۱۳۹۳/۱۲/۹

متن ترانه های ما ...


نمی دونم تا حالا دقت کردین یا نه ... من خودم یهو دقتم به این مسئله جلب شد. چطور؟ چندی پیش در محفل دوستانه ای مشغول ساز و آواز بودیم. قرار بود که همه «دم بگیریم» ... به این معنی که یکی آواز سر می داد و بقیه باهاش دم می اومدند ... راستش در حین مجلس به یکی دو تا از این متن ترانه ها دقت کردم، دیدم واقعا یعنی چی که اینها رو می خونیم ... اصلا از متن بعضی از این ترانه ها می شه به شخصیت ما ایرانی ها پی برد ... 
مثلا تو یکی از ترانه ها دوستی بعد از اینکه دم گرفت: «مستی» و با صدای بلند شروع کرد: 
مستی ام درد و منو ـ دیگه دوا نمی کنه
همه با اون هم صدا شدند و ادامه دادند که: 
غم با من زاده شده ـ منو رها نمی کنه ... 
اینجا بود که با خود گفتم: یعنی چی؟ «غم بامن زاده شده» ... یعنی که دیگه آخر خطه ... اما فقط این نبود که... 
آهنگ بعدی این بود: 
یه دل می گه برم برم ـ یه دلم می گه نرم نرم 
که حکایت از اراده ی آهنین ما می ده!!! مگه ما چند تا دل داریم؟ و این چند تا دل نمی تونند تصمیم بگیرند که برند یا نرند ... زهی اراده و قدرت تصمیم!!! این البته یدی طولانی داره ... روزی در یکی از جشن های مدرسه قرار شد به اتفاق یک معلم دو زبانه که ذوق و صدایی داشت و با دف می زد و می خوند، همراه شیم.  ایشون آهنگی از مولانا خوندن:
من مست و تو دیوانه ـ
ما را که برد خانه
 .... 
فاجعه زمانی آغاز شد که یکی از معلم های نروژی از ما پرسید این که خوندید معناش چیه .... حالا بیا  و جواب بده ... گفتیم این شعر عرفانی هستش و «رومی» اون رو سروده ... و  بالاخره این شد ترجمه اش: 
Jeg full og du er gal; hvem skal kjøre oss hjem?
یارو یه نگاهی به ما کرد. همانطور که می بینید ما «بردن» رو مجبور شدیم «روندن» ترجمه کنیم. نشون به این نشون که هفت صد سال پیش مردم ما رانندگی می کردند، به خاطر همین هنگام می خوردن نگران بودند که چه کسی اونهارو خونه ببره یا برسونه .... از اونجا که قوانین رانندگی در نروژ خیلی سختگیرانه است نسبت به مشروب خوردن سر و ته قضیه رو اینجور به هم آوردیم که بگیم اون موقع ـ یعنی هفتصد سال پیش ـ هم قوانین سختی حاکم بود و مردم اجازه نداشتند بعد از مستی «گاری» برونند....
***
اما فقط قدیم قدیم ها که نیست ... همین امروز هم به این آهنگ «بنیامین» گوش و نگاه کنید پر است از این چه کنم چه نکنم ها.... 
دیگه زندگیم داره ته می کشه
از دلم پیاده شو ، آخرشه
نه ، بمون ، شاید بازم جون بگیرم
نه ، برو ، می خوام که راحت بمیرم
نه ، بشین ، که سر رو شونت بذارم
نه ، پاشو ، که دیگه دوست ندارم
نه، نه، نه بیا، بیا و دستامو بگیر
عشق من، بیا تو هم با من بمیر
بالاخره ما که نفهمیدیم این طرف بره، بشینه، بمیره یا که چی؟ شما اگه چیزی فهمیدین ما رو در جریان بذارین ....

۱۳۹۳/۱۰/۱۴

عدم کارایی خط فارسی و مشکل یادگیری فارسی برای کودکان


چند سال پیش که در کنفرانس آموزگاران دو زبانه فارسی در مالمو شرکت داشتم، آموزگاران سوئد هنگامی که از تجربیات خود با کار با دانش آموزان فارسی زبان تعریف می کردند، یکی از آموزگاران می گفت: «با این خط فارسی هرگز قادر نخواهیم بود به کودکان ما نوشتن را بیاموزیم.» ایشان خود الفبایی را ابداع کرده بود و به دانش آموزانش درس می داد.  در الفبای ابداعی این آموزگار مثلا به جای 3 صدای S (س، ث، ص) فقط از یک س استفاده می شد. یعنی دانش آموزان به جای صابون می نوشتند: سابون. و به جای ثابت می نوشتند: سابت.  در مورد Z  هم کار مشابه ای کرد. می گفتند چه معنا دارد که کودکان ما برای نوشتن صدای Z  از 4 Z (ز، ذ، ض، ظ) استفاده کنند. لذا شاگردان اجازه داشتند که تمام کلمات را با یک ز بنویسند. 
البته ابتکار جالبی بود. ولی اینکه این کار به کجا انجامید و اینکه به هر حال این بچه ها اگر بخواهند یک متن فارسی را بخوانند با چه مشکلاتی مواجه خواهند شد، هنوز جای ابهام دارد. ولی این یک واقعیت است که ما معلمان دو زبانه در محیط غیر فارسی هنگام آموزش نوشتن زبان فارسی با آن مواجه ایم. چرا که در محیط غیر فارسی ـ یعنی در مدارس نروژ یا کشورهای مهاجر پذیر ـ حداکثر زمانی که را که قانون به دانش آموزان می دهد تا زبان مادری خود را یاد بگیرند. تازه این امر هم در بسیاری از کمون ها و مناطق اصلا داده نمی شد. 


البته این آقای معلم در باره حروف صامت الفبا این کار را کرده بود. و مشکل چند س، چند ز و چند ق، و ... را به گونه ای حل کرده بود. ولی مشکل اصلی ما در خط فارسی حروف صائت است. مثلا دقت کنید که همین الف  ما چند صدا را نمایندگی می کند. دقیقا هر 6 صدا را:
اَ، آ، اِ، ایـ، او، او، که معادل همه ی اینها یک نشانه در زبان نروژی است:
A, E, I, O,Å, Æ,
اما فقط مشکل به اینجا ختم نمی شود. همین او O در اول صدای ÆVVÆ می دهد. خب شاگرد بیچاره ی چطور باید این را به آن ربط دهد.  همین می شود که هیچ خانواده ای توان آموزش زبان فارسی به بچه های خود را ندارد.  از بس این خط مشکل و عقب مانده است.
 البته در یک فرصت دیگر این مسئله را تحلیل خواهم کرد. 
همین الان ساعت هاست که وقتم رو روی این گذاشته ام  که چطور «آ» رو به بچه ها یاد دهیم. دارم روی متدی کار می کنم که توضیح این چندگونگی رو برای بچه ها آسانتر کند.  ... 
تجربه ی شما چیست؟

عکس از جستجوی گوگل بدست آمده 

۱۳۹۳/۸/۲۰

انگار خیلی پدرم

همیشه من  بودم که می پرسیدم :
بو گون گئده ک سینمایا؟ ـ امروز بریم سینما؟ 
و همیشه او بود که از این پرسش خوشحال می شد و می گفت: گئده ک (بریم)! 
و وقتی میپرسیدم که: کدوم فیلم رو دوست داری ببینیم؟ بیشتر خوشحال می شد و یکی یکی فیلم هایی رو که دوست داشت ببینیم رو میگفت.  
توی سینما من چوس فیل می خریدم و نوشابه ... و این من بودم که گاهی جایی از فیلم رو که او نمی فهمید آهسته و در گوشی براش توضیح می دادم....
اما وقتی دیروز از من پرسید که: 
 بو گون گئده ک سینمایا؟
این من بودم که خوشحال شدم. عین بچه گی های او ...
 بعد پرسید کدام فیلم رو دوست داری بریم آتا؟   ...
و من خوشحال تر عین بچگی های او ...
وقتی وارد سینما شدیم او رفت چوس و فیل و نوشابه خرید. ـو من باز خوشحال شدم عین او مثل موقع هایی که بچه بود .
و وقتی فیلم رو دیدیم این او بود که بعضی قسمت هاش رو که من نمی فهمیدم برام توضیح می داد... 

 بعد از سینما وقتی با هم عرض زمان رو دوره می کردیم و وقتی او برای بار چندم به من گفت: «گونون مبارک آتا! ـ روزت مبارک پدر ـ  تازه احساس کردم که انگار خیلی پدرم ...! 

۱۳۹۳/۸/۴

جای خالی او

هفته ی پیش هلند بودیم. در «روتردام». دوباره تمام خانواده توانستیم از راه دور و نزدیک سفر کرده و به بهانه ای دور هم جمع شویم. فقط مادر نبود که کهولت سن دیگر اجازه نمی دهد در چنین مجالسی با ما باشد و حیف. اینبار بهانه ی قشنگی داشتیم: عروسی دختر خواهرم بود. و چه عروسی با شکوهی ... همه چیز خوب پیش رفت. جشن و شادی بر پا بود، شور و سرور ... و ما از قلب مان می خندیدیم. و عروسی در سالن یکی از بلندترین هتل های روتردام گرفته شده بود. و ما از بالای هتل، شب روتردام را می دیدیم که در جشن ما چراغ هایش چشمک می زدند. و ما ... هر کدام سعی می کردیم که جای خالی «او» را سبز ببینیم... سعی می کردیم که خیال نکنیم او  نیست. وقتی همه ی خانواده به طور اختصاصی مشغول رقص لزگی شدیم، سعی کردیم او را همچنان کنارمان سرفراز و زنده حس کنیم، پر شور و رقصنده ...  همه سعی می کردیم ... همه ... تا مبادا باری از خنده ها و شادی ها کم شود ... تا مبادا این خواهر زاده ی گل ما حس کند که مادرش آن دور دورهاست ... نه ما سعی کردیم نشان دهیم که او یکی از ماهاست ... یکی از همین چراغ های چشمک زن شهری ست که دارد تماشایمان می کند و خندان است... کار سختی بود ... به غایت سخت ... جای او را گرفتن. 
*

صبح فردای عروسی طبق قرار به قبرستان شهر روتردام رفتیم. خیلی های دیگر نیز آمده بودند. دورش کنار مزار او جمع شدیم.  چهار سال پیش که این شهر را ترک کردم، او را تحویل خاک سرد غربت داده بودیم. با انبوهی از غم روتردام را ندیدیم تا ...  و حالا عروسی یکی از عزیزترین کسان همین خواهر بود. اینگونه مواقع واقعا آدم نمی داند چه کند. چه بگوید؟ اشک ها امانمان نمی داد، و با شادی و دلتنگی توامان بود. ما نه یاد گرفته ایم فاتحه بخوانیم، و نه مرثیه ای ... ارثیه ی شاد بودن و شادی خواهی، به ما اجازه نمی داد که در فردای عروسی ای که غبار دلتنگی آن را پر می کرد، خودمان را گم کنیم. مخصوصا که یاد شادخویی او از آن تصویری که در روی سنگ مزارش استفاده کرده بودند، به ما لبخند می زد. لبخندی به وسعت جای خالی اش. از این رو ترانه ای خواندیم به یاد او ... ترانه هایی به یاد او ... و یادش را بوسیدیم. 


می توانید در رابطه با این موضوع بخوانید: 
و او که پر کشید

۱۳۹۳/۷/۲۳

آن خانه

امروز وقتی از سر کار در راه خانه بودم، بین راه آژیر آتش نشانی به گوشم خورد. هر چه به طرف خانه نزدیک تر شدم، تعداد ماشین های آتش نشانی بیشتر شد و بالاخره دود غلیظی را دیدم که ظاهرا طرف خانه ی ما بود. دلم به تاپ تاپ افتاد. ولی خانه ی من نبود. اما یکی از خانه هایی بود که هرگز دلم نمی خواست در آتش بسوزد. این خانه را دوست داشتم. و هر موقع سر کار می رفتم آنرا می دیدم. و آرامش عجیبی به من دست می داد. و شاید روزگاری آرزو می کردم یک همچین خانه ای داشته باشم... باور کنید من بارها و بارها همچین خانه هایی را در دفتر نقاشی هایم کشیده بودم. نه که الان ... خیلی پیشتر ها ... خانه ای وسط و دور تا دور  با درختانی و شیب ملایمی که از تپه پدیدار بود ...ولی الان داشت می سوخت. و من هرگز آرزو نمی کنم خانه ای که می سوزد خانه ی من باشد ... فقط یک آن فکرش از سرم گذشت که باید کجا می رفتم؟ کجا می خوابیدم؟ کجا غذا می پختم؟ کجا استراحت می کردم؟ تنها چیزی که در این لحظه ی گذر آتش نشانی و دود غلیظ آتش به یادم نیافتاد، زیبایی لحظه هایی بودکه در حسرت داشتن چنین خانه ای بسر کرده بودم ... همان نقاشی ها .... ـ 


نقاشی اثر خودم از کتاب adoptivkyllingen og andungene 


نه ... به خانه پیچیدیم ... کلید انداختم. یک آن این فکر گذشت که چندین هزاران نفر در طی این مدت اخیر بی خان و مان شدند؟ چگونه بود این حس لعنتی؟  

۱۳۹۳/۷/۱۳

دیداری از روم شهر تاریخی ـ یک

ایتالیا یکی از کشورهایی است که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم. از بچه گی فیلم های «رومی» علاقه ی خاصی رو در من بر می انگیخت. از جمله فیلم گلادیاتور با بازی درخشان راسل کرو ... اشتباه نکرده باشم حداقل 5 بار این فیلم را دیده م.  اما اینکه چطور این شهر تونست مرکز و ثقل فرهنگ دنیای غرب بشه برام  همیشه از موضوعات جالب توجه بود. 

با این پست شما رو به رم می برم. اگه تصمیم دارین یه سفری به اونجا برین، بد نیست که پست من رو بخونین. این پست بهتون کمک می کنه تا هم بتونین از لحاظ مادی تخمین بزنین که چقد خرجتون می شه و هم از وقت خوب استفاده کنین.
اونهایی هم که قصد رفتن به رم رو ندارند، می تونن با دیدن عکس ها و مطالب حاشیه ای که در باره ی عکس ها می نگارم بیشتر به حال و هوای روم پی ببرند.
این شما و این هم اولین سفر ما به روم.... 

برای خواندن بقیه پایین را کلیک کنید: 

۱۳۹۳/۷/۱۲

یک اتفاق ساده و آغازی خوب

راستش دیشب وقتی از فرودگاه به خونه رسیدم ساعت 3 شب بود. صبح برای خرید کوچکی به فروشگاه محله مان رفتم. هوا سرد و بارانی بود. و من انگار از تابستان ایتالیا افتاده بودم توی پاییز سرد نروژ ... باد می وزید...  موقع ورود به فروشگاه متوجه پیرمردی شدم که کناری ایستاده بود تا زیر باران نباشد. او با دقت مسیر مرا دنبال می کرد. فکر کردم  شاید نگاهش به من به خاطر لباسی بود که به تن داشتم است. چون هنوز شلوار کوتاه و پیراهن آستین کوتاه در تنم بود. ...
 وقتی خریدم تمام شد و برگشتم که سوار اتومبیل م شوم همان پیرمرد را تقریبا کنار اتومبیلم دیدم. اشاره ای به من کرد. به طرفش رفتم. با صدایی مهربان گفت:
 ـ تو که به نظر خیلی خندان بنظر می رسی ... می تونم تقاضایی ازت بکنم؟
 نگاهی کردم. بهش نمی اومد که مرد فقیری باشه. یک پیرمرد معمولی بود.
 گفتم: بفرما!

 گفت: راستش من قدم زنان اومدم اینجا، و یه چیزهایی خریدم. و حالا بارون منو گرفته...
 یک پلاستیک وسایل هم کنارش بود. ادامه داد: پاهام درد می کنه. می خواستم ازت بخوام که منو تا خونه ام که همین نزدیکی هاست برسونی، بعد کیفش رو نشونم داد و گفت: بهت کرایه هم می دم. 
سوارش کردم. خیلی خوشحال بنظر می رسید.  گفتم: فقط راه رو نشونم بده ... و او اینکار رو کرد.  وقتی رسیدیم می خواست واقعا به من پول بده ...
 گفتم: نمی خواد پول بدی ما همه انسانیم  و باید بعضی موقع ها یادمون باشه که به همدیگه کمک کنیم.
 ولی او اصرار کرد که پولم را بدهد. سر آخرگفتم:
 ـ اگه به من پول بدی، دیگه خدمتی رو که بهت کردم رو ضایع می کنی.
 پیر مرد تشکر کرد ... چند بار ... و من هم تشکر کردم  ...  بعد تو دلم گفتم: تشکر از تو که باعث شدی امروز روزم بهتر شروع بشه ... ـ و این یک واقعیت بود نه یک تبلیغ!!ـ   

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...