۱۳۸۹/۱۲/۱۳

همبرگر روحت شاد!

بعد از تاریکی، برق که می اومد مادرم می گفت: «وینستون روحت شاد»! پدر اما لبخند می زد. بعد بی کنایه می گفت: «وینستون که اسم سیگاره خانم، ادیسون، ادیسون!». اونوقت پُکی به سیگارش می زد و می گفت: «این بدبخت ـ ادیسون ـ زحمت کشیده برق رو اختراح کرده، اونوقت تو خدابیامرزی شو حواله ی یکی دیگه می فرستی.»

و مادر سرش رو تکون می داد.

یادم می یاد پدر در رابطه با تلفن هم همینطور بود. هر وقت شماره می گرفت که با عزیزی تو خارج حرف بزنه با تعجب می گفت: «آخه با چند تا شماره گرفتن، از میون میلیون ها شماره الاّ همون شماره ی تو زنگ می زنه ....؟»

و مادر می گفت:«جل الخالق!»

***

همچی بخوای نخوای منم از این لحاظ به پدر رفتم. با نگاهی تحسین آمیز به اختراعات بشر نگاه می کنم. اصلا این چند سال اخیر خیلی ذهنم مشغول بود که آیا چیزی توی کائنات مونده که بشر اونو اختراع کنه یا نه؟

راستش عقلم قد نداد. خب اگه می داد معطل نمی کردم. حتما اختراعش می کردم. اما دیروز که فیلم «شبکه ی اجتماعی» The Social Network رو دیدم، فهمیدم که جا موندم. داستان عجیبی یه:

«در سال ۲۰۰۳، مارک زوکربرگ، دانشجوی دانشگاه هاروارد بعد از شکست در برقراری رابطه با یکی از دخترهای خوابگاه به نام اریکا، به اتاقش پناه می برد و وبسایتی به نام فیس مش درست می کند که در آن اعضای سایت می توانند به دختران دانشگاه از نظر جاذبیت هایشان نمره دهند. سایت خیلی زود مورد توجه قرار می گیرد تا اینکه سرور های سیستم پایگاه اینترنتی دانشگاه مختل می شود. زوکربرگ شش ماه از تحصیل محروم می شود و وقتی که باز می گردد همه او را می شناسند. دو قلوهای وینکلوس، او را استخدام می کنند تا وبسایتی مخصوص دوست یابی برای آن ها درست کند و بعد از بروز اتفاقاتی وبسایت فیس بوک خلق می شود که مورد توجه پانصد ملیون نفر قرار می گیرد...» (به نقل از ویکی پدیا)

حالا این جوون یکی از میلیونرهای دنیاست. به خشکی شانس! اعضای فیس بوک به بیش از 500 میلیون نفر در دنیا رسیده! امروزه بسیاری از تحولات دنیا از جمله اعتراضات دمکراسی خواهی در خاور میونه هم با کمک همین فیس بوک بنا شده است. فیس بوک داره ریشه ی دیکتاتورها رو از ریشه می کنه.

می گم پدر خدا بیامرزم اگه بود حتما انگشت به دهان می موند. و مادر اگر اهل فیس بوک بود حتما آهی می کشید و می گفت: «همبرگر روحت شاد!»

۱۳۸۹/۱۲/۱۱

ای کاش مستقل نبودیم!

سریع قضاوت نکنید و مرا ایادی وابسته به استکبار نخوانید! 32 سال پیش ما نسل جوان که به خیابانها ریخته، خواهان سقوط «رژیم وابسته» ی شاه شده و «استقلال» را برای ایران می خواستیم خیلی هم افتخار می کردیم. شاید شما هم در این همصدا باشید که اگر همه چیز دروغ باشد، «استقلال» تنها شعار اصلی دوران انقلاب بود که جامه ی عمل پوشید. امروز کمتر کسی پیدا می شود که مدعی شود ایران یکی از مستقل ترین کشورها در دنیا نیست. و یا مثلا سیاست کلی و جاری کشور نه در تهران، بلکه در واشنگتن یا لندن پایه ریزی می شود.

اما اجازه دهید یک اعتراف کوچکی بکنم: آقا جان از این عمل پشیمانم! راستش می خواهم اعتراف تر بکنم: ای کاش هرگز مستقل نمی شدیم! اصلا ولم کنید راحت اعتراف کنم که: «وابستگی» بهتر از «استقلال» است! آقا جان رک و راست: اصلا «وابسته» بودن یک رژیم نعمتی است! اصلا من نمی فهمم کی گفته که باید مستقل بود؟ مگر ارزش و اعتبار یک کشور به مستقل یا نبودن آن است؟ کشورهای دنیا و از جمله اروپایی ها که با اعتبارترین در دنیا هستند هر روز تلاش گسترده ای بکار می بندند که بیشتر به هم وابسته شوند. یعنی ما از آن ها بیشتر می فهمیم؟

وقتی خوب نگاه می کنم می بینم که طی این سالها همین «استقلال» عاملی بود برای ایجاد محرومیت. برای خفه خون گرفتن. عاملی بود برای سرکوب و حذف مخالفین. هر کس که دهان به انتقاد از حاکمان می گشود مُهر «عامل و ایادی خارجی» بر پیشانی او زده می شد. حتی این روزها هم که جنبش اعتراضات جوانان تحت عنوان جنبش سبز اوج گرفته، رژیم از آن به عنوان «فتنه» که خب از طرف «دشمنان» طراحی شده نام می برد. یعنی به خطر افتادن استقلال کشور! دیگر هیچ تردیدی نیست که «استقلال» در این مملکت چتری بوده و هست برای حمایت و بازتولید استبداد و دیکتاتوری. به عبارتی «استقلال» حیاط خلوتی حاکمانی است که می خواهند مملکت را دور از چشم این و آن و این حق و آن حق نگه داشته و بچاپند.

انصافا با نگاهی به تحولات اخیر در خاور میانه می بینیم کشورهای «دیکتاتوری وابسته» موضع مهربانانه تر و شکننده تری داشتند تا کشورهای «دیکتاتوری مستقل!» این «کشورهای وابسته» بودند که ملاحظات وابستگی را در نظر گرفته و برای اینکه احساسات جهان خارج را جریحه دار نکنند در سرکوب اعتراضات تردید به دل راه دادند. رژیم تونس، مصر و این اواخر بحرین که به پیروی از ملاحضات وابستگی خود به غرب از جمله امریکا به مخالفین خود اجازه دادند تا بر سر میز مذاکره بنشینند. اصلا چرا راه دور می رویم حتی محمد رضا شاه هم به خاطر همین ملاحظات«وابستگی» صدای انقلاب ما را شنید.

اما نگاه کنید به ایران اسلامی، یا لیبی. دو کشور مستقل که هیچ تردیدی در استقلال شان نیست. چطور دستگاه سرکوب آنها فعال است و هیچ ملاحظاتی نسبت به رعایت حقوق بشر و قوانین انسانی ندارند.

بنابر این دعای بی موردی نیست که آرزو کنم ای کاش ما هم یک رژیم وابسته ای داشتیم، تا حداقل می توانستیم نفسی بکشیم.

۱۳۸۹/۱۲/۵

ما و دیکتاتوری که «ضد امپریالیست» بود!


نمی دانم تا حالا آلبوم های قدیمی تان را ورق زده اید یا نه؟ و چشم تان به عکس های جوانی یا نوجوانی تان افتاده است یا نه؟ من خیلی ها را می شناسم که از عکس های قدیمی ی خود خشنود نیستند و آنها را از دید دیگران پنهان می کنند. اما بحث من عکس ها نیست. فکر ماست. عکس ها را می شود آتش زد و از بین برد، ولی فکر را چه؟ اگر شما از افکار آنروزتان خشنود نبودید، آنوقت چه؟ می شود آنها را سوزاند و از بین برد؟ سوال مشکلی است.

دارم با خود فکر می کنم که سی سال پیش ما چگونه فکر می کردیم؟ بر چه اساسی فکر می کردیم؟ اصلا فکر می کردیم؟ دارم خیلی با خودم کلنجار می روم که مثلا بر اساس چه معیاری آن موقع «معمر قزافی» برای ما جوانهای چپ اسطوره ی «مبارزه ی ضد امپریالیستی» بود؟ آخر چطور چنین حیوانی شاه مهره ی «ملی گرایی» محسوب می شد؟ « راه رشد غیر سرمایه داری»، چشم و چراغ جنبش های ملی منطقه.... ؟ جالب این که آن موقع جمهوری اسلامی را با مدل لیبی مقایسه می کردیم و افسوس می خوردیم که چرا جمهوری اسلامی مثل لیبی یا سوریه نشد.

خب، این فکرها را چطور آدم باید پاره کند و دور بریزد که کسی نبیند؟ به خاطر دارم که عکس چه گوارا از گوشه ی اتاقم آویزون بود و نام فیدل کاسترو ـ همین دیکتاتور پیر ـ از زبانم نمی افتاد... نمی توانم باور کنم. خجالت می کشم. امروز توی مطبوعات دیدم که همه ی این دایناسورهای کمونیست، همه ی این دیکتاتورهای سرخ از قزافی حمایت کرده اند. کوبا، ونزوئلا، چین و ... همانهایی که تا امروز هم از جمهوری اسلامی در سازمان ملل حمایت می کنند و ما روزگاری فکر می کردیم که با چنین سیستم هایی قرار است به نجات بشریت برویم.

طی 42 سال حکومت معمر قزافی خرابه ای بدتر از ایران بر جای مانده است. نه مطبوعات مستقلی، نه تلویزیونی، نه رسانه ای، نه سازمانی نه حزبی! همه چیز در این مردک و خانواده ی او خلاصه می شود. و حالا مردم بی پناه می خواهند که سرنوشت خود را خود در دست بگیرند، و اینچنین قتل عام می شوند. من تا حالا دیکتاتوری ندیده بودم که بوسیله هواپیماهای جت مردم معترضش رو به گلوله ببندد و آنها را بمباران کند. حتی هیتلر هم این کار را با ملت خودش نکرد. ماموران قزافی به تعقیب مخالفان می پردازند و آنها را با تیربار به رگبار می بندند. پریشب از تلویزیون هم قزافی همان چیزهایی را تحویل داد که ما مردم ایران بخوبی با این اصطلاحات آشنا هستیم.

دارم فکر می کنم که این ایدئولوژی چه هیولای عجیبی است؟ چه فلاکتی است؟ شاید بعضی ها با من هم فکر نباشند و بگویند که این آدم، آدم سی سال پیش نیست. دارم فکر می کنم که طی این سالها ما عوض شده ایم، یا قزافی، یا اینکه اصلا از اول این فکر عوضی بود! بعید می بینم که چنین آدمی که 42 سال است قدرت را در دست دارد، عوض شده باشد. روح انتقام و جنایت همواره با او بوده است. اما برای ما جوانهای تازه به دوران رسیده ای که گرفتار ایدئولوژی ضد غربی بودیم و دنیا را با آن عینک می دیدیم، جانورهایی مثل قزافی، حافظ اسد، صدام یا فیدل کاسترو جذابیت داشت. خجالت آور است. ای کاش این افکار قدیمی را هم مثل عکس های قدیمی هر موقع که خشنود نبودیم می ریختیمشان توی سطل زباله یا آتش شان می زدیم.

۱۳۸۹/۱۱/۲۴

شکوه از شکایت


دل به تو دادم و گفتم که تویی دلدارم.
سر به مهر تو نهادم که تویی سردارم .

غم عشقت چو بخوردم که دل آزاد کنم
دل آزاد چه دانم که کند بر دارم!

سر به بالین تو بنهادم و گفتم با تو
آنقدر تا تو بخوابی که من بیدارم


گفتم ای یار خرابم زجمالت، بنما!
گفتی ای یار از این قصه ی تو بیزارم!

گفتم هر قصه ی عشقی ز چنین آغازد
گفتی این قصه نه آنست که من پندارم

گفتم این رسم وفا نیست، زمان را شاهد
گفتی از جور زمان تو چنین خونبارم

گفتم از عشق و جدایی ثمرش چیست به ما؟
گفتی از هر دو در این دهر غمی انبارم

گفتم این پس به کجا شکوه برم شکوه گری؟
گفتی از شکوه ی تو نیز شکایت دارم.

گفتم و گفتی و گفتیم که آن شب طی شد
و سحر آمد و من باز همان مختارم

۱۳۸۹/۱۱/۲۳

22 بهمن مصری ها و ایرانی ها

الان سه هفته ای ست که از طریق رسانه ها و مخصوصا تلویزیون فارسی بی بی سی، حوادث مصر را بدقت دنبال می کنم. نمی دانم چرا حوادث مصر چنین مرا مجذوب خود کرده است؟ نمی دانم چه چیزی توی این اعتراض ها هست که حسرت فرو خورده ی ما را به رخ مان می کشد. دیروز هلهله ی شادی مردم مصر را هنگامی که رسانه ها خبر استعفای «مبارک» را اعلام کردنددیدم. واقعا نمی دانستم که خوشحال باشم یا غمگین. مردم داشتند توی خیابان می زدند و می رقصیدند. سقوط یک دیکتاتور واقعا باید خوشحال کننده باشد. مثل موقعی که مردم ما در انقلاب 57 در فرار شاه هلهله ی شادی سر میدادند. ولی مدتهاست که دیگر این «سقوط» ها خوشحالم نمی کند. حتی اگر سقوط دیکتاتورها باشند. چرا که بعد از استقرار انقلاب اسلامی فهمیده ام که نتیجه مهم است نه نفس عمل. هیچکس نمی داند بعد از سقوط این دیکتاتور مهربان مصر چه سرنوشتی منتظر مصر خواهد بود؟! مخصوصا که ... دیروز مصادف بود با روز 22 بهمن! و اگر یک رژیم دکیتاتوری از سلف جمهوری اسلامی نصیب آنها شود چه؟ امیدوارم مصری ها به سرنوشت شومی که برای ما رقم خورد دچار نشوند. امیدوارم بفهمند که اسلامیست ها نمی توانند بهروزی را برای آنها به ارمغان آورند. امیدوارم درک کنند که پیاده کردن دمکراسی از حجاب و ریش و الله و اکبر نمی گذرد. وگر نه باید مثل ما بعد از پشیمانی دور سر «مبارک» بگردند.

یکی می گفت اخوان المسلمین «خمینی» نیست. اینها در سودای تصاحب قدرت نیستند. یاد حرفهای خمینی افتادم که می گفت که قرار نیست آخوندها در سیاست دخالت کنند. به گفته های او در آن سالها نگاه کنید:

هر چه داریم از آن سالها دور می شویم سایه ی شوم تابوی «انقلاب» کم رمق تر می شود. تابویی که فکر می کردیم انقلاب ایران رویدادی میمون بود. رویدادی که دیکتاتوری شاه را سرنگون کرد. و از این رو باید میمون باشد. گذشت زمان باعث شد تا با تردید به این رویداد میمون نگاه کنم. و با تردید سوال کنم که اگر انقلاب نمی شد؟ اما دیگر شکی نیست که انقلاب ایران نه جوابی به آن نسل بود و نه به این. بنابر این نمی تواند رویدادی میمون باشد. امیدوارم مصری ها این را درک کنند و موجب الهام ما در مبارزات آینده باشند.

--------------------------------------------------

در همین رابطه مطلب پایین خواندنی است:

هیچی ای که جهان را دگرگون کرد

۱۳۸۹/۱۱/۱۷

زخم خاطره ها


و اویی که سوار بر بادِ بهانه ها شده است
و بر انکار خاطره ها می وزد
در آخر به انکار خود خواهد رسید؛ نه مقصد
لیک در پشت سر
خرابه ای از دل بر جای می گذارد و خاکستری
و زخمی که از تبار همان خاطره هاست

۱۳۸۹/۱۱/۱۶

هنر خوب زندگی کردن...


خوب زندگی کردن کار ساده ای نیست. به عبارتی کار هر کس نیست. همت و پشتکار می خواهد، و مهمتر از همه صداقت. فرض کنید شما زندگی ی سالمی دارید. سالم به معنای کلاسیکش: یعنی دارای خانواده ای، فامیلی، دوستانی، کس و کاری ووو هستید. و مهمتر از همه آن آرامش اندرونی ای که در زندگی بدان نیاز دارید. لپ کلام: شما شب را راحت بر بالین می گذارید...

بعد از مدتی، چالش هایی ذهن تان را به خود مشغول می کند. شما در می یابید که در محیط کار به «وسیله ای» می توانید در آمد بیشتری کسب کنید. البته ...؟! این وسیله نام خوبی ندارد: «رشوه خواری!» نه نه! شما نمی توانید تن به این کار دهید. چرا که این خلاف همه ی شئوناتی است که منش شما را تشکیل می دهد. در طول عمر، سعی تان بر این بوده که تعریف مشخصی از خود داشته باشید. این تعریف از تربیت، شخصیت، منش، تجربه و طبیعت شما سرچشمه گرفته است. و «رشوه و دزدی» با همه ی این داده ها منافات دارد. به همین دلیل در برابر وسوسه های «پولدار شدن»، مقاومت می کنید. اما تا کی؟

بعد از گذشت سالها، در یکی از روزها، شما مریض می شوید. بر بستر بیماری می افتید و مدتی بر سر کار نمی روید. و این، فرصتی می شود که زندگی ی خود را مروری کنید. در این باز نگاه، متوجه ی مسائلی می شوید که قبلا به آن دقت نکرده بودید. یا شاید هم گذرا از آن گذشته بودید. شما در می یابید که زندگی شما دیگر مثل سابق نیست. شما آن تمپو و ریتمی را که در اوان جوانی داشتید، ندارید. همه ی چیزهایی که روزی حکایت از تنوع و طراوت داشت، تبدیل به عادت شده است. عادت های خسته کننده! حتی آدمهای دور و برتان نیز برایتان خسته کننده می آیند. به عبارتی زندگی شما یکنواخت شده است. خاطرات را ورق می زنید. گذشته را چوب می زنید. کم کم سایه هایی در افکار شما پیدا و ریشه می دواند. نتیجه می گیرید که استحقاق شما بهتر از این زندگی ای است که نصیب تان شده. حس می کنید طی این سالها، حق شما پایمال شده است. به این فکر می کنید که جوانی خود را برای صداقت و وقاداری در کار و کرداری گذاشته و در برابر وسوسه های ریز و درشت مقاومت کرده اید، ولی کسی متوجه این ارزش های شما نشده است. کسی از شما تشکر نکرده یا برایتان گل نفرستاده است!

خود را تنها حس می کنید. حتی در میان نزدیکانتان! افسردگی به سراغتان می آید. شما خود را با دیگرانی مقایسه می کنید که با وجود انجام ندادن وظیفه شان، ترقی هم کرده اند. بنابر این چیزی، کسی در این قضیه مقصر است. البته که شما نیستید. اما چه کسی؟ این حرفها نتیجه ای برایتان ندارد. شما به هر حال طلبکار هستید و باید آنرا وصول کنید. بنابر این شروع می کنید به دادن تغییراتی در زندگی خود. چه تغییراتی؟ انسان معمولا راحت ترین راه را بر می گیزیند. پس تسلیم شدن به وسوسه ها آسان ترین و راحت ترین هاست. وسوسه هایی که سالها در کمین شما نشسته اند. و اکنون در قالب سوالهایی اینچنینی که باب دل شماست ظاهر شده: «حاجی! تا کی می خوای اسیر این زندگی چنددر غاز باشی؟» «تا کی می خوای فرصت سوزی کنی؟» «کیه که قدر تو رو بدونه!؟» ... و بالاخره این وسوسه ها، شما را وسوسه می کند. با خود می گویید: «الان باید جبران کنم.» چه ایرادی دارد؟ «حالا آسمان که زمین نمی آید!» امتحان که ضرر ندارد. و دست بکار می شوید. بله...

اما وجدانتان. باید یک جورهایی از شر آن هم راحت شوید. وجدان به مثابه ی شاهد زنده ی زندگی و شخصیت گذشته ی شماست. ابتدا بسیار با آن کلنجار می روید، ولی در نهایت خود را قانع می کنید. داستان از اینجا شکل دیگری می گیرد. و دست شما به رشوه باز می شود.

می گویند همیشه دست زدن به «اولین خلاف» یا دزدی دشوار است. بعدا به روال می افتد. با این وجود برای حفظ آبرو باید یک اسم با مسمایی برای این کارتان بیابید: «نردبان ترقی!» بله، از این بهتر نمی شود. شما باید نردبان ترقی را طی کنید. حالا باید در جمع زمینه چینی کنید. این نه برای این است که شما به نظر دیگران اهمیتی قائلید، بلکه به این خاطر که اگر گیر افتادید، چیزی برای گفتن داشته باشید.

همه ی اینها در شخصیت شما استحاله ایجاد می کند. شما به تنها چیزی که فکر نمی کنید وظیفه تان است. وظیفه ای که بر گردن داشتید. کاری را که باید به درستی انجام می دادید. آن تعریف ها و ارزش هاست. همان هایی که وجود شما، کاراکتر شما را شکل می داد. اکنون شما از شخصیت واقعی خود دور شده اید. شاید هم الله و علم، در واقع همین بودید و به قول معروف «روزگاری باز جستید وصل خویش»!

بله، خوب زندگی کردن کار ساده ای نیست. به عبارتی کار هر کس نیست. همت و پشتکار می خواهد. البته لیاقت می خواهد.

معرفی فیلم: رؤیاهای پروانه

«رؤیاهای پروانه» یکی از فیلم هایی است که پیشنهاد می کنم ببینید. با تصاویری زیبا و شاعرانه ... یک فیلم درام و رمانتیک که زندگی دو  این د...