۱۳۹۰/۳/۹

اوغ دوستی و وفا!

... حسابی دریا زده شده بودم. دل پیچه م گرفته بود. سفر 6 ماهه ی دریایی نه، بی خبری از او بود که اذیتم کرده بود. وقتی کشتی لنگر انداخت، کمی سبک شدم. فکر کردم که دیگر به سرزمین کاملا تازه ای پا گذاشته ام؛ بدون او و خاطرات او... فکر کردم که شروع دوباره ای در انتظار من است.

از کشتی که پیاده شدم اتفاق غیر منتظره ای افتاد. او توی اسکله بود. نمی دانم از کجا و چطور فهمیده بود که من می خواهم بیایم؟ ولی آنجا بود و انتظار مرا می کشید. حاضر به دیدنش نبودم. کمانه زدم که از توی جمعیت ردش کنم. جلو آمد، سلام داد، بغلم کرد و از گونه هایم بوسید. ولی من چیزی حس نکردم. حتی به او نگاه هم نکردم. چشمهام دور و بر را می پایید که متوجه شدم انگار همه چیز اسکله برایم آشنا می آید، همه چیز و همه کس، جز او که پاکت میوه ای در دست داشت.

ـ بفرما! تعارفم کرد. توی پاکت «آلوچه سبز شمال» بود. می دانستم که عاشق آلوچه سبز است. وقتی با هم بودیم، آلوچه ها را توی «نمیران» سفالی «دشکن» می کردیم و با «درار» می خوردیم... دهنم آب افتاد. مشتی زدم توی پاکت و یکی ـ دوتا برداشتم.

گفت: درار باشه طلبت! و لبخند زد.

حالا نگاهش کردم. مثل همیشه زیبا بود و دلربا. و لبخند های همیشگی که روی لبانش هنوز نپژمرده بودند. و گل روی موهایش که دیگر برایم بوی آشنایی نداشت. بعد از 6 ماه بود که چشمم به چشمانش می افتاد. همانهایی که یادشان مرا اذیت کرده بود.

گفتم: ارزشش رو داشت؟

یک آلوچه از توی پاکت برداشت توی دهانش گذاشت. و بدون اینکه سوالم رو جواب دهد، پرسید: چطور گذشت؟

گفتم: انتخاب من نبود.

گفت: الان چطوری؟

گفتم: مثل پیرمرد بادکنک فروشی ام که باد، بادکنک هامو از جا کنده و برده و الان دارم دنبالشون می گردم. و هر بادکنکی که دست هر بچه ای می بینم، فکر می کنم یکی از اوناست.

سرش را پایین انداخت.

گفتم: یا مثل بچه ای ام که از سر ذوق بستنی ای خریده و شوق خوردن داره. ولی متوجه می شه که بستنی هاش از رو قیف افتادن...

اشک از گوشه ی چشمهایش سرازیر شد. من نفهمیدم که این اشک های چه بود؟ ولی دلم می خواست باورشان کنم.

گفت: متاسفم... برای همه چیز، باور کن نمی خواستم اینطور تموم بشه!

ـ تموم؟ داد زدم. گفتم برای تو تموم شده ...

گفت: دوباره شروع نکن!

سکوت کردم. هنوزم دلم نمی آمد برنجانمش. با لحن مهربان تری گفتم:

ـ هنوز راه داره، برگرد!

نگاهی به عقب انداخت. انگار کسی منتظرش بود!!!

بعد با لحن قاطعی گفت: باید تموم می شد. چه اینجا و چه اونجا. چه دیروز و چه امروز.

گفتم: پس واسه ی چی اومدی؟

گفت: دشمنی تو نمی خوام. میخوام با هم فقط مث دو تا دوست باشیم. همین. ساده و بی ریا.

دلم گرفت. نمی دانم چرا. ولی دلم گرفت. زور می زدم که او را باور کنم. و باور کردم. مثل مادری که به آن بچه گفته باشد: «ناراحت نباش، یه بستنی دیگه برات می خرم!» ولی وقتی با دستهام گونه های خیسش را پاک کردم، سایه ای در کنارش لغزید. سایه ی یک غریبه. با عجله به ساعتش نگاه کرد.

ـ باید برم!

بغضم شکست. دلم پیچ رفت. دریازدگی ی لعنتی! اوغ زدم. با عجله پاکت آلوچه را از دستش قاپیده به طرف دهانم بردم، و برای اینکه او نبیند برگشتم و داخلش بالا آوردم.

آدم ها به من نگاه می کردند. وقتی خلاص شدم، رویم را برگرداندم به طرفش که عذر خواهی کنم. ولی اثری از او نبود. انگار در میان جمعیت گم شد.... و انگار این جمعیت همه آشنا بودند. همه جز او! و من انگار اینجا را می شناختم. درسته! این همان اسکله ای بود که من 6 ماه پیش ترکش کرده بودم.لعنتی! باید می دانستم که عوضی سوار شده ام. برگشتم که دوباره بلیط بخرم. پاکت آلوچه هنوز توی دستم بود. وقتی آنرا مچاله کرده، توی سطل آشغال اسکله انداختم، متوجه دستنوشته ای که روی پاکت بود شدم:

«دوستی و وفا».

دوباره اوغم گرفت. این دفعه از دریازدگی نبود...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در شمال به گوجه سبز آلوچه گفته می شود

۱۳۹۰/۳/۷

استعداد عشق ورزیدن!

معمولا آنهایی که پدیده ای را می شناسند، بیشتر از آنهایی که شناخت کمتری از آن دارند، لذت می برند. یک باغبان بوی گل را بهتر از هر کسی می شناسد و دوست دارد. اویی که موزیسین است، از موسیقی لذت دیگری می برد تا اویی که فقط برای جنباندن هیکلش موزیک گوش می کند.
بارها با خود فکر کرده ام که آیا در مورد عشق هم این مفهوم صادق است؟ آیا آنهایی که عشق را می شناسند بیشتر از عشق لذت می برند یا آنهایی که فقط عاشقند؟ بگذار اینگونه بگویم: همه عاشق می شوند، ولی همه عشق نمی ورزند. این به استعدادهای انسان نیز بر می گردد. استعداد «عشق ورزیدن»! آیا این ذاتی است؟ مثل هنر، موسیقی؟ یا نه، می شود یاد گرفت، مثل ریاضی! شما می توانید با افراد ریاضی کار کنید، ولی نمی توانید به آنها یاد دهید که «عاشق» باشند. اینها یاد گرفتنی نیست. باید در جوهر انسان باشد. دارم با خود فکر می کنم آیا هرگز آنهایی که شناخت عمیقی از عشق ندارند، عاشق وافعی خود را می بینند؟ می توانند ببینند؟ این چیزی هست که قابل رؤیت باشد یا باید حس اش کرد؟ خب اگر چنین باشد، چطور کسی می تواند به شناخت عمیق تری از عشق دست یابد تا از آن لذت بیشتری ببرد؟ به عبارتی چطور کسی می تواند تمرین عشق کند؟
خیلی وقتها پیش تعبیری از یاشار کمال نویسنده ی کرد تبار ترک در باره ی عشق خوانده بودم که خیلی برایم جالب بود. می گفت: «عشق، تنها تلاقی نگاه ما در یکدیگر نیست. عشق ادامه ی نگاه ما در کنار هم، بسوی هدفی مشترک است.»
برای کسانی که «عاشق واقعی» نشده اند یا عشق آنها از مرز نگاه و بوسه و نوازش یک قدم آنطرفتر نرفته است، چطور باید این تعبیر بالا مفهوم باشد؟ چطور این رابطه ی نگاه و هدف را برقرار می کنند؟
یا نه، بعضا فکر می کنم نفهمیدن و نشناختن هم امتیازی است. چرا که انگار آنهایی که نمی فهمند دارند بهتر زندگی می کنند تا آنهایی که مدعی هستند. چنین به نظر می آید که شناخت و فهم عشق همانقدر که لذت آنرا بیشتر می کند، همانقدر هم ریسک شکنندگی وجود را در برابر حوادثی مثل جدایی و بی وفایی را بالا می برد.
آنهایی که از این امتیاز برخوردارند، انگار زودتر فراموش می کنند، زودتر بی وفا می شوند، زودتر یار جدید می گیرند و زودتر خود را با شرایط جدید تعریف می کنند، تا آنهایی که به چیزی به نام صداقت و عاطفه اعتقاد دارند....
دارم فکر می کنم آیا عشق واقعی لذتش بیشتر است یا ...؟

۱۳۹۰/۳/۶

پرسه


اونقد توی شعرها با خیال هام قدم زدم که،
انگار راه رفتن روی زمین معمولی رو فراموش کرده م...
برگشتم خونه که بخوابم.

اما بی خوابی از پشت پنجره ی مات اتاق، 
از توی تاریکی مواظب من بود. 
هر جا می رفتم دنبالم می اومد. 
ولی من بی خیالش شدم.

یه سیگار،

یه آّبجو ...
بالاخره خوابم برد.
و خواب بارون دیدم...
بارونی که صداش از توی شیروونی ها به گوش می رسید،
عین شمال. 
وقتی بیدار شدم واقعا بارون می بارید. 
منتها بی صدا
انگار اینجا شیروونی هاش لالند. .
...

حالا دارم بازم توی شعرها با خیال هام پرسه می زنم.

دارم قدم زدن رو تمرین می کنم...

۱۳۹۰/۳/۴

تنهایی

امروز قرار بود «آلتا» باشم. شهری در شمال نروژ. کنفرانسی داشتیم. ماه گذشته همزمان با انتخاب من به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره «اتحادیه کتابخانه های نروژ»، دعوت شدم که در کنفرانس سالیانه این اتحادیه در «آلتا» شرکت کنم. ولی آنقدر بی حال و بی حوصله بودم که از سفر منصرف شدم. با وجودی که بیش از هر موقع نیاز دارم که در فعالیت های اجتماعی، پر رنگ تر ظاهر شوم، ولی چنین نمی شود.

نمی دانم. احساس می کنم که تنهایی آزار دهنده ای سراغ من آمده است. گاهی این حس سراغم می آید و مرا با خود می برد. آنوقت خودم را حتی در کنار آدمها هم تنها می بینم. امروز یک جا خواندم که «تنهایی واقعی هنگامی فرا می‌رسد که چشم هنر زیبایی را کشف می‌کند اما مخاطبی نمی‌یابد تا درک خود را روی ادراک او حک کند.» و من امروز چنین حسی دارم. اما این تنهایی آدم را تا آنجا می برد که او را افسرده می کند. و این افسردگی تو را از کارت باز می دارد.

احساس می کنم که نیاز شدیدی به یک مسافرت دارم. به جایی، ساحلی با هوای گرم، خیلی گرم. آنقدر که دل آدم برای نوشیدن آبجوی تگری لک بزند. دلم برای لحظه هایی که روی شن های داغ دراز کشیده و در خودم لول بخورم تنگ شده است. دلم برای این آهنگ تنگ شده است. (موزیک صفحه را خاموش کنید)

۱۳۹۰/۳/۱

باد هوا


شاید باید به باد آدرس می دادم که بیاد.
اونوقت لازم نبود
این همه خاطره ها رو،
این همه عشق و خرت و پرتها رو،
با خودم کوله بار کنم،
چون همش باد هوا بود.

۱۳۹۰/۲/۲۹

درس های زندگی


زندگی پر از درس هایی ست که باید آنها را فرا گرفت و بکار برد. و  هیچکس جز خود تو نمی تواند این کار را کند. و تو باید از نو خود را با این درس ها بازتعریف کنی.  و معنای تازه خود را در یابی. و معنای شرایط جدید. شرایطی که دائم در حال تغییر است. آنوقت دیگر خودت را با ارزش های قدیمی تعریف نمی کنی. نمی توانی بگویی که این بودی. باید بگویی که چه هستی. باید خودت را به روز کنی. با چیزهایی که داری. نه چیزهایی که از دست دادی. با چیزهایی که می خواهی و نه چیزهایی که می خواستی.
اصلا گاهی باید با خودت صادق باشی. بعضا حتی چیزهای باارزش قدیمی هم نه تنها کمکت نمی کنند، بلکه مانعت می شوند. مثل خاطرات. مگز ما از خاطرات با ارزش تر هم داریم؟ گاهی باید آنها را نیز دور ریخت. باید عزیزترین لحظه های زندگی ات را فراموش کنی. و گر نه تار و مار می شوی. این به معنای انکار این لحظه ها نیست. این به معنی انکار هویت تو نیست. هویتی که با این خاطرات ساخته و پرداخته شده است. بگذار این خاطرات همانند قاب های عکس بازی کنند، نه مثل خود عکس. تو باید قادر باشی که این عکس ها را هر زمان که خواستی عوض کنی. همین. تو اینکار رامی کنی. نه اینکه قاب ها را بشکنی. بنابراین واهمه ی این  را نداشته باش که هویتت گم می شود. تو آنها را داری. فقط با المنت های جدید می سازی اش و جایشان را روی دیوار عوض می کنی.
وحشت نکن! بالاخره به دکورهای جدید زندگی ات عادت می کنی. به تنهایی، به با خود بودن. زمان به نفع توست. هر چقدر بیشتر بگذرد، تو بیشتر خودت را پیدا می کنی. درست است که از دست دادن هر چیزی سخت است! درست است  که گم کردن سخت است. ولی جایگزینش خواهی کرد. باید بکنی. واهمه نداشته باش! انهایی باید بترسند و می ترسند که خودشان را به حوادث سپرده اند و با روزمرگی ها خودشان را تعریف می کنند. برای آنها زمان برعکس عمل میکند. هر چه قدر بگذرد احساس خلع بیشتری می کنند. و چون ارزش هایشان را از دست داده اند، دیگر راه برگشتی در فرا سوی خود نمی بینند. آنوقت برای اینکه کامی از زمانه بگیرند خود را بر حوادث روزگار سوار می کنند. آنها عکس های زیادی را دور و برشان پیدا می کنند ولی هیچکدام از این عکس ها برایشان معنی ی خاصی ندارد. آنها هرگز قاب مناسبی برای نگه داشتن این عکس ها پیدا نمی کنند. در نتیجه مدام دنبال عکس های تازه می گردند و مدام دنبال حوادث جدید.
زندگی پر از درس هایی ست که باید آنها را یاد گرفت. بعضی هایشان هم تلخ اند. باید پشت سرشان گذاشت. باید...

۱۳۹۰/۲/۲۷

جشن ملی نروژ و «روس» ها به روایت تصویر

به عقیده ی ما شرقی ها «جوانی» نیرویی است که باید از آن خوب استفاده کرد. ولی غربی ها معتقدند جوانی نیرویی است که باید آنرا خوب آزاد کرد. این کار را برای این می کنند که وقتی پای به دوره میانسالی و پیری گذاردند حسرت «آی جوانی» در دل آنها غم نکارد.

در نروژ برای این «آزاد سازی» امکانات ويژه ای هم برای این دسته از جوانان که در واقع دانش آموزان سال آخر دبیرستان هستند در نظر گرفته شده است. علاوه بر نروژ، دانمارک، فنلاند و سوئد هم چنین مراسمی دارند. به این جوانان در این دوره «روس یا Russ » گفته می شود. گرچه «روس » از لحاظ ریشه ای و تاریخی مفهومی دیگر در دانمارک داشته است ولی امروزه به معنای دیگری در نروژ بکار می رود. «ایام روس» در نروژ 17 روز ـ از اول ماه مه تا 17 ماه مه سالروز جشن ملی ـ جوانان لباس های متحد الشکلی پوشیده و در مدرسه و محیط با آنها ظاهر می شوند. آنها به همه نشان می دهند که دیگر «بزرگ» شده اند. «ایام روس» یکی از ایامی ست که یک جوان آخر سال دبیرستانی آرزو دارد تا هر چه زودتر فرا برسد تا آنچه را که مدتهاست برای این دوره تدارک دیده انجام دهد.

هر کاری آزاد!

روسها قوانین و مراسم مخصوصی هم دارند که فقط مختص آنهاست:

”Man skal ikke plage andre, man skal være grei og snill - og for øvrig kan man gjøre som man vil.”

«شما می توانید هر کاری را که دلتان می خواهد انجام دهید، به شرط آنکه مهربان و مسئول باشید و به دیگران آزار نرسانید.»

بله هر کاری! حسابش را بکنید. در بعضی موارد حتی پلیس هم جلوی آنها را نمی گیرد (پدر و مادر که جای خود را دارد). گر چه همیشه این قوانین به طور صد در صد عملی نمی شود، و گاها با حوادثی هم همراه است، ولی به هر حال این هم مرحله ای از زندگی ی جوانان است تا با احساس بزرگ تر شدن، احساس 18 ساله شدن، احساس مسئولیت نیز بکنند.

هم برنامه ریزی و هم مسئولیت

دختر من امسال به عنوان آخرین سال دبیرستان جزو این دسته بوده است. او هم برای فرا رسیدن این ایام روز شماری می کرده، و به همراه دوستان گروه اش از مدتها قبل برای اینکه ایام روس را با موفقیت پشت سر بگذارد مقدماتی را فراهم کرده بودند. یکی از وسیله هایی که این جوانان نیاز دارند اتومبیل است. بعضی ها در گروههای بزرگتری جمع شده و مینی بوس یا اتوبوس می خرند. آنرا مطابق سلیقه ی خود تزئین نموده و در مسافرت ها و برنامه ها استفاده می کنند. ولی بعضی دیگر از اتومبیل های کوچک تر استفاده می کنند. این جوانان برای تهیه این وسایل و تامین هزینه های دیگر مجبورند در طی سال به طور دسته جمعی کار کرده و سرمایه کسب کنند. و این خود مرحله ای است که یاد می گیرند چطور شاغل شوند.

آی جوانی!

روس ها کارهای عجیب و غریبی هم در این ایام انجام می دهند. از جمله اینکه مثلا یک روز در ساعات معینی در خیابان دراز می کشند. یا مثلا مسابقات عجیب و غریبی بر پا می دارند. یکی از آنها مسابقه ی آبجو خوری یا «غسل آبجو» ست. هر جوانی در این مراسم باید قادر باشد که شیشه ی آبجوی خود را در مدت معینی بنوشد. ـ دختر ها در 20 ثانیه و پسرها در 10 ثانیه ـ چنانچه این کار انجام نشود باقی مانده ی آبجو را به روی کسی که قادر نشده این کار را انجام دهد می ریزند.

این جوانان در این ایام آزادی بسیاری دارند. آنها شب های هفته ی قبل از 17 مه را در مکانهایی که برای اینکار آماده شده می گذرانند. و در این مکانها می خورند، می نوشند و می رقصند و تفریح می کنند. بعضی از شب ها تا صبح به رقص و پایکوبی مشغول می شوند. برای این گروه سنی از جوانان کنسرت هایی نیز در شهرهای مختلف برگزار می شود. و آنها با اتومبیل ها، مینی بوس و یا اتوبوسهای خود به این شهرها رفته و در کنار هم عشق و صفا می کنند.

آزادی و مشکل داشتن آن برای بعضی ها

برای بسیاری از خانواده های محافظه کار نروژی و مخصوصا مهاجرین مسلمان دادن چنین آزادی هایی به بچه هاشان مشکل است. آنها این آزادی ها را «بی بند و باری» نامیده، به جوانان خود اجازه نمی دهند تا «روس» شوند. یا حداقل اجازه نمی دهند تا همه ی مراسم روس ها ـ مخصوصا آن قسمت که مربوط به مشروب خواری ست ـ را به جا آورند. ولی بسیاری دیگر از خانواده ها معتقدند که بچه هایشان باید این دوره را پشت سر گذارده و آب دیده شوند. از این رو به جای منع، به بچه هایشان مشورت می دهند.

***

رژه ی روس ها در 17 مه

روز 17 مه روز جشن ملی نروژ، روز آخر و نقطه ی عطف نمایش روس هاست. آنها که چندین شبانه روز را درست و حسابی نخوابیده اند، و دائم انرژی و نیرو آزاد کرده اند، در روز 17 آماده می شوند که با رژه رفتن آخرین «نیروی جوانی» ی خود را آزاد کنند.

تصاویر زیر دیروز 17 مه 2011 از رژه ی این جوانان در شهر درامن Drammen گرفته شده است. (با کلیک بر عکس ها آنها را بزرگتر ببینید).













































ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لازم به توضیح می دانم که بگویم در نروژ فروختن مشروبات الکلی به جوانان زیر 18 سال ممنوع ست. همچنین فروختن مشروب دارای الکل بیشتر از 20 در صد به جوانان زیر 25 سال هم ممنوع ست.

آبجو در نروژ 4و نیم درصد الکل دارد. و 18 ساله ها با ارائه کارت شناسایی آنرا از فروشگاهها تهیه می کنند.


معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...