۱۳۹۰/۱۰/۱۴

می تونست بدتر هم بشه! ـ


بعد از اینکه گفتگوی تلفنی م رو با یه دوست تموم کردم، از اتومبیل خارج شدم. باید کمی عجله می کردم. قرار دکتر داشتم. اما همینکه پام روی یخ و برف قرار گرفت، سر خوردم. تنها شانسی که آوردم اینکه تیزی در اتومبیل توی فرق سرم نخورد. وگر نه باید به خاطر یه چیز دیگه منو می بردن پیش دکتر. بلند شدم. کاملا سالم بودم. یاد حرف یه دوست افتادم: می تونست بدتر بشه!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی اینکه اگر از این که الان هستی، بدتر می شد چی؟
ـ یعنی چی؟ 

ـ می خواستی چکار کنی؟
 گفتم مثلا؟
ـ مثلا اگر سکته می کردی چی؟ کی می خواست نگات کنه؟راست می گفت.




... توی اتاق انتظار نشسته بودم که لهجه ی عجیب و غریب دکتر اسمی رو صدا کرد. این «خ» گفتن برای نروژی ها عین سونامی یه. بالاخره به هر ترتیبی بود فهمیدم که بنظر باید اسم من باشه. رفتم داخل.
دکتر از من پرسید:
ـ خب چطوری؟ تعریف کن. 

ـ راستش دوباره بی خواب شدم دکتر... دیشب خیلی حالت افسردگی بهم دست داد.  

ـ از کی اینجور شدی؟
ـ الان چند .... راستش از دیروز ... البته می تونست بدتر هم بشه...
دکتر با علامت سوال نگاهم کرد.
ـ خب چرا بی خواب شدی؟
انگار به سوال دکتر فکر نمی کردم. یاد حرف دوستم بودم. واقعا می تونست بدتر بشه. اگر می افتادم و پام می شکست اونوقت چی؟ آره خب بدتر می شد.
ـ الان خب می تونم برقصم، می تونم ساز بزنم. می تونم حرفهای قشنگ بزنم.
گفتم: 

ـ آره دکتر می تونست بدتر بشه. ولی خوشبختانه نشد.


حق ویزیت دکتر رو دادم و از اونجا بیرون اومدم. خوشحال بودم که بدتر نبود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...