۱۳۹۰/۲/۴

چهار خبر، چهار افتخار...

ماه گذشته، ماه پرافتخاری برای تک تک ایرانیان به حساب می آید. چهار شخصیت اجتماعی ـ فرهنگی ی ایرانی موفق شدند مهمترین جایزه های دنیا را درو کنند. اکثر رسانه های بزرگ جهان این خبرها را پوشش دادند. اهدای جایزه از طرف معروفترین و خوشنامترین سازمانهای حقوق بشری دنیا به این شخصیت ها، می تواند نقطه امیدی برای بقیه ی فعالین مدنی باشد تا فکر نکنند فراموش شده اند و کارشان را ارجی نیست.

1ـ اولین خبر مربوط به شیوا آهاری ست. روز 20 اسفند یورگن تسیگر، شهردار شهر اسلینگن آلمان اعلام کرد که شیوا نظرآهاری به خاطر فعالیت و شجاعت‌اش در نوشتن گزارش‌هایی در اینترنت در باره نقض حقوق بشر در ایران، جایزه «تئودور هکر» که جایزه ای برای صداقت و شجاعت سیاسی ست، دریافت خواهد کرد. خبرگزاری آلمان اعلام کرد که خانم نظرآهاری که اکنون به خاطر فعالیت‌های حقوق بشری خود محکوم شده است، نمی‌تواند این جایزه را که در تاریخ ۱۷ آوریل اهدا می‌شود، شخصا دریافت کند. شهرداری شهر اسلینگن اعلام کرد که این جایزه در غیاب خانم نظرآهاری، به همکار او خانم پریسا کاکایی اهدا خواهد شد.

احمد زید آبادی هم یکی دیگر از این افتخار آفرینان است. ۱۸ فروردین ماه، سازمان «یونسکو» اعلام کرد که جایزه‌ی جهانی آزادی مطبوعات سال ۲۰۱۱ را به احمد زیدآبادی، روزنامه‌نگار زندانی ایرانی اهدا کرده است. جایزه‌ی جهانی آزادی مطبوعات سازمان «یونسکو» و «گیامورو کانو» در سال ۱۹۹۷ از سوی کمیته اجرایی یونسکو تاسیس شده است و هرساله در روز ۳ ماه مه (۱۳ اردیبهشت) به روزنامه‌نگار، نهاد رسانه‌ای یا سازمان غیردولتی فعال در حوزه‌ی رسانه‌ای که از حق آزادی مطبوعات دفاع کرده و در این راه تلاش کرده و متحمل هزینه شده، اهدا می‌شود.

3ـ انجمن قلم آمریکا هم در روز 13 آوریل نسرین ستوده، وکیل، نویسنده و فعال حقوق زنان را بعنوان برنده ی جایزه آزادی قلم سال 2011 امریکا برگزید. این جایزه به کسانی اهدا می شود که در راه دفاع از آزادی ابراز عقیده فعالیت می کنند. این وکیل آزاده به دلیل وکالت زندانیان سیاسی خود گرفتار شده و به تحمل 11 سال حبس محکوم گردیده است. گفته می شود که خانم شیرین عبادی قرار است از طرف ایشان این جایزه را دریافت کند.

4ـ و چهارمین خبر خوشحال کننده در این رابطه اینکه جشنواره فیلم کن جایزه کالسکه طلایی سال ۲۰۱۱ را به جعفر پناهی، کارگردان و فیلم نامه نویس برجسته ایرانی به دلیل شهامت و استقلال فکری اهدا کرد. انجمن فیلم سازان که این جایزه را به جعفر پناهی اهدا کرد در بیانیه ای اعلام داشته است : «با انتخاب پناهی، ما می‌خواستیم به تمام فیلمسازان ایرانی که چه در تبعید و چه در داخل کشور ود، همچنان به فیلم‌سازی ادامه می‌دهند، ادای احترام کنیم.» در ادامه این بیانیه آمده است: انجمن فیلم‌سازان سوگند یاد کرده است تا به خاطر آزادی بیان، سکوتی را که بر پناهی تحمیل شده است، بشکند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک ها و منابع استفاده شده:

۱۳۹۰/۲/۲

رابطه ی استقلال، دمکراسی ، بازنشستگی و بی بی سی ...


بگذارید بدون مقدمه عرض کنم: بنظر من بسیاری از سیاستمداران، عالمان، جامعه شناسان ما که در خارج از کشور ادعای اپوزیسیون داشتند و دارند، یا فکر می کنند که دارند، باید بازنشسته شوند و بروند پی کارشان. مثلا بروند در جلوی خانه خود باغچه ای دست و پا کرده و طربچه و جعفری بکارند. یا اگر نوه ای دارند دست او را بگیرند و به پارک روند و روزهای گذشته شان را مرور کنند.

با داخل کشوری ها کاری ندارم. همه ی اینهایی که بعد از سی سال اقامت در خارج، قادر نشدند خودشان را به روز کنند، انگار دیگر تا ثریا دیوارشان کج می رود. اینها همانهایی هستند که در روزگار جوانی سیاست، علم، جامعه شناسی را در فضای هیجان زده ی کشور از پشت عینک های ایدئولوژی فرا گرفتند. در این زمینه بسیار هم باسواد شدند، ولی متاسفانه زمان برایشان در همان دوران استوپ کرد. هنوز با همان عینکی که از آن دوران به چشم داشتند، زندگی می کنند و دنیا را از پشت همان عدسی های دودی تماشا می کنند. یعنی اینکه باسواد شدند ولی پیشرفت نکردند. حالا اگر ایشان چه یک فیلسوف باشند یا یک بسیجی حزب الهی، فرقی در اصل نخواهد داشت. در هر دو، یک چیز مشترک است: مطرح نبودن استدلال. پر رنگ بودن «تعصب»! جواب های از پیش آماده و کلیشه ای!

***

یکی از کارهای جالب تلویزیون بی بی سی در برنامه های خود این است که این «عینک داران» را به جلو دوربین می کشاند و با سوالاتی از آنها باعث می شود تا «پسته ی بی مغز تا لب وا کند رسوا شود.» این هفته شاهد حضور دو کارشناس در میز گرد برنامه ی پرگار بودیم : آقای علمداری و آقای برقعی. موضوع برنامه «استقلال»، و رابطه ی آن با دمکراسی بود. تا قبل از این برنامه این حقیر تصویر دیگری از آقای برقعی به عنوان یک فعال ملی ـ مذهبی داشتم. اما وقتی عینک دودی ی ایشان را مشاهده کردم بسیار متاثر شدم. ایشان که دکترای جامعه شناسی داشته و مولف چندین کتاب است از عهده ی یک سوال ساده بر نیامد. و مرا به تعجب انداخت که واقعا چه کسانی طی این سالها سکان دار و بهتر است بگوییم دکان دار اپوزیسیون بودند؟!

خانم جوان خبرنگار در پنل دوم، در حین بحث، از ایشان پرسش می کند که اگر اپوزیسیون ایرانی بخواهد از غرب امکانات مالی درخواست و دریافت کند تا به مبارزات خود برای دمکراسی ادامه دهد ایراد کار در کجاست؟ آیا این به معنای وابستگی ست؟ و ایشان به صحرای کربلا می زند، برای اینکه فقط و فقط جواب ندهد. چرا که خودش هم بو برده است که جواب کلیشه ای ایشان کمتر از آن است که این خبرنگار جوان را قانع کند.

این معضل گرفتاری ی ایدئولوژیک تنها در بین ملی ـ مذهبی ها و یا ملی گراهای ما ریشه ندارد. بسیاری از کسانی که هنوز با ایدئولوژی های روزگار قدیم، روزگار سپری می کنند، سم مهلکی را به جنبش دمکراسی خواهانه ی ما وارد می کنند. از این رو ما پیشرفت نمی کنیم.

بهتر است خود با حوصله این گفتگو را تماشا کنید:

***

۱۳۹۰/۲/۱

سفر یا همسفر؟


از قطار پیاده نشو دوست من!

همسفرت رفیق نیمه راه بود.

سفرت که نه!

به انتهای سفر بیاندیش نه همسفر!

۱۳۹۰/۱/۳۰

کاشکی


کاشکی هیچوقت کاشکی ها راه حسرت هایمان را هموار نمی کرد. آنوقت عشق با شکوفه های ایثار، هنگام تجدید دیدار با حقیقت شکوه، جوانه ی هویت می زد و ما مجبور نبودیم که تکراری خسته را در حضور عشقی فرار تفسیر کنیم.

اوه، نگاه کن! هیچیک از قطره های باران علیرغم شرشرش، در نقطه ای تکرار نمی شوند. در هیچ موقعیت و مکانی. ولی با این وجود زیباست. پس رشک مبر، بر لحظه هایی که تکرار نمی شود. رشک مبر بر عشقی که خاموش شده است. که اگر عشق بود خاموش نمی شد و چون شد عشق نبود.
بنظرم باید از قطره های باران یاد گرفت. باید صدایشان را تقلید کرد...

۱۳۹۰/۱/۲۷

نعمه چالان حیات دیر

گئنه بیزه نغمه چالان حیات دیر.
گله جه یه ایشیق ساچان حیات دیر.

زومزومه لر یاتیرسادا
گونش گونی باتیرسادا
بو ظولمتده پاریلدایان حیات دیر.

عؤمور دوزدو گئدیر، گلیر.
هئچ بیلمه دیک بو سیر نه دیر؟
سؤنوک عؤمور اوجاغینا
ایشیق یایان حیات دیر.


دئییم اومیدی کسمیشیک دونیادان؟!
دئییم بو یولدا هئچ یوخوم بیر گومان؟!
دئییم، دئمیم نه لر چیخار سؤزومده ن
دئمه کده ده حاصیلی یوخدور اینان!


ازه لدن دئمیشلر آیریلیق پیسدیر
آیریلیغا دوشن چاره سی یوخدور
بیزیم گوناهیمیز نه دیر آیرییق؟
آیریلیغا ائله بیلیم باغلییق.
هر زامان ایسته دیک گؤلک دونیایا
ایذین وئریرسه ده، گؤردوک داغلییق.

آنا محبتین اونوتمامیشیق
انسانلیغا حؤرمتی آتمامیشیق
آنجاق دئدیک دؤزممه ریک بو درده
اویناماریق اویونجاق تک هر اه لده.

بونا گؤره دئدیک ده آیری دوشدوک.
چاره سیزلیک له یووامیزدان اوچدوق.
سئرچه بالاسی تک گزدیک هر یانی
گیردیک ده نیزلره، چیخدیق اورمانا.
بلکه تاپاق باشقا یئرده دونیانی....


دئمه م کی اوز دؤنده رمیشیک حیاتدان
یوخسا اه لی بوشلو یولا دوشه ردیک؟
بوروخلارا، ساغا ـ سولا دوشه ردیک؟
بو سورغونون جاوابی واردی هیهات!
بیلین حیات دیر جاوابیندا: حیات!

دوزدو کی بختیمیز چوخدان یاتمیش دیر.
دوزدو کی ایستی سی یوخدور گونه شین.
آمما گئنه منه گلیر کی بیر گون.
بو بختیمی آیاقلاییب آتارام.
گونشی هر یئرده اولا تاپارام.
بولودلارین دلیندا گیزله نسه ده،
اونو یئره گتیره جه یه م گره ک.
بونا گؤره ایندی زامانا داردی.
یاییم قیشدی، یای یاغیشیم دا قاردی.
منی قیشا اؤتوره جه یم گره ک.

سبب بودور کی ایندی جن دؤنمه دیم.
یوکسکلی آرزولاریمدان یئنمه دیم.
آخیر منی چالیشدیران حیات دیر.
گله جه یی آلیشدیران حیات دیر ....

Nəğmə çalan həyatdır....


Genə bizə nəğmə çalan həyatdır.
Gələcəyə ışıq saçan həyatdır.

Zümzümələr yatırsada,
günəş günü batırsada,
Bu zülmətdə parıldayan həyatdır.

Ömür düzdür gedir, gəlir.
Heç bilmədik bu sır nədir?
Sönük ömür ocağına,
işiq yayan həyatdır.

Deyim ümidi kəsmişik dünyadan?
Deyim bu yolda heç yoxum bir güman?
Deyim, demim nələr çıxar sözümdən?
Deməkdəndə hasili yoxdur inan!

Əzəldən demişlər ayrılıq pisdir,
Ayrılığa düşən çarəsi yoxdur.
Bizim günahımız nədir ayrıyıq?
Ayrılığa elə bilim bağlıyıq.
Hər zaman istədik gülək dünyaya,
izin verirsədə, gördük dağlıyıq.

Ana məhəbbətin unutmamışıq.
İnsanlığa hörməti atmamışıq.
Ancaq dedik dözəmmərik bu dərdə.
Oynamarıq oyuncaq tək hər əldə.

Buna görə dedikdə ayrı düşdük.
Çarəsizliklə yuvamızdan uçduq.
Serçə balası tək gəzdik hər yanı.
Girdik dənizlərə, çıxdıq ormana.
Bəlkə tapaq başqa yerdə dünyanı.

Deməm ki üz döndərmişik həyatdan.
Yoxsa əliboşlu yola çıxardıq?
Buruxlara, sağa – sola düşərdik?
Bu sorğunun cavabı vardı heyhat!
Bilin HƏYATdır cavabında HƏYAT!

Düzdür ki bəxtimiz çoxdan yatmışdır,
Düzdür ki istisi yoxdu günəşin.
Amma mənə belə gəlir ki bir gün
Bu bəxtimi ayaqlayıb ataram.
Günəşi hər yerdə ola taparam
Buludların dalında gizlənsədə,
onu yerə gətirəcəyəm gərək.
Buna görə zamana dardı.
Yayım qışdı, yay yağışımda qardı.
Məni qışa ötürəcəyəm gərək

Səbəb budur ki indicən dönmədim
Yüksəkli arzularımdan yenmədim
Axır məni çalışdıran həyatdır
Gələcəyi alışdıran həyatdır....


  • ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  • عکس از یک عکاس فیلیپینی

۱۳۹۰/۱/۲۵

لزوم حضور بیشتر در عرصه های اجتماعی

احساس می کنم که باید بیشتر در عرصه های اجتماعی حضور پیدا کنم. هفته پیش به دعوت هیئت مدیره ی کانون ایرانیان شهر Drammen، مهمان جلسه ی ماهیانگی آنها بودم. در بخشی از برنامه قرار بود که بیشتر خود و کتابهایم «Den innbilte fristelse til lykke» (وسوسه ی موهوم خوشبختی) و Adoptivkyllingen og andungene (جوجه ی ناخوانده و بچه اردک ها) را معرفی کنم. مجلس گرم و صمیمی ای بود. با اینکه تقریبا همه ی حاضرین مرا از قبل می شناختند، ولی چنین احساس راحتی را قبلا تجربه نکرده بودم. انگار داشتم در خانه ام برای همخانه هام صحبت می کردم. تاکنون بسیار با موسیقی ام در مجالس ایرانی ها حضور یافته بودم و بسیاری مرا فقط با موسیقی می شناختند. این اولین بار بود که در جمع ایرانی ها از ويژه گی های دیگرم صحبت به میان می آوردم. از نویسندگی و فعالیت های فرهنگی ام. برای خیلی ها جالب و غیر منتظره بود. آنها هم مرا به این اندازه نمی شناختند. غیر منتظره تر از همه اینکه توانستم تعدادی از کتابهایم را در این جمع بفروشم. پدیده ای که کمتر «در جمع ایرانی ها» اتفاق می افتد. اتفاقا تعدادی از خریداران جوانانی بود که بزرگ شده ی اینجا هستند، و خوشحال بودم که قصه های کتاب من می تواننست آنها را بیشتر از سرزمین پدر مادری شان مطلع سازد. خیلی ذوق کردم.

حادثه ی جالب دیگر آشنایی با یکی از مدعوین بود که او هم در رابطه با فعالیت های سیاسی اش سخن گفت. یک ایرانی که سالهاست مقیم نروژ بوده و بعنوان یک سیاستمدار موفق کار می کند. اما آنروز ایشان بیشتر برای تبلیغ کاندیداتوری «پسرش» آمده بود: مسعود asud Gharahkhani جوان 27 ساله ی ایرانی در انتخابات آینده شورای شهر درامن یکی از کاندیداهای جدی برای شهردار شدن است. باید ذکر کنم که این واقعه می تواند تاریخی باشد. تاکنون هیچ مهاجری یا «مهاجر ـ بچه ای» به این مقام در نروژ دست نیافته است. از این رو بسیار خوشحال شدم. اینکه چهره های موفق را در این صفحه معرفی کنم.

به سخنرانی او در جلسه ی سالانه حزب کارگر نروژ دقت فرمایید. او یکی از معدود سخنرانانی است که فرصت این را یافته تا بعد از نخست وزیر یا وزیر امور خارجه ی نروژ پشت میکروفن قرار گیرد و چنین با حرارت حرف بزند.

او از خود می گوید از پدر و مادرش ... انقلاب ایران ... و اینکه نسل پدرش فریب خوردند و نتوانستند به دمکراسی دست یابند. به تشویق سایر هم حزبی این جوان ایرانی حین سخنرانی او هم توجه کنید.

۱۳۹۰/۱/۲۳

مسافرخانه ات را نشانم ده


غمزده ی شهر غریب توام ،
و غریبه ای غریب تر از شهرت.

با کوله باری از سفر اندوه،
و اضطرابی با فرسایش امروز،
منتظر در ایستگاه فردا،
همراه هزاران چشمی که مسیر را وارونه دنبال می کنند!

مسافر خانه ی شهرت را نشانم ده!
تا دمی بیاسایم...

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...