۱۳۹۰/۶/۵

دیشب باران ترانه می خواند

دیشب باران عجیبی می بارید. یک ریز و تند. صدایش یک لحظه قطع نمی شد. و چنان بر سقف خانه ی تنهایی ام فرود می آمد که تنها صدای تنهایی من بود که به گوش نمی رسید. انگار باران دیشب حال و هوای دیگری داشت. می شد از ابتدایش گرفت و مثل «لوبیای سحرآمیز» به انتهایش رسید. نه ... نه، این باران انتهایی نداشت. می شد از شانه هایش بالا رفت و مثل موقعی که روی تراست منزل ایستاده و با سیگاری روشن دریاچه ی زیبای روبرو را تماشا می کنم، تنهایی را تماشا کرد. اصلا می شد سر روی شانه هایش گذاشت و چند قطره ای به یاد زندگی ریخت ... نه، پا روی شانه هایش گذاشت و تو کابینت های بالا دنبال چیزی مناسب برای چیدن گل های رزی که تازه از بیرون خریداری شده بود، گشت.
انگار او مهمان من بود و من مهمان او... اصلا دیشب مهمانی مرا این باران خراب کرد. باعث شد کباب کوبیده ام مزه ی همبرگر بدهد. و بعد، مرا یاد شمال انداخت، یاد خانه، یاد دور هم بودن ها، یاد عشق... تاکنون باران را اینقدر لطیف ندیده بودم. روح را جلا می داد. چنان به او نزدیک بودم که می توانستم حسش کنم. به چشمان اثیری اش نگاه کنم. با او سالسا برقصم و یا هدیه ای «سبز» از او بگیرم. بعد دستان مهربانش را گرفته و اتاقها را نشانش دهم. حالا در هر کدام از اتاق ها که می نشستم صدایش می آمد و بوی آشنای نمش همه جا را پر کرده بود.
درست است، دیشب باران توی اتاقم بود. روی سازم، روی ترانه های من. با من می خواند:
...
گفتی که تنهایی
از غم ها دریایی
در پی دنیایی
پس بیا کجایی یارم؟

گفتی که باز آیی،
با عشق و ناز آیی
حین پرواز آیی
پس بدان در انتظارم...

و حالا صدای باران و ترانه در هم آمیخته بود. و مرا آرام می ساخت. اما خودش، بی قرار بود. نا آرام و بی قرار. من این ناآرامی را از رعد و برق های هولناکی که هر از گاهی با صدایی مهیب تمام اتاقهای تاریک وجودش را روشن می ساخت می فهمیدم. باورم نمی شد که این منشاء طراوت، این هدیه بخش سبز، چنین هراسان و دلنگران باشد.
من دیشب تا ساعت ها زیر باران بودم. و شریک این نا آرامی. خیس آب شده بودم...
و صبح ... وقتی برخاستم دیگر باران نمی بارید. اما تمام دیوارهای اتاقم را از عکس ها و خاطره های قدیمی شسته بود... باران نمی بارید، هیچ! ولی صدایش همچنان روی سقف شیروانی ی خیالم و توی اتاق های ذهنم، مثل زمزمه ای جاری بود. و چتر جا مانده ای در کنار در، یادم آورد که دیشب باران هنگامه ای برپا کرده بود....

۱۳۹۰/۶/۲

باید باشم چون هستم

ناسلامتی امروز تولدمه. مرسی! بیست سال پیش در چنین روزی ... نه اینکه متولد شدم. دوستهایم را جمع کرده و اولین جشن تولدم را بر پا ساختم. این جشن خیلی ساده بود. اندکی خوراکی، شراب و دوستان خوب. و خب ساز و آوازی و ... بعد من این سروده ام را برای دوستان خواندم. خودم هم بعد از این همه سال دقیقا نمی دانم منظورم چه بود. و چه چیزی را می خواستم بگویم. گفتم:

از پس چشمهای خمار آلوده ی تنها،
از پس سینه های بی قامت دست گشاده،
که تحمل بر جفای تاجر قلبها دارد.

از پس دست ها و پاهایی
که هر روز به بهانه ی فتح،
حرکت می کند.

از پس سوزها،
دردها،
و سبزینه های نارس طراوت،
بیست و شش شهریور کوچ کرد و رفت....

در هاله ی پرت زمان
نقاب چهره برکشیده شد،
و آنجا،
آن گوشه،
زیر چهاردیواری ی پنجره دار کوچک،
شب و روز،
در بیست و هفتمین آواز خسته تکرار شد...
در حالیکه بدنیا آمده بود،
دگر باره آرزوی آمدن کرد...
در حالیکه زندگی تمام شده بود،
دگر باره خواند:
باید باشم چون هستم.

3 شهریور 1369

اینکه بعد از گذشت این همه سال ادعا کنم هنوز «سبزینه های طراوت» عمرم نرسیده اند، حرف عبثی نگفته ام. اینکه هنوز «در حالیکه بدنیا آمده ام ،آرزوی آمدن می کنم»، حرف بیخودی نیست. اما اتفاقات دیگر هم افتاده است. هنوز کابینت های آشپزخانه رآ بعد از هر بار باز کردن، یادم می رود که ببندم. تنها چیزی که این اواخر بعد از تغییرات مهمی که در زندگی ام پیش آمد اینکه بالاخره کسی جز خودم، آنها را نخواهد بست.
در یکی از نوشته هایم نوشتم که «مثل پیرمرد بادکنک فروشی ام که باد، بادکنک هایم را از جا کنده و برده است. الان دارم دنبالشان می گردم. و هر بادکنکی را که دست هر بچه ای می بینم، فکر می کنم یکی از آنهاست.» «گفتم: مثل بچه ای هستم که از سر ذوق بستنی ای خریده و شوق خوردن دارد. ولی متوجه می شود که بستنی هایش ار زوی قیف افتاده اند.»

بعد از این همه سال می توانم بگویم که برای زندگی کردن انگیزه های قوی تر لازم است. می توانم بگویم که حوزه ی زندگی شخصی من خود انگیزه ی مبارزه تن به تن است. اگر نجبنبی زمین می خوری. و اگر زمین خوردی دیگر وقت برخاستنت نیست.
این اواخر که زندگی من دستخوش حوادث مختلف شد، خود را به دست حوادث دیگری سپردم. حوادثی که باعث شد که فکر کنم اصلا بیراهه آمده ام. گم شده م. از خود فاصله گرفته ام. نمی دانم. فقط می فهمم که اکنون به آدمها از زاویه ای دیگر سیر می کنم. احساس دوستی ی بیشتری با دیگران دارم. و فاصله هایی که قبلا سعی می کردم رعایت کنم نمی کنم.
نمی دانم. امروز تولدم هست. و این زمان گذشته را چیست؟ فکر می کنم هنوز «باید باشم، چون هستم» به اعتبار خود باقی است. و من هنوز در پی هستن هستم.

۱۳۹۰/۶/۱

سقوط دیکتاتور نزدیک می شود


پای تلویزیون نشستم و دارم لیبی رآ لحظه به لحظه دنبال می کنم. مردم خیابان به خیابان دارند دنبال دیکتاتور می گردند. همان دیکتاتوری که چهل سال پیش نماد ضدامپریالیسم و آزادی لیبی بود. و امروز مظهر عقب ماندگی... دائم در انتظارم که خبری بشود. انگار که مملکت مادری خودم است. دلم می خواهد مردم لیبی نتیجه ببینند.
دلم برای همه ی ما می سوزد. آخر چرا باید از دمکراسی، همین دمکراسی نیم بند جهانی بی نصیب باشیم. چرا باید از قوانین مدرن جهانی بی بهره باشیم. چرا باید ثروت ملی خود را بدست چنین دیکتاتورهایی بر باد دهیم.
مردم لیبی مثل بقیه ی عربها نشان دادند که هنوز وقت انقلاب تمام نشده است. و بیشتر از همه نشان دادند که بدون حمایت جامعه ی جهانی امکان شکست دیکتاتورهایی که تا دندان مسلح هستند نیست. بنابر این آنها اشتباه ما را نکردند. علنا از جامعه ی جهانی کمک خواستند. و این کمک ها بالاخره بعد از 6 ماه نتیجه داد....
در همین زمینه بخوانید:

۱۳۹۰/۵/۳۰

موسیقی من، زبان من


دیروز صبح بین خواب و بیداری بودم که موبایلم زنگ زد. Karin بود: خانم معلم دوران کلاس نروژی. خیلی خوشحال شدم. گفت: کجایی؟ مدتهاست که خبری ازت نیست.
گفتم: حق داری. مدتی یه خودم نیستم. کمی از جمع فاصله گرفته م.
گفت: تلفنت رو نداشتم. از بچه های ایرانی گرفتم.
خلاصه بعد از چاق سلامتی معلوم شد که تولدش است. تولد 50 سالگی ش. تبریک گفتم. از من خواهش کرد که در مهمانی ش حضور پیدا کنم. گفت: هنوز بعضی از مهمونا از اون شب فراموش نشدنی حرف می زنن...
گفتم: یادش بخیر.
پنج ـ شش سال پیش بود. کارین و شوهرش مهمانی ی حسابی ای گرفته بودند. همان موقع وقتی دعوتنامه اش را خواندم تعجب کردم: «جشن به صرف شام و صبحانه!» گفتم شاید هنوز نروژی ام کامل نشده است. پرسیدم این یعنی چی؟ گفت: یعنی قراره که تا صبح پیش ما بمونین. و بعدش صبحونه رو با هم می خوریم.
برایم جالب بود. مهمانها با خودشان چادر هم آورده بودند. تا پاسی از شپ زدیم و رقصیدیم. بعدش توی چادر ها خوابیدیم. به ما خیلی خوش گذشت. یک شب فراموش نشدنی!
گفت: می دونم که دیر زنگ زدم. ولی خیلی دوس داشتم مهمونام دوباره موزیک تو رو می شنیدن.
راستش تو رودربایستی ماندم. دوست هم نداشتم که به او «نه» بگویم. کارین زن خیلی خوبی بود. یک مشاور دلسوز. زمانی که کلاس زبان را در اینجا شروع کردیم، این او بود که راه ادامه تحصیل را به من آموخت و کمکم کرد تا راه به مدرسه و دانشگاه پیدا کنم. بعد ها فهمیدم که او یکی از سیاستمداران فعال حزب چپ ـسوسیالیست است. سال پیش روز اول ماه مه وقتی نخست وزیر برای بازدید از شهر ما آمده بود، کارین مرا به او بعنوان یک نویسنده ی مهاجر معرفی کرد...
او یه دوست خوب خانوادگی بود. و حالا مشکل بود که به او نه بگویم.
گفتم: موسیقی ی من؟
گفت: آره ... و تو می دونی که: Musikk kjenner ingen grenser.
به این معنی که «موسیقی هیچ مرزی نمی شناسد.» و بنظرم خیلی درست می گفت. من موقعی که سالها پیش در تهران به کلاس موسیقی می رفتم، شبیه این مطلب را روی دیوار کلاس دیده بودم: «آنجا که زبان از سخن باز می ماند، موسیقی آغاز می شود.»
من درجوانی از موسیقی ام همیشه به عنوان زبانم استفاده کرده ام. بارها حرف خود را از طریق سازم زده ام. حتی موقعی که می خواستم «کسی» را تحت تاثیر قرار داده، یا پیغامی برسانم، از سازم استفاده کرده ام. یاد آن روزهای خوش و شیطنت بار جوانی بخیر!
سالهای اول اقامت در نروژ بارها از طریق موسیقی ام با مردم اینجا حرف زده ام. توی فستیوالها شرکت کرده ام، توی جشن ها، کنسرت ها و یا مراسم رسمی، از موسیقی خود به عنوان زبان خود استفاده کرده ام. و هنوز هم اینکار را می کنم.
....
بگذریم. بین رفتن و نرفتن بودم که بالاخره خود را به جشن رساندم. کارین و شوهرش از دیدنم بسیار خوشحال شدند. جشن بسیار بزرگی برپا کرده بودند. و مهمانان زیادی حضور داشتند. او مهمانان خود را با یک نوشیدنی که از عرق برزیلی درست می شد، پذیرایی می کرد.
من سالها قبل موقعی که در کمپ زندگی می کردم، آهنگی ساخته بودم به نام «دلتنگی» یا Savn. این آهنگ بر پایه ی دستگاه «بیات شیراز» از مقام های آذربایجانی ساخته شده، و با سوز و گذازی مخصوص نواخته می شود. آهنگم دو قسمت دارد. پیش در آمد که در واقع دلتنگی به گذشته است، به خاطرات، به همه ی آنچه که از کف رفته. و قسمت دوم آهنگ، ریتمیک می باشد، که نوعی دلتنگی به آینده است. به آرزوها، رؤیاها به روزهای خوب پیش رو...
من خود این آهنگم را بسیار دوست دارم. فکر می کنم قطعه ای ست که دشواری و شادی های ما را به تصویر می کشد. آنهایی که برای فتح آینده از گذشته بریده اند و آرزوها و رؤیاهای خود را جستجو می کنند....
بعد از شام کارین با زدن قاشق بر روی گیلاس شراب مهمانانش را به سکوت دعوت کرده و از من دعوت کرد که موزیکم را اجرا کنم. وقتی این آهنگ را شروع کردم، سکوت عجیبی بر مهمانها حاکم شد. انگار همه ی این آدمها که چند دقیقه پیش در شادی مدهوش بودند اکنون با من به اعماق من همسفر شده بودند... وقتی اجرایم تمام شد، بسیار تشویقم کردند. خانمی میانسال جلو آمد و در حالیکه اشک چشمانش را پاک می کرد، گفت: من موزیک آذری را نمی شناسم. ولی هر چه بود آنقدر مرا تحت تاثیر قرار داد که نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.
بنته یکی دیگر از دوستان من که در مهمانی حضور داشت، بسیار تشویقم کرد.

فهمیدم که واقعا موسیقی مرز نمی شناسد. به این فکر می کنم که کاش انسانها می توانستند بسیاری دیگر از مرزها را نیز از بین شان بردارند. دارم به فردایی می اندیشم که مرزی نباشد.

۱۳۹۰/۵/۲۹

هیچکس به هیچکسی ام نپیوست...

هیچکس مرا باور نکرد!
نه تو که آن شب مجعول،
با بوسه های مسموم،
وجود تشنه ام را سیراب ساختی.
نه خود که نوشیدم و مست تو گشتم.
و گمان کردم که شراب ناب نوشیده ام.


هیچکس با من نماند!
نه تو که سایه های شیشه ای ات،
در عمق تاریک پنجره ی امیدم درخشید.
نه خود که در همان سایه ها،
دور تا دور لبانت را بی پروا
بوسه کاشتم.

هیچکس به هیچکسی ام نپیوست!
نه تو که تنهابودی،
و نه من که تنهاتر.
جز اندیشه های تخلیه شده از تو
و خاطره های در حال اغماض...

۱۳۹۰/۵/۲۷

اولین روز مدرسه او و من


امروز اولین روز مدرسه بود. و دانش اموزان نروژی بعد از تعطیلات تابستانی پای به سال تحصیلی جدید گذاشتند. اما امروز برای عده ای از این دانش آموزان روز بخصوص و بسیار خاطره انگیزی بود. برای آن بچه هایی که برای اولین بار پای به مدرسه می گذاشتند: دانش آموزان کلاس اول.

مدارس نروژ برای این روز مراسم ویژه ای دارند. امروز آن کودکی را دیدم که دست در دست پدر و مادرش پای به مدرسه گذاشته بود. گر چه کمی اظطراب داشت، ولی لبهایش خندان بود. او خیلی زود متوجه شد که تنها نیست. تمام اطراف او بچه هایی گرفته بودند که آنها هم اولین روز مدرسه را تجربه می کردند. تازه بعضا بچه هایی بودند که اصلا زبان نروژی را هم بلد نبودند. خانم خوش لباسی که گویا رئیس یا مدیر مدرسه بود، پشت میکروفن قرار گرفت. او در حالی که لبخند بر لبان داشت، به همه مخصوصا به این بچه ها خوش آمد گفت.

سپس دانش آموزان از همه ی کلاسها دور «کلاس اولی ها» را گرفتند. یک چند نفر هم کنار خانم مدیر به صف ایستادند. به اینها «معلم» می گفتند. خانم مدیر یک به یک نام بچه های کلاس اول را از بلند گوها خوانده و آنها را به جلو دعوت کرد. اسم او را هم خواند. او چقدر به خود بالید. واقعا حس کرد که چقدر مهم است. مدیر با او دست داد. و سپس با معلم هایش آشنا کرد. معلم ها دانش آموز را با تبسم تحویل گرفتند. آنها را به صف کرده و با هم از حیاط مدرسه درحالیکه بقیه دانش آموزان برایشان هورا می کشیدند، گذرانده و وارد کلاس شدند.

من امروز آن کودکی را دیدم که دست در دست معلمش داشت. و به هورای دیگران جواب می داد. و با افتخار از روبروی آنها رد می شد. دیگر در چهره اش اضطراب پیدا نبود. ....

***

اما آن دورتر ها بچه ای را دیدم که روز اول مدرسه را تجربه می کرد. این بچه هم آشنا بود. بچگی خودم بود. اصلا خودم بودم. وقتی وارد مدرسه شد، خود را تنها دید. مدرسه برایش هیولایی بود. ولی به هر حال باید می رفت. همه مدرسه می رفتند. اما همان ساعت اول، اتفاق مسخره ای رخ داد. یکی از همان بچه ها او را مسخره کرد.... او نصف من قد داشت. بنابر این باید رویش را کم می کردم. اما در این بدو و بگیر او ناگهان مرا مثل کشتی گیرها گرفته، و به من پشت پا زد. من کنترلم را از دست داده، به زمین افتادم.

... این خاطره تلخ شکست سالها با من زیست. سالها ... و امروز که این بچه ها را دیدم، با خود گفتم: کاش منهم در چنین جایی مدرسه را شروع می کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیشتر در این باره بخوانید:

http://mokhtarbarazesh.blogspot.com/2009/08/blog-post_29.html

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...