۱۳۹۰/۱/۲۱
«نقشه ی ذهنی» یا tankekart متدی مفید برای تدریس بچه های دو زبانه!
۱۳۹۰/۱/۱۸
انگار دارم برای خودم زندگی می کنم
دارم به این خاک می اندیشم. به این خاک می نگرم. به این خاک شرمنده. به پیوندی که ما را بر اساس ناپایداری ها گره زد. می اندیشم به آدمها. به زندگی که بر روی همین خاک تیره جاری است. به این تلاطم ساکن می اندیشم. به معماهایی که مادر بزرگ هم از پشت عینک ذره بینی اش نتوانست بیابد. و در آخر گفت: «عمرمان به هدررفت!»
چهره های وا رفته ای می بینم که با انگیزه ی غریزی، به سوی «نان» می روند. و با نمره ی بیستی که از دلمردگی گرفته اند پای به خانه می نهند. بالاخره از همه ی اینها که بگذری، سر سفره، شکم که سیر شد هر کس می گوید: «خدایا شکرت»!
و من ....
و من قناعت می کنم به همه چیزهایی که ندارم و هیچ چیزهایی که دارم. به تابستانم! و فراموش می کنم که دریا جای شناست. سایه هایمان عصر ها بزرگتر از ما می شوند و صبح ها که موقع آغاز است رادیو جز خبرهای سیاسی چیز خاصی ندارد که گزارش کند. حتی زلزله هم شده «سیاسی».
شقیقه هایم را در دستانم می فشارم. چشمان خسته ی من بدون آنکه به جای مشخصی خیره شود، حکایت وار با مغزم رابطه ی نامشروع دارد. انگار دارم برای خودم زندگی می کنم...
۱۳۹۰/۱/۱۵
مسیر آرزوها
۱۳۹۰/۱/۱۴
یک شکلات، یک جمله و یک زندگی!
شاید امروز هم یکی از آن روزها و از آن لبخندها بود. روز اول هفته... وقتی بر سر کار حاضر شدم، شکلات آدم نمایی را روی میزم دیدم. و کاغذی را در کنار آن که بر رویش چیزی نوشته بود. این:
« روز خوبی داشته باشی! Ha en fin dag»
نفهمیدم که از که بود. وقتی پرسیدم کسی هم نمی دانست. مهم نبود. مهم این بود که این شکلات به این کوچکی و جمله ی به این کوتاهی باعث می شد من روزم را خوب شروع کنم. مهم این بود که با همین چیزهای ساده و کوچک، سیگنال های مثبتی در شریانهای وجودم احساس می کردم. مهم این بود که من این لبخند ها را دریافتم و به دیگران، به همکاران، به شاگردانم باز پس دادم. و الان آنرا دارم به شما تحویل می دهم.
مهم این است که زندگی جریان دارد. با یک شکلات و یک جمله ی مثبت. به این سادگی!
سلام ای کهنه عشق من ...
نداری هیچ گناهی جز ــــــــــــــــــــــــــ که بر من دل نمی بازی ...
بکش دل را شهامت کن ـــــــــــــــــ مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق ـــــــــــــ مرا تو درس عبرت کن ....
۱۳۹۰/۱/۱۳
و سیزده ای که بدر شد...
روزگاری این افکار صادق هدایت توی «بوف کور» عجیب مثل خوره یقه ی مرا گرفته بود. اینکه: «در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.»
من همان موقع برای این زخم ها درمان هایی یافته بودم. و با این درمان ها به جنگ آنها می رفتم. داروی من «عشق» و «شادی» بود. من با این دو، زخم ها را دوا می کردم.
اما امروز بعد از سالها غربت نشینی، هم «عشق» و هم «شادی» هایم تحلیل رفته اند. و من می بینم که چگونه این زخم ها دارند پیش روی می کنند.
روزی از خواهرم در این مورد پرسیدم. او گفت: باید قبول کنیم که بعضی چیزها در غربت هنوز برایمان ناشناخته است. مثلا ما همه می دانیم سرما خوردگی چیست. وقتی یکی عطسه می زند می فهمیم که یا سرما خورده یا دارد می خورد. یا وقتی سردرد داریم می فهمیدیم که حتما کم خوابی کرده ایم... او می گفت: در غربت دردهایی هست که ما آنرا نمی شناسیم. ولی این دردها کم کم خود را در وجود ما می گستراند. و روزی به خود می آییم که انگار از چیزی رنج می بریم. از او پرسیدم: مثلا چی؟ او گفت مثلا «هوا»!
شاید تو هرگز به هوا فکر نکنی. اینکه ممکن است مریضی تو از هوا باشد. ولی هوا یکی از شاخص های مهم زندگی در غربت است. و به مرور زمان بدون آنکه بدان فکر کرده باشی، می بینی که چیزی دارد تو را می خورد.
***
امروز روز سیزده بدر بود. وقتی بیدار شده و از پنجره بیرون را ورانداز کردم ، دیدم که هوای اخم هایش را پایین آورده است. حالم گرفته شد. داد زدم: لعنتی! کاش فقط امروز را می خندیدی که ما سیزده مان را بدر می کردیم.
در همان وقت دوستان زنگ زدند: «قرار است برای بدر کردن سیزده به کنار رودخانه ی شهر درامن برویم.» گفتم: هوا؟ گفتند: هوا که با ما کاری ندارد. گفتم: سرما؟ گفتند: آتیش بپا می کنیم. گفتم: آخه! گفتند آخه ـ ماخه نداره تا یه ساعت دیگه می ریم. قراره چند ساعتی مهمون طبیعت باشیم.
و چنین شد. به طبیعت پناه بردیم. آتیش بپا کردیم و در کنار آن گرم شدیم. سایر دوستان هم به ما پیوستند. و شدیم «ما»! و گرمایمان بیشتر شد. سبزه ها را ردیف کردیم. و بساط کباب و منقل راه افتاد. دود هوا را گرفت و قلب هوای اخمی را شکافت. ما آهنگ شدیم و غم هایمان را با سبزه ها گره زدیم و انداختیم توی آب... تازه مردمی که از اطراف ما در گذر بودند رشک بردند به صمیمیت ما. به با هم بودن ما. دیدم سبک تر شده ام. دیدم که باید ننشست و گرنه زخم ها مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
نقاشی خستگی ها...
معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه
«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو این د...
-
(این مطلب با موزیک متن وبلاگ همخوانی ندارد. لطفا از همین بغل سمت چپ آنرا خاموش کنید!) شما فکر می کنید جنبش های مهم و بزرگ جهانی از کجا شروع ...
-
سالها پیش، قبل از انقلاب، زن زیبارویی به نام «فروزان» با رقص های لوَند و کاباره ای اش، چنان زبانزد خاص و عام شد که توانست گیشه های سی...
-
پریشب شبکه N تلویزیون نروژ، فیلم «بدون دخترم هرگز» را پخش کرد. من شخصا بسیار در باره ی این فیلم جنجالی شنیده بودم. حتی خیلی سالها پیش در ...

