۱۳۹۱/۴/۴

و تابستون ....


فصل کار تموم شد و بالاخره تابستون بر در ما کوبید.... بچه ها در آخرین روز مدرسه آواز خوندند و با شادی به سوی خونه هاشون رفتند. همه می دونستند که دیگه «فردا» مدرسه ای نخواهد بود. و چقد هم ذوق می کردند. کریستوفر یکی از شاگردهام برا بقیه تعریف می کرد که قراره تعطیلات برن نیویورک. آننا اینا قرار بود به ایتالیا برن... الیزابت همکارم قراره با دوست پسرش به جزایر هاوایی برن. و ما مونده بودیم و «یاوان پیلو شور بالیق!»
و من تا اومدم دلتنگی هام رو اندازه بگیرم، اونقد بزرگ شده بود که بی خیال شدم... به خودم گفتم: دیدی بالاخره گذشت. و گذشته بود. حالا می دونم که اگه بازم به فکر اندازه گیری باشم، تابستون هم به همون ترتیب می یاد و می گذره...  
و مطلبی در این رابطه:


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...