۱۳۹۰/۷/۲۴

«عشق سرخ پوش» نمرده است!


چندی پیش ـ در تیرماه ـ جوانان تهرانی و مخصوصا دختران ابتکار جالبی بکار بستند تا پروژه ی «عشق گمشده ی تهران» یا «یاقوت زن سرخ پوش عاشق میدان فردوسی» را باز اجرا کنند. همان زن سرخ پوشی که عشق او سبب شده بود تا نام او بر سر زبان ها افتد.

اگر اشتباه نکنم من این زن را یکبار دیده بودم. و برای من نوجوان هم این سوال پیش آمده بود که او کیست و چرا؟ و داستان او را از این و آن شنیده بودم. همیشه از خود سوال می کردم که چطور چنین چیزی ممکن است؟ چطور عشق دارای چنین قدرتی ست؟
مسعود بهنود هم قبل از انقلاب برنامه ای رادیویی از او ساخته بود. این برنامه الان در یوتوب موجود است. در مورد او هم چنین توضیحی آمده است:

«آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی بزک‌کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش و این اواخر روسری و عصایش. .

تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود.[...] چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد. [...] به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند. بعضی گفته‌اند رهگذران به او پول هم می‌دادند و من خود این را ندیدم، ولی می‌دیدم که گاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت

اما آنچه که برایم جالب تر آمد اینکه بالاخره بعد از سالها کسی یا کسانی پیدا شده و به این فکر افتادند که این زن سرخ پوش میدان فردوسی را به عنوان «نماد عشق گمشده ی تهران» یاد کنند.

با خود فکر کردم که پس هنوز عشق نمرده است. هنوز دنیای دیجیتال و «عشق دیجیتالی» نتوانسته همه ی عشاق را دیجیتالی کند. و هنوز کسانی هستند که به خاطر عشق واقعی نفس میکشند. این عکس ها برایم خیلی جالب آمد. گفتم با شما به اشتراک بگذارم:




عکس ها از فیس بوک صفحه «بانوی سرخ پوش میدان فردوسی» برداشته شده است. که این ابتکار و پیشنهاد را مطرح کرده.
لینک زیز هم یک برنامه ی رادیویی زمان قبل از انقلاب از این بانو است. مصاحبه با خود او هم در بخشی از این برنامه موجود است.

http://www.youtube.com/watch?v=fGcSY1_yvqc

۱۳۹۰/۷/۲۳

علیک سلام دوست من!


امروز صبح، شنبه، وقتی از خواب برخاستم، دنبال بهانه بودم تا به کسی یا چیزی سلام بگم. از پنجره ی اتاق خوابم که به بیرون نگا کردم، اونقد منظره ی قشنگی جلوی چشمام نقش بسته بود که زبونم از گفتن ایستاد. دریاچه ی روبرو رو مه پوشانده بود و سحر گاه پاییزی رو با قدرت تموم به رخ طبیعت می کشید. من چیزی نگفتم. این اون بود که به من سلام می گفت. به تنهایی م، به آرامش، ... و به زندگی ...

و من چاره ای نداشتم جز اینکه بگم: علیک سلام دوست من!


۱۳۹۰/۷/۲۲

شعر و داستانخوانی من

این هفته، اوقات کاری و غیر کاری ی پر جنب و جوشی داشتم. به نظر می آید که دارم بخشی از نیروی به تحلیل رفته ی خود را باز می یابم. و این را موقعی بیشتر حس می کنم که وقتی هم برای دیگران گذاشته باشم. مخصوصا در محیط غیر کاری.

سه شنبه ی این هفته به یک «شب شعر» دعوت بودم. الان حدود سه سالی می شود که برگزار کنندگان این شب، نسبت به من لطف داشته و مرا به شب شان دعوت می کنند. نشستی است از شاعران بومی و علاقه مندان شعر که اوقاتی را در کنار هم به خواندن شعر و قطعات ادبی می گذرانند.

جلسه را با موسیقی ی کلاسیک افتتاح می کنند.

و سپس برگزار کنندگان ضمن خوش آمد گویی، از حاضرین دعوت کردند که شعرهای خود را بخوانند. این هفته من هم یه قطعه ی ادبی از خود را خواندم. و یک شعر از مجموعه ی کتاب حافظ که اخیرا به «نروژی» چاپ شده است. هر دو مورد توجه حاضرین قرار گرفت.
به هر حال چنین شب هایی روزنه ای است به سوی شناخت فرهنگ نروژ. اما چیزی که مرا از دیگر مهمانان متمایز می کرد، مضمون شعر من بود که حاضرین را از حال و هوای نروژ خارج کرد. وقتی به شعرهای این آدمها در این قسمت از کره ی زمین گوش می دادم، خود را دور افتاده می دیدم. یکی از شاعران بومی در مورد آدمهایی که در «اسپانیا» کنار دریا در طی تعطیلات دیده بود، شعر گفته بود. یکی از خانم ها شعر شاعری را خواند که دغدغه ی او در زمان جوانی این بود که در رقص «بال» (رقص سنتی دختران و پسران نوجوان مدرسه ای) با کدام یک از دوست پسر هایش برقصد. دیگری از سایه ی درختی گفت. و روح کوه و درخت را ستایید. نمی خواهم قضاوت کنم. به هر حال مملکتی که سالها در آرامش و سکوت بوده، نباید راجع به چیزهایی که ما راجع به آن می گوییم بگوید.
در این میان یکی از شاعران نیز شعری را راجع به مردم فلسطین خواند.


داستان خوانی برای ایرانی ها

تجربه ی دیگر من داستانخوانی برای ایرانیها بود. «کافه سرا» یی در اسلو تازگی ها محلی شده است برای تجمع ایرانی ها، که با دعوت از هنرمندان، نویسندگان، سیاستمداران ـ البته با سیاسیون اشتباه نشودـ ، و فعالین ایرانی ی مقیم نروژ، جایگاهی شده است برای معرفی آنها به بقیه ی ایرانی ها. باید بگویم که من در چندین مرحله برای نروژی ها داستانخوانی داشته ام، ولی این اولین بار بود که برای جمع ایرانی ها داستان می خواندم. و اعتراف می کنم که تجربه ی جالبی بود. مستعمین خوبی نصیبم شده بود. تمام یک ساعت ساکت و آرام پای صحبت ها و کتاب خوانی من نشستند، بدون آنکه کوچکترین صدایی از آنها بشنوم.

من در مورد دو کتاب منتشر شده ام، و کتاب جدیدم که در دست انتشار دارم، صحبت کردم. سپس در مورد ایده ها و پروژه هایی که در زمینه ی «آموزش زبان مادری به بچه های دو زبانه» در سر داشته، و بعضی ها را به اجرا در آوده ام سخن به میان آوردم. و بخشی از «وسوسه ی موهوم خوشبختی» را به زبان فارسی برای حاضرین خواندم.

۱۳۹۰/۷/۱۸

رقص پاییزی


دارم با پاییز می رقصم،
با زمزمه هایش
وقتی که در میان درختان می پیچد...
و به یاد می آورم که
این برگهای زرد و نارنجی،
که چنین بی طاقت بر روی زمین می ریزند،
روزگاری سبز بودند،
و روزگاری سبز خواهند شد...



2011-10-09

۱۳۹۰/۷/۱۱

نغمه چالان حیات دیر


گئنه بیزه نغمه چالان حیات دیر.
گله جه یه کؤنول آلان حیات دیر.

زومزمه لر یاتیرسادا،
گونش گونی باتیرسادا،
بو ظولمتده پاریلدایان حیات دیر.

عؤمور دوزدور گئدیر، گئدیر.
هئچ بیلمه دیک بر سیر نه دیر؟
سؤنوک عؤمور اوجاغینا،
ایشیق یایان حیات دیر.

دئییم اومیدی کسمیشیک دونیادان؟
دئییم بو یولدا هئچ یوخوم بیر گومان؟
دئییم، دئمیم نه لر یئتر سؤزومده ن؟
دئمه ک ده حاصیلی یوخدور اینان.

ازه لده ن دئمیشلر آیریلیق پیسدیر.
آیریلیغا دوشن چاره سی یوخدور.
بیزیم گوناهیمیز نه دیر آیری ییق؟
آیریلیغا ائله بیلیم باغلی ییق.
هر زامان ایسته دیک گولک حیاتا،
ایذین وئریرسه ده گؤردوک داغلی ییق.

آنا محبتن اونوتمامیشیق،
انسانلیغا حؤرمه تی آتمامیشیق،
آنجاق دئدیک دؤزه نمه ریک بو درده
اویناماریق اویونجاق تک هر اه لده
بوندان اؤتور دئدیک، و آیری دوشدوک
چاره سیزلیکله یووامیزدان اوچدوق.
سئرچه بالاسی تک گزدیک هر یانی.
گیردیک ده نیزلره، چیخدیق اورمانا،
بلکه تاپاق باشقا یئرده دونیانی...

*
دئمه م کی اوز دؤنده رمیشیک حیاتدان
یوخسا اه لی بوشلو یولا دوشه ردیک؟
بوروخلارا، ساغا ـ سولا دوشه ردیک؟
بو سورغونون جاوابی واردی هیهات!
بیلین حیات دیر جاوابیندا حیات.

دوردو کی بختیمیز چوخدان یاتیبدی.
دوزدو کی ایستی سی یوخدو گونه شین.
آمما گئنه منه گلیر کی بیر گون،
بو بختیمی آیاقلاییب آتارام.
گونشی هر یئرده اولا تاپارام.
بولودلارین دالیندا گیزله تسه ده،
اونو یئره گتیره جه یم گره ک.
بونا گؤره ایندی زامانا داردی،
یاییم قیشدی، یای یاغیشیم دا قاردی.
منی قیشا اؤتوره جه یم گره ک.

سبب بودور کی ایندی یه دؤنمه دیم،
یوکسکلی آرزولاریمدان یئنمه دیم.
آخیر منی چالیشدیران حیات دیر،
گله جه یی آلیشدیران حیات دیر.


۱۳۹۰/۷/۹

گزارش تصویری از یک اردوی دانش آموزی


آموزه ها و تجربیات من بعنوان یک معلم از مدارس نروژ و چگونگی تعلیم و تربیت در کشوری که یکی از بهترین سیستم های تربیتی دنیا را داراست، این فرصت را می دهد تا دیگران نیز ز با این تجارب آشنا شوند. امیدوارم که این آموخته ها بتواند روزی ـ روزگاری در اختیار و مورد استفاده ی کسانی قان دارند.


در مدارس نروژ هر ساله هفته ی آخر قبل از «تعطیلات پاییزی» دانش آموزان کلاس هفتم را به «اردوی ویژه» می برند. این اردوها در مراکزی که در نروژ به آن «مدارس اجاره ای» گفته می شود به مدت یک هفته کاری یا 5 روز به طول می انجامد. و دانش آموزانی که به این اردو عازم می شوند، چیزهای جدیدی را هم به صورت تئوری و هم بصورت کاربردی فرا می گیرند.
امسال من به اتفاق سه تن از آموزگاران دیگر، بچه های کلاس هفتمی مدرسه را در این اردو همراهی کردیم. اتوبوس ها ما و دانش آموزان را در وقت مقرر از دم مدرسه گرفته و بعد از دو ساعت مسافت در مرکز مورد نظر که در 50 کیلومتری اسلو قرار داشت پیاده کردند.





برای من که اولین تجربه ام را با دانش آموزان نروژی در اینگونه سفرها می گذراندم، سفر جالبی بود. ما مسئولیت 68 نفر دانش آموز 12 ساله را به عهده داشتیم. و این خود می توانست یکی از چالش های کاری من باشد. در چهره های هر یک از دانش آموزان ذوق و شوق پنهان و آشکاری موج می زد. به نظر حس «خود بودن»، «مستقل بودن» در هر یک از این نوجوان ها شکفته شده بود. حسی که آنها مالک آن در این سن می شدند. بسیاری معتقدند که این دوره یکی از بهترین ایام مدرسه دانش آموزان در نروژ محسوب می شود. چرا که بسیاری چیزها را برای اولین بار تجربه می کنند. و حس شیرین خود بودن، می تواند سرآغاز زندگی نوینی برای خیلی ها باشد. گر چه برای بعضی ها دلهره ی دور بودن از خانه و خانواده، و تنها شدن زیاد هم جالب و پسندیده نمی آمد.
نام این مرکز اردو Haraldvangen هارالدوانگر می باشد. این مرکز با برنامه ریزی و هماهنگی قبلی مدرسه و معلمین، کلبه هایی را در اختیار دانش آموزان می گذارد. و آنها را در گروههای 5 یا 6 نفره تقسیم و در این کلبه ها که به آن Hytte می گویند ساکن می کند. تصویر بعضی از این کلبه ها را در زیر می بینید.



در اینجا مسافران ما پیاده شده و Erlen مسئول این مدرسه به ما خوش آمد می گوید. و اطلاعاتی را که بطور موقت باید آنرا بدانیم در اختیار ما می گذارد.




بعد از جابجایی وسایل و چمدانها، انتقال آنها به کلبه ها، همه در سالن بزرگ گرد هم می آییم تا اطلاعات لازم را مسئولین در اختیار ما قرار دهند. اینکه در طی این 5 روز چه اکتویته هایی خواهیم داشت، مکان و زمان آکتویته ها و اطلاعاتی راجع به غذا، رستوران، خواب و محیط اطراف ما ...
من به اتفاق دو تن از آموزگارها مسئول چند تا از این گروهها بودیم. وظیفه ی ما همراهی کردن دانش آموزان در این کلاس ها، مراقبت از آنها هنگام اوقات فراغت، و در کنار آنها بودن و احتمالا رسیدگی به مسائلی بود که پیش می آمد. در اردو یکی از مهمترین ها این است که دانش آموزان یاد می گیرند که خود مسئول کارهای خود باشند. کارهایی از قبیل زندگی جمعی، نظافت، نظم و ترتیب، برنامه ریزی، تقسیم کار و غیره. آنها مسئول رفتار خود نسبت به یکدیگر هستند.
نمایی از مرکز «مدارس اجاره ای» در هاراوانگن:



مهمترین آکتویته های این مرکز، کوهنوردی، جنگل پیمایی، ماهیگیری و قایق سواری ست. در زمستانها «اسکی» نیز به این فعالیت ها اضافه می شود.
هارالدوانگن در یکی از مناظق اطراف اسلو قرار دارد. خوش آب و هوا و بسیار دیدنی. ساعت 8 و سی دقیقه سالن غذا خوری صبحانه را سرو می کند. بنابر این دانش آموزان زودتر از خواب برخاسته، بعد از انجام کارهای خود، خود را به سالن غذا خوری می رسانند. در آنجا هر کدام با نظم و ترتیب بر اساس شماره ی کلبه های خود کنار میز غذاخوری قرار گرفته و منتظر می مانند تا وقت آنها شود.

بعداز صبحانه دانش آموزان به کلبه های خود برگشته و به نظافت آن می پردازند. یکی از وظایف ما معلمین سرکشی و بازدید از کلبه ها بعد از صبحانه بود. دانش آموزان موظف به تمیز و مرتب نگه داشتن کلبه ها می باشند.
بعد از آن کلاس ها شروع می شود. دانش آموزان که قبلا در گروههای بزرگ سه نفره تقسیم شده اند، در این کلاس ها ابتدا تئوری ی لازم را فرا گرفته، سپس عازم انجام آکتویته های مربوطه می شوند.
یکی از آکتیویته ها «ماهیگیری» می باشد. در این قسمت دانش آموزان را به گروههای پنج نفره تقسیم کرده و به هر کدام یک قایق می دهند. و هر کدام از قایق ها به پست های خود که در دریاچه شماره گذاری شده است رفته، و از تورهایی که قبلا در دریا پهن شده است، ماهی می گیرند. قایق ما آنروز سه ماهی گرفت. که دو نوع آنرا می شناختم: صوف، کپور چاکی....

هنگام ماهی گرفتن دانش آموزان بسیار خوسحال شدند. شاید بعضی از آنها ماهی گرفتن از قلاب ماهیگیری را تجربه کرده بودند، ولی ماهی گیری به این روش برایشان تازه و جالب بود.

بعد از اتمام ماهیگیری ماهییها را به ساحل انتقال دادیم. در آنجا مربی ما «میکائیل» که دانشجویی کار آموزی از دانمارک بود، به دانش آموزان یاد می دهد که چگونه ماهی ها را از تور در آورده و تور ها را به صورتی منظم جمع کنند.

به این ترتیب همه ماهیهای صید شده را در سطلی بزرگ جمع می کنیم.
در این قسمت دانش آموزان یاد می گیرند چطور ماهی را پوست کنده، و آنها را برای سرخ کردن آماده کنند.
سپس هر کدام در همان گروههای خود این کار را به طور عملی انجام داده. سپس ماهی ها را سرخ کرده و از آن مزه می کنیم.
به به ...چه مزه ای .... ماهی تازه و خوش طعم ...


'


***

کوهنوردی و جنگل پیمایی نیز یکی از آکتیویته های دانش آموزان است. در کلاس های تئوری نقشه خوانی را یاد می گیرند، و با گرفتن یک قطب نما و نقشه عازم منطقه می شوند. در جنگل و کوه «پست» هایی بر اساس شماره تعبیه شده است که دانش آموزان باید آنها را یافته و بوسیله ی استمپ هایی که در پست ها قرار دارد کاغذهای مخصوصی را که نشان می دهد آنها در آن پست حاضر بوده اند را نشانه گذاری کنند.

مثلا این پست شماره 11 است که من به اتفاق دو تن از دانش آموزان گروه بعد از پیدا کردن آنرا نشانه گذاری کردیم:


تکلیف دانش آموزان پیدا کردن 28 پست می باشد، که در مسیرهای مختلف در کوه و جنگل جاگذاری شده است. کل مسافت بین پست ها 14 کیلومتر می باشد.
یکی از پست ها شماره 26 برای استراحت و خوردن نهار منظور شده بود. دانش آموزان بین ساعت 12 و 13 باید آنجا می بودند تا هم نهار خود را که اینجا به آن «matpakke» «عذا پاکتی» می گویند خورده و هم «نان کبابی» را که به آن pinnebrød می گویند بخورند. گرم و تازه ....



آننه Anne مربی دانمارکی ما، در این قسمت به بچه ها یاد می دهد که چطور «نان کبابی» درست کنند. البته من ترجمه ی بهتری پیدا نکردم چرا که ما اصلا چنین چیزی نداریم. او اول خمیرها را آماده می کند.
سپس این خمیر ها را لوله کرده و روی تکه چوب Pinne هایی که از قبل برای اینکار تدارک دیده شده، می پیچاند.
و در آخر همه ی بچه ها چنین کرده و خمیرها را سیخ زده روی آتش می گذاریم:

و بعد از حاضر شدن با مربا نوش جان می کنیم:



و این مناظر که مرا به یاد داستانهای توی کتاب بچه ها می اندازد. کلبه ی مادر بزرگ شنل قرمزی....

***
و سومین آکتویته ی مهم ما «کانو سواری» ست. که بسیار برای دانش آموزان لذت بخش بود. بعد از تئوری و کورس به سوی ساحل رفته و در دو گروه بزرگ کانو های خود را گرفتتیم. و سپس با پارو زدن و استقرار در ساحلی دور دست، فرصتی شد تا «قایق سواری» هم بکنیم.


بعضی از کارهای من گاها برای این بچه ها که دور از فرهنگ ما هستند، عجیب می آید. مثلا در آن روز ما دو کانو در دریاچه بودیم. و من سکان دار یکی از کانو ها بودم. برای اینکه بچه ها را به جنبش بیشتری وادارم، نوعی روح مسابقه را در آنها بیدار کردم. مثلا می شمردم یک ـ دو و آنها باید بر اساس شماره پارو می زدند. بعد از مدتی که ار کانوی دیگر جلو افتادیم پرسیدم: خسته کیه؟ همه برگشته نگاهم کردم. و سپس جواب دادم: دشمن! جالب این است که دانش آموزان خوششان آمد. و دفعه ی بعد که سوال کردم خسته کیه؟ همه داد زدند: دشمن ... و به سرعت پارو زدند.




در آخرین روز اردو، دانش آموزان یک دیپلم نیز به مناسبت اینکه این کلاس و دوره ها را گذرانده اندمی گیرند. بعضی از دانش آموزان که در مسابقات اول شده اند، دیپلم افتخار می گیرند.

در مدارس نروژ هر ساله هفته ی آخر قبل از «تعطیلات پاییزی» دانش آموزان کلاس هفتم را به «اردوی ویژه» نزد «مدارس اجاره ای» می برند. این اردو یک هفته ی کاری یا 5 روز به طول می انجامد و دانش آموزانی که به این اردو می آیند،چیزهای جدید یاد گرفته و آن را بکار می برند. به عبارتی تئوری و پراتیک را با هم می آمیزند.



درر مدارس نروژ هر ساله هفته ی آخر قبل از «تعطیلات پاییزی» دانش آموزان کلاس هفتم را به «اردوی ویژه» نزد «مدارس اجاره ای» می برند. این اردو یک هفته ی کاری یا 5 روز به طول می انجامد و دانش آموزانی که به این اردو می آیند،چیزهای جدید یاد گرفته و آن را بکار می برند. به عبارتی تئوری و پراتیک را با هم می آمیزند.
امسال من له اتفاق دو تن از آموزگاران دیگر بچه های کلاس هفتمی مدرسه را در این اردو همراهی کردم. اتوبوس ها ما و دانش آموزان را از دم مدرسه گرفته و دو ساعتی را تا حوالی فرودگاه اسلو راندند.


حدود 68 نفر دانش آموز با ما به این مرکز اردو عازم شدند. نام آن Haraldvangen هارالدوانگر می باشد. این مرکز با برنامه ریزی و هماهنگی مدرسه کلبه هایی را در اختیار دانش آموزان می گذارد. و آنها را در گروههای 5 نفره تقسیم و در این کلبه ها که به آن Hytte می گویند. ساکن می کند. تصویر بعضی از این کلبه ها را در زیر می بینید.

من به اتفاق دو تن از آموزگارها مسئول چند تا از این گروهها هستیم. این دانش آموزان یاد می گیرند که خود مسئول کارهای خود باشند. کارهایی از قبیل زندگی جمعی، نظافت، نظم و ترتیب، برنامه ریزی، تقسیم کار و غیره.



معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...