۱۳۹۱/۴/۱۴

دستان مهربان بی انتها


... دم دمای صبح بود، گرم خواب بودم که وقتی توی رختخواب غلت زدم، متوجه ی «دستی» شدم که پتو را به روی کمرم کشید. این کار در طی شب چندین بار اتفاق افتاده بود. نمی دانم انگار سالها گذشته بود و من این دستان مهربان و آشنا را گویا در جایی در همین نزدیکی ها جا گذاشته بودم.
در خواب و بیداری صدای نم نم باران را که بر سقف خانه می خورد شنیدم. نمی دانم چرا این صدا حس کودکی را در من بیدار کرد. جایی که وقتی باران بر سقف حلبی خانه می خورد همانند نوای یک موسیقی ی آرامبخش بود...


... وقتی چشم باز کردم، به نظر دیوار بزرگ هال خانه ی پدری جلوی چشمم ظاهر شد. بخاری نفتی با لوله هایی که از وسط دیوار می گذشت، گوشه ی دیوار قرار داشت. و آن ...  آن تابلوی نقاشی بزرگ و قشنگ با قابی مستطیلی، که از روی آینه ی چهارگوش هال آویزان بود، بیشتر از همه جلب توجه می کرد. آن تابلو قدیمی و خوش رنگ ... که حالا بخشی از رؤیاهای آن کودکی شده بود که هر روز صبح چشمش را به امید سیر و سیاحت کردن در فضای آن باز می کرد.  
پایین کادر تصویر چند پله ی سنگی دیده می شد که در ادامه به دو ستون یک دروازه ی نرده ای ی قدیمی می رسید. در بالای هر یک از ستون های گلدان های بزرگی قرار داشت. با گلهای الوان و قشنگ. و سمت چپ کادر، باغچه ای زیبا با گلدانهای بزرگ و پر از گل دیده می شد. و صندلی های پارکی برای نشستن. وسط کادر کمی بالاتر از دروازه ها را خانه ای سنگی و فوق العاده زیبا پر می کرد. خانه ای رؤیایی، از آنها که می توان در قصه ها در باره اش خواند. با سقف های رنگی و زیبا و تراست هایی که روی هر کدام با گلهای زیبایی منقش شده بودند. و آنطرفت در چشم انداز اصلی تصویر، دریایی آبی با کشتی های کوچک بادبانی و جزیره ای زیبا که از وسط دریا سر بر آورده بود، چشم ها را نوازش می کرد.....
و این پایین «کودک» ی که از شیطنت خوابش نبرده، از زیر لحاف دنیای خود را با دنیای آن تابلوی روی دیوار در هم آمیخته بود و در لابلای دیوار ستون ها قائم موشک بازی می کرد. و در فانتزی های پنهانش آرزوی سرک کشیدن به این خانه را در دل می پروراند.  با آن دریا و کوههای قشنگی که دور تا دور آن را گرفته بودند....


تکانی به خود دادم و حس کردم که دستانم در تختخواب درگیر دستانی است... همان دستان آشنا و مهربان محکم آنرا فشرده بود... یادم آمد که این همان دستان است....
همان دستانی که از گوشه ی «چادر ثرمه ای رنگ با گلهای سفید»،دستان کوچک پسرکش را محکم چسبیده بود و با خود در بازار می گرداند ... اینجا شنبه بازار، یکی از شلوغ ترین محله های شهر انزلی است. بساط فروش ها از دو طرف خیابان جنس هایشان را روی کتل های بزرگ پهن کرده، برای فروش اجناس حراجی خود سر و صدا راه انداخته اند... پسرک در کنار مادر روبروی بساط پارچه فروشی ها ایستاده و اطراف خود را از نظر می گذراند. مادر پارچه ها را نگاه و با پارچه فروش چانه می زند. در این هیاهو پسرک با دیدن بساط اسباب بازی فروشی دست مادر را برای یک لحظه رها می کند.
«کاش می تونستم یکی از این اسباب بازی ها رو داشته باشم!»  
دقیقه ای نمی گذرد که پسرک یادش می افتد که مهمتر از اسباب بازی ها دستانی است که چند لحظه پیش رهایش کرده بود. بر میگردد. نشانی ی او همان «چادر ثرمه ای با گلهای سفید» است. گلهای سفیدی که عطر مادر را با خود می پراکند. او از گوشه ی چادر گرفته و به دنبالش راه می افتد. اما بعد از چند دقیقه ای متوجه می شود که «خانم چادری» نسبت به او بی تفاوت است. شک می کند. و یک لحظه چادر او را می کشد:
ـ ماما ... ماما!
خانم چادری صورتش را بر می گرداند. اما این آن صورت مهربان در ذهن کودک نیست. پسرک از وحشت خشکش می زند.
زن از او به گیلکی سوال می کند:
ـ تو کیسی پسر؟
ـ نه تو مادر من نیستی!  
بازار شلوغ است. آدمها بی تفاوت از کنار هم رد می شوند. صدای خشن مردی که در گوشه ای از بازار داد می زند:
ـ ماهی سفید ... ماهی کپور .. ماهی تازه ...!
نگرانی ی خاصی را در ذهن پسرک ایجاد می کند. او خود را در این شلوغی بی کس و تنها می بیند. «کاشکی هرگز آن دستان را رها نکرده بودم... » پسرک با عجله در همان شلوغی راه رفته را بر می گردد. او باید مادر را پیدا کند. حالا در وسط بازار گریه کنان با صدای بلند مادر را فریاد می کند...
***


... آن گریه ها ناگهان مرا از خواب بیدار کرد. عجیب بود. از آن روزها سالها گذشته بود، و من به نظرم آمد که هنوز صدای گریه ی آن پسرک در گوشم زنگ می زند. نه من خواب نبودم. و صدای هق هق گریه ها را به وضوح می شنیدم... این گریه های پسرک نبود.
چشم باز کردم. و صورت مهربان چروک خورده ی همان زنی را دیدم که از «چادر ثرمه ای با گلهای سفید» دستان مرا محکم گرفته بود تا گم نشوم. او آرام کنارم خوابیده بود و در حالیکه نوازشم می کرد، هق هق گریه اش را سر داده بود.  بغلش کردم. گونه های خیسش را بوسیدم. و دستانش را که در دستم بود محکم فشردم.  


من عصری از نروژ با اتومبیل شخصی ام آمده بودم. 7 ساعتی در راه بودم تا به شهر خواهرم که در سوئد زندگی می کرد برسم. وقتی رسیدم ساعت 12 شب بود. و مادر که چند روزی می شد از ایران آمده بود، بی صبرانه بیدار مانده بود تا مرا ببیند. آخرین بار پارسال همین موقع در مراسم خاک سپاری برادرم در تورنتو دیده بودمش. و حالا که غم و اندوه از دست دادن فرزندان او را خمیده تر و سالخورده تر کرده بود. ولی مهربانی های بی انتهای او مثل همیشه جوان بود. سر شام چقدر ذوق کرد وقتی گفتم که می خواهم پیشش بخوابم. ... با هم حرف زدیم تا خوابمان برد.


ـ هه آنا جان نه اولوب؟ چی شده؟
و او مثل همیشه گفت: هئچ ذات... چیزیم نیست.
گفتم: من پیشت هستم مادر، گریه نکن!


گفت: گریه ی شادی است...
اما دروغ می گفت. گریه ی شادی نبود. گریه ی تنهایی بود. گریه ی دوری، فاصله ها، پیری و نرسیدن ها بود. گریه ی دلتنگی هایش بود. دستانش را بوسیدم. و نوازشش کردم. گفتم:
ـ حالا که با هم هستیم، آنا! غمگین نباش!  
و او ناباورانه در حالیکه مرا در آغوشش می فشرد و بو می کرد، اشک هایش را پاک کرد.
گفت: کاشکی با من می آمدی ایران.  آنا ـ بالا (مادر و پسر) با هم زندگی ی خوبی را شروع می کردیم.
این را با آهنگ ملتمسانه ای گفت. عین موقعی که من می خواستم گولش بزنم تا برایم اسباب بازی بخرد. نگاهش کردم. چشمانش مثل آبی زلال دریای همان تابلویی بود که من در کودکی هر روز در آن سیر و سیاحت می کردم.  و گونه های رنگ و رو رفته اش، رنگ گلهای الوان همان ستون های دروازه ای بودند که من ورود به آنجا را در رؤیاهایم می پروراندم. و چین و چوروک های صورتش جاده بی انتهای مهربانی اش را ترسیم می کرد. و او برایم عطر زندگی می داد، عطر عشق، ماندگاری، گذشته، آینده، پدر، برادر و خواهری که دیگر نبودند و آنها که بودند و همه چیز...

***

ساعتی گذشته بود. حالا صدای خنده های ما در اتاق پیچیده بود. گرم صحبت بودیم که با فضولی خواستم حال و هوای مادر را عوض کنم.  
پرسیدم: پدر چطور بهت ابراز عشق میکرد مادر!
به فکر فرو رفت. مادر این را برایم بارها گفته بود. ولی می دانستم که از یادآوری ی آن هم لذت می برد. 
ـ یک روز که پاپا از سر کار آمد به من گفت: هر کجا که باشم، هیچ زنی را نمی بینم. همه جا تو هستی!
و لبخند زد. لبخند رضایت...
در اتاق باز شد. خواهرم سرش را عین بچه های فضول داخل کرد:
ـ چه خبره؟ مردم خوابن ها...
بعد به طرف مان که روی تخت دراز کشیده بودیم، دوید و عین بچه ها خودش را روی ما ولو کرد. حالا صدای خنده های ما برادر و خواهر با صدای خنده های مادر در هم پیچیده بود... و در صدای باران که بر بام خانه می خورد گم می شد....   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عکس از دوست هنرمندم: فتح الله
در همین رابطه می توانید بخوانید:

بودن کسی رو دونستن |
ـ
 بوی مادر
ـ مادر هنوز با هوای عاطفه ها نفس می کشد
ـ دارم دنبال خودم می گردم
ـ بالاخره اتوبوست آمد برادر! 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...