۱۳۹۰/۵/۲۷

اولین روز مدرسه او و من


امروز اولین روز مدرسه بود. و دانش اموزان نروژی بعد از تعطیلات تابستانی پای به سال تحصیلی جدید گذاشتند. اما امروز برای عده ای از این دانش آموزان روز بخصوص و بسیار خاطره انگیزی بود. برای آن بچه هایی که برای اولین بار پای به مدرسه می گذاشتند: دانش آموزان کلاس اول.

مدارس نروژ برای این روز مراسم ویژه ای دارند. امروز آن کودکی را دیدم که دست در دست پدر و مادرش پای به مدرسه گذاشته بود. گر چه کمی اظطراب داشت، ولی لبهایش خندان بود. او خیلی زود متوجه شد که تنها نیست. تمام اطراف او بچه هایی گرفته بودند که آنها هم اولین روز مدرسه را تجربه می کردند. تازه بعضا بچه هایی بودند که اصلا زبان نروژی را هم بلد نبودند. خانم خوش لباسی که گویا رئیس یا مدیر مدرسه بود، پشت میکروفن قرار گرفت. او در حالی که لبخند بر لبان داشت، به همه مخصوصا به این بچه ها خوش آمد گفت.

سپس دانش آموزان از همه ی کلاسها دور «کلاس اولی ها» را گرفتند. یک چند نفر هم کنار خانم مدیر به صف ایستادند. به اینها «معلم» می گفتند. خانم مدیر یک به یک نام بچه های کلاس اول را از بلند گوها خوانده و آنها را به جلو دعوت کرد. اسم او را هم خواند. او چقدر به خود بالید. واقعا حس کرد که چقدر مهم است. مدیر با او دست داد. و سپس با معلم هایش آشنا کرد. معلم ها دانش آموز را با تبسم تحویل گرفتند. آنها را به صف کرده و با هم از حیاط مدرسه درحالیکه بقیه دانش آموزان برایشان هورا می کشیدند، گذرانده و وارد کلاس شدند.

من امروز آن کودکی را دیدم که دست در دست معلمش داشت. و به هورای دیگران جواب می داد. و با افتخار از روبروی آنها رد می شد. دیگر در چهره اش اضطراب پیدا نبود. ....

***

اما آن دورتر ها بچه ای را دیدم که روز اول مدرسه را تجربه می کرد. این بچه هم آشنا بود. بچگی خودم بود. اصلا خودم بودم. وقتی وارد مدرسه شد، خود را تنها دید. مدرسه برایش هیولایی بود. ولی به هر حال باید می رفت. همه مدرسه می رفتند. اما همان ساعت اول، اتفاق مسخره ای رخ داد. یکی از همان بچه ها او را مسخره کرد.... او نصف من قد داشت. بنابر این باید رویش را کم می کردم. اما در این بدو و بگیر او ناگهان مرا مثل کشتی گیرها گرفته، و به من پشت پا زد. من کنترلم را از دست داده، به زمین افتادم.

... این خاطره تلخ شکست سالها با من زیست. سالها ... و امروز که این بچه ها را دیدم، با خود گفتم: کاش منهم در چنین جایی مدرسه را شروع می کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیشتر در این باره بخوانید:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...