۱۳۹۰/۲/۲۰

بهار و عطرش

اینجا یا هوا سرده، یا هم که گرم! یا باید «وودکا» نوشید که گرم شد و یا هم که «آبجو» که خنک! درست یه ماه پیش سیزده بدر ما پالتو پوست به تن داشتیم و آب ها همشون یخ زده بود. باید یخ رو می شکستی تا سبزه ی سیزده ات رو توی آب بندازی. کمی بالاتر توی شهر ساندویکا دریاچه ای ست که زمستونا یخ می زنه. یکی از تفریحات مردم تو زمستون اینه که روی اون راه پیمایی کنن... اما الان دیگه از اون سرما خبری نیس. هوا اونقد گرم شده که می تونی توی همون آب ها شنا کنی!

متاسفانه اینجا عمر بهار کوتاه ست. یه دفعه از توی زمستون می پری تو تابستون. شکوفه های رنگ وارنگ رو، رو درخت ها می بینی ولی عمرشون دراز نیست. منو یاد «گول بهار» های شهرم می ندازن. دلم برای «گول بهار» های شهرم تنگ شده. عطرشون تموم شهرو پر می کرد. بچه که بودیم تو راه مدرسه از گل بهارای سفید گوشواره یا گردن بند درست می کردیم. وسط هر کدوم از گل ها رو که می شکافتی کلمه ی «سم» بیرون می اومد. دقیقا کلمه ی سم. و ما مثل بزرگترها می گفتیم با همه عطری که دارن اگه بخوری شون سم تو بدنت می ره....

بله به هر حال اینجا امروز بهار خانم داشت از چشمه آب می خورد. عطرش همه جا رو گرفته بود. گر چه عمرش کوتاه س ولی بوی عطرش نه! شاید به خاطر همین امروز همسایه مون آهوهاشو رها کرده بود تو تپه ی بالایی کوچه مون که چرا کنن. منظره ی جالبی بود. شاید این یه جورایی منو یاد زندگی انداخت. یاد فردا... یاد قشنگی ها... یاد بهار! ... اینم عکس هایی از حیاط همسایه مون با اون آهوهاش ...












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...