۱۳۹۰/۷/۳

نفرینت نمی کنم

نفرینت نمی کنم.
هرگز.
اما تقصیر من نیست که
باران هیچ خیانتی را نمی شورد.
و باد
آنرا از ذهن دل شکسته پاک نمی کند.

نفرینت نمی کنم،
هرگز.
اما فراموش نکن
تا عمر داری باید زیر چتر
دنبال عشق بگردی،
و از لابلای همین باد و باران،
برای یک جرعه وفا له له بزنی....






۱۳۹۰/۶/۲۲

اولین دیکلمه ی من

بالاخره تصمیم گرفتم که بخشی از شعرهای خود را روانه ی یوتوب کنم. کار دیکلمه را در تجربه نداشتم، ولی دارم امتحان می کنم. و این اولین تجربه ی دیکلمه شعر «می توان افسوس خورد، می توان هورا کشید». تا ببینم در کارهای بعدی چه می توانم کنم.


۱۳۹۰/۶/۱۸

بوی خانه یا بوی مهمان



تو این ده سال غربت نشینی، هیچوقت مثل این ده ماه اخیر هوای «خانه» به سرم نزده بود. هیچوقت اینقدر دلم برای خانه تنگ نشده بود. این دوران «درگیری با خودم» و «با خودم ها» تمام روزنه ها رو برویم بست. من در تمام زندگی ام با هوای عشق تنفس می کردم، با تکیه بر عشق به آینده فکر می کردم و رؤیاهای فرداهایم را بر روی چهارپایه ی عشق گسترانده بودم. ولی وقتی باد پاییز جدایی سر رسید، همه ی رؤیاهای سبزم را در هم شکست. اعتمادم به عشق سلب شد، و خودم را به ناگاه تنها حس کردم. این شد که خودم را بستم. تاریکی خودش را به من تحمیل کرد و ماهها طول کشید تا قبول کنم که «شروعی» دیگر هم باید باشد.
هفته ی پیش خبر رسید که مهمان دارم. چه مهمانهایی ... خواهرم، شوهرش، برادرم و دوستانی که هر کدام کمتر از خواهر و برادر نبودند. وقتی آمدند بوی خانه با آنها آمد. و همه جا پر از سر و صدا شد. پر از بوی محبت ... تنهایی پر بر بست و من خودم رو در میان خانه «حس» کردم. خودشان می خریدند، خودشان می پختند، خودشان پذیرایی می کردند، خودشان می زدند و خودشان هم می رقصیدند... و یک هفته در خانه شادی و محبت در گوشه و کنار زندگی می کرد. من دیگر هیچ بهانه ای نداشتم که احساس شادی نکنم... تو این چند روز هر وقت که به خانه می آمدم، گرد شوخی و خنده همه جا پراکنده بود. ما حتی یک عصر مهمان جمع ایرانی ها در اسلو بودیم. و شادی های خود را با آنها هم قسمت کردیم.
...
دیروز رفتند. وقتی به خانه آمدم، دلم گرفت. حضورشان غایب بود، ولی یادشان حاضر. و بوی آنها هنوز در خانه بود. بوی آبگوشت، کله پاچه، کباب، و صدای استکان عرق و «به سلامتی» ها ... و من هنوز دارم شادی ها را در کنار خاطره های به جا مانده تماشا می کنم. ... آری، خانه اینجا بود. پیش من ... توی دستان من ... و من خانه را احساس کردم. و هیچ پاک کنی قادر نیست که این خاطره ها را پاک کند....

۱۳۹۰/۶/۵

دیشب باران ترانه می خواند

دیشب باران عجیبی می بارید. یک ریز و تند. صدایش یک لحظه قطع نمی شد. و چنان بر سقف خانه ی تنهایی ام فرود می آمد که تنها صدای تنهایی من بود که به گوش نمی رسید. انگار باران دیشب حال و هوای دیگری داشت. می شد از ابتدایش گرفت و مثل «لوبیای سحرآمیز» به انتهایش رسید. نه ... نه، این باران انتهایی نداشت. می شد از شانه هایش بالا رفت و مثل موقعی که روی تراست منزل ایستاده و با سیگاری روشن دریاچه ی زیبای روبرو را تماشا می کنم، تنهایی را تماشا کرد. اصلا می شد سر روی شانه هایش گذاشت و چند قطره ای به یاد زندگی ریخت ... نه، پا روی شانه هایش گذاشت و تو کابینت های بالا دنبال چیزی مناسب برای چیدن گل های رزی که تازه از بیرون خریداری شده بود، گشت.
انگار او مهمان من بود و من مهمان او... اصلا دیشب مهمانی مرا این باران خراب کرد. باعث شد کباب کوبیده ام مزه ی همبرگر بدهد. و بعد، مرا یاد شمال انداخت، یاد خانه، یاد دور هم بودن ها، یاد عشق... تاکنون باران را اینقدر لطیف ندیده بودم. روح را جلا می داد. چنان به او نزدیک بودم که می توانستم حسش کنم. به چشمان اثیری اش نگاه کنم. با او سالسا برقصم و یا هدیه ای «سبز» از او بگیرم. بعد دستان مهربانش را گرفته و اتاقها را نشانش دهم. حالا در هر کدام از اتاق ها که می نشستم صدایش می آمد و بوی آشنای نمش همه جا را پر کرده بود.
درست است، دیشب باران توی اتاقم بود. روی سازم، روی ترانه های من. با من می خواند:
...
گفتی که تنهایی
از غم ها دریایی
در پی دنیایی
پس بیا کجایی یارم؟

گفتی که باز آیی،
با عشق و ناز آیی
حین پرواز آیی
پس بدان در انتظارم...

و حالا صدای باران و ترانه در هم آمیخته بود. و مرا آرام می ساخت. اما خودش، بی قرار بود. نا آرام و بی قرار. من این ناآرامی را از رعد و برق های هولناکی که هر از گاهی با صدایی مهیب تمام اتاقهای تاریک وجودش را روشن می ساخت می فهمیدم. باورم نمی شد که این منشاء طراوت، این هدیه بخش سبز، چنین هراسان و دلنگران باشد.
من دیشب تا ساعت ها زیر باران بودم. و شریک این نا آرامی. خیس آب شده بودم...
و صبح ... وقتی برخاستم دیگر باران نمی بارید. اما تمام دیوارهای اتاقم را از عکس ها و خاطره های قدیمی شسته بود... باران نمی بارید، هیچ! ولی صدایش همچنان روی سقف شیروانی ی خیالم و توی اتاق های ذهنم، مثل زمزمه ای جاری بود. و چتر جا مانده ای در کنار در، یادم آورد که دیشب باران هنگامه ای برپا کرده بود....

۱۳۹۰/۶/۲

باید باشم چون هستم

ناسلامتی امروز تولدمه. مرسی! بیست سال پیش در چنین روزی ... نه اینکه متولد شدم. دوستهایم را جمع کرده و اولین جشن تولدم را بر پا ساختم. این جشن خیلی ساده بود. اندکی خوراکی، شراب و دوستان خوب. و خب ساز و آوازی و ... بعد من این سروده ام را برای دوستان خواندم. خودم هم بعد از این همه سال دقیقا نمی دانم منظورم چه بود. و چه چیزی را می خواستم بگویم. گفتم:

از پس چشمهای خمار آلوده ی تنها،
از پس سینه های بی قامت دست گشاده،
که تحمل بر جفای تاجر قلبها دارد.

از پس دست ها و پاهایی
که هر روز به بهانه ی فتح،
حرکت می کند.

از پس سوزها،
دردها،
و سبزینه های نارس طراوت،
بیست و شش شهریور کوچ کرد و رفت....

در هاله ی پرت زمان
نقاب چهره برکشیده شد،
و آنجا،
آن گوشه،
زیر چهاردیواری ی پنجره دار کوچک،
شب و روز،
در بیست و هفتمین آواز خسته تکرار شد...
در حالیکه بدنیا آمده بود،
دگر باره آرزوی آمدن کرد...
در حالیکه زندگی تمام شده بود،
دگر باره خواند:
باید باشم چون هستم.

3 شهریور 1369

اینکه بعد از گذشت این همه سال ادعا کنم هنوز «سبزینه های طراوت» عمرم نرسیده اند، حرف عبثی نگفته ام. اینکه هنوز «در حالیکه بدنیا آمده ام ،آرزوی آمدن می کنم»، حرف بیخودی نیست. اما اتفاقات دیگر هم افتاده است. هنوز کابینت های آشپزخانه رآ بعد از هر بار باز کردن، یادم می رود که ببندم. تنها چیزی که این اواخر بعد از تغییرات مهمی که در زندگی ام پیش آمد اینکه بالاخره کسی جز خودم، آنها را نخواهد بست.
در یکی از نوشته هایم نوشتم که «مثل پیرمرد بادکنک فروشی ام که باد، بادکنک هایم را از جا کنده و برده است. الان دارم دنبالشان می گردم. و هر بادکنکی را که دست هر بچه ای می بینم، فکر می کنم یکی از آنهاست.» «گفتم: مثل بچه ای هستم که از سر ذوق بستنی ای خریده و شوق خوردن دارد. ولی متوجه می شود که بستنی هایش ار زوی قیف افتاده اند.»

بعد از این همه سال می توانم بگویم که برای زندگی کردن انگیزه های قوی تر لازم است. می توانم بگویم که حوزه ی زندگی شخصی من خود انگیزه ی مبارزه تن به تن است. اگر نجبنبی زمین می خوری. و اگر زمین خوردی دیگر وقت برخاستنت نیست.
این اواخر که زندگی من دستخوش حوادث مختلف شد، خود را به دست حوادث دیگری سپردم. حوادثی که باعث شد که فکر کنم اصلا بیراهه آمده ام. گم شده م. از خود فاصله گرفته ام. نمی دانم. فقط می فهمم که اکنون به آدمها از زاویه ای دیگر سیر می کنم. احساس دوستی ی بیشتری با دیگران دارم. و فاصله هایی که قبلا سعی می کردم رعایت کنم نمی کنم.
نمی دانم. امروز تولدم هست. و این زمان گذشته را چیست؟ فکر می کنم هنوز «باید باشم، چون هستم» به اعتبار خود باقی است. و من هنوز در پی هستن هستم.

۱۳۹۰/۶/۱

سقوط دیکتاتور نزدیک می شود


پای تلویزیون نشستم و دارم لیبی رآ لحظه به لحظه دنبال می کنم. مردم خیابان به خیابان دارند دنبال دیکتاتور می گردند. همان دیکتاتوری که چهل سال پیش نماد ضدامپریالیسم و آزادی لیبی بود. و امروز مظهر عقب ماندگی... دائم در انتظارم که خبری بشود. انگار که مملکت مادری خودم است. دلم می خواهد مردم لیبی نتیجه ببینند.
دلم برای همه ی ما می سوزد. آخر چرا باید از دمکراسی، همین دمکراسی نیم بند جهانی بی نصیب باشیم. چرا باید از قوانین مدرن جهانی بی بهره باشیم. چرا باید ثروت ملی خود را بدست چنین دیکتاتورهایی بر باد دهیم.
مردم لیبی مثل بقیه ی عربها نشان دادند که هنوز وقت انقلاب تمام نشده است. و بیشتر از همه نشان دادند که بدون حمایت جامعه ی جهانی امکان شکست دیکتاتورهایی که تا دندان مسلح هستند نیست. بنابر این آنها اشتباه ما را نکردند. علنا از جامعه ی جهانی کمک خواستند. و این کمک ها بالاخره بعد از 6 ماه نتیجه داد....
در همین زمینه بخوانید:

۱۳۹۰/۵/۳۰

موسیقی من، زبان من


دیروز صبح بین خواب و بیداری بودم که موبایلم زنگ زد. Karin بود: خانم معلم دوران کلاس نروژی. خیلی خوشحال شدم. گفت: کجایی؟ مدتهاست که خبری ازت نیست.
گفتم: حق داری. مدتی یه خودم نیستم. کمی از جمع فاصله گرفته م.
گفت: تلفنت رو نداشتم. از بچه های ایرانی گرفتم.
خلاصه بعد از چاق سلامتی معلوم شد که تولدش است. تولد 50 سالگی ش. تبریک گفتم. از من خواهش کرد که در مهمانی ش حضور پیدا کنم. گفت: هنوز بعضی از مهمونا از اون شب فراموش نشدنی حرف می زنن...
گفتم: یادش بخیر.
پنج ـ شش سال پیش بود. کارین و شوهرش مهمانی ی حسابی ای گرفته بودند. همان موقع وقتی دعوتنامه اش را خواندم تعجب کردم: «جشن به صرف شام و صبحانه!» گفتم شاید هنوز نروژی ام کامل نشده است. پرسیدم این یعنی چی؟ گفت: یعنی قراره که تا صبح پیش ما بمونین. و بعدش صبحونه رو با هم می خوریم.
برایم جالب بود. مهمانها با خودشان چادر هم آورده بودند. تا پاسی از شپ زدیم و رقصیدیم. بعدش توی چادر ها خوابیدیم. به ما خیلی خوش گذشت. یک شب فراموش نشدنی!
گفت: می دونم که دیر زنگ زدم. ولی خیلی دوس داشتم مهمونام دوباره موزیک تو رو می شنیدن.
راستش تو رودربایستی ماندم. دوست هم نداشتم که به او «نه» بگویم. کارین زن خیلی خوبی بود. یک مشاور دلسوز. زمانی که کلاس زبان را در اینجا شروع کردیم، این او بود که راه ادامه تحصیل را به من آموخت و کمکم کرد تا راه به مدرسه و دانشگاه پیدا کنم. بعد ها فهمیدم که او یکی از سیاستمداران فعال حزب چپ ـسوسیالیست است. سال پیش روز اول ماه مه وقتی نخست وزیر برای بازدید از شهر ما آمده بود، کارین مرا به او بعنوان یک نویسنده ی مهاجر معرفی کرد...
او یه دوست خوب خانوادگی بود. و حالا مشکل بود که به او نه بگویم.
گفتم: موسیقی ی من؟
گفت: آره ... و تو می دونی که: Musikk kjenner ingen grenser.
به این معنی که «موسیقی هیچ مرزی نمی شناسد.» و بنظرم خیلی درست می گفت. من موقعی که سالها پیش در تهران به کلاس موسیقی می رفتم، شبیه این مطلب را روی دیوار کلاس دیده بودم: «آنجا که زبان از سخن باز می ماند، موسیقی آغاز می شود.»
من درجوانی از موسیقی ام همیشه به عنوان زبانم استفاده کرده ام. بارها حرف خود را از طریق سازم زده ام. حتی موقعی که می خواستم «کسی» را تحت تاثیر قرار داده، یا پیغامی برسانم، از سازم استفاده کرده ام. یاد آن روزهای خوش و شیطنت بار جوانی بخیر!
سالهای اول اقامت در نروژ بارها از طریق موسیقی ام با مردم اینجا حرف زده ام. توی فستیوالها شرکت کرده ام، توی جشن ها، کنسرت ها و یا مراسم رسمی، از موسیقی خود به عنوان زبان خود استفاده کرده ام. و هنوز هم اینکار را می کنم.
....
بگذریم. بین رفتن و نرفتن بودم که بالاخره خود را به جشن رساندم. کارین و شوهرش از دیدنم بسیار خوشحال شدند. جشن بسیار بزرگی برپا کرده بودند. و مهمانان زیادی حضور داشتند. او مهمانان خود را با یک نوشیدنی که از عرق برزیلی درست می شد، پذیرایی می کرد.
من سالها قبل موقعی که در کمپ زندگی می کردم، آهنگی ساخته بودم به نام «دلتنگی» یا Savn. این آهنگ بر پایه ی دستگاه «بیات شیراز» از مقام های آذربایجانی ساخته شده، و با سوز و گذازی مخصوص نواخته می شود. آهنگم دو قسمت دارد. پیش در آمد که در واقع دلتنگی به گذشته است، به خاطرات، به همه ی آنچه که از کف رفته. و قسمت دوم آهنگ، ریتمیک می باشد، که نوعی دلتنگی به آینده است. به آرزوها، رؤیاها به روزهای خوب پیش رو...
من خود این آهنگم را بسیار دوست دارم. فکر می کنم قطعه ای ست که دشواری و شادی های ما را به تصویر می کشد. آنهایی که برای فتح آینده از گذشته بریده اند و آرزوها و رؤیاهای خود را جستجو می کنند....
بعد از شام کارین با زدن قاشق بر روی گیلاس شراب مهمانانش را به سکوت دعوت کرده و از من دعوت کرد که موزیکم را اجرا کنم. وقتی این آهنگ را شروع کردم، سکوت عجیبی بر مهمانها حاکم شد. انگار همه ی این آدمها که چند دقیقه پیش در شادی مدهوش بودند اکنون با من به اعماق من همسفر شده بودند... وقتی اجرایم تمام شد، بسیار تشویقم کردند. خانمی میانسال جلو آمد و در حالیکه اشک چشمانش را پاک می کرد، گفت: من موزیک آذری را نمی شناسم. ولی هر چه بود آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
بنته یکی دیگر از دوستان من که در مهمانی حضور داشت، بسیار تشویقم کرد.

فهمیدم که واقعا موسیقی مرز نمی شناسد. به این فکر می کنم که کاش انسانها می توانستند بسیاری دیگر از مرزها را نیز از بین شان بردارند. دارم به فردایی می اندیشم که مرزی نباشد.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...