۱۳۹۰/۲/۲۱

گور بابای ناامیدی!


اصلا قراری نداشتیم که همه چیز پرفکت پیش رود. قرار بر این نبود که سرم به سنگ نخورد تا بفهمم که زندگی روی یک خط راست جریان ندارد. کسی هم تعهدی نداده بود که مرا توی راه جا نگذارد تا بفهمم که انسانها ظرفیت های متفاوتی دارند. قرار نبود قلبم نشکند تا بفهمم که بی وفایی یعنی چه؟ چنین قراری با زندگی نداشتم. تازه اینها را از خیلی قبلها پیش بینی می کردم. از خیلی وقتها پیش. اما آدم که نمی تواند به خاطر روبرو نشدن با ناکامی ها توی خانه بنشیند. باید می شد آنچه که باید می شد.

اما بعد از همه ی این ناملایمات، وقتی نا امید کنج خانه افتادم یکی نصیحتم کرد. گفت: می تونست بدتر هم بشه! گفت: اینکه رو ی یک خط راست احساس خوشبختی کنی که هنر نیست. اتفاقا خوشبختی موقعی گواراست که از خط بیرون باشی. احساس کنی پایت لیز خورده است و جایی را برای گرفتن نداری. برگردی و کسی را نبینی و احساس کنی که یکی تو را جا گذاشته است. حالا باید اتفاقا تلاش کنی که ثابت کنی به زندگی اعتقاد راسخ تر داری... یاد خواهرم افتادم. همزمان با چهار جبهه ی سرطان توی بدنش می جنگید. وقتی دو سال پیش رفتم سری بهش بزنم تا شاید برای روحیه اش مثبت باشم، اتفاق کاملا برعکسی افتاد. این او بود که به من روحیه می داد. او با سلولهای سرطانی ش دیالوگ برقرار کرده بود. و بعضا که درد داشت آنها رو تهدید می کرد. گفت: شما می خواین منو بکشین؟ می کشم شما رو! گر چه او در نهایت مغلوب سرطان شد، جانش تسلیم شد، اما برای من او همیشه غالب بود. چون مرگ و زندگی در فاکتور پیروزی او کمرنگ بودند. برای من و خیلی ها اصل مقاومت و روحیه ی او پیروزی بود.
به خاطر همین الان خجالت می کشم که بگوم خسته شده ام. نه، البته که «پدرشونو در میارم. پدر این سلولهای ناامیدی رو ...»

۱۳۹۰/۲/۲۰

بهار و عطرش

اینجا یا هوا سرده، یا هم که گرم! یا باید «وودکا» نوشید که گرم شد و یا هم که «آبجو» که خنک! درست یه ماه پیش سیزده بدر ما پالتو پوست به تن داشتیم و آب ها همشون یخ زده بود. باید یخ رو می شکستی تا سبزه ی سیزده ات رو توی آب بندازی. کمی بالاتر توی شهر ساندویکا دریاچه ای ست که زمستونا یخ می زنه. یکی از تفریحات مردم تو زمستون اینه که روی اون راه پیمایی کنن... اما الان دیگه از اون سرما خبری نیس. هوا اونقد گرم شده که می تونی توی همون آب ها شنا کنی!

متاسفانه اینجا عمر بهار کوتاه ست. یه دفعه از توی زمستون می پری تو تابستون. شکوفه های رنگ وارنگ رو، رو درخت ها می بینی ولی عمرشون دراز نیست. منو یاد «گول بهار» های شهرم می ندازن. دلم برای «گول بهار» های شهرم تنگ شده. عطرشون تموم شهرو پر می کرد. بچه که بودیم تو راه مدرسه از گل بهارای سفید گوشواره یا گردن بند درست می کردیم. وسط هر کدوم از گل ها رو که می شکافتی کلمه ی «سم» بیرون می اومد. دقیقا کلمه ی سم. و ما مثل بزرگترها می گفتیم با همه عطری که دارن اگه بخوری شون سم تو بدنت می ره....

بله به هر حال اینجا امروز بهار خانم داشت از چشمه آب می خورد. عطرش همه جا رو گرفته بود. گر چه عمرش کوتاه س ولی بوی عطرش نه! شاید به خاطر همین امروز همسایه مون آهوهاشو رها کرده بود تو تپه ی بالایی کوچه مون که چرا کنن. منظره ی جالبی بود. شاید این یه جورایی منو یاد زندگی انداخت. یاد فردا... یاد قشنگی ها... یاد بهار! ... اینم عکس هایی از حیاط همسایه مون با اون آهوهاش ...












۱۳۹۰/۲/۱۹

خاک بر سر آرزوها!

[...] مادر هر وقت برای شام خوردن صدام می کرد، اشتها نداشتم. گفت: «بخور! ضعیف می شی ها!»
و من گاهی فکر می کنم کاش قوی تر بودم. خاک بر سر آرزوها! هیچوقت آرزو نکردم که پولدار شوم. اما لای خوشبختی حتما پول هست. بقول یک دوست «برای خوشبخت بودن یا باید پولدار بود یا دادول!» بدبختانه من هیچکدامش نشدم. فقط یکروز عاشق شدم. کاری که سرمایه نمی خواست. اما از خودم پنهان می کردم. دلم می خواست تنها بمانم. فکر می کردم به بهانه ها. و عشق بهانه ای بود برای زیستن، برای ماندن، برای گریستن. با خود گفتم «عشق تنزیل می شود (:با یک نگاه)؛ عشق تعدیل می شود (:با یک بوسه)؛ عشق تبدیل می شود (:با یک جدایی)؛ عشق تعبیر می شود (:با یک حسرت). با خود گفتم: «عشق بدبخت می شود (:با این زندگی)».
باد بغل گوشم پیچ می خورد و به این حرفها بدهکار نبودم. آنطرفتر باران ترانه می خواند. احساس کردم که طبیعت کلاهبردار نیست. احساس کردم عشق بهانه ایست برای تحمل کردن. فریاد زدم: «پیدا کردم!»
گفت: «چی رو ؟»
گفتم: «خوشبختی رو!» قارمون را برداشتم و نواختم. رقصیدم. شعر گفتم و پیمانه ای هم به سلامتی بهار زدم.
پرسید: «کجاست؟»
با خود گفتم «تویی! » ... دیدم گرفتارتر شده ام. وقتی که حس کردم خوشبختی را یافته ام، دیدم بدبخت تر شده ام.
[...]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشی از کتاب «وسوسه ی موهوم خوشبختی» ـ چاپ اسلو 2010

۱۳۹۰/۲/۱۷

واقعا دردناک است سارا شورد!

قرار بود هفته ی پیش، محاکمه ی «سه کوهنورد امریکایی» آغاز شود. ولی حاضر نشدن یکی از متهمین در جلسات دادگاه، کار دادرسی را عقب انداخت. دو روز پیش متهم غایب یعنی خانم سارا شورد Sarah Shourd (32) در مصاحبه ای با بی بی سی علت غیبت خود چنینگفت: من نمی توانم به ایران برگردم.

او یکی از سه خبرنگار امریکایی ست که حدود دو سال پیش هنگام کوهنوردی در کوههایی در منطقه ی کردستان عراق به چنگ مرزبانان ایرانی افتاد. بسیاری از آگاهان معتقدند که در واقع آنها ربوده شدند. خانم سارا شورد 14 ماه را در زندان جمهوری اسلامی بسر برد. سپس رفعت اسلامی نصیب ایشان گردیده و او توانست به قید وثیقه آزاد و به امریکا برگردد. اما دو نفر دیگر Shane Bauer (28) and Joshua Fattal (28 هنوز در زندان بسر می برند. گفته می شود که برای محاکمه این گروه خانم سارا شورد باید به ایران برگردد و در دادگاه حاضر شود. ولی این خانم حاضر نیست تن به این ریسک داده و با پای خود وارد تله ای به نام ایران شود.

سارا از پزشک خود گواهی گرفته که از لحاظ روحی او را مریض نشان می دهد: «اختلالات استرسی» به گفته ی پزشک او اگر سارا برگردد این بیماری روحی می تواند آسیب جدی به او وارد کند. او می گوید خاطرات زندان در ایران دردناکترین لحظه های عمر اوست که هرگز او را ترک نخواهدکرد:

مصاحبه ی او را با بی بی سی در اینجا تماشا کنید:



سارای عزیز! من بعنوان یک ایرانی بسیار متاسفام که به جای خاطرات خوب و مهمان نوازی از سرزمین ما، چنین لحظه های دردآوری نصیب تو شده است. متاسفام که 14 ماه زندانی شدنت باعث ایجاد «اختلالات روانی» در تو شده، به طوری که حتی حاضر نیستی برای نجات جان دوست پسر خود که هنوز زندانی ست، خود را به دادگاه ایران معرفی کنی. من نمی دانم که چطور باید از تو دلداری کرد. مسلما ناگفته های بسیاری داری که به خاطر ملاحضات آن دو زندانی دیگر بر زبان نیاورده ای! هیچ کس بهتر از ما نمی تواند بفهمد که بر تو چه رفته است. ولی من فقط می خواهم توجه تو را به این مطلب جلب کنم که آنچه که شما دیده و تجربه کرده اید، و تو به عنوان «دردناکترین لحظه های زندگی» خود ثبت نموده ای، فقط بخش کوچک و شاید نمای کاملا متفاوتی از یک هزارم واقعیت هایی باشد که بر جوانان و مخصوصا دختران ما در زندان ها رفته و می رود. مسلما وضع تو از لحاظ غذا، مکان، لباس و شرایط زندگی بسیار از زندانهای سیاسی معمولی متفاوت بوده است. من امیدوار نیستم که هرگز تو طعم تلخ آنچه را که می گویم بچشی، ولی همانطور که گفتم اینها واقعیاتی است که تو به عنوان یک خبرنگار مسلما بدان اشراف داری. سارا جان قصد تخفیف دادن دردهایی را که کشیده ای ندارم، ولی مطمئنا تو هنوز نمی دانی سلول انفرادی و سرپا خوابیدن یعنی چه؟ سیلی بازجو یعنی چه؟ نمی دانی کف دستشویی را لیسیدن و یا مجبور به خوردن کثافات آدمها شدن یعنی چه؟ و از همه بدتر در آن شرایط غیر انسانی مجبور به ارضا کردن امیال کثیف جنسی بازجو شدن یعنی چه؟ به عبارتی حتما ملاحضات «خارجی» بودنت باعث شده تا تو لحظات دردناک کمتری را تجربه کنی. تو از ملاقات آقای رئیس جمهور یعنی تقریبا بالاترین مقام کشور برخوردار بوده . پارتی های کلفتی از جمله محمد علی کلی بوکسور نام آور مسلمان و یوسف اسلام خواننده مشهور مسلمان بریتانیایی را به دنبال داشته ای که با رهبر ایران نامه نگاری کرده و تقاضای آزادی تان را کرده بودند. ولی بسیاری از فرزندان ما بی پناه و در سکوت اسیر زندانبانانی شدند که هنوز هیچ کس نمی داند که چه برسرشان آمده.

من واقعا متاسفام سارا. واقعا دردناک است.

۱۳۹۰/۲/۱۶

گرفتار


من عاشق و دلدار تو بودم؟ که نبودم!
از اهل ستمکار تو بودم؟ که نبودم!

گر مرغک بی بال و پری بوده ام اما،
در دام و گرفتار تو بودم؟ که نبودم.

من بلبل شیدای گل باغ تو هستم،
اما برِ گلزار تو بودم؟ که نبودم.

گر بوده ز دیدار تو شوقی به نهانم،
در طالب دیدار تو بودم؟ که نبودم.

گشتم همه جا بهر تو گفتم همگان را.
حاشا که هوادار تو بودم؟ که نبودم.

آزردی و رفتی و کنون قلب من افسرد.
آیا پیِ آزار تو بودم؟ که نبودم.

کردی تو هزار حیله زان ناز و ادایت.
محنت کش اطوار تو بودم؟ که نبودم.

مدفون شده اندر دل من آنچه سپردی،

بیگانه ی اسرار تو بودم؟ که نبودم

سودای چنین عشق تو از پیش عیان بود.
سوداگر بازار تو بودم؟ که نبودم .

من خسته ام و عاصی از این عشق سیاهت،
محکوم شب تار تو بودم؟ که نبودم.


عمری که وفا جستم و از عشق تو گفتم،
رسوا شده مختار تو بودم؟ که نبودم.

۱۳۹۰/۲/۱۲

جهان، جایی ناامن برای تروریست ها!


ده سال پیش در یکی از روزهای گرم سپتامبر، هنگامی که در یکی از کمپ های پناهندگی نروژ اقامت داشتم، ناگهان هلهله ی شادمانی عده ای از پناهندگان در یکی از اتاق های تلویزیون مجاور، توجه مرا به خود جلب کرد. وقتی خود را به این اتاق رساندم، از اخبار تلویزیون واقعه ی حمله هواپیماها به ساختمانهای تجاری نیویورک پخش می شد. تلویزیون چندین بار صحنه ی برخورد هواپیماها با ساختمانها را پخش کرد. من از وحشت خشکم زده بود. احساس بدی داشتم. اما عکس العمل این عده از پناهندگان که از یک کشور مسلمان شمال افریقا می آمدند و از نروژ تقاضای پناهندگی کرده بودند، باعث تعجب و تاسف من شد. آنها بسیار غرورمند بودند که «اسلام دارد دنیا را فتح می کند.» حتی یکی از آنها با خوشحالی و طعنه به من گفت که «ایران هم پشت این قضیه هست!»

آن موقع احساس ناامنی کردم. احساس کردم که من با دنیای این عده خیلی بیگانه ام. ـ چطور یک عده می توانستند از آدمکشی یک عده بی گناه خوشحال باشند؟ در آن زمان هنوز کسی «القاعده» و اسامه بن لادن را نمی شناخت. بعد از این واقعه ی دلخراش بود که نام او و شبکه ی تروریستی اش بر سر زبان ها افتاد. آن هم به قیمت سنگینی! به قیمت بدنام شدن همه ی مسلمانان در جهان. حتی شمع بدست گرفتن جوانان ایرانی و ابراز همدردی آنها با بازماندگان امریکایی نیز کمکی نکرد. تمام تلویزیون های جهان یک عده جوان فلسطینی را نشان می دادند که چطور به خاطر این حمله تروریستی هلهله ی شادی سر می دادند. بعد از این واقعه بود که هر جا از جهان تروری انجام می گرفت، ما شرمنده می شدیم. چرا که نام تروریست ها شبیه نامهای ما بود. بعد از این واقعه بود که مجبور شدیم خود و هویت خود را انکار کنیم.

***

امروز بعد از اینکه مردم نیویورک را دیدم که به خاطر کشته شدن بن لادن شادمانی و خوشحالی می کنند، یاد آن روز افتادم. اما ده سال از آن روزها گذشته است. ده سالی که چهره ی دنیا را به کلی دگرگون کرده است. حکومت طالبان و صدام توسط غرب سرنگون شده اند. و گروههای بنیادگرای اسلامی به داخل غارها خزیده اند و جز خرابکاری و آبروریزی کار دیگری نکرده اند. شاید آنروز بودند تک و توک جوانانی که واقعا فکر می کردند که «عدالت اسلامی» تنها راه سعادت آنها به سوی آینده است. شاید فکر می کردند که واقعا کسانی که حامل این تفکرات هستند می توانند عدالت را برایشان به ارمغان آورند. ولی در واقع چنین نبود و نشد. هر روز بر تعداد مهاجرینی که از کشورهای مسلمان فرار می کنند تا خود را به «آزادی و سعادت» غربی برسانند، افزایش پیدا می کند. دنیای ارتباطات مدرن امروزی باعث شد تا جوانان مسلمان بیشتر از آنچه را که باید از پای منبرها یاد می گرفتند، گرفتند. ماهواره و فیس بوک و یوتیوب باعث شد تا آنها بیش از آنچه که باید از مونو ـ کانال های تلویزیون خودی می دیدند ببینند. این جوانان طی این سالها مشاهده کردند که چطور یکی از این حکومت هایی که ادعای عدالت خواهی اسلامی داردـ ایران ـ با مردم خود که اتفاقا به خاطر عدالت و آزادی به پا خواسته اند رفتار می کنند. آنها ظرف چند دقیقه فیلم کشته شدن ندا در خیابان را بر یوتیوب دیدند، موتور سواران چماقدار که جوانان ما را کتک میزدند و اتومبیل نیروی انتظامی که مردم را زیر می گرفت و از روی آنها می رفت را دیدند. و این روزها ... هم خوب می توانند ببینند که چطور جوانان مصر، تونس، لیبی، سوری، یمنی و بقیه فریاد دمکراسی خواهی سر داده اند و به خاطر همین هم سرکوب و کشته می شوند. نه البته که امروز دیگر بنیادگرایی اسلامی نمی تواند الگویی به این جوانانی که تشنه ی دمکراسی هستند بدهد. بنیادگراها حتی عرضه نداشته اند تا نسبت به این حرکات دمکراسی خواهانه ی که جهان اسلام را فرا گرفته عکس العمل مناسبی نشان دهند. در حالیکه هر روز به بهانه های توهین به مقدسات به خیابانها ریخته و پرچم این و آن را آتش زده اند، امروز در برابر کشتار این جوانان سکوت کرده اند. تو گویی جان این همه انسان که در خیابانها کشته می شوند، هیچ ارزشی برایشان ندارد.

از این رو باید بگویم که امروز روز خوبی برای آنها نیست. شاید ده سال پیش این احساس به من دست داد تا فکر کنم که دیگر جهان جای امنی برای «آزاد اندیشی» نیست. اما امروز به جرئت می توان گفت که جهان جای امنی برای تروریست ها و عقب مانده های فکری نیست.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...