۱۳۹۰/۱/۱۴

یک شکلات، یک جمله و یک زندگی!

البته که همه ی درها بسته نشده است. گاهی می بینی زندگی از جایی ـ روزنه ای به تو لبخند می زند که اصلا انتظارش را نداری. فقط باید این لبخند را دریابی. و وقتی دریافتی آنرا باز گردانی... گرفتن و دادن... البته که ممکن است.

شاید امروز هم یکی از آن روزها و از آن لبخندها بود. روز اول هفته... وقتی بر سر کار حاضر شدم، شکلات آدم نمایی را روی میزم دیدم. و کاغذی را در کنار آن که بر رویش چیزی نوشته بود. این:

« روز خوبی داشته باشی! Ha en fin dag»

نفهمیدم که از که بود. وقتی پرسیدم کسی هم نمی دانست. مهم نبود. مهم این بود که این شکلات به این کوچکی و جمله ی به این کوتاهی باعث می شد من روزم را خوب شروع کنم. مهم این بود که با همین چیزهای ساده و کوچک، سیگنال های مثبتی در شریانهای وجودم احساس می کردم. مهم این بود که من این لبخند ها را دریافتم و به دیگران، به همکاران، به شاگردانم باز پس دادم. و الان آنرا دارم به شما تحویل می دهم.

مهم این است که زندگی جریان دارد. با یک شکلات و یک جمله ی مثبت. به این سادگی!




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...