۱۳۸۹/۱۲/۲۴

گول گولی چهارشنبه تون مبارک ای «همه» ها!




غیر ممکنه که چهارشنبه سوری از راه برسه و آدم به خاطرات گذشته پر نکشه... تو خونه ی پدری صفا بود. و ما بچه ها که جمع می شدیم، میشدیم «همه». اما همه ما رو «یکی» می دیدن. همه می گفتن که ما عین همیم. راس می گفتن. ما همه مون یکی بودیم. و صمیمیت رمز این یکی بودن بود.
بچه تر که بودیم دلمون به چهارشنبه سوری واقعا خوش بود. می گفتیم: «گول گولی چهارشنبه». اما من همیشه شاکی بودم که پس چرا اونو روزای سه شنبه می گیریم؟ می گفتم خب اینکه می شه گول گولی سه شنبه! به هر حال هر چی که بود، بوی نوروز رو به حضور می آورد و ما بچه ها عاشق این بو بودیم.
مادر برای این روز اهمیت ویژه ای قائل بود. همه باید تمیز می بودیم. من و برادر کوچکم طبق سنت پیژامه های تازه مون رو می پوشیدیم. دلمون نمی اومد که به لباس عیدی مون دس بزنیم. می گفتیم حیفه، دودی می شه!
... عصری که می شد نوبت ما بود. من و داداش و پسر عمو وظیفه ی مهمی داشتیم. باید «کولَش» (کاه) هارو آماده می کردیم. اول سری به خونه ی «عمه» که همسایه مون بود می زدیم. تو طویله ی عمه اینا همیشه کولش بود. اما بعدها که طویله شون خراب شد، مجبور بودیم از خونه اون یکی همسایه مون «بی بی» کولش بیاریم. اونوقت اونارو تو حیاط به ردیف های هفت تایی می چیدیم و آماده شون می کردیم.
ـ پس کی غروب می شه؟
دلمون طاقت نداش. و غروب ... حساب کنید «همه» ی ما با «همه» ی عموم اینا جمع می شدیم که از روی آتیش بپریم. ... چه صفایی داش. چه عشقی بود.
من همیشه دلم می خواست که پدر هم می اومد و از روی آتیش می پرید. اما اون اکثرا غایب بود. سر مغازه بود. و کارش طوری بود که نمی تونست با ما باشه. اما مادر جای اونو پر می کرد. مراسم آتیش که تموم می شد نوبت خوردن شکلات و شیرینی و گندم بوداده بود. مادر همه ی اینارو توی سینی ریخته ،حاضر کرده بود. دو تا شمع هم کنار سینی روشن بود.
بعد از همه ی اینا پخش و پلا می شدیم. من و پسر عمو به سوی آتیش هایی می رفتیم که از در و همسایه ها بر پا بود. و ازروشون می پریدیم. بعد به بازار می رفتیم و دوری می زدیم. دود آتیش ها همه ی شهر رو گرفته بود. توی بازار از ازدهام جمعیت راه نبود. مملو از آدم و دختر و پسر و همه... و... انگار همه بوی دود می دادن. همه انگار «همه» بودن.
بعد از بازار نوبت شام گول گولی چهارشنبه بود. مادر طبق عادت هر ساله قیسی و کشمش پلو با مرغ، سبزی کوکو و ماهی سفید درست می کرد. یه غذای شاهانه که مزه های قیسی ش هنوز هم تو دهنمه . و خاطره ی قورت دادن هسته ی قیسی ها برای اینکه برادر کوچیکم اونا رو نشمره و به مادر اعتراض نکنه که به من قیسی بیشتر داده ... یادش بخیر.


کمی که بزرگتر شدیم دامادها و عروس ها و بالاخره بچه ها هم به این «همه» ها اضافه شدند. دیگه بودیم ایل و تبار... و چه خبر بود؟!!!
حالا دیگه جشن های ما بوی بزرگترها رو می داد. حالا دیگه هر کدوممون ساز و دهلی می زدیم و حسابی جشن می گرفتیم. صدای ساز و آواز ما تا پاسی از شب شنیده می شد... ما همیشه داشتیم با هم بودن رو با ساز و آواز جشن می گرفتیم.
***
و امروز عصر دلم می خواد به یاد اونروزها، به یاد اون «همه» ها، یه «همه» ی کوچیکی توی غربت به پا کنم. دلم می خواد همون سینی و شمع ها رو با آجیل و گندم بو داده رو در کنار آتیش داشته باشم و همه رو در هر کجا که هستیم مهمون این خاطرات کنم.
«گول گولی چهارشنبه تون م
بارک ای «همه» ها!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در همین رابطه:

۳ نظر:

  1. متنتو خوندم و یاد خودم افتادم.یاد بچگی ام. یاد شمال. یاد اون روزها که به اندازه همه دنیامون زیبا بودن مختار. یاد همه روزهایی که از کنارمون زود پر کشیدند. منم خواستم بنوبسم اما همه اش می شد غمنامه. منصرف شدم. آتیشی نیست تا از روش بپریم اما تو قلبامون به قدر کافی آتیش بر پا هست.

    پاسخحذف
  2. فکر نمی کردم گذارت به این طرفا بخوره. راستش از اینکه تو وبلاگم اومدی کمی دستپاچه شدم. می خواستم بهت بگم که با اجازه می خوام ملودی ی اقاقیاتو بدزدم. اما آدرس ایمیل ت رو پیدا نکردم. شاید هم دارم الکی یه چیزی سر هم می کنم! این چند شب ملودی های متفاوتی رو امتحان کردم. ولی دلم رضا نداد. قبلا هم گفته بودم که از سلیقه ت خوشم می یاد. امروز یواشکی ملودی ی تو رو گذاشتم.
    ببخش! ...

    پاسخحذف
  3. ملی گفت ...
    ینقدر سرم مشغول کار هست که روز به این مهمی‌ را فراموش کردم. مرسی‌ مختار که من را به دنیای راستی‌ و صمیمیت بردی. دنیایی که منتظر شادیهای بعدی بودیم. مادر از شهر گٔل میخرید و میاورد و این سنتها را با چه زیبایی‌ و ظرافت بر گذار میکرد. این ستاره درخشان خانه ما چه چیزها که به ما یاد نداد. ارزشهای زندگی‌ رنگ دیگری برایمان داشت. حتما باید لباس نو داشت و باید به استقبال خنده و شادی می‌رفتیم و غمهای مان را در آتیش میریختیم. چه ساده از غم رها میشودیم. چه زیبا و با معنی‌ بود همه چیز برامون. ۴شنبه سوری بر همه شما مبارک با د.

    پاسخحذف

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...