۱۳۸۹/۱۰/۱۹

“Sia mente ebeto” یعنی ...!!

اجازه بدین در آغاز سال جدید شخصیت جدیدم رو توی وبلاگ معرفی کنم: آ «میرزا هوکُن».

من قبلا تو «جای خالی ما» شسته و رُفته یه چیزایی به نقل از این آقا، که همشهری قدیمی م هست نوشته ام. (می تونید اینجــــــــــــــــــــا مطلب یک و مطلب دو رو به نقل از ایشون بخونین) توی این پست می خوام ایشون رو برای خوانندگان بیشتر معرفی کنم. باشد که از این به بعد خوانندگان خود ماجراهای این آقا رو دنبال کنند. این «آمیرزا هوکُن» در واقع «میرزا هوچی» خودمون بوده که ما بر و بچه های محل به این اسم صداش می کردیم. مث گاو پیشونی سفید معرف حضور همه ی محل بود. و هیچوقت هم هیچکی پی به اسم واقعی ش نبرده س.

البته که هوچی ی سابق ما از همون جوونی اهل بلند پروازی بود. زمونی که خیلی جوون بود دوست داش اونو «ممل آمریکایی» صداش کنیم. عاشق بهروز بود. بهروز وثوقی. تکیه کلامش هم «ننه» بود. بعد از انقلاب که شاگرد راننده مینو بوس از آب در اومد صداش می کردن «ابراهیم تاتلی س». تکیه کلامش هم «آلله ـ آلله» بود که به لحن غلیظ ترکی استامبولی ادا می کرد. بعدش افتاد تو کار قاچاق ماهی ... و سرانجام تو بازار ماهی فروشا شد «چوب زن» ماهی! و این بار تکیه کلامهای متنوعی رو برای خودش داشت که تو دهن این و اون افتاده بود. در واقع یه جورایی محصولات میرزا هوچی بود: «ایسیم تی امره» (داریمت)، «گل گاو زبان»، «تره فدا»، «دمت جز» و ... که با لهجه ی غلیظ گیلکی به طور با مزه ای ادا می کرد. این اواخر هم یه چیزهایی رو بلغور می کرد که بین جوونهای محل خیلی کاربرد پیدا کرده بود: Sia mente ebeto. به معنی .... خیلی چیزها! مثلا وقتی پایتخت نشین ها برای خرید ماهی تو بازار شهرمون پرسه می زدن، سر و کله ی «میرزا هوچی» پیدا می شد. بعد از اینکه یه ماهی به مشتری های غیر بومی غالب می کرد با صدای بلند می گفت: Sia mente ebeto. وقتی ازش می پرسیدن این که گفتی یعنی چی؟ در جواب می گفت: به اسپانیایی یعنی خدا خیرتون بده!

بگذریم. برای میرزای ما مهم نبود که چی کاره اس، مهم این بود که چی صداش کنن. حرف تو دلش نمی موند. وقتی چیزی رو ایشون می دونست یعنی تمام اهل محل می دونستن. از عالم و آدم خبرداشت و خبر می آورد و خبر می گرفت. اونوقت می گفت: «جون مادرت به هیچکی نگی یا!»«نگی من گفتما» و در آخر « Sia mente ebeto رو با تاکید می گفت: یعنی دمت گرم!

رفتار عجیبی داشت. عاشق «کله پاچه» بود ولی اسمش رو که می آوردن حساسیت نشون می داد و بد و بیراه می گفت. البته اینم یه جورایی دوکون بازارش بود.


حالا چرا این موضوع رو پیش کشیدم، نشون به این نشون که چند ماه پیش وقتی در حین صحبت با اهل خونواده تو ایران بودم بطور اتفاقی حرف از «آمیرزا هوچی» به میون اومد. خبردار شدم که ایشون هم دو سه سالی ست که بار سفر رو به «خارج» بسته و از قضا به نروژ تشریف فرما شده و اینجور که می گن دور و بر خودمون ساکن شده. اتفاقا مادرم می گفت که قبل از ترک وطن سراغ منو گرفته و شماره تلفن خواسته بود. اما خب دیگه، مادر دست به سرش کرده بود.

با خود گفتم الان بهترین وقته که خبری ازش بگیرم. تو غربت بهترین چیز زنده کردن خاطراتی یه که این جور آدمها می تونن راحت به تو بدن. اما چطور می تونستم پیداش کنم؟ توی دفترچه ی تلفن یا اینترنت هر چی گشتم موجودی به این اسم پیدا نکردم! می شد حدس زد حتما که اسمش رو عوض کرده بود. و بالاخره به توسط یکی از دوستا این خبر تایید شد. راستش بهش حق دادم. منم بودم می خواستم یه جورایی از این اسم «بامثما» خلاص بشم. اما گویا میرزا هوچی یه ما مصلحت دیده بود که «ریشه» ی اسمش رو با کمی جا به جایی حفظ کنه. مثلا ایشون «چی» رو ورداشته و به جاش «کُن» گذاشته بود. در واقع زیاد هم توی جمع ما ایرانی ها یا اونایی که ایشون رو از قبل می شناختن فرقی نمی کرد. «هوچی» یا «هوکُن»، در واقع هر دو یه معنی میداد. اتفاقا این یکی اصیل تر و ادبی تر هم به نظر می اومد. اما تو جمع نروژی ها این دو خیلی فرق میکرد. اولا که «چ» توی الفبای نروژی پیدا نمیشه و براشون سخت بود که این حرف رو تلفظ کنن. ثانیا ... دندون رو جیگر بذارین تا دلیل اصلی ش رو خدمتتون عرض می کنم. آمیرزای ما «آمیرزا» را از اول اسمش برداشته و به آخر برده بود. جای فامیلی! هر جا هم که می رسید خودش رو «هوکُن» معرفی می کرد: هوکن آمیرزا. و اون رو اینطور می نوشت: Håkon. همانطور که گفتم نه تنها این اسم یکی از از اسم های مورد علاقه ی نروژی هاست، بلکه بد نیست بدونید در واقع Håkon نام شریف ولیعهد کشور نروژ هم هست! بدین ترتیب می تونید حدس بزنید که منظور این آقا از این جابجایی ها چی بوده! یعنی «آمیرزا هوچی» ما مفت و مجانی شده بود Håkon هم اسم ولیعهد نروژ که باهاش عشق می کرد و کیفشو می برد: ـ Sia mente ebeto به اسپانیایی یعنی ما اینیم!

***

خلاصه به هر گرفتاری بود شماره تلفن ش رو بدست آوردم و زنگی بهش زدم و حال و احوالی کردیم و قراری باهم گذاشتم. گفت Sia mente ebeto به اسپانیایی یعنی دلم برات تنگ شده و خیلی اصرار که هر چه زودتر برم «på besøk »(1).

گفتم هوکن خالی نبند. اینجا که ایران نیس. اونقد رفیق اسپانیایی دارم که بتونم ازشون بپرسم اینی که می گی راسته یا نه. خندید. گفت: ایسیم تی امره!.

بالاخره تعطیلات فرصتی شد تا به دیدارش یا به قول هوکن، på besøk رفتم. کلی دم و دستگاه به هم زده بود. هوکن میرزا حالا دیگه اون میرزای قدیمی نبود. با همسر و دو تا بچه تر و تمیزش زندگی ی آرومی رو پیش می برد که به قول خودمونی از سرش هم زیاد بود. ولی همون اخلاق قدیمی ش رو یدک می کشید. نه یه کلمه زیاد و نه یه کلمه کم. انگار جهان اطراف کوچکترین تاثیری در احوال او نذاشته بود. به قول گیلک ها هنوز توی «کهنه خوُنه» می نشست.

پرسیدم اوضاع خوبه؟ با لب و لوچه ی آویزان گفت: Sia mente ebeto، به اسپانیایی یعنی بد نیست شکر! ملتفت بودم که باد سخت پناهندگی بهش خورده بود ولی الان راضی بنظر می رسید. نشستیم و بعد از کباب و عرق خوری شروع به گپ زدن کردیم:

ـ نروژ چطوره؟

ـ اولش یه problem هایی داشتیم. ولی الان همه ماشالله trives می کنیم. خونه مون توی یک område یه خوبیه، همش 10 دقیقه با stranda فاصله داره. همسایه هامون هم خیلی hyggelig ان. خوبه ... شروع کرد به همین ترتیب یه خط در میون فارسی صحبت کردن. خب من به اخلاق میرزا آشنایی داشتم.

پرسیدم بچه ها چطورن؟خانم، خودت چیکار می کنین؟

ـ خودم که norskkurs می رم. خانم اما praksis گرفته، می خواد sykepleier بشه... بچه ی کوچیکم «مونیکا » barnehage می ره و بزرگتره « آتنا» هم که barneskole. اونا هم trives می کنن...

همونطور که ملاحظه می شه میرزا هوچی به زعم خودش خیلی تغییرات کرده بود. من در حالیکه غرق در این تغییرات بودم، متوجه دختر کوچیک میرزا شدم که نزد بابا اومد.

پرسید: Pappa, hvor er dukka mi?

میرزا یه نگاه پر از برق افتخار به من انداخت و رو به دخترش کرد و گفت: «اونجاست Jenta mi ، اونجا under bordet و لبخندی هم حواله ی من کرد.

گفتم «ماشالله هوکُن، بچه هات عین تو استعداد خارجکی شدن دارن!»

هوکن نگاهی به من کرد و گفت: Sia mente ebeto.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: به اسپانیایی یعنی Selvfølgelig.

________________________________

1) دیکشنری:

På besøk یعنی دیدار ملاقات

trives بودن یعنی راضی بودن

stranda یعنی ساحل

حوالی område

hyggelig خوش برخورد ـ خوب

sykepleier پرستاری

norskkurs کلاس نروژی

barnehage کودکستان

hvor er dukka mi عروسکم کجاست؟

jenta mi کوچولوی من، دختر من

under bordet زیز میز

selvfølgelig صد البته

مطالب از او:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/06/blog-post_3262.html

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/02/blog-post_18.html

۱ نظر:

  1. هاهاها. خیلی باحال بود آقای برازش
    tusen takk
    ;-)

    پاسخحذف

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...