۹

دارم دنبال خودم می گردم...

... دارم دنبال خودم می گردم. انگار گم شده م. خنده داره! نه اینکه فکر کنید خدای نکرده آلزایمر گرفتم، نه، فقط یه جایی همین گوشه کنارا جا موندم. شاید تو خونه یه جایی توی آشپزخونه، تو بوی غذای سوخته م، لای کابینت هایی که بعد از هر بار ظرف و ظروف گرفتن درشونو فراموش می کنم که ببندم. تو هال، جلوی تلویزیون، رو راحتی هایی که بهش لم می دم؛ تو زیرزمین، آره، اونجایی که مادر صندوق قدیمی ش رو گذاشته بود. توش پر از اسباب و اساسیه بود. پارچه های رنگارنگی که از زمان جوونی مادر براش مونده بود. یادگارهای قدیمی از مادر بزرگ... اینجا رو نگا کن! گرامافون قدیمی مون. صفحه های قدیمی... وای ... همونایی که خواهرام باهاش «توایست» می رقصیدن... دارم توی قدیما دنبال خودم می گردم. ای وای! پس من کجا آم؟

حالا توی جالباسی م می گردم، توی کمدا، اونجا هم نیستم. توی قفسه های کتاب و آلبومم، تو آلبوم های بچگی م: هه هه هه، عکس های سیاه و سفید... آلبوم های جوونی، نگا کن به سبیلام! ... چه قیافه ای؟ لابلای دفترای خاطراتم ... تابستون زادگام، کنار دریا، توی «کوتام» های باغ هندونه، توی بوی بی مثال برنجزارهای اطراف شهر. دارم توی بازار ماهی فروشا، «چوب زنها» و بوی گند «ماهی کُلی» هایی که رو دست سماک ها مونده، دنبال خودم می گردم.

توی هیاهوی چهارشنبه بازار محل، اونجا که با لباسهای خوشرنگی که خواهرهام از خارج برام فرستاده بودن، به تن کرده و ایستادم. و به جای اینکه عطر تند دخترای روستایی رو که یه من ماتیک هم به لباشون مالیدن بو کنم، دارم تو بساط سبزی فروشها، میوه فروشها و «ترشی فروشها» دنبال لواشک می گردم. نه ... انگاری اینجا هم نیستم...

شاید تو وسط بازار جلوی «تنها کتابفروشی شهر» که روی پنجره ش عکس «داس و چکش» دیده می شه هستم... نگا کن این منم... دارم اعلامیه ها رو پخش می کنم: «زنده باد آزادی!» تئاتر خیابونی راه انداختم. خودم هم نقش «عموسام» رو بازی می کنم. الانه که «آغوزدارها» سر برسن و یه فصل کتک مون بزنن ...دارم تو تهدید ها و بزن بگیر ها دنبال خودم می گردم.

نه ...خیلی وقته از اون کوچه گذر کردم. ببین اونورتر توی قبرستون، شاید اومده بودم که سری به «پاپا» بزنم. دلم برا بوی عصای چوبی ش، کلاه قفقازی ش که همیشه رو سرش می ذاشت، تنگ شده بود. و اون کنارتر خاک مادر بزرگ و پدر بزرگ... و حالا خواهرم و برادر جوونم که یه جایی توی همین خاک آرمیدن... دارم توی گریه هام دنبال خودم میگردم...

... بذار ببینم اینا چی ان؟ اوه، نامه ها! نامه ها و شعرهای عاشقانه! خدای من! شعرایی که برای دخترا نوشته بودم، و هرگز بهشون نفرستادم و براشون نخوندم:

«دانی جانان کی منم عاشق و دلدار تویم

دانی تی عشقه واسین یار و وفادار تویم

تو به بازار محبت بیبی چون جانِ گران

جه تمنای وصال تو خریدار تویم .... »

اینور کتابام... کتابهای لغت، کتابهای رمان، احمد شاملو ... : «نازنین! جامه ی خوبت را بپوش، عشق ما را دوست می دارد.» دارم تو عشق شاید دنبال خودم می گردم.

نه ... نه ... اینجا هم نیستم. مطمئنم که یه جایی همین گوشه کنارام. بذار دوباره برگردم خونه، تو غربت ... روی دیوارها، لای ورق های روزنامه هایی که راجع به من و کارهام نوشتن، تو قاب عکس هایی که یادگار آخرین عشقم هستن، اونایی رو که دیگه از رو دیوار ورداشتم که دردم رو تازه نکنن.... آها اینور، توی عکس دخترم، توی عکس خودم، ... آه، دارم تو خودم و خودمون دنبال خودم می گردم.

تو شاسی های آکاردئونم... سازی که 30 ساله با من زندگی می کنه. توی عروسی های بچه محل هام، توی بزن بکوب ها با من بود. مث یه یار وفادار... با آهنگ هایی که برای «آدمای بخصوص» درست می کردم. آهنگ هایی که هرگز نتونستم براشون بنوازم. مثل همون شعرهام ..... بذار برم اینورتر ... توی نوارهای ویدئو... یادش بخیر ... چه روزایی... چه دوستایی... چه شب نشینی هایی... دارم تو عرق خوری ها دنبال خودم می گردم.

توی سی ـ دی های موزیکم. آهنگ های رنگارنگ ... حتما اونجام. نه، موبایلم... توی مساژهای جدیدی که از x و Y دریافت کردم... هه هه ...

لامسب همینجاها بودم ها. پس کوشم؟ توی لپ تاپم شاید؟ آره ... تو فیس بوک... تو «لایک» ها، تو چت روم «جاقلان»، تو مسینجر و اسکایپ ... تو «جای خالی ما»... دارم تو شیطنت هام دنبال خودم می گردم. آره دارم نزدیک می شم. همینجاهام...

نمی دونم... انگار راس راستی گم شدم... تو حس غروب، تو صدای بارون، تو رنگ پاییز، لای آواز پرنده ها، تو بوی نمناک خوشبختی، عطر مشکوک عشق، نوای غم انگیز تنهایی، تو پژواک شلوغی، ... همین طرفها.... پس کجام؟ بذا ببینم... انگاری اینجاها نیستم.

پس می رم که تو فردا دنبال خودم بگردم... تو فردا... شاید اونجا پیدا بشم.

۲ نظر:

  1. merciiiiiiiiii Mokhtar,kheyli aaaali bood,mano ham dar ghamet sharik bedoon doostam,chon ye joraiii manam to khodam gom shodam o ...

    پاسخحذف
  2. تــــــــــــــــــــرنممرداد ۲۰, ۱۳۹۰

    عـــــــــــــــالی در حد المپیک

    پاسخحذف

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...