۱۳۹۳/۶/۱۹

من و روش دیجیتالی تدریس ...

این حکایت، حکایت نیست، واقعی ست. شاید کمی طولانی باشد ولی ارزش خواندن دارد: 


امروز از طرف مدرسه کورس داشتیم. برگزار کننده ی کورس، «مدرسه ی تلویزیون2» TV2 skole  بود. این برنامه از سال 2009 تلویزیون نروژ مرکزی آغاز به کار کرده تا بخشی از درس های مدرسه را به صورت تلویزیونی تهیه کند.

بگذارید خلاصه کنم: بزودی مدارس با کاغذ و کتاب خداحافظی می کنند.  روش تدریس دارد از کتابها به ابزار دیجیتالی منتقل می شود. بنابر این برای آموزگاران هم لازم است که به این روش که نام علمی ش visuelle undervisning  آموزش به روش دیداری ست، مسلط باشند.
در حالیکه خانم مسئول و مجری کورس به ما لینک هایی را معرفی می کرد، من ناخودآگاه غرق در تجربیاتی که برای این کار گذاشتم شدم. روزهایی که نه کادرهای مجرب تلویزیونی بود و نه پولی و بساطی ... بکله من دست تنها بودم و دنیایی که قرار بود دروازه های آینده را به رویم باز کند.... 

سال دوم دانشگاه بودم: سال 2009. من قرار بود چهار هفته به عنوان کارآموز در مدرسه کار کنم.   محل کارآموزی، مدرسه ی Kampen در اسلو بود. مدرسه ای که بیشتر از نصف دانش آموزان خارجی تبار داشت. هفته اول بعنوان ناظر در کلاس ها نشستیم. از هفته ی دوم کم کم وارد تدریس شدیم. در مجموع باید 20 ساعت تدریس می کردم.  من سه درس برای کلاس هفتم گرفتم. یکی از آنها ریاضی بود. 
قبل از تدریس باید «چیدمان درسی» درست می کردیم. این چیدمان درسی شامل مطالب و ماتریال هایی ست که قرار بود در ساعت معین مورد استفاده قرار گیرد. و استاد و ناظر ما آنرا تایید می کرد. روز اول هفته ی بعد کار تدریس شروع شد. وقتی من پای تابلو رفتم تا برای شاگردان درس دهم، دیدم وضعیت جالب نیست. استاد من عقب نشسته بود و به عنوان ناظر و مسئول من، چیزهایی را یادداشت می کرد تا بعدها در باره ی آنها به من تذکر دهد. وقتی کمی از درس گذشت، متوجه شدم که اصلا دانش آموزان توجه ای به من ندارند. به قولی «هر کی هرکی» بود. اعصابم خورد شد.  هر چه خواستم توجه دانش آموزان را جلب کنم نتوانستم. هر کس با بغل دستی حرف می زد، این یکی کاغذ گلوله می کرد و به آن یکی پرت می کرد و خلاصه این شاگردها به همه چیز شباهت داشتند الی به شاگرد کلاس. وقتی به ناظر گفتم، گفت: اهمیت نده تو کارت را بکن. 

من هم ادامه دادم. ولی مگر می شد. هیچوقت خودم را تا این حد محقر حس نکرده بودم. احساس کردم دارم می برم. و اینچنین شد. رفتم و به ناظر گفتم که نمی توانم. گفت: ولی تو باید یک ساعت و نیم درس بدی. گفتم: می دونم، ولی نمی تونم. .... 
می دانستم که این یک پوئن منفی برای من بود.  یکراست رفتم به سوی دستشویی. و توی دستشویی  نشستم و چند دقیقه ای اشک ریختم و به قول بچه ها کمی خودم را خالی کردم.  خودم را خیلی غریب حس می کردم. ناتوان و ناچار ... در نتیجه سعی کردم خود را آرام کنم:

ـ زور که نیست. تو برای این کار ساخته نشدی. چرا می خواهی به زور خودت را معلم نشان دهی؟  

یاد یکی از آموزگاران دو زبانه در سوئد افتادم.  به سمینار زبان مادری در آنجا رفته بودم که ایشان را ملاقات کردم. با من هم گروه بود. سنش بالا بود ولی به شغل معلمی اشتغال داشت. البته معلم دو زبانه. گفت: داریم چکار می کنیم آخه؟ من یک چند تا شاگرد دارم که هر وقت می رم اونها رو از کلاس وردارم، بقیه به شاگردای من می گن: بابابزرگ تون اومد .... 
وقتی پرس و جو کردم متوجه شدم که ایشان سالها مقام استادی دانشگاه را در ایران داشت. کارهای تحقیقاتی با ارزشی در باره ی فرش ایرانی انجام داده بود و الان در یکی از شهرهای سوئد «آموزگار دو زبانه» بود. 
با خود گفتم: تو که از اون بالاتر نیستی.... 

اما من آدمی نبودم که به این راحتی تسلیم شوم؟ چاره چه بود ...
قطار را گرفتم و به سوی شهر خودم به حرکت در آمدم... فکرم خیلی مشغول بود.
با خود گفتم: 
ـ چرا بچه ها به من خندیدند؟ چون که خارجی هستم؟ چون که نروژی را مثل بقیه ی معلم های نروژی حرف نمی زنم؟ خب این بچه ها خودشون هم خارجی هستند؟ ... 
هیچ راهی نمی دیدم. جز اینکه ...
جز اینکه روشی پیدا می کردم که «منحصر» باشد.  توی راه کمی با خود کلنجار رفتم. من روش آموزشم خوب بود، فقط باید یک چیز جدیدی به آن اضافه می کردم. کامپیوتر را روشن کردم ... توی پاور پوینت و تمام حواسم را دادم به این کار.... 

 چنان گرم درست کردن برنامه بودم که فراموش کردم قطار رسیده است. توی مغزم این فکر داشت وول وول می خورد. به خونه رسیدم و مستقیم به اتاقم رفتم و تا با ایده ای که تو مغزم جرقه زده بود کار کنم. چنان مشغول شدم که گذشت زمان را نفهمیدم. کار کردم. بله درست است... می شود ریاضی را به روش دیگری درس داد. روشی که زبان دخالت کمتری داشته باشد. روشی که به جای زبان عکس ها و تصویرها و سمبل ها حرف بزنند.... بله درست است.  

نزدیک صبح بود. شب را نخوابیدم. و تمام وقت سعی کردم همه ی آنچه را که در ذهنم می گذشت به صورت انیمیشن در آوردم.  
ساعت 5 صبح دراز کشیدم. چشمام سنگینی می کرد. باید کمی می خوابیدم. خوابیدم  و وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک هفت صبح بود. باید سریع به ایستگاه می رفتم و قطار اسلو را می گرفتم. 

توی ایستگاه قطار اسلو قبل از سوار شدن به مترو ، یک بسته شکلات خریدم. خوشحال و سرحال بودم. از دفتر مدرسه یک پروزکتور گرفتم. سریع به کلاس رفتم و قبل از آمدن دانش آموزان آنرا آماده کردم. شاگردان آمدند و نشستند. فهمیدند که باید خبری باشد. قبل از اینکه فرصت شلوغ کردن را به آنها دهم، با صدای رسا گفتم: 
ـ ببینید من با یک روش جدیدی قراره امروز به شما ریاضی درس بدم. از این رو لطفا دقت کنید، و ...
همه با تعجب نگاهم کردند:
ـ این روش جدیدی ست که برای اولین بار می خواهم اینجا امتحان کنم. لطفا شما کمک کنید تا اگر این روش رو پسندیدید من بیشتر روش کار کنم. 
همه آرام بودند. بسته ی شکلات رو توی دستم گرفتم: 
ـ و اگه کسی هست که درس رو نمی فهمه سریع به من بگه تا بهش شکلات بدم. 
یکی از دانش آموزان تخس با لبخند رو به من کرد و گفت:

ـ حتما اشتباه می کنی. منظورت به اونایی که فهمیدن شکلات می دی، نه؟ 

ـ نه، به اونایی که نفهمیدن می دم. 
شاگرد با تعجب گفت: ـ خب اگه اینجور باشه که هر کس می گه نفهمیدم تا شکلات بگیره. 
لبخند زدم. بهت قول می دم که این اتفاق نمی افته .... 

و شروع کردم.
اول یک گفتگوی درسی راه انداختم پرسیدم که چند نفر ریاضی رو دوست دارند؟ یکی دو نفر دستشان را بالا گرفتند. بقیه هم شانه شان را پایین انداختند. درخواست یک معاون از میان بچه ها کردم. همه دست بالا گرفتند. گفتم اونی که حس می کنه تو ریاضی ضعیفه ... .

یکی از دخترها گفت من خیلی ضعیفم. گفتم بیا و موشواره رو دادم به دستش و گفتم هر موقع به تو اشاره کردم، کلیک کن....

... ساعتی از درس گذشت. درس ریاضی انیمیشن همه ی بچه های کلاس را سرگرم کرده بود. برایشان این روش خیلی جالب می امد. 

بعد از پایان درس، استاد به من نزدیک شد و گفت: انگار این کلاس دیروز نبود. مثل این رو می مونه که تو اینها رو جادو کرده بودی ... 
و دقیقا درست بود. من جادو کرده بودم. 


بعدها همین جادو باعث شد تا در مدرسه استخدام شوم. و از همین جادو در تدریس درسهای دیگر هم استفاده کنم. با یک پروژه «لغت نامه ی گویا» که با کمک دانش آموزان کلاس پنجم درست کردم خبرم به  روزنامه محلی کشید ... و بدین ترتیب بی ادبی صاحب سبکی شدم که به آن روش «تدریس دیداری: می گویند. 
این عکس من و گروهی از بچه های کلاس پنجم مدرسه میتبوگدا در روزنامه ی محلی رؤیکن است. من اولین کسی هستم که در کمون ما با گروهی  از بچه های کلاس پنجم مدرسه یک دیکشنری گویا درست کردیم. این دیکشنری اولین دیکشنری ی است که با تصاویر و کلام آمیخته است. 


این هم نمونه ای از کار من که هم به نروژی ست و هم به دو زبانه ... 


و چندین نمونه ی دیگر را هم می توانید در سایت زبان مادری فارسی ببینید....


 ***
... وقتی به خود آمدم کورس تمام شده بود. و از آن روزی که گفتم این کار برای من نیست سالها گذشته بود.  به طرف مسئول کورس رفتم و نمونه هایی از کارهایم را برایش نشان دادم. 
خوشحال شد. و لینک کارهایم را خواست. دادم.  

و بدین ترتیب هنوز امیدوارم که روزنه ی بزرگتری برای کارهای بعدی من باز شود.... 
http://morsmal.no/index.php/pe/



۲ نظر:

  1. خیلی جالب بود. جالب تر از اون سماجت و ممارستت بود.
    همیشه موفق و پیروز باشی.

    پاسخحذف

رضا شاه بخشی از تاریخ ما

آیت الله خلخالی را می بینید که گویا قرار بود رضا شاه را نبش قبر کرده و جسد مومیایی شده ی او را بسوزاند، که موفق نشد  من خشم روحان...