۱۳۸۹/۱۱/۳

پس کی راحت می شیم؟

دیروز یکی از دوستان کاریکاتور جالبی رو توی فیس بوک گذاشت که مرا به تعمق واداشت. شما خودتون ببینید: خودش هم پرسیده بود: یکی بگه پس کی راحت می شیم؟

راستش «کی راحت می شیم؟» یکی از سوالاتی بوده و هست که هیچوقت راحتم نذاشت و هنوزم ول کنم نیست. من هنوزم که هنوزه با این سوال مشغولم. یادمه همیشه فکر می کردم که با خلاص شدن از جهنمی به نام ایران راحت می شم. تمام عمر جوانی با این آرزو سپری شد که روزگاری از آن خراب شده در برم. وقتی سوار هواپیما شدیم، همه نفس راحتی کشیدن جز من! پرسیدند مگر این لحظه را آرزو نمی کردی؟ گفتم تا هواپیما از زمین بلند نشه، احساس نمی کنم راحت شدم. وقتی هواپیما رو هوا بود متوجه شدم که احساس راحتی به سراغم نیومد. گفتم تا پامون به زمین نرسه و توی یه کشور امنی پناه نگیریم، راحت نمی شیم. ولی این قصه ادامه داشت. وقتی به کشور امن رسیدم، گفتم تا سر پناهی بالای سرمون نبینم احساس راحتی نمی کنم. اما خیلی زود متوجه شدم که راحتی توی چیزهای دیگه ایست. گفتم تا «جواب» نگیریم راحت نمی شیم. زهی خیال باطل! اقامت هم گرفتیم. ولی باید از کمپ لعنتی راحت می شدیم. شدیم. اما انسان بیکار که راحت نمی تونه باشه. کار هم پیدا کردم. و خستگی از منتظر و سوار اتوبوس شدن باعث شد تا احاس کنم که با «گواهی نامه» گرفتن راحت می شم. اما نشدم. حالا دنبال اتومبیل صفر بودم که زیر پام باشه و خونه ای که احساس کنم مال خودممه. مال من بود. و این داستان همینطور ادامه یافت تا که دریافتم باید آرزوی کودکی م رو عملی کنم تا راحت بشم. کتاب اولم چاپ شد، راحت نشدم. کتاب دوم.... و الان نزدیک است که دانشگاه را تموم کنم و من هنوز از این «ناراحتی» راحت نشده ام.

دارم به این فکر می کنم که ما راحتی مان را سلب کردیم که به مقصد برسیم. براستی باید حتما به مقصدی رسید تا راحت شد؟ یا اینکه اشتباه کردیم. باید کاری می کردیم که راحتی ما مقصد ما باشد و بس. کجایی خیام که گوش به تو نسپردیم:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده ست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...