۱۳۹۱/۸/۱۰

هالووین و چهارشنبه سوری


این هالووین هم شبیه چهارشنبه سوری ی خودمونه ... منو به یاد زمانی که بعد از مراسم آتیش تو کوچه ها راه می افتادیم و تو خونه ی مردم شال می نداختیم، می ندازه. منتها اون موقع ها شال انداختن مخفیانه انجام می شد، و صاحبخونه نبایست ما رو می دید ولی بچه ها در اینجا خودشون رو قایم نمی کنن. می یان دم در و کیف و پلاستیک هاشونو جلو می یارن تا توش شکلات بریزی. 


یکی از بچه هایی که برای جشن هالووین درم رو زد. تعجب کردم. شکلاتش رو دادم و پرسیدم که تنهاست؟ بعد متوجه شدم که پدر بچه کمی آنطرفتر ایستاده. جالب بود. پدرها برای تفریح بچه هاشون هر کاری می کنند. و تو این برف... پرسیدم می تونم عکس بگیرم. گفت اشکال نداره. و من هم گرفتم.

۱۳۹۱/۶/۲۸

خسته ...




خیلی خسته ام. از کار، از درس، از نوشتن و ... همین وبلاگ که روزگاری بهترین مونسم بود. و بدتر از همه، از آدمها. همانهایی که توی لحظه ها در جنب و جوشند و به دیگران فخر می فروشند که گویا دارند زندگی می کنند. به خاطر همین دیگر نمی نویسم. نه حتی برای خودم. اما هنوز دارم می جنگم. با عفریته ی زندگی، نه به خاطر یک لقمه نان؛ یا برای اینکه نقطه ی پایانی بر خستگی هایم باشد. یا حتی برای اینکه راحت تر زندگی کرده باشم. می جنگم فقط برای اینکه به همین لحظه ها معنا دهم. همین لحظه های کوتاه و کشنده ... همین هایی که تمام جوانی مرا گرفت. و آخر هم نشد. تنهاترم کرد. 

شب ها آینه ها را از اتاق خوابم جمع می کنم. نمی خواهم خودم را با این وضع ببینم. از اخرین بوسه ها مدتهاست که گذشته است.... اصلا یادم رفته است که آخرین بار چه وقت و چه کسی لبانم را بوسید.... 


صبح ها رختخوابم را قبل از رفتن به سر کار مرتب می کنم. فقط برای اینکه وقتی از کار برگشتم، احساس کنم دستهایی در اینجا زندگی ام را جابجا کزده است. نه .... دارم غلو می کنم. فقط برای اینکه وقتی برگشتم حداقل یک چیز سر جایش باشد. و مرا از خودم زده نکند.
اما هر روز که بیدار می شوم سری به اتاق مجاور می زنم که بوی دخترم را می دهد. هنگام خداحافظی گفت: 
ـ دلم نمی یاد تنهات بذارم آتا! 

گفتم: مگه می تونی نذاری دخترم؟
گفت: ... نگذاشتم چیزی بگوید. گفتم: برو دنبال زندگی ت. درس و آینده. و او رفت. گفتم من با تنهایی کنار می آیم. اما دروغ گفتم. آخ که چقدر بی استعداد شده ام. با روزمرگی کنار آمدم ولی با تنهایی نه. تنهایی برایم مثل مترسکی شده است که با وجود اینکه می دانم برای ترساندن دیگران است، اما باز شبها  هنگام گذر از کنار باغ خاطرات، به محث دیدنش ناآرام می شوم. می ترسم.
حالا زندگی شده است، پلاستیک و آهن. و مونیتوری که از آن دنیایی متولد شده است: مجازی. نه قلبی، طپشی، عطری، بویی... همه را باید در همین مونیتور بالا پیدا کرد... سیاست را ول کرده ام. مثل خیلی از چیزها... مثل نوستالژی های احمقانه ام را. حتی یادم رفته است که روزگاری عاشق بوده ام. دنیایم شده است خودم. خودم و دور و برم. نه خبری از مسائل حقوق بشری دارم، نه اعتراضی می کنم، و نه خواب ایران خوش را می بینم. چسبیده ام از پس روزگار و سپری می شوم.
و اینکه یاد می گیرم آدم ها و مخصوصا زن ها سرو ته یک کرباس نیستند. خوب و بد داریم. با حس و بی حس داریم. خوش قلب و بدخیم داریم. و اینکه بعضی ها استعداد عشق ورزی هم دارند...
و حالا نه کاری به باران دارم، و نه برف. فقط روزها را می شمارم تا شاید لحظه ای برسد که همه ی آن چه را که در بالا گفته ام را باطل کند. باطل... 

۱۳۹۱/۶/۱۸

کنفرانس و سمینار سردبیران سایت های دو زبانه نروژ و سوئد


بعد از مدتها بالاخره فرصتی شد تا «جای خالی ما»  را به روز کنم. به دلیل حجم کار و درس احتمالا در آینده کمتر بتوانم به کارهای وبلاگ برسم. از طرفی تصمیمم بر آن شده تا از این به بعد بیشتر در حوزه ی تخصصی و کار خود مطالب بنویسم. حوزه ای که جامعه ایرانی خارج از کشور کمتر خود را مشغول آن ساخته، و بعد از گذشت 30 سال از عمر مهاجرت، نسلی در این کشورها پرورش یافته است که اولین ویژگی ی  هویتی خود یعنی «زبان» را نمی داند. 

پست امروز هم بی ارتباط با این مسئله نیست. «آموزش زبان مادری!» بسیاری از خانواده های ایرانی مهاجر هنوز قادر نشده اند جایگاه مناسبی برای «آموزش زبان مادری» فرزندان خود باز کنند. بحران فراموشی زبان مادری نسل جدید مهاجر، به یکی از دغدغه های خانواده ها تبدیل شده است. بسیاری از والدین نگران این مسئله هستند. حتی بعضی از آنها از من خواسته اند تا نسبت به تشکیل کلاسهای زبان مادری خصوصی اقدام کنم. از این رو، فکر کردم که شاید نگارش در این حوزه بتواند توجه این خانواده ها را جلب کرده، باعث گشایشی شود. لذا این مطالب می تواند به کار این خانواده ها خورده و آنها را حدالمقدور با امکانات و شرایط موجود در این زمینه آشنا کند. 

*** 

اما امروز قرار است که «جای خالی ما» را با خبر خوبی به روز کنم: 
مرکز «مبحث زبان مادری» یا   Tema morsmålکنفرانس و سمیناری با دعوت از اکثر سردبیران تارنماها یا سایت های زبان مادری که به عنوان زیر مجموعه ی این مرکز کار می کنند، ترتیب داد. در این کنفرانس دو روزه اهداف و استرتژی های جدید این مرکز مورد بررسی و بازنگاری قرار گرفت.


برپایه ی تصمیمات مجلس قانونگذاری نروژ، وزارت آموزش و پرورش موظف شد تا نسبت به ایجاد یک منبع آموزشی چند زبانه ی دیجیتال اقدام نماید. کشور سوئد چنین امکاناتی را از سال 2001 با پوشش Tema راه اندازی کرده بود. اداره ی آموزش و پرورش نروژ  این مسئولیت را در سال 2009 «مبحث زبان مادری» به عهده گرفت تا ضمن همکاری و مشارکت با کشور سوئد در پروژه ی «مبحث زبان مادری» Temamorsmål چنین وبسایتی را نیز برای دانش آموزان دو زبانه ی نروژی ایجاد نماید.
در 22 اکتبر 2009 نسخه ی نروژی این وبسایت آماده ی بهره برداری شد. هم اکنون وبسایت های نروژی و سوئدی این پروژه، مشتمل بر 43 زبان می شود. از تاریخ اول ژانویه سال 2011، مسئولیت این پروژه را «مرکز ملی آموزش چند فرهنگی»
 به عهده گرفت.Nasjonalt senter for flerkulturell opplæring


حدود  90 نفر از سردبیران این تارنماها از اقصا نقاط سوئد و نروژ در این کنفرانس که در هتلی در اطراف اسلو واقع در Hurdalsjøen  برگزار شد شرکت کردند. من هم به عنوان سردبیر جدید سایت «زبان فارسی» این مرکز در این کنفرانس حضور داشته و این فرصتی شد تا با همکاران جدیدم آشنا شده، از تجربیات و دانش آنها بهره مند شوم










من و آقای صالح مسئول تارنماهای زبانهای فارسی و دری در Temamorsmål 
خانم بیگلری مسئول و سردبیر سایت فارسی مبحث زبان مادری 


برای اینکه بدانید مرکز «مبحث زبان مادری» یا
Tema morsmål چیست به این آدرس اینترنتی مراجعه کنید.
http://morsmal.no/index.php/no/

۱۳۹۱/۵/۵



امروز این عکس چنان فریاد کشید که خواب از چشمانم ربود. 
خیلی تلاش کردم که من هم فریاد کنم. 
نشد
بغض گلویم را فشرد.... 



۱۳۹۱/۴/۳۱

بچه ها او را می شناسند

مدتی می شد که دروازه ی رؤیاهایم را بسته بودم. حوصله نداشتم. نمی رسیدم. و از همه بدتر مسافرانی که در می زدند «رؤیایی» نبودند...  
...
امروز مادر مهمانم بود. گفتم برویم بیرون و دوری بزنیم. او را از مسیری که در تنهایی خود همیشه به آنجا پناه می بردم، راندم. نشانش دادم. گفتم:
ـ اینجا همان جایی است که تنهایی را قشنگتر می کرد مادر، و ... به «او» ...  نقش می داد، شاید برای اینکه روزگاری باشد.
مادر قسمت دوم جمله ام را نفهمید. آهی از سر همدردی با «تنهایی» ام سر داد و گفت:
ـ تنهایی که دیگر قشنگی ندارد. من کشیده ام می دانم.
...
اما اتفاق جالبی افتاد. این مسیر را دوباره و چند باره مرور کردم. بدون آنکه احتیاجی به طی کردن باشد. اما حس تنهایی به سراغم نیامد... مادر بود و رؤیاهای «او». با خود گفتم «او حتما این جاده را دوست خواهد داشت». با خود گفتم: «او این درخت ها را می شناسد. او این رنگ مزرعه  را بو کرده است. شیهه ی اسب ها برایش آشنایند و اردک های این دریاچه از دستان او حتما غذا خورده اند.... »
مادر پرسید: کی؟
و من لبخند موذیانه ای زدم.
گاهی رؤیاها عین بچه هایی هستند که وقتی به کنار دریا می رسند، منتظر پدر و مادر نمی مانند که مایو به تن شان کنی. سریع با همان لباس خود را به آب می زنند. ...
و حالا من رو به این بچه ها داد می زنم:
«بیاید بیرون ... غرق می شید ها...»
ولی کو گوش شنوا؟ با خود می گویم:
«او مسلما از این مسیر عبور کرده است... این بچه ها او را می شناسند.»

۱۳۹۱/۴/۲۵

من و چمدان سفر ـ قسمت دوم




یکی دو بار زنگ خطر GPS چرت مادر را تو ماشین بهم زد.
ـ این چیه هی صدا می خوره؟
ـ می گه که این نزدیکی ها «دوربین» هست مادر و باید سرعتم رو کم کنم.
مادر تعجب کرد. می خواست بگه الله اکبر که نگفت. یا شاید هم می خواست بگه «وینستون روحت شاد» که فکر کرد شاید بخندم. آخه مادر هر وقت که برق بعد از قطع شدن، می اومد عادت داشت بگه «وینستون روحت شاد»، البته به جای ادیسون. بعدها دیگه در باره ی هر کدوم از این «کافر»ها که کارهای خوب کرده بودند هم همین عبارت رو بکار می برد. گفت: اینها باید برن بهشت ها!
پرسیدم: کیا؟
گفت: همین ها که این همه چیز اختراع می کنن.
اگر پدر بود می گفت: خب برن بهشت که چی بشه؟ آخوندهای ما رو اونجا ملاقات کنن... تو که داری نفرین می کنی!
  
دو ساعته از Jönköping  رسیدیم به مقصد. اسم خیابونشون Høgalykka بود، به فارسی یعنی «خوشبختی بزرگ». اسم قشنگی بود. خیابون قشنگی هم بود. با خانه هایی آجری و چوب کبریتی. 


 من تا حالا دو ـ سه باری گوتنبرگ بودم، که همه اش با کارهای هنری و فرهنگی یا کنسرت گذشته بود.  اینبار خودم بودم و مادر و دیداری که سالها عقب افتاده بود. دیدار با خواهر زاده ام سامی و همسرش لوئیز  و دختر کوچولوی ما تئا. و شهری که واقعا دیدنی بود. 

این هم نمای شهر گوتنبرگ از پنجره ی خونه ی سامی و لوییز.  



گوتنبرگ یا Göteborg شهر زیبایی است. دومین شهر بزرگ سوئد. طبیعت بکر و شهرنشینی همزیستی مسالمت آمیزی داره. اجازه بدید  شما رو با عکس هام به داخل شهر ببرم و با هم به دیدن زیبایی های شهر بشینیم.   
این هم کانالی در مرکز شهر که توسط هلندی ها در 400 سال پیش ساخته شده است. این کانال ها به خاطر این ساخته شده که از آتش سوزی کامل شهر جلوگیری شود. این رودخانه هم اسمش fattigmanså نام داره . قایق های بزرگ توریستی که مسافران رو به یه سفر آبی شهری در مسیر رودخونه می برن. 
  
این هم دو دختر جوان که بر روی همین رودخانه  مشغول پارو زدن هستن. 


حالا گشتی در مرکز شهر می زنیم. قبل از همه جوونهایی رو می بینم که در میدان اصلی جمع شده و با رقص و آواز و موزیک سعی می کنن که توجه رهگذران رو به خود جلب کنن. اونچه که برام جالب بود اینکه شهرداری این شهر عادت داره هر ساله تعدادی از هنرمندای جوون رو برای کار تابستونی استخدام کنه. این جوونها وظیفه دارن با ترتیب دادن برنامه های متعدد مردم و توریست ها رو سرگرم کنن. 
سرگرمی مجانی برای مردم 

کله ی این آقا پسر همچی کمتر از دیگران نبود... 
جوانها رو می بینیم که چطور از هنر خود استفاده  و  مردم رو سرگرم می کنن. روزگاری آرزو داشتم که ما جوانها در ایران هم می تونستیم چنین امکاناتی داشته باشیم  




اینم خانم جوانی که خودش رو به شکل «پی پی» شخصیت معروف داستانی  آسترید لیندگرد در آورده است. 
و دختر جوونی که برای تماشاگران می خواند. 
مادر هر وقت دوره گردی رو می بینه که آکاردئون می زنه به اون پول میده. می گه:
ـ به یاد تو می افتم. 






معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...