۱۳۹۰/۳/۲۸

غروب غمگین تورونتو ...

... غروب غمگین تورونتو بعد از خروج از فرودگاه، هنگامی که چشمم به جمال برادر بیمارم افتاد، غمگین تر شد. جمال برادری که دیگر هیچ شباهتی به «او» نداشت. و این اویی نبود که من ماهها پیش هنگام ترک او، دیده بودم. نفهمیدم که چطور باید گریه هایم را پنهان می کردم. پاهایم سست بودند. انگار نای ایستادن نداشتند.
آرام با دستش مرا به طرف خود کشید و در حالی که نای حرف زدن نداشت، گفت:
ـ بالاخره اومدی قارداش؟ و تَرکش بغض هایم، سکوت اتاق را که با نفس های گرم مادر، خواهر، همسرش و برادر دیگرم در هم آمیخته بود، شکست.
دست نحیفش را بالا کرد تا دستانم را بگیرد. به طرفش خم شدم و آرام از گونه هایش بوسیدم. و به خاطر اینکه اشک هایم روی گونه هایش نلغزد، سرم را برگرداندم...
ـ حرف نزن برادر... همه چیز را می توانم بفهمم.
ولی دروغ گفتم. من هیچ چیز را نمی فهمیدم. این آن برادری نبود که ما آنرا همیشه دیده بودیم. این اویی نبود که همیشه در خانه شادمانی و عشق را می پراکند. این اویی نبود که وقتی کسی در خانواده غمگین بود و ناامید، از آینده برایش حرف می زد... و من نمی فهمیدم که چرا فقط در عرض چند ماه؟ چرا اینقدر زود سرنوشتی را رقم می زد که حق او نبود.
به چشمهایم خیره شد. چیزی گفت که دیگر نفهمیدم. و دیگر نتوانستم بغض هایم را هدایت کنم. بیرون آمدم. و روی صندلی پارکی حیاط خانه نشستم. و با گریه خودم را آرام کردم.
مادر و بقیه هم آمدند و همدیگر را در آغوش کشیدیم.

او را در خانه ای نزدیک بیمارستان بستری کرده اند. به آن Hospice یا «خانه ی آرامش» می گویند. خانه ای تمیز با آجر های قهوه ای، و حیاطی با گلهای زیبا، سبزه های تازه که چشم ها را می نوازد. هیچکس از بیرون فکر نمی کند که اینجا جایی است که کسی در آن، انتظار لحظه ای درد آور را می کشد.

***

اما اینجا اتفاقهای دیگری هم می افتد. خواهرم تعریف می کرد که درست قبل از آمدنم شاهد حادثه ای در همین «حیاط» بودند که مثال زدنی ست. سنجاب ماده ای زیر درخت بزرگ حیاط مجبور به بدنیا آوردن بچه ی خود کرد. و سنجاب نر کمی بالاتر از او انگار که مواظب جفت و بچه اش باشد با نگرانی در حالیکه به درخت آویزان بود، اطراف را می پایید. کاش دوربینی بود تا این حادثه که حدود دو ساعت به طول انجامید را ثبت می کرد...

به این ترتیب غروب غمگین تورونتو شاهد تولد یک زندگی ی جدید هم بود. هیچکس هیچوقت نمی داند که یک زندگی به کجا می انجامد. فقط می دانیم که زندگی مجموعه ای است از همه ی این رنگ ها. رنگ هایی که گاهی با هم هیچ تناسبی ندارد. خارج از اراده و انتخاب ما...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...