۱۳۸۷/۴/۹

چرا ما ایرانی ها اجازه نداشتیم و نداریم تا مسابقات جهانی فوتبال را زنده ببینیم؟!

این روزها فوتبال عرصه های تلویزیون را فتح کرده است. میلیونها نفر مقابل تلویزیون ها می نشینند تا شاهد مسابقات فوتبال جام اروپا باشند. همه ی مردم جهان این مسابقات را زنده، مستقیم و بدون تاخیرتماشا می کنند، الی ایرانی ها!
موقعی که جوانتر بودم این یکی از آرزوهای محال هم نسلان من بود که مسابقات جهانی فوتبال را بطور مستقیم و زنده تماشا کنیم. هزاران بار از خود می پرسیدم که چرا ما نمی توانیم مثل دیگر ملت ها به این کوچکترین و ناچیزترین حق خود برسیم؟
ولی این غیر ممکن بود. واقعا چه چیزهایی در مملکت ما غیر ممکن بود و است. چه ملتی هستیم ما که نمایندگان ما در حکومت به خود حق می دادند و می دهند که به جای ما تصمیم بگیرند ما چه چیزی را در تلویزیون نگاه کنیم یا نکنیم! واقعا چندش آور نیست؟

البته که این مسائل بدون دلیل نبود. مسئولین بهانه های مختلف می آوردند. «اشاعه فرهنگ استکباری از طریق این مسابقات» یکی از اینها بود. اما این محرومیت فقط شامل بازی های خارجی نبود. مسابقات خارجی «تیم وطنی» نیز مشمول این محرومیت بود. بنابر این مسئولین بعدها بهانه های بهتر و امروزی تر تراشیدند مثلا اینکه «ارتباط تصویری شان قطع شد» و از این خزعبلات!

اما سالها طول کشید تا فهمیدیم که چرا ما جوانان نبایست و نیاید مسابقات جهانی فوتبال را بطور مستقیم نگاه کنیم. بعد از آنکه تکنیک ـ بخوان سانسورـ در جمهوری اسلامی پیشرفت کرد، بالاخره ما موفق شدیم به این آرزوی محال جامعه عمل بپوشانیم و این مسابقات را مستقیم ... البته با چند دقییقه تاخیر تماشا کنیم. هر چقدر که تکنیک تلویزیونی ـ بخوان سانسور ـ پیشرفت تر می کرد تاخیر ما کمتر می شد. به به!

امروزه بر کسی پوشیده نیست که علت اینکه ما ملت شریف ایران قادر نبودیم و نیستیم و نباید که فوتبال را بطور مستقیم تماشا کنیم فقط و فقط یک چیز بود و است:

وجود چنین صحنه هایی در بین تماشاچی ها!!!




عکس اول اسپانیا قهرمان جام اروپا 2008
بقیه ی عکس ها از سایت های مختلف ایرانی برداشته شده است

۱۳۸۷/۳/۲۶

امریکانی بوراخ، گده «اولان علی» نی یاپیش!

در رابطه با افشاگری یک مقام دولتی

لابد شما هم این لطیفه رابه گونه ای شنیده اید. ولی بنده این را از زبان یک دوست تبریزی خود بطور دست اول شنیده ام که عینا نقل می کنم. ایشان می گفت: روزی تیم تراکتورسازی تبریز با یکی از تیم های دسته اول آلمان بازی دوستانه ای داشت. (البته که این اتفاق قبل از انقلاب افتاده بود که تیم های معروف فوتبال جهان تره ای برای فوتبال کشور ما خرد می کردند) در میان بازیگرهای تیم مقابل، «بکن بایر» ـ همان فوتبالیست مشهورـ هم حضور داشت. مربی تیم تبریز قبل از آغاز بازی، از خطر حمله ی «بکن بایر» برای بازیکن ها سخن می گوید و همه را موظف می کند که مراقب این بازیکن خوش تکنیک باشند. او همچنین از دفاع میانی خود «اولان علی» می خواهد که مامور و مسئول مستقیم شخص «بکن بایر» در هنگام حمله باشد.... بازی شروع می شود. اولان علی که از افتخار این ماموریت سر از پا نمی شناخت و با دلگرمی دادن های مربی که از کنار زمین گاه و بیگاه اسم او را بلند بلند فریاد می زد : «اولان علی، بکن بایری بوراخما!» چنان مراقب بکن بایر بود که اجازه نمی داد این فوتبالیست بنام تکان بخورد.
منتها اتفاقی که نباید بیافتد می افتد. اولان علی چنان غرق بکن بایر می شود که فراموش می کند چه به چه است! قبل از اینکه توپ به بکن بایر برسد اولان علی خود آنرا گرفته در نتیجه ی دست پاچه شدن ها به سمت دروازه ی خود شوت می کند. و در نتیچه ی اشتباه او، تیم ترکتور سازی گل اول را در همان دقایق اول دریافت می کند. مربی گر چه از اینکار پکر می شود ولی همچنان با شور و حرارت اولان علی را ندا می دهد که «بکن بایری بوراخما!» دقایقی بعد متاسفانه همان حادثه تکرارمی شود. توپ قبل از آنکه به بکن بایر برسد توسط اولان علی وارد دروازه ی خودی می گردد.و به این ترتیب قبل از اینکه بکن بایر فرصت یابد کاری کند، اولان علی چهار پنج گل حواله ی دروازی خودی می کند. آقای مربی که دیگر صبرش تمام شده بود، با اعصبانیت رو به اعضای تیم در میانه ی زمین کرده، فریاد کنان می گوید «بکن بایری بوراخبن، گده اولان علی نی یاپیشین!»
یعنی بکن بایر را وللش، این اولان علی را بچسبید!
***
حالا حکایت ماست. یادم می آید که در بحبوحه ی انقلاب برای حقانیت طلبی «انقلاب اسلامی»، کاریکاتوری منتشر شده بود که در آن دارایی های شخص شاه را جمع زده و رقمی بدست می داد که اگر آنرا بصورت سکه مثلا ده ریالی در می آوردی و کنار هم می چیدی اندازه ای به تو می داد که مسافت کره ی زمین تا کره ی ماه را پر می کرد!
اما هفته ی پیش یک آقایی به نام «عباس پالیزدار»، دست به ابتکار و افشاگری ای زد که نشان داد که اگریک مرد پیدا شود که دست به همین حسابگری دقیق زده و دارایی های حاکمان وقت جدید را که در نتیجه ی زحمت و تلاش بی وقفه آنها برای مبارزه با امریکا ـ بخوان بکن بایر ـ کاسب شده اند جمع بزند، آن وقت می بینیم رقم نجومی ای بدست می آید که باید به رقم دارایی های شاه گفت زکی! اگر رقم دقیقی از این رانت خواری و چپاول بدست داده شود و آنها را بصورت پول کاغذی در آورده و در کنار هم چیده شود، به گمانم همین مسیر زمین ـ ماه را می شود در چندین نوبت رفت و برگشت تجربه کرد!! من زیاد در «مسافر کشی» خبره نیستم اما مطمئنم که اگر یک سفینه ی «کرایه نمره شخصی» هم به همین منظور در نظر گرفته شود، کارش با این مسافرکشی «خط زمین ـ ماه» واقعا می گیرد! چرا که به گفته ی این آقای پالیز دار، فقط اسب های طویله خانم فائیزه هاشمی 80 هزارتومان هندوانه در روز می خورند!» نوش جانشان!
پالیزدارچنان از بالا کشیدن های میلیاردی این مقامات زبان به سخن می گشاید که انگار از نخود و کشمش سوغات مشهد حرف می زند. ولی آنچه که مهم است و باید به آن دقت کرد اینکه بنا به گفته رسانه ها از جمله رادیو فردا ایشان « دستکم ۵۰ تن از مقامات ارشد و روحانيان با نفوذ جمهوری اسلامی را با ذکر نام به «فساد اقتصادی»، «رانت خواری» و در برخی موارد به «فساد اخلاقی» متهم کرده است.» در لیست بلند بالای ایشان نام های معروف بسیاری دیده می شود. از جمله همین آقای آیت الله امامی کاشانی که مردم شریف ایران سالهاست هر هفته در پشت سر ایشان به اقامه ی نماز پر شکوه جماعت جمعه می ایستند.

این افشاگری را لطفا حوصله کرده و در یوتوب هم ببینید...

درافشاگری این مقام حکومتی که گفته می شود از دار و دسته ی رئیس جمهور است، نکته های نگفته ای هم پنهان است که نمی توان از کنار آن بسادگی گذشت. از جمله اینکه:یک ـ در مقایسه با بی عرضگی ی دولت اصلاح طلب آقای خاتمی که با وجود اینکه «هر 9 روز با یک بحران ـ قدرت موازی ـ مواجه» بود و هیچ غلطی هم نتوانست بکند و دریغ از افشای یک نام خشک و خالی، می بینیم احمدی نژاد و نزدیکان ایشان که چندی است از خرابکاری مافیای اقتصادی گله کرده و تهدید به افشای نام آنها کرده بودند، لااقل در این مورد به قول خود عمل کرده وچنین بنظر می آید که مصر است تا آنهایی را که گویا در مقابل سیاست اقتصادی دولت ایشان قرار گرفته اند از سر راه برداشته، و یا حداقل با افشای این نام ها آبروی ایشان را ببرند.
دو: رئیس جمهورفعلی و همراهان خط ایشان به هر منظوری تا آنجا ریسک را پذیرفته اند که با افشای نام بلندپایه ترین روحانیون نزدیک به خامنه ای از جمله ناطق نوری، کاشانی امامی و غیره و ورود به خطوط قرمز نظام، خود را همچون بنی صدردر معرض احتمال حذف شدن از گردونه ی قدرت قرار دهند.
سه ـ باید اینرا به بسیاری از نیروهای سیاسی تماشاچی اعلام کنم که از این «اولان علی» ها در این مملکت بسیارند. آقایان اپوزیسیون نباید هوش و هواسشان را آنقدر به حمله ی امریکا ـ بخوان بکن بایرـ بدهند که از خسارت هزار بار ویرانگر تر از حمله ی بیگانگان، یعنی رانت خواری خودی ها غافل بمانند. این افشاگری بی سابقه نشان می دهد که اختلافات درون حکومت وارد مرحله تازه ای شده است. این موج می تواند بسیاری از مصلحت طلبان ـ یا به اصطلاح اصلاح طلبان حکومتی را نیز با خود ببرد.
منظورم این است که اگر یکی مثل پالیزدار از جناح رئیس جمهور پیدا شده که می گوید «امریکا نی بوراخ، اولان علی لری یاپیش!» باید آنرا مغتنم شمرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در این مورد مقاله ی در خوری از اعلمی را بخوانید.

۱۳۸۷/۳/۱۸

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی (قسمت آخر)

قسمت آخر «در باره ی سفرنامه حاج سیاح» را اختصاص به نقل قولهایی از او داده ام تا نشان دهد که عادت هایی در ما ایرانی ها هست که انگار ربطی به زمان ندارد. یعنی اینکه گذشت زمان انگار در حل آن مداخلتی ندارد. لااقل تا کنون که اینطور بوده است. مثلا ما ایرانی ها کمتر عادت به مطالعه کردن داریم. این مربوط به زمان «حاج سیاح» که اصلا معدود ایرانی ها دارای سواد بودند تا کتاب بخوانند نیست. همین امروز هم آمار نشان می دهد که ما ایرانی ها سالی دو ـ سه دقیقه بیشتر وقت برای مطالعه اختصاص نمی دهیم.
حالا نه اینکه ایرانیان خارج نشین بهترند. عرض کردم یکی از عادات ناپسند ایرانی هاست. بنابر با تغییر مکان هم این عادت ناپسند هنوز رفع نشده است. مثلا در یکی از پرسش نامه هایی که اداره آمار نروژ منتشر کرده ـ و من قبلا راجع به آن نوشته ام ـ رقم بالایی از ایرانی های مقیم نروژ طی 12 ماه اخیر اصلا کتابخانه نبوده اند!
این سوال می تواند برای شما هم باشد. آقای ایرانی! آخرین بار کی در کتابخانه تشریف داشته اید؟ آیا در هزینه ی سال قبل شما، بودجه ای برای خرید کتاب اختصاص داده اید؟ و اگر بله نسبت این اختصاص به غذا ـ شکم ـ، لباس و غیره چه مقدار بوده است؟

این موضوع را سیاح نیز متوجه شده بوده است:
روزنامه خوانی کارگران حین خوردن غذا
سیاح در بازدید از کارخانه ای در پاریس به رستورانی در حوالی آن کارخانه می رود. ببينید ایشان چگونه آنجا را توصیف می کند:
«چون شخص داخل می شود میزها نهاده اند، پارچه سفیدی بر آن پوشیده وظروف منظم چیده، کارد و چنگال و قاشق در ظروف چیده و روزنامه به میز نهاده اند که هنگام غذا خوردن آنجا می روند، قیمت کاغذ طعام بر میز گذاشته است، چون داخل می شوند بدان ورقه ملاحظه نموده، سفارش هر گونه غذایی که بخواهد می کند...»
مستحضر هستید که هنوز هم در کشور ما چنین سرویسی موجود نیست. اما آنچه که بیشتر ذهن سیاح را مشغول داشته روزنامه خوانی این مردمان بود. کاری که هنوز هم مردم ما عادت به آن ندارند:
« تا آوردن غذا مشغولند به خواندن روزنامه که وقت ایشان بیهوده صرف نشده باشد، حتی در حین غذا خوردن دیدم که هم طعام می خوردند و هم مشغول به خواندن روزنامه بودند. پرسیدم مگر ممکن نیست بعد از غذا بخوانید؟ گفتند فرصت نداریم، مشغله مان بسیار است و وقت کم در اینصورت نباید عمر بیهوده صرف شود. باز حیرت زده شده با خود گفتم سبحان الله ما مخلوق عمرمان مادام به عبث صرف می شود و هیچ افسوس نداریم و اینها دمی بیهوده نمی گذرانند، جمله ی آن مردم خواندن و نوشتن می دانند.» ص 189»
کتاب ایرانی در کتابخانه چمن یکی از شهرهای فرانسه
«[...] کتابخانه ای دارد بسیار منظم دائما برای مردم غریب و بومی باز، هر کس هر کتابی بخواهد قبض گرفته می دهند، و در آنجاست انواع کتابهای فارسی، یک کتاب شاهنامه و کلیات شیخ و جهانگشای نادری و چند لغت فارسی و عربی و کلدانی و سریانی و لاتن بسیار بزرگ ممتاز و لغت خنجری، تماشا کردم.»
ص 233 ـ دقت بفرمایید که صحبت از 160 سال پیش است!


یاد گرفتن انسانیت از فرنگی ها!
[پس از دیدار از موزه ای در لندن] .... آن طبقه را سیر نموده به طبقه فوقانی شدیم .... در پس آیینه ها قرآن های بسیار خوش خط و نیز کلیات سعدی و دیوان حافظ بخطوط خوشنویسان معروف ایران در نهایت صفا نهاده بودند ... هر کسی در آنجا یادگار از خود نهاده و نوشته. مبهوت شدم که اینها چگونه مردمانی هستند تا چه درجه خیال دارند و میخواهند خود را آسوده بدارند. به رفیقم گفتم برادر ما باید انسانیت و مال بینی را از این مردم بیاموزیم...
ص 199 و 200

گلایه سیاح از خدا
[تلاش بسیار سیاح برای یاد گیری زبان انگلیسی] ... «در شبهای دراز هر چه می توانستم می خواندم و ضبط می کردم ولی استادی نداشتم که غلط هایم را بگوید، گاهی گریه گلویم را گرفته می گفتم سبحان الله ما هم از بندگان تو ایم و این مخلوق هم، چرا ایشان هر چه می خواهند از علم و اسباب مهیا دارند و من بیچاره که از جان و دل مایل به تحصیلم باید به جان کندن و تملق بردن در نهایت ذلت و عسرت تحصیل کنم...»
ص 202

چرا ما پس مانده ایم
[ بعد از دیدن دیدنی های بسیار در لندن] «بعد از سیاحت آنجا عزیمت منزل نمودیم، با کمال تحسر و تحیر که چرا ما از این جنس مردم خارجیم و پس مانده ایم؟ چه وقت ما از خواب غفلت بیدار خواهیم شد.»
ص 207

در عالم دردی از بیکاری بدتر نیست!
«روزی با حکیمی که به چند زبان عالم بود صحبت می داشتم و از جمله پرسیدم که آیا در مرگ شبهه ای هست؟ گفت نه. گفتم پس این همه کوشش برای جمع مال از چه جهت است زیرا که این مردم ابدا راحت ندارند، نمی دانند عمر خود را به چه صرف می نمایند، غیر از جمع مال مقصودی ندارند، بدیهی است که این اندوخته ها می ماند و مردم فانی می شوند. گفت برادر من، در عالم دردی از بیکاری بدتر نیست و این مردم از این درد آسوده اند و معنی این قطعه شیخ سعدی علیه الرحمه را نثرا تقریر کرد:
زر به چنگ آر در نشیمن خاک چند روزی که در جهان باشی
گر بمیری و دشمنان بخورند به که محتاج دیگران باشی
بسیار شرمنده شده در کمال ادب معذرت خواستم وتصدیق کردم. »
ص 215

۱۳۸۷/۳/۱۱

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی(3)

امنيت غربی در 160 سال پیش
سیاح از صفحه 100 کتاب تا 136 فقط به تعریف و تمجید از دیده های خود از ایتالیا و دیگر کشورها می پردازد. در پایین به بخشی اشاره می کنم:
«... از جاهای سیاحتگاه سرای مشهور پرنس می باشد که اطراف آن باز و مردم می گردند... هر روز زنها بسان طاووس خرامان با لباسهای تابستانی، زن دست شوهر را و طفل دست مادر را و برادر دست دست خواهر یا برادر را گرفته با یکدیگر می گردند. ... شب تا صبح شهر منور است به چراغ گاز. هر گاه پولی از دست کسی بیفتد می تواند بجوید. »ص 127

وصف ديژن
«... راه آهن و تلگراف بره جانب کشیده ... شهر به گاز منور، کوچه ها وسیع، معلم خانه خوب منظمی، ... اهالی علوم فراوان، بی سواد احدی را ندیدم، مدارس مجاینه روحانیه فراوان، مردمان با محبت، به هر مدرسه که شخص بخواهد سیاحت کند با ادب و انسانیت تمام به همه جای آن مدرسه راهبری می نمایند، ... جمله مردم به شغل و صنعتی مشغولند. همینکه عصر می رسد غالبا در کالسکه ها نشسته به هواخوری می روند و هر کجا که بخواهند بر حسب امکان پیاده یا سوار می شوند.»
ص 153
وصف تولون ـ فرانسه
«... کنار دریا چادر زده اند و در زیر آن کرسی نهاده برای نوشیدن قهوه . ... خانه ها از سه طبقه است الی شش طبقه. .. در اغلب کوچه ها قواره آب جاری . جهت روشنی چراغ گاز. همه روزه وقت عصر مردم به گردش آنجا می آیند. و زراعت خوب. ... اهل پولیس درهمه جا به نوبت مشغولند به خدمت در نهایت نظم و کمال ادب ... »ص 137
نرمی و ملاطفت در جواب دادن
«... بعد از اذن دخول مردم بسیار مهربانی هستند. هر سوال که شخص بنماید با کمال نرمی و ملاطفت جواب می گویند. ص 136»
پاریس یا بهشت کدام بهتر است؟
« به رفیق خود گفتم برادر فایده نظم این است که ملک بدین درجه ترقی و ابادی حاصل می کند. گفت فی الحقیقت در کتابهای ما که وصف بهشت را نوشته اند از این بهتر نخواهد بود . گفتم بنا نبود حرف دین بزنی زیرا وقتی می توان تشخیص داد که هر دو را شخص ببیند، حال ما این را دیده ایم چگونه می توان گفت از آن ندیده بهتر است. »ص 159

تعجب ازاینکه این مردمان چگونه می میمیرند!
« [بعد از شرح حال سیاحت در پاریس] با خود گفتم سبحان الله اینها چگونه می میرند! معروف است که غصه از عمر می کاهد، اینان که ابدا غصه ندارند باید هرگز نمیرند. متحیرانه، وحشیانه رو به منزل روانه شدیم. شب را صبح کردیم، ولی از صدای عراده کالسکه خواب ممکن نبود. » ص 162

برخورد با یک زارع در کالسکه و بحث راه آهن در ایران
«... به کالسکه هوتل سوار شدیم ... جهت دیدن وین و رفتن به پاریس شدیم. اتفاقا در آن کالسکه یکی از زارعین بود، چنان سخن می گفت که من حیران بودم که یک نفر شخص زارع صاحب اینهمه اطلاع از کجا شده! پرسید راه آهن ما بهتر است یا از شما؟ گفتم در خاک ما هنوز راه آهن نساخته اند. پرسید چرا؟ جوابی جز نمی دانم نداشتم، ناچار سخنی دیگر به میان آوردم ولی خجل شدم، محجوبانه رفتیم تا رسیدم به وین. »ص 147
در بعضی از صفحات سفرنامه سیاح به گونه ای به سیاستمداران هم «خط » می دهد. مثلا او دلیل شرور نبودن مردم اروپا را مشغولیت آنها می داند.
«... در کوچه ها اطفال و مردمالن فقیر اغلب کفشهای مردم را رنگ می کنند و اجرت می گیرند و بر کلاه آنها نشان مشخصی است و لباس مخصوصی دارند... مردم آنجا غالبا با غذا شراب می خورند. انسان از هر جهت آزاد است. روزهای یکشنبه و غیره هر کس بخواهد به کلیسا می رود، ابدا کسی را به کسی کاری نیست، مردم به کار و صنعت خود مشغولند که فرصت شرارت و فساد ندارند. همچنین مهمانخانه ای دارد و آنجا روزنامه ها فراوان است که هر کس بیکار است خود را مشغول خواندن آنها می نماید .... » ص 152

همانطور که گفتم سیاح مجبور است مواظب آنچه که می گوید باشد. به این علت است که منظورش را از قول این و آن می گوید و بعضا جمله ای را نیز چاشنی می کند تا مقامات را راضی کند که مثلا باور ندارد. بعنوان نمونه:

متحیر شدن از آزادی در گفتار سیاسی
« چند نفر از کارگران فرانسه را دیدم که دشنام به ناپولیون [در اینجا منظور ناپلیون سوم است که در سال 1848 رئیس جمهور شد و چون سودای امپراتوری داشت، با یک کودتا قوه مقننه را منحل و با قدرت و استبداد سلطنت کرد. پس در 1860 از استبداد خود کاست و آزادیهای مدنی بیشتری داد ـ توضیح از دهباشی] می دادند و می گفتند با این ریشخند مردم را از خود راضی کردی، آفرین. امید آنکه مانند لوی سیسر ـ لویی شانزدهم ـ طوق گیوتین را بر گردنت ببینم. متحیر شدم که اینها چه مردمانی هستند. گفتم برادر، من اهل فرانسه نیستم و این ولایت آزادی است، هر که هر چه بخواهد می گوید؟ گفت بلی. گفتم شما فرمودید من هم شنیدم. »ص 164 و
طریقه برخورد با سوقصد کننده به امپراتور روس
[به دعوت ناپلئون بسیاری از رهبران کشورهای مختلف در پاریس جمع شده بودند. از جمله امپراطوری عثمانی، امپراتور روسیه... که امپراتوری روسیه توسط یک نفر از بالای درختی مورد سو قصد قرار گرفت] ... ناپولیون و امپراطور روس سوار کالسکه ی سربازی شده می رفتند چون نزد درخت رسیدند او ـ سو قصد کننده ـ فرصت کرده طپانچه را خالی نمود، اما له الحمد که به هیچیک آسیبی وارد نیامدو آن شخص را گرفته اند. پرسیدم چه کردند؟ گفت بعد به عدالت رسیدگی خواهد شد، هر گاه مستحق قتل است خواهند کشت ولی نه بدون اثبات تقصیر اولا به دفترخانه ها اسم او را ثبت می نمایند و بعد در روزنامه ها خبر خواهند داد که چه روز خواهند کشت. [ امپراتور روس هم او را بخشید] ... این فقره هم مزید تحیر این بنده شد که چه قدر تفاوت است مابین این مرد که طپانچه در سینه اش خالی می کنند و راضی به قتل آن شریر نمی شود با آن مردمی که بیگناه بیست نفر سی نفر را محض هوای نفس می کشد و هیچ تشویش از مکافات و اندیشه از عالم جزا ندارند سبحان الله ثم سبحان الله .
ص 166

آزادی حیوانها در باغ وحش پاریس بیشتر از آزادی انسانها در ایران !
مقایسه ی یک باغ وحش با زندگی مردمان عادی در ایران یکی از همان مقایسه هایی که الان نیز کاملا صادق است. غربی ها همانقدر که در حقوق انسان ها پیشرفت داشته اند در حقوق حیوانها هم چنین بوده است. سیاح که از دیدار باغ وحشی در پاریس بر می گشت شخصی از او سوال می کند:
« گفتند چه دیدی و از این تماشا چه فهمیدی؟ گفتم همین قدر فهمیدم که این مردمان این بیچارگان آزاد را [منظور حیوانات است] در قفس نگاه داشته اند. گفتند در عالم انصاف آیا این درندگان در این بلد آزادترند یا در ولایت شما جنس شما که انسانید؟ نهایت این است که اینها به قول شما محبوسند و حال آنکه دیدید در نهایت راحت و آزادی هستند و احدی را با آنها کاری نیست، ولی شما چه میفرمایید که در مملکت شما با نهایت آزادی هیچ اختیاری از مال و جان و عیال اعتبار ندارید، چون شما سیاح هستید بی ادبی کردم. قدری تامل نموده دیدم از حالات ما کماکان مطلع است، تصدیق کرده سکوت نمودم.
ص 178


۱۳۸۷/۳/۹

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی (2)

تاریخ خوانی ما و تاریخ دانی ما!
واقعیتش این است که ما ایرانی ها بعد از زلزله ای به نام «جمهوری اسلامی» که در عصر آنفورماتیک بر ما نازل شد، به اين فکر افتادیم که کمی در خود کنکاش کنیم. «که بودن» و «چکاره بودن» ها خیلی ها را واداشت تا به خواندن و نوشتن کتاب های تاریخی همت بگمارند. به هر حال همه می دانیم «ملتی که تاریخش را نداند آنرا تکرار می کند.» و ما هم که استاد این تکرارها هستیم. گرچه بعید می دانم که اگرما تاریخ را هم فوت آب باشیم آنرا تکرار نکنیم. چون مسئله در تاریخ دانی یا ندانی ما نیست.
ما در هر چیز افراط و تفریط داریم. در همین مقوله هم صادق است. بعضا ما چنان شیفته و غرق تاریخ خود می شویم که حاصر نیستیم به قرن حاضر برگردیم. چنان عاشق این هستیم که خود را در اوج و اقتدار «پرسیا» در اعصار گذشته ببینیم که بکلی فراموشمان می شود که احمدی نژاد رئیس جمهور ماست. هم از این رو می شود که در کنار حساسیت که لازم است آدم داشته باشد نوعی تعصب هم عین علف هرز خود را در لابلای افکار ما جا باز می کند. همان می شود که شاهنامه ی فردوسی تبدیل به یک کتاب مقدس شده، مانیفیست مبارزه ی ما می گردد. همین می شود که «فیلم 300»، و «خلیج عربی» چنین قشقرغی برپا می کند. بطوری که کسی را جرئت نقد و بررسی نمی ماند. اگر خاطر دوستان باشد چندین سال پیش موقعی که احمد شاملو به نقد شاهنامه پرداخت با همین لعن و نفرین ها مواجه شد. ببینید آش چقدر شور بود که حتی «جمهوری اسلامی چی ها» که شاهنامه را به خاطر کلمه ی «شاه» از کتابهای درسی حذف کرده بودند خود را با این موج همراه کرده و به شاملو تاختند.

بله این تعصب. این تعصب آنقدر اصل است که در یک آن، با یک موضع گیری خانم رایس، یا حرکت قایق های تندرو سپاه پاسداران و چه می دانم چه، آقای داریوش همایون را وا می دارد تا خود را در کنار رژیم جمهوری اسلامی قرار داده و سرباز ایران شود و بعد از دوهفته که این موج می خوابد ایشان دوباره خواهان آزادی ایران می گردد. سوال این است که آیا ایشان هم تاریخ ایران را بلد نیست که هی خود را تکرار می کند؟
*
بگذریم . دوست عزیزی با من تماس گرفت و گفت فلانی متوجه شده ای که آمار بازدید کنندگان وبلاگت توی این یکی دو روز چقدر بالا رفته است. و من متوجه شدم که بله علتش همین مطلب کوتاه من در باره «محمد علی محلاتی» معروف به سیاح است. از این رو تصمیم گرفتم که دقت بیشتری بخرج داده و از منابع دیگری هم استفاده کنم.


همانطور که گفته شد سیاح تصمیم جهانگردی نداشته بلکه به قول دهباشی نوعی «فرار از وطن» باعث شد تا او به چنین توفیقی نائل آید. اما این از زیبایی و تازگی ی آنچه که او نوشته نمی کاهد. سید جواد طباطبایی می نویسد: « ... در دوره ی گذار، در برزخ میان دو امتناع تجدید نظر در مبانی نظری اندیشه ی سنتی و رویکردی جدی به مبانی نظری اندیشه جدید، سفرنامه نویسان به اندیشمندان سیاسی قوم تبدیل شدند، هم چنانکه در سده های میانه ی تاریخ ایران زمین، صوفیان به متفکران قوم تبدیل شده بودند.» ( کتاب دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران ـ صفحه 275) . او همچنین اضافه می کند:«سفر نامه نویسان نتوانستند، در بهترین حالت، از توصیف ظاهر دگرگونی های تمدنی فراتر رفته و مبانی نظری اندیشه ای را که شالوده ی آن دگرگونی ها بود، مورد توجه قرار دهند.» (همانجا)
تعریف امنیت و آزادی
وصف سیاح از شهرهایی که آنها را زیر پا می گذارد نیز از همین نوع است. اما به هر حال در خود پیامی دارد که آنرا انتقال می دهد. مثلا هنگامی که او جاده های خلوت در ایتالیا را پیاده می پیمايد، احساس خود را چنین بیان می کند:
« ...ولی تعریف کلی آزادی آنجاست که ابدا کسی را با کسی کاری نیست. شب و روز و بیابان و آبادی همه یکسان بودند. فی الواقع لذتی داشت قدم زدن و تنها روی. بشخصی رسیدم، قدری میوه خریدم و آنرا شام خود قرار داده ، در نهایت امنیت در همان بیابان بدون بالا پوش راحت خوابیدم... » (صفحه 103کتاب)
در جای دیگری نیز همگام دیدار از وین این امنیت را چنین به رخ می کشد:
«فی الحقیقه تعریفی که بعضی نقالهای ایرانی می گویند موجود بود: «جمعی رفیق موافق، هوای سالم، مال رونده اللهم ارزقنا.» در نهایت آسودگی و امنیت و اقسام نعمت ها، نه بیم از دزد بیابان و نه ترس از غول شهری خوشحال خرم شاکرانه رفتمیم تا وارد شدیم به شهر معروف به لیون. »
ص 148

وصف زندگی یک کشاورز معمولی
چنان که از روایت پیداست سیاح پولی در بساط نداشته است. بخاطر همین مجبور بوده بارها راه های طولانی را پیاده طی کند. در همان راه [ایتالیا] سیاح با کشاورزی آشنا می شود که او را به خانه خود دعوت می کند. سیاح در باره آنچه از زندگی این کشاورز دیده چنین شرح می دهد:

«وضع ایشان از این قرار مشهود شد: در حجره ی همان طفل [منظور فرزند همان کشاورز است] ساعتی به دیوار نصب، دو میز یکی برای نوشتن و یکی برای صورت شستن، کتابخانه اش در گاه مانندی[...]. چند دانه میخ به دیوار کوفته جهت آویختن لباس و کلاه ها، لامپ بوضع به دیوار کوب و دستی،لاله ای جهت شمع روی میز خود آن طفل .
چون از مکتب آمده بود بمحص ورود به اطاق تغییر لباس داده، مشغول به حفظ کردن درس شد.[...] صبح همه در یک اتاق اجتماع دارند که صرف قهوه و شیر و نان و قند می نمایند. [... ]هر روز صبح ساعت هفت زنگی می زند، مشغول به کار می شوند و ساعت دوازده که ظهر است می آیند. دو ساعت جهت صرف نهار هستند و باز می روند مشغول به کار خود می شوند[....] شبها مشغولند به خواندن کتاب تاریخ و نصایح و صنایع و درس فلاحت، که هرگاه شاخی از درخت فاسد شود از کجا باید برید که هوای خارج داخل درخت نشود.
» (صفحه 101)
و در آخر چنین ما را ملامت می کند:
«باری شب را روز کرده در نهایت خوشوقتی ولی آن قدر متاثر و دلتنگ بودم که به تقریر نمی آید که چرا ولایت ما چنین تربیت گاه نباشد و مردم اینقدر بی علم و بی تربیت باشند. » ( همانجا ص 102)

این نکته مسلم است که چنین شرح و احوالی برای مردمان آنروز بیشتر باید به یک افسانه شبیه باشد تا واقعیت. بخاطر همین او آن را شبیه به «تعریف نقالهای ایرانی» می خواند. در جایی خواندم که « نگارنده ـ یعنی سیاح ـ در همان ابتدای ورود به ایران به حضور ناصرالدین شاه احضار و با او هم‌صحبت شده، اطلاعات ِ دست ِ اولی از اخلاق و رفتار وی ارائه می‌کند. ناصرالدین شاه از حاج سیاح درباره‌ی ممالک و شاهان ِ دیگر می‌پرسد. او هم با خیال راحت شروع به تعریف ِ دیده‌ها می‌کند. این تعریف‌ها شاه را خوش نمی‌آید. بعداً اطرافیان ِ شاه شروع به سرزنش حاجی می‌کنند که: مگر تو نمی‌دانی که در ایران نباید گرد ِ حقیقت گشت؟ مگر نمی‌دانی که شاه خود را بزرگ‌ترین شاه عالم می‌داند؟ و حاج سیاح حیران مانده که چگونه ممکن است تعریف از ممالک دیگر، موجب ِ مغضوب شدن در بارگاه پادشاه باشد.» (از وبلاگ کپو کوره)
بعد از دیدن تلاش سیاح برای تحصیل
اما این مغضوبیت شاه فقط بخاطر تعریف و تمجید ها نبوده است. در لابلای این سفرنامه بعضا پیام های سیاسی ای نیز به مشام می رسد. که البته سیاح آن را از زبان دیگران نقل می کند. مثلا موقعی که مشغول یادگیری زبان فرانسه است، مسیو بری (استاد) از تلاش شبانه روزی سیاح برای فراگیری در حیران می ماندو به گریه می افتد:
«موقعی که دیدم به گریه افتاد (مسیو بری) و گفت: خدا جزا بدهد آن مردمی را که شماها را بی تربیت می نمایند زیرا که هیچ فرنگی ای طافت این نوع تحصیل را ندارد.» (ص 78)
ادامه دارد

۱۳۸۷/۳/۸

28 مه «روز ملی آذربایجان» یا «روز جمهوری آذربایجان» گرامی باد

بعد از الحاق آذربایجان به روسیه تزاری بر اساس معاهده ی گلستان و ترکمانچای در سالهای 1813 و 1828، این منطقه زیر سلطه و استعمار این کشور قرار داشت. در آغاز قرن بیستم باکو یکی از مراکز کارگری و انقلابی منطقه به حساب می آمد. نفوذ افکار غربی و ایده های رهایی و آزادیخواهی از هواخواهان بسیاری برخوردار بود. خیلی زود در کنار این افکار انقلابی و ایده هایی که تحت تاثیر ایده های روشنفکری و مترقی غرب بود افکار ملی نیز شروع به خودنمایی کرد. تلاش برای احیای هویت ملی مرکز اهداف و مبارزات جوانان دمکرات در این منطقه قرار گرفت.
بنابر این عصر بیستم را نباید فقط عصر علم و تکنولوژی، بلکه می توان از آن به عنوان عصر بیداری هویت ملی و پدید آمدن دولت های ملی نیز نام برد.
سقوط روسیه تزاری و تلاش برای احیای حکومت ملی
در سال 1917 طی انقلاب کمونیستی، امپریالیسم تزاری سقوط کرد. این خود فعل و انفعالاتی را در مناطق تحت نفوذ روسیه باعث شد. روشنفکران آذربایجانی به رهبری محمد امین رسول زاده از ضعفی که در نتیجه جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه این کشور را فرا گرفته بود استفاده کرده و خود مستقیما وارد عمل شده و در 28 مه 1918 جمهوری دمکراتیک آذربایجان را به طور رسمی اعلام می کنند. در واقع باید این جمهوری پارلمانی را نه تنها در آذربایجان بلکه بعنوان اولین جمهوری در تاریخ جهان شرق نام برد.
اولین اقدام این جمهوری اعلام زبان آذربایجانی به عنوان زبان رسمی این کشور به جای زبان روسی بود. انتخاب و تعیین پرچم و سرود ملی کشور نیز از اقدامات دیگر بود. بدین ترتیب با هویت بخشیدن به مردمی که خواهان آینده ای بهتر بودند توانست این جمهوری آنها را زیر پرچم و کشوری معین متحد سازد.
اما بعد از 23 ماه ادامه حکومت نوپای جمهوری آذربایجان، با حمله ی ارتش بلشویک ها به این کشور سقوط کرد.
در سال 1990 بعد از استقلال مجدد آذربایجان، آنها این روز را روز ملی و روز جمهوری اعلام کردند.
هر ساله در این روز جشن های مفصلی در آذربایجان برپا می شود. من به سهم خود این روز را به همزبانان خود در کشور آذربایجان تبریک گفته و گرچه معتقدم که این مردم نیز راه درازی برای رسیدن به دمکراسی و برابری دارند ولی از اینکه آذربایجانی ها در چند چیز از جمله «روز ملی» ، «پرچم ملی» و «سرود ملی» خود اتفاق نظر دارند و به آن احترام می گذارند خوشحالم.
این رقص زیبا و نمایشی هم تقدیم هموطنان آذری خودم:

مقاله های مرا در این زمینه مطالعه کنید:

۱۳۸۷/۳/۷

نگاهی به کتاب «سفرنامه حاج سیاح به فرنگ» به کوشش علی دهباشی (1)


فرق ایران با اروپا در 160 سال پیش
کتاب «سفرنامه ی حاج سیاح به فرنگ» به کوشش «علی دهباشی» کتابی است خواندنی. از آن کتابهایی است که ما ایرانیها حتما باید آنرا خوانده و از آنجایی که در حساب و کتاب زرنگیم، دو دو تا چارتا کرده و ببینیم که از زمان وقوع این سفر یعنی حدود 160 سال پیش تا کنون درچه چیز و تا چه حد پیشرفت و پسرفت داشته ایم!
این کتاب از آنرو خواندنی است که نانوشته های بسیاری را می توان از لابلای نوشته هایش بدر آورد. ما در این نوع «نانوشته خواندن ها» استاد هستیم. از طرفی نسل امروز ما شرایطی که «سیاح» داشته را درک می کند. برای من که انگار این آقای محمد علی سیاح نشسته و از روزگار امروز ما نوشته است و بس!
چیزی که جالب است اینکه ایشان اصلا قرار نبوده است سیاح باشد. یعنی مثل مارکوپلو و یا جهانگردان اعصار گذشته قصد جهانگردی نداشته است. بلکه قضای روزگار او را آواره ی جهانی ساخت که او تا آن روز حتی وصفش را نیز نشنیده بود.
با همه این هم غنیمت است. و یاید چنین شخصی را به دیده ی احترام نگریست. چرا که به هر حال ایشان در آن روزگار سیاه جهل و نادانی یکی از روشنفکران زمانه ی خود به حساب می آمده. همان قل و زنجیر عکس حکایت از این دارد که ایشان یک شخص عادی نبوده است.
ناگفته نماند که اینجانب هر چه گشتم تا از این «افتخار ملی» تصویری بیابم برازنده، متاسفانه نشد. جز همان تصویری را که در بالا ملاحظه می کنید. این تصویر هم از خود کتاب گرفته شده است که از کتابخانه ای در یکی از شهرهای نزدیک اسلو آنرا قرض کردم.
نگاه کنید که زندانبان ناصرالدین شاهی چگونه و با چه ابهتی بر سر زندانیان بخت برگشته ایستاده و چه سان قفل و زنجیر بر دست و پای و گردن آنها دارد. چنین ظلمی را بعد از 160 سال باید انصافا فقط نزد «مرتضوی قاضی دادگاه اسلامی» سراغ گرفت. وگرنه هیچ دولتی با روشنفکران خود چنین نمی کند که دولت مردان ما کرده اند.
از طرفی هم شاید باید ممنون دستگاه ناصرالدین شاهی بود که به هر حال با زندانی و به زنجیر کردن چنین مردان بزرگی باعث شد تاعکسی از آنها در صفحه ی روزگار باقی بماند.

*
«محمد علی سیاح (تولد 1215 و مرگ 1304 هجری شمسی) نزدیک صد سال زندگی کرده و بیست سال از عمر خود را خارج از ایران بوده است. ظاهرا دست و پایش معیوب بوده و از کار نزد پدر معاف می گردد. در نتیجه برای تحصیل علوم طلبگی تعیین می شود. سپس مقرر می گردد که با دختر عموی خود عروسی کند. او به حرف پدر گوش می کند ولی از نظر عمو او هنوز پخته نیست. لذا عمو او را به قول امروزی ها سر می چرخاند.
سیاح 23 ساله از این موضوع دلگیر می شود و در نتیجه به طور ناگهانی عزم به آغاز سفری می کند که خود از ابتدا و انتهای آن خبر ندارد. چرا که سیاح هنگام سفر فقط یک قران پول داشته است که بزودی تمام می شود. این خود نشان از این دارد که او قصد جهانگرد شدن نداشته است. انگیزه ی سفر او را در مقدمه ای از این کتاب چنین می خوانیم:
«انگیزه سیاح از سفر فرار است، فرار از مهاجران همدان. فرار از سلطان آباد اراک. فرار از محلات. فرار از ایران. فرار از طلبگی. فرار از پدر و عمو و برادر و ... فرار از فرهنگ بومی. ولی نه فرار از خود.» (ص 14 کتاب)
خب همان اندیشه ای که اکنون در مغز بسیاری از جوانان ما ریشه دوانده است.

بی تربیتی ایرانیان
با خواندن کتاب می توان فهمید که آقای سیاح از خود، مردم خود و از فرهنگ خود رنجور است. او دائم خود را ملامت می کند. او زبان ندانی ایرانیان را بی تربیتی می داند. می نویسد:
وقتی که یک گرجی زبان انجیل را به فارسی ترجمه کرد .....
...گفتم از اینکه چیزی نفهمیدم.
گفت: علتش ندانستن زبان است و تنها تو چنین نیستی. اغلب مردم ایران مبتلا به این عیوب هستند. مثلا شما عراقی هستید و ترکی نمی دانید و اهل ولایت ما هر یک چندین زبان می دانند و می نویسند. چنانچه من الان با شما فارسی حرف می زنم و شما نمی توانید با من ترکی یا ارمنی یا روسی بگویید. بسیار بر من اثر کرد.
گفتم: شما از کجا آموختید؟
گفت: از مدارس دولت.[...] نیت را جزم کردم که بروم به آن دول. » (صفحه 41)

در دنبال همین مطلب می نویسد:
«... دوباره به سرای گرجیان رفته و جویای منزل شدم. دیدم همگی زبان مرا می دانند و من به هیچوجه از لسان ایشان و سایر السنه چیزی نمی فهمم. زیاد بر من اثر کرد که ما مردم ایران چرا اینقدر بی تربیت واقع شده ایم.» (صفحه 42)

این امر اگر به «خطر بعضی ها برنخورد» هنوز هم به قوت خود باقی است. بسیاری از «فارس زبان ها» هنوز که هنوز است فقط فارسی را صحبت می کنند و از زبان دیگر ملیت های هموطن خود حتی کلمه ای را نمی فهمند. در حالیکه ملیت های غیر فارس حداقل دو زبان را بطور اتوماتیک در ایران یاد می گیرند. در بعضی از مناطق حداقل چهار و یا سه زبان حرف می زنند. مثلا اکثر ترکهای اهل طالش حداقل چهار زبان (تالشی، ترکی، گیلکی و فارسی ) و ترکهای بندر انزلی در ایران حداقل سه زبان ـ ترکی، گیلکی و فارسی ـ را صحبت می کنند.

ممانعت مردم از باز شدن مدارس در اصفهان به بهانه های مختلف
[ سیاح بعد از معرفی نامه ای که با خود از روسیه به اسلامبول آورده بود، به نزد «مسیو اُژن بّری» که فارسی را شیرین حرف می زد برده می شود تا ایشان برای یاد گیری زبان فرانسه از او ثبت نام کند]

گفت(منظور مسیو اژن بری که مدیر مدرسه فرانسوی زبان است ): اهالی مدارس ما مثل مدرسه های شما نیستند. ماها خود را مقروض می دانیم که جان خود را در راه بنی نوع صرف کنیم. من خود اصفهان رفته ام، آنجا مدرسه باز کردم. اهالی ملت ممانعت نمودند و حال آنکه خدا می داند غرضی جز خدمت به عموم مردم نداشتم. گذشته از مسلمانان، ارامنه می گفتند: می خواهد اطفال ما را کاتولیک نماید و مسلمانان می گفتند: می خواهد اطفال ما را عیسوی نماید و آشوب کردند. اگر چه دولت حمایت کرد ولی من خود دیدم محبت به زور نمی شود. چاره ای جز بستن مدرسه نیافتم و آن مدت همان مردم می آمدند با من مباحثه مذهبی می نمودند. می گفتم: من چکار به دین و آئین شما دارم، من می گویم بیائید تحصیل کنید، مخارج و ملبوس و منزل مجانا به شما می دهم، آخر نتوانستم بفهمانم مقصود من چیست. پاره ای هم که می فهمیدند قدرت اظهار نداشتند و اگر کسی هم می خواست تحصیل کند علمای ملت او را طلبیده طعن و لعن می نمودند، چنانچه میان مردم ننگین می شد. ...
ص 74
آقای موسیو اژن بری اگر زنده بود می فهمید که هنوز هم بعد از 180 سال پاشنه بر همان در میچرخد. منتها فرقی که کرده این است که همان علمایی که در خفا علم آموزان را طعن و لعن می نمودند، امروزمردم آنها را بر سر کار آورده اند و آنها هم لباس استادی دانشگاه بر تن کرده، با روشی مدرن به جنگ علم و دانش می روند. برای اینکه بدون مدرک حرف نزده باشیم بهتر است به این مباحثه استاد محترم دانشگاه اشاره ای داشته باشیم تا بفهمیم که پیشرفت از چه نوع بوده است:

ادامه دارد

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...